-رهبري سياسي-زعامت ديني-نقش بيعت-نقش شورا-

زعامت سياسي يعني چه؟ شرايط آن چيست و چه انواعي دارد؟

زعامت سياسى يعنى قدرت و توان دراداره شئون يك امت, كه حافظ مصالح همگان بوده, ضمانت اجراى عدالت اجتماعى را عهده دار باشد.
مردم, آزاد آفريده شده اند و در زندگى حق انتخاب دارند و هريك طبق خواستهء خود مى توانند از مظاهر طبيعت بهره مند گردند. اين آزادى و حق انتخاب در زندگى اجتماعى ـ كه لازمهء حيات تعاونى است - احيانا موجب برخورد مى شود, كه قـانون, مرز تصرفات هريك از آحاد مردم و جامعه را مشخص مى سازد.
ضامن اجراى صحيح قانون, كه همان ضمانت اجراى عدل اجتماعى است, كس ياكسانى اند كه مسئووليت زعامت سياسى را بر عهده دارند. شرط اساسى اجراى اين تعهد سه چيز است:
توان, عدالت و آگاهى لازم . با اين سه شرط, يك زعيم سياسى مى تواند, حسن تدبير به خرج داده, زندگى سالم و آرامش بخشى را براى آحاد ملت فراهم سازد.
ابوحامد غزالى (وفات: 505ه.ق) دربارهء سياست چنين مى گويد:
سياست است كه وسايل حيات انسان را درجامعه فراهم مى سازد,ودردسترس او قرار مى دهد, زيرا تنها در نوع زندگى گروهى است كه آدميان مى توانند به يكديگر كمك و يارى رسانند, و بدين وسيله وسايل معيشت شان را سامان دهند و بهبود بخشند. علمى كه زيست مسالمت آميز و سودآور را ـ چه از نظر مادى و چه معنوى ـ مىآموزد, سياست است.. احياءالعلوم, ج 1, ص20.
بدين گونه مى توان سياست را چنين تعريف نمود:
سياست عبارت است از حسن تدبير, كه از شناخت كامل به اوضاع و احوال زمانه و آگاهى لازم از چگونگى برقرارى روابط مسالمتآميز, در ميان افراد, و گروه ها, و ملت ها, حاصل مى گردد, و در پيشرفت جامعه و تحقق اهداف ملى, در تمامى ابعاد زندگى, مادى و معنوى, نقش اساسى را ايفا مى كند.«
ازاين رو,اسلام سياستى رادنبال مى كند كه صرفا درايجاد همزيستى مسالمتآميز وسعادت بخش به كار گرفته شود.و سياست مدار به كسى گفته مى شود كه داراى شناخت كامل از اوضاع و احوال جهانى بوده, و از روند سياست هاى گوناگون, كه در جوامع مختلف به كار گرفته شده, آگاهى لازم را دارا باشد,و به خوبى بداند ومى تواند بهترين شيوه ها را به كار گيرد,به گونه اى كه با اوضاع و احوال ملى او سازگار باشد و مايهء سعادت و سربلندى ملت خويش باشد, و هيچ گونه وابستگى خفت بار و زيان بخش به وجود نياورد.
آميختگى دين و سياست
سياست از روز نخست با دين آميخته بوده و از آن جدا نبوده است.
اسلام از همان روز اول, تشكيل دولت داد و امت واحدى را به وجود آورد كه هريك از اين دو عمل, نمود بارزى از توان سياسى اسلام است. پيغمبر اسلام(ص)از جايگاه نبوت, مقام زعامت سياسى امت را بر عهده داشت, و ولايت او بر امت از مقام نبوت او برخاسته بود: »النبى اولى بالمومنين من انفسهم«احزاب(33) آيه6. عنوان نبوت او را شايسته مقام ولايت نموده بود, زيرا تعليق حكم بر وصف عنوانى, مشعر بر عليت است. با مطرح كردن عنوان »نبوت« مسئله »ولايت« او را بر امت مطرح نموده است. به خوبى پيدا است كه ولايت او از نبوت نشات گرفته است. ولايت در اين آيه, به معناى زعامت سياسى است كه در رابطه با شئون عامه و اداره امور امت در جهت تامين مصالح عامه است كه مقدم بر مصلحت هاى شخصى است. در نظام حكومتى اسلام, اصالت فرد و اصالت جامعه, هردو مطرح است, ليكن در صورت تزاحم, مصلحت جمع بر مصلحت فرد مقدم است. و اين آيه به اين حقيقت اشارت دارد. و نيز در آيهء ديگر: »وما كان لمومن ولا مومنه اذا قضى الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيره من امرهم ومن يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا«همان, آيه36. آحاد مردم, در مقابل تصميمات كلى, در رابطه با شئون عامه (ادارى و سياسى) بايد تسليم باشند: »انما كان قول المومنين اذا دعوا الى الله ورسوله ليحكم بينهم ان يقولوا سمعنا واطعنا« نور(24) آيه51.
زعامت دينى و سياسى على(ع)
اين زعامت دينى و سياسى,پس از رحلت ختمى مرتبت, به مولى اميرمومنان(ع) انتقال يافت, و به نص صريح حديث غدير,اين سمت والا نصيب مولاى متقيان گشت. آنجا كه پيغمبراكرم (ص) در غديرخم در جمع اصحاب و مومنين فرمود: »الست اولى منكم بانفسكم؟ قالوا: بلى يا رسول الله. فقال: فمن كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه وعاد من عاداه, وانصر من نصره واخذل من خذله« نخست از آنان اعتراف گرفت: الست اولى منكم بانفسكم اشارهء به آيهء كريمهء النبى اولى بالمومنين من انفسهم مى باشد كه مقام ولايت و زعامت سياسى هدف است. جملگى گفتند: آرى, قبول داريم كه زعامت و ولايت به نص الهى از آن تو است. آن گاه حضرت پس از گرفتن اين اعتراف به آنان فرمود: فمن كنت مولاه فهذا على مولاه پس هركه پذيرفته است, من زعيم اويم, بداند كه اين زعامت پس از من به على انتقال مى يابد, و بايد بپذيرد. لذا با اشاره به آيهء يادشده, هرگونه ابهامى از كلمهء مولا مرتفع مى گردد, و مقصود از آن روشن مى باشد, زيرا اگر لفظ مولى فرضا مشترك باشد, با قرينهء معينه, مشخص مى گردد.
زعامت پيشوايان معصوم(ع)
در دوران عصمت, زعامت سياسى و تعيين زعيم, با نص صريح مشخص مى گردد همان طور كه زعامت پيغمبر اكرم به نص »النبى اولى بالمومنين من انفسهم« مشخص گرديد, و زعامت مولا اميرمومنان, پس از وى, به نص غدير »فمن كنت مولاه فهذا على مولاه« مشخص و معين گرديد. هم چنين ائمهء معصومين, كه هريك با نص خاص, از پيغمبر اكرم يك جا ـ چنان چه در حديث جابر آمده است ـ و نيز از هريك امامان پيش, امام لاحق مشخص مى گرديد. و اين بدين جهت است كه در دوران عصمت, در مقام زعامت, عصمت شرط است, كه پى بردن به آن براى مردم عادتا امكان پذير نيست لذا بايد از جانب شرع تعيين و مشخص گردد. لذا نقش بيعت در اين دوران صرفا نقش فراهم كردن امكانات براى ولى امر است, تا بتواند با توان مردمى, در جهت اصلاح امت حركت كند و بيعت يك وظيفه است كه بايد مردم انجام دهند: »اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم«.
زعامت ولى فقيه
ولايت فقيه در امتداد ولايت پيغمبر و ائمه معصومين(ع) است بدين معنا كه در عصر غيبت, مسئله زعامت از ديدگاه اسلام, ناديده گرفته نشده است. شريعت كه براى تنظيم حيات اجتماعى است همواره به مسئول يا مسئولين اجرا نياز دارد, تا حافظ مصالح امت و ناظر بر اجراى صحيح عدالت اجتماعى باشند و نمى توان آن را مخصوص دوران حضور دانست, بلكه با امتداد شريعت, مسئوليت اجرائى و نظارت نيز ادامه دارد. و لذا ولايت فقيه در دوران غيبت, امتداد همان زعامت سياسى پيغمبر و ائمه معصومين است كه مسئوليت اجراى عدالت اجتماعى و ادارهء شئون عامه را بر عهده دارد. و هيچ گونه ارتباطى با دخالت در شئون خصوصى مردم ندارد, مگر آن كه با مصلحت عمومى مرتبط گردد. از اين رو, ولايت فقيه هرگز به معناى »قيموميت« يا »حاكميت ارادهء مطلقهء فقيه« نيست, چنان چه ولايت پيغمبر و امامان معصوم نيز به چنين معنايى نبوده است. بلكه صرفا: اداره البلاد وسياسه العباد مقصود است و بس. همان گونه كه ولايت پيغمبر از مقام نبوت او برخاسته بود, و بدين جهت, نبوت و شريعت او ولايت اش را در همان قوانين شرع محدود مى كرد, ولايت فقيه نيز از مقام فقاهت او برخاسته, و فقاهت, آن را محدود مى سازد. و درواقع فقاهت او است كه حكومت مى كند نه شخص او يا ارادهء شخصى او. لذا معناى صحيح ولايت فقيه, ولايت فقه او است. درنتيجه, محصول ولايت فقيه, زعامت سياسى دين است و شريعت حاكم بر مقدرات مردم بوده و فقيه, ضامن اجراى صحيح آن مى باشد.
ولايت مطلقه
معلوم شد كه مقصود از ولايت مطلقه, عموميت و شمول ولايت فقيه در تمامى ابعاد ادارى ـ سياسى امت است, تا آن جا كه با شئون عامه مرتبط است. و محصور در يك بعد از شئون امت, يا خصوص امور يك فرد يا افراد خاص نيست.
از اين رو ولايت مطلقه, ولايت تصرف در تمامى ابعاد مرتبط به ادارهء امت, مى باشد. و درمقابل ولايت هاى خاصه از قبيل ولايت پدر در امر تزويج دختر, ولايت پدر و جد در امور مالى فرزندان صغير و ولايت حاكم شرع بر اموال »قصر« و »غيب« مى باشد.
فقاهت و ولايت
آيا ميان فقاهت و ولايت, تلازمى وجود دارد, بدين معنا كه هركه به مقام فقاهت رسيد, داراى مقام ولايت نيز خواهدبود؟ يا آن كه صرفا فقاهت شرط ولايت است كه يكى از شرايط اساسى زعامت سياسى اسلامى, واجديت مقام فقاهت است.
مولااميرمومنان(ع) در اين باره مى فرمايد: »ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه واعلمهم بامر الله فيه«نهج البلاغه, نامه شماره171. حضرت در اين بيان, دو شرط اساسى را براى شايستگى مقام زعامت سياسى در اسلام يادآور مى شود: اولا: قدرت و توان سياسى ادارى داشته باشد.
ثانيا: در امر زعامت, آگاه ترين افراد امت بوده باشد, كه همان معناى فقاهت است, كه بيش تر فقاهت در شئون زعامت و سياست ملحوظ است. پس در زعامت سياسى فقاهت, دومين شرط اساسى, پس از قدرت سياسى است. و اين, صرفا شايستگى فقيهان را براى مقام ولايت و زعامت سياسى, پس از واجديت ساير شرايط مى رساند, نه فعليت آن را, زيرا در فرض دوم, تعدد ولايات برحسب تعدد فقهاى جامع الشرايط, و موجب تزاحم ولايت ها مى گردد. و اين حتما با قانون نظم, مغايرت دارد, و مايهء تشتت آرا, و از هم پاشيدگى وحدت امت خواهد بود. لذا تلازمى ميان فقاهت و ولايت بالفعل وجود ندارد, و هر فقيهى به دليل آن كه فقيه است, فعلا داراى مقام ولايت نيست بلكه صرفا شايستگى آن را دارد. انتخاب در اين جا ميانه اى است بين انتصاب و انتخاب مطلق. انتصاب صرف, تعيين بالتنصيص يا معرفى شخصى است كه از بالا تعيين مى گردد و در تعيين او مردم نقشى ندارند جز بيعت كردن به معناى انجام وظيفه. و انتخاب مطلق: آزادى مطلق است در انتخاب زعيم, هركه را مردم خواسته و او را شايسته ديدند بدونآن كه شرايطى از جانب شرع دربارهء آن ارائه شده باشد. و اين در صورتى است كه دين در امور سياسى جامعه دخالتى نداشته باشد, كه با روح شريعت اسلامى منافات دارد.
ولى انتخاب در اين جا مقيد است, و بايستى در چهارچوب معين شده از جانب شرع, زعيم شايسته را شناسايى كرده انتخاب كنند. و در حقيقت, انتخاب در اين جا به معناى يافتن و سپس پذيرفتن است كه ميانه اى است بين انتصاب و انتخاب بلكه جامع ميان هردو است: انتصاب است ولى بالتوصيف, و نيز انتخاب است ولى در سايهء رهنمود شرع.
از اين رو انتخاب در حكومت اسلامى به معناى اعطاى ولايت از جانب مردم, كه درواقع اعطاى وكالت از جانب مردم باشد نيست, زيرا اگر چنين بود ـ چنان چه برخى گمان كرده اند ـ مردم مى توانستند هرگاه بخواهند و بدون دليل معقول, آن چه را كه داده اند پس بگيرند, زيرا وكالت شرعا از عقود جايزه است توجيه آن به گونه اى كه آن را لازم جلوه دهد, خواهيم گفت: برخلاف موازين عرف و لغت و مبانى فقه است. و اصولا بيعت از عهود واجب الوفااست, و نكث بيعت از گناهان كبيره است. و نيازى به اين گونه توجيهات غيرمقبول ندارد. و موكل مى تواند هرگاه بخواهد, بدون دليل, وكيل خود را عزل كند. در صورتى كه انتخاب, در حكومت اسلامى, صرفا شناسايى و يافتن است, كه پس از شناسايى و پذيرفتن (بيعت نمودن) مورد امضاى شارع قرارگرفته, حق پس گرفتن ندارند, زيرا فرد انتخاب شده فرمان ولايت را پس از شناسايى و پذيرش مردم, از جانب شارع دريافت مى دارددر مقبوله عمربن حنظله آمده:(فليرضوا به حكما, فانى قدجعلته عليكم حاكما) (وسائل,ج27, ص136) كه پس از يافتن فردواجدشرايط, بايد او را بپذيرند, زيرا چنين فرد لايق و شناسايى شده, فرمان ولايت رااز جانب معصوم دريافت داشته است. مگر آن كه ولى امر مسلمين, فاقد برخى از شرايط لازمه گردد كه در اين صورت خودبه خود منعزل خواهدگرديد, و تشخيص آن با خبرگان مردم است.
نقش بيعت
گفتيم كه نقش بيعت در دوران عصمت صرفا فراهم كردن امكانات لازم براى ولى امر است, و يك وظيفه است كه بايد مردم با فراهم نمودن امكانات, در توان ادارى و سياسى و نظامى دولت حاكم بكوشند. و از بذل مساعى, در بالابردن توان دولت عدل اسلامى, دريغ نورزند. ولى بيعت در دوران غيبت, نقش بيش ترى را ايفا مى كند يعنى علاوه بر فراهم نمودن امكانات و بالابردن توان دولت, نقش تعيين كننده و تشخيص ولى امر را نيز عهده دار است. بدين سبب كه تعيين ولى امر در دوران عصمت, بالتنصيص بود, ولى تعيين ولى امر در دوران غيبت بالتوصيف است. شناسايى و تشخيص فرد واجد كامل شرايط بر عهدهء مردم واگذارشده تا به وسيلهء خبرگان خود, او را شناسايى و با وى بيعت كنند. در دوران عصمت, با نص صريح »النبى اولى بالمومنين من انفسهم« يا »من كنت مولاه فهذا علي مولاه«, ولى امر مسلمين شخصا به مردم معرفى مى گرديد. ولى در دوران غيبت با عنوان كلى واجدين اوصاف خاص, شايستگان اين مقام را با ارائه يك سرى اوصاف لازم, به مردم پيش نهاد مى كنند تا شايسته ترين و لايق ترين آنان را شناسايى كرده, او را براى ولايت امرى و رهبرى خود انتخاب كنند و زعامت او را بپذيرند. اين مطابق همان فرمايش مولا اميرمومنان(ع) است كه فرمود: »ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه واعلمهم بامر الله فيه«. پس انتخاب مردم در اين جا, به معناى شناسايى و پذيرفتن است, انتخاب در چهارچوب اوصاف ارائه شده, نه انتخاب مطلق چنان چه برخى گمان كرده و در برخى كشورها متداول است.
پشتوانهء مقام ولايت
مقام ولايت امرى در اسلام, در صورتى كه طبق ضوابط انجام گرفته باشد و مسئولان امر خالصانه انجام وظيفه نمايند, علاوه بر عنايت الهى, كه همواره پشتوانهء مستحكمى در تثبيت و پيشبرد نظام عدل الهى يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخره (ابراهيم( 14), آيه27).ياايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم ويثبت اقدامكم ( محمد( 47) آيه7). »ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لاتخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنة التى كنتم توعدون.
نحن اولياوكم فى الحياه الدنيا وفى الاخره« (فصلت(41) آيه30ـ31).
است, پشتوانه هاى ديگر مردمى نيز وجوددارد كه مايهء دل گرمى مردم و موجب سرسپردگى و اطاعت خالصانهء تودهء ملت مى گردد و پيوسته حضور فعال مردم را در صحنهء سياست, تضمين مى كند. اين حضور, سرمايهء سرشارى است كه دولت حق اسلامى را قدرت مند و نيرومند در صحنه هاى سياست جهان نگه مى دارد.
نقش شورا
استوارترين پشتوانهء زعامت و رهبرى در اسلام, مشورت است, كه در همه شئون كشوردارى, به ويژه مقام رهبرى, پشتوانهء مستحكمى است كه آن را از آسيب, مصون مى دارد. در قرآن در وصف جامعهء مسلمين مى خوانيم: »وامرهم شورى بينهم« شورى(42) آيه38. . خداوند, جامعهء اسلامى را بدان جهت مورد ستايش قرارداده كه در تمامى امور به شور مى نشينند و كارها را با مشورت انجام مى دهند. در »امرهم«, »امر« به معناى شان, به جمع هم اضافه شده, تمامى شئون عامهء جامعهء اسلامى را فرا مى گيرد از جمله و مهم ترين آن ها, امر زعامت و سياست مدارى است كه با شور و مشورت با كارشناسان مربوطه و مردمى انجام مى گيرد.
در جاى ديگر در همين خصوص پيغمبراكرم(ص) مورد خطاب قرار گرفته است كه: »وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله« آل عمران(3) آيه159. . پيغمبر اكرم(ص) داراى سه شخصيت بود: 1ـ محمدبن عبدالله... مادرش آمنه...و شوهر خديجهءكبرى... يكى از افراد محترم مردم مكه...
2ـ رسول الله و حامل نبوت, و پيام رسان از جانب خدا به سوى خلق... 3ـ زعيم امت و ولى امر مسلمين... آيا مخاطب در اين آيه كدام يك از سه شخصيت او است؟ آيا مامور شده است كه در امور شخصى خود مشورت كند؟ اين آيه در اين باره نيست! آيا در شئون نبوت و رسالت بايد مشورت كند؟ نبوت و شريعت مشورت بردار نيست! صرفا شخصيت سوم او, و در امر زعامت بايد مشورت كند.
لذا اين آيه عام است, و تمامى زعماى مسلمين بايد در شئون زعامت و رهبرى سياسى مردم به مشورت بنشينند. ضمير هم به امت بازمى گردد... البته مقصود كارشناسان مربوط در هر بعدى از ابعاد كشوردارى, و احيانا راى عام را طرف مشورت قرار مى دهد.
مقصود از »امر« شوون عامه در رابطه با زعامت امت است. ذيل آيه »فاذا عزمت فتوكل على الله« اشاره به اين حقيقت است كه در اجراى راى اكثريت ـ كه لازمهء شور است ـ اگر دچار نگرانى شدى, و احتمال صواب را در راى اقليت گمان بردى, نگران نباش, زيرا: »ان يدالله على الجماعه« نهج البلاغة, خطبه شماره127. و بر خداوند توكل نما, راه صواب همان است كه با مشورت طبق روش عقلا رفتارنمايى, آسوده خاطر باش كه: »ومن يتوكل على الله فهو حسبه«.طلاق(65) آيه3.
طريقهء مشورت
خداوند, امت اسلامى را مورد ستايش قرارداده كه در انجام كارها به شور مى نشينند و نيز به پيغمبر اكرم(ص) دستورداده كه در خصوص شئون زعامت, راه مشورت را پيش گيرد. ولى هيچ گونه بيانى از جانب شارع, به چگونگى انجام مشورت ارائه نشده لذا طبق قاعده, تبيين و تعيين موضوع, به عرف عقلا واگذار شده است. در باب عبادات, تبيين موضوع مانند تبيين حكم, وظيفه شارع است. ولى در باب معاملات صرفا تبيين حكم وظيفه شارع است, ولى تبيين موضوع ـاگر قيد و شرطى از جانب شارع نرسيده باشد ـ كاملا به عرف جارى واگذار شده است. موضوع شور, كه تبيينى از جانب شارع دربارهء آن نرسيده, لامحاله طريقهء انجام آن به عرف عقلا واگذار شده, همان گونه كه در امور مشورتى, متداول عقلا است بايد انجام گيرد. لذا طريقهء شور, طبق روش عرف جارى همان اخذ به راى اكثريت قاطع است, و در موارد مختلف, از لحاظ درجهء اهميت متفاوت خواهدبود. در برخى امور صرفا با كارشناسان مشورت مى كنند, و در برخى ديگر با گروه هاى مختلف و صاحب نظران گوناگون, و احيانا در امورى كه مرتبط به شئون عامه است, از آراى عمومى بهره بگيرند. لذا در آيات فوق و روايات بسيارى كه در اين زمينه در دست است, لازم است كه روش و شيوهء عرف عقلا در امور مختلف پيروىگردد. و بهترين شيوه ها را كه مناسب حال و وضع خود مى دانيم, و با مصالح ملى و دينى ما سازگار است, انتخاب كنيم: »فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه« زمر(39) آيه18. و اين, تقليد نيست بلكه حسن انتخاب است.
نظارت همگانى
يكى ديگر از امور بازدارنده كه مسئولان فوق را از پيمودن راه خطا و لغزش نگاه مى دارد, وظيفهء نظارت همگانى است كه آحاد ملت و مخصوصا صاحب نظران مخلص, مكلفند, همواره ناظر جريانات باشند, آگاهى سياسى لازم را به دست آورند و در آن بينديشند, و البته مسئولان امر, در هر بعدى از ابعاد سياست گذارى كشور, بايستى مردم را در جريان بگذارند و پيوسته آنان را در صحنه حاضر نگاه دارند تا اگر احيانا اشتباه و كج روى در كارها احساس نمودند آن را دلسوزانه و مخلصانه, تحت عنوان »نصح الائمة« به مسئولان مربوط گوشزد سازند. پيغمبر اكرم(ص) مى فرمايد: »من اصبح ولم يهتم بامور المسلمين فليس منهم« كافى, ج2, ص163
مفاد اين حديث مبارك آن است كه روزانه به طور مداوم, هر فرد مسلمان, در انديشهء كار مسلمانان و ناظر جريانات باشد. و نيز در همين خصوص فرموده اند: »ثلاث لايغل عليها قلا امرء مسلم: اخلاص العمل لله, والنصيحة لائمة المسلمين, واللزوم لجماعتهم«.بحارالانوار, ج75, ص66, رقم5.
سه چيز است كه وجدان پاك يك مسلمان از آن فروگذار نمى كند:
1ـ اعمال خويش را خالصانه و براى خشنودى خدا انجام مى دهد
2ـ از هرگونه اندرز و نصيحتى كه ضرورت ديد, نسبت به مسئولان امر دريغ نمى دارد
3ـ همواره پيوستگى خود را با انبوه مسلمانان نگاه مى دارد.
مولا اميرمومنان(ع) مى فرمايد: »اذا عملت الخاصة بالمنكر جهارا, فلم تغير عليه العامة ذلك, استوجب الفريقان العقوبة من الله« وسائل الشيعة, باب4 (امربه معروف). هرگاه خواص به كارهاى ناشايست دست يازيدند و گروه مردم بر آنان نشوريدند, هردو دسته مستوجب عقوبت الهى خواهندبود«. اين اجمالى بود از مسائل مربوط به »ولايت مطلقهء فقيه« كه شرح تفصيلى و بيان مواضع شبهه و توضيحات لازم, به طور متسلسل از ديدگاه خوانندگان محترم خواهد گذشت. ان شاء الله

1. احياءالعلوم, ج 1, ص20.
2. احزاب(33) آيه6.
3. همان, آيه36.
4. نور(24) آيه51.
5. نهج البلاغه, نامه شماره171.
6. توجيه آن به گونه اى كه آن را لازم جلوه دهد, خواهيم گفت: برخلاف موازين عرف و لغت و مبانى فقه است. و اصولا بيعت از عهود واجب الوفااست, و نكث بيعت از گناهان كبيره است. و نيازى به اين گونه توجيهات غيرمقبول ندارد.
7. در مقبوله عمربن حنظله آمده:(فليرضوا به حكما, فانى قدجعلته عليكم حاكما) (وسائل,ج27, ص136) كه پس از يافتن فردواجدشرايط, بايد او را بپذيرند, زيرا چنين فرد لايق و شناسايى شده, فرمان ولايت رااز جانب معصوم دريافت داشته است.
8. يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الاخره (ابراهيم( 14), آيه27).ياايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم ويثبت اقدامكم ( محمد( 47) آيه7). »ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ان لاتخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنة التى كنتم توعدون.
نحن اولياوكم فى الحياه الدنيا وفى الاخره« (فصلت(41) آيه30ـ31). (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 16/66666)