انتصاب یا انتخاب امام علی (ع) به خلافت وعلت عدم انتخاب ولی فقیه از سوی مردم

بر اساس نامه ششم نهج البلاغه (نامه اميرالمؤمنين به معاويه) در بعد خلافت، ايشان خلافت خود را ناشي از انتصاب الهي مي دانند يا بيعت مردم؟ چرا ولي فقيه مستقيما از طرف مردم انتخاب نمي شود؟

مقدمه:
تاریخ اسلام از فراز و فرودهای بسیاری برخوردار بوده است که برخی از آنها تلخ و برخی دیگر نیز شیرین بوده اند.یکی از بخش های تاریک و تلخ این تاریخ که توانست سرونوشت امت اسلامی را تغییر اساسی داده و دین را به نوعی تحریف نماید موضوع کنار گذاری غدیر و حادثه عظیمی که پس از حیات رسول خدا(ص) رخ داده است می باشد یعنی کنار نهادن امیر المومنین(ع) از خلافت رسول خدا(ص).
بدون شک اگر این مهم بر همان اساس الهی خود پی گیری و در جامعه اسلامی تحقق می یافت و موضوعی بنام سقیفه رخ نداده و اهل سقیفه از هواهای نفسانی خود تبعیت نمی کردند نه حضرت امیر(ع) 25 سال خانه نشین می شدند و نه در دوران خلافت ظاهری 4 و 9 ماه ایشان،افرادی همچون معاویه جرات بر بسیاری از مسائل از جمله به راه اندازی جنگ صفین و... پیدا می کردند.
حضرت امیر(ع) در مناسبت های مختلف به معاویه نامه های متفاوتی را نوشته اند که حاوی مسائل سیاسی،اخلاقی و ... بوده است.یکی از این نامه ها که نامه ششم از نهج البلاغه می باشد آن حضرت بیعت مردم با خود را به معاویه یادآور می شوند.در ابتدای برخورد با این نامه انسان شاید به این نتیجه برسد که ایشان برای بیعت مردم ارزش اساسی و به تعبیری نقشی مشروعیت بخش قائل اند در حالی که باید گفت این موضوع جوابی نقضی به برخی از عملکردهای معاویه است که ذیلا به بررسی آن می پردازیم.
پاسخ:
برای دست یابی به پاسخ می باید توجه نمود که :
اولا: این نامه نوعی احتجاج بر دشمن است بر اساس آنچه که او خود قبول دارد که از آن به پاسخ نقضی یاد می شود.یعنی در این نامه حضرت علی(ع) به معاویه این موضوع را تذکر می دهند که همانطور و بر اساس همان مبانی ای که تو باور داری(که همان بیعت مردم با خلفا و یا شوری می باشد)مردم با من هم بسان خلفای سابق بیعت کرده و نمی توانند آن را نقض کنند.
این سخن بدان معنا نیست که مردم در تعیین خلیفه همه کاره هستند و به تعبیری به خلیفه،هم مقبولیت و هم مشروعیت می دهند چرا که یک طرف قضیه که مشروعیت الهی باشد آن حضرت در روز غدیر از سوی خدا و به توسط رسول الله(ص) داشته اند و در طول ایام 25 سال خانه نشینی فقط مقبولیت مردمی پشتوانه ایشان نبوده است وگرنه آن حضرت لحظه ای در تشکیل حکومت درنگ نمی کردند.
بنابراین اگر حضرت در این نامه و در مواردی دیگر - نظیر:« أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ ... لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا(نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه3 ص 51) ت.سوگند به پروردگارى كه دانه گياه را در خاك شكافت و انسان را بيافريد. اگر آن جمعيت زياد حضور نمى‏يافتند و وجود جمعى يارى كننده نبود كه حجت بر من تمام گردد ... هر آينه رشته(افسار) شتر خلافت را بر كوهانش مى‏انداختم و پايانش را چون اولش فرض مى‏كردم و از خلافت كناره مى‏گرفتم. - برای مردم در شکل گیری حکومت،ارزش و نقشی قائل می شوند نه از آن جهت که مردم همه کاره هستند بلکه تنها در حکومت دینی این مردم هستند که بستر و زمینه شکل گیری آن را فراهم می آورند که به اصطلاح حقوقی و سیاسی آن همان نقش مقبولیت بخشی دارند و نه مشروعیت بخشی.به عبارت دیگر حضرت خلافت خود را از ناحیه انتصاب الهی می دانند با این قید که اگر بخواهد این امر عملی و عینی شود مردم باید بخواهند وگرنه این مهم هیچ گاه جامه عمل نخواهد پوشید.
گذشته از این در موارد دیگری حضرت بر انتصاب خود از سوی خداوند اشاره نموده اند که چند مورد در این جا یادآوری می شود:
1:«وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلًا بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِم»(همان/ خ 1) ت.و آن پيامبر(رسول خدا) چيزهايى را از خود باقى گذاشت كه پيامبران گذشته از خود باقى مى‏گذاشتند(جانشین) زيرا كه پيامبران گذشته امت خويش را رها و به حال خود نگذاشتند مگر اين كه راهى روشن و نشانه‏اى معيّن فرا راه مردم قرار دادند.
این بیان حضرت اشاره به واقعه غدیر داشته که رسول خدا(ص) از سوی خداوند ایشان را به رهبری و امامت امت اسلامی منصوب فرمودند.
2:« أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى‏» (همان/خ 3)
ت.آگاه باشيد به خدا سوگند كه پسر ابى قحافه(ابو بکر) لباس خلافت را پوشيد در حالى كه مى‏دانست خلافت جز بر قامت من سزاوار نبود و موقعيت من نسبت به خلافت مانند موقعيت سنگ آسياست.
این سخن به علم و اطلاع خلیفه اول از جایگاه و انتصاب حضرت امیر(ع) از سوی خدا در روز غدیر به توسط پیامبر(ع) و بیعت مردم(بویژه خلفای سه گانه) با ایشان اشاره دارد.
3:« أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ ...إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِمْ» (همان / خ 144)
ت. خداوند ما را (بواسطه ولایت و امامت امت) بالا برده و آنان(مدعین خلافت) را پائين آورده ... به تحقيق امامان از قريش‏اند كه درخت آن را در خاندان هاشم كاشته‏اند. مقام امامت شايسته افراد ديگرى كه از ما نيستند، نخواهد بود و صلاحيت امامت را جز به نام هاشميان ننوشته‏اند.
از این کلام حضرت چنین بر می­آید که نه تنها آن حضرت بلکه تمام ائمه(ع) از سوی خداوند به امامت و ولایت منصوب بوده و این مقام از سوی مردم به آنان اعطا نمی شود.

ثانیا: اسلام در نوع نظام و نحوه بیعت و یا رای دادن مردم به حاکم اسلامی، شیوه خاصی را الزام نکرده است بلکه مهم در حکومت دینی همان ابراز نظر مردم می باشد که به هر نحوی که اقتضا کند بتوانند رای خود را نسبت به حکومت و حاکمان بیان دارند.لذا ممکن است در هر زمان این موضوع به گونه های مختلفی رخ نماید.مثلا در زمان حضرت امیر(ع) به شکل مستقیم و در زمان ما به گونه ای دیگر باشد.
بنابراین آنچه فرمودید که چرا رهبر نباید مستقیما ازسوی مردم انتخاب شود علاوه مطلب فوق،بدلیل این است که از آنجا که ولایت در یک نفر متعین و متشخص نیست(بخلاف عصر معصومین) بلکه کليه مجتهدان جامع الشرايط به صورت عام منصوب گرديده اند و از سوي ديگر امکان اعمال ولايت همه مجتهدان به دليل لزوم وحدت رهبري و پرهيز از هرج و مرج ، ممکن نيست لذا بايد فقيه جامع الشرايط برتر متصدي رهبري شود و براي شناخت وي گاهي چنين فقيهي براي جامعه شناخته شده است مانند حضرت امام (ره) و در مواردي که چنين شناختي وجود ندارد مردم عده ای از فقها را بعنوان نمایندگان خود انتخاب کرده تا آنان بعدا و در وقت ضرورت بتوانند از میان افرادی که گمان در صلاحیت آنان برای رهبری جامعه می رود یک نفر را بر اساس شرائط لازم برای رهبری انتخاب نمایند.
ناگفته نماند که باز هم این انتخاب(که در حقیقت از سوی مردم رخ می نماید)جنبه کشف ولی فقیه و شخصی است که شرعا می تواند این مسولیت را بپذیرد نه این که مردم و یا فقهای مجلس خبرگان رهبری بخواهند به فقیه جامع الشرائط،مشروعیت ببخشند چرا که مشروعیت او از سوی امام معصوم(ع) بطور عام معلوم می باشد.
از این گذشته در نظام های دموکراسی امروزی،از این قبیل مسائل فراوان وجود دارد که برخی مسولین رده بالا را مردم بطور غیر مستقیم انتخاب می نمایند..
ثالثا: این که گفتید که ولی فقیه معصوم از خطا است یا خیر؟باید گفت در دایره مفاهیم دینی و آموزه های اسلامی ما،هیچ کس(بجز چهارده معصوم(ع)) از عصمت برخوردار نمی باشد اما سخن در این است که گرچه فقیه جامع الشرائط،فاقد عصمت است اما عدم عصمت به معناي خطا و انحراف نبوده و مي توان با در نظر گرفتن شرايط و سازوکارهايي بروز خطا و اشتباه را به حداقل ممکن رساند و از سوی دیگر در این زمان که از وجود امام معصوم(ع) محروم هستیم،تنها این ولی فقیه است که نزدیک ترین و شبیه ترین فرد(از حیث علم،تقوا و سیاست)به امام معصوم می باشد که در میان دیگر گزینه های بشری عادی، بهترین و برترین گزینه می باشد.
رابعا: بر اساس قانون اساسی برای عزل رهبری شرائط خاصی پیش بینی شده است که ذیلا اشاره می شود.
در صدر اصل 111 از این قانون می خوانیم:«هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود. یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود بر کنار خواهد شد»
اصل 5 :« در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی،آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است ...»
اصل 109:شرائط و صفات رهبری:
1:صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه
2:عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام
3:بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری
بنابراین رهبری با فقدان شرائط فوق،از مقام خود عزل می گردد.
منابع:
1:« قانون اساسی»
2: «نهج البلاغه.فیض الاسلام» (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/100136098)