شاه سلطان حسين -سخنان رهبري

آيا منظور مقام رهبري از شاه سلطان حسين در يکي از سخنرانيهاي قبل از انتخابات دهم رياست جمهوري خود، آقاي سيدمحمد خاتمي بوده است؟

با سلام ، مقام معظم رهبري در آن سخنراني در جهت هدايت جامعه ، نخبگان و مسئولان و عبرت آموزي از تاريخ و جلوگيري از وقايع تلخ و زيانبار ، معيارها و شاخص هايي کلي مطرح نمودند ، که البته قابل تطبيق بر هر کدام از مسئولين يا نخبگاني که داراي چنين خصوصياتي بوده يا بشوند ، مي باشد . در ادامه به اختصار به ويژگيهاي شاه سلطان حسين مي پردازيم :
سلطان حسين، كسي بود كه به دليل سياستهاي غلط و عملكرد ضعيفش موجب شد سلسله مقتدر صفويه پس از 220 سال حكومت در ايران مضمحل و نابود شود. صفويها كه دودماني ايراني و شيعه بودند در سالهاي 880تا 1101هجري خورشيدي (1135-907قمري/1722 - 1501 ميلادي) بر ايران فرمانروايي کردند. دوره صفويه از مهمترين دوران تاريخي ايران محسوب مي‌شود، چرا که پس از نهصد سال پس از نابودي حکومت ساسانيان، يک حکومت پادشاهي متمرکز ايراني توانست بر سرتاسر يا بيشتر ايران آن روزگار فرمانروايي کند. در حقيقت پس از اسلام، چندين حکومت ايراني مانند صفاريان، سامانيان، آل بويه، سربداران و غيره تشکيل شد، ولي هيچکدام نتوانستند تمام ايران را زير پوشش خود قرار دهند و وحدتي بين مردم ايران به وجود آوردند، اما صفويه از عهده اين امر مهم برآمد. صفويه براي نخستين بار در تاريخ، مذهب شيعه را مذهب رسمي ايران قرار داد و آن را به عنوان عامل وحدت ملّي ايران انتخاب کرد.پس از تشکيل حکومت صفويه، ايران اهميتي بيشتر يافت، از ثبات و وحدت برخوردار شد و در عرصه جهاني مطرح گشت، اما حكومتي چنين مهم را شخصيتي به نام سلطان حسين نابود كرد. شاه سلطان حسين كيست؟ دانشنامه اينترنتي رشد در باره شاه سلطان حسين كه به مدت 28 سال بر ايران حكومت كرد، چنين نوشته است: شاه سليمان هفت پسر داشت که بزرگترين ايشان، سلطان حسين ميرزا بود. امرا و خواجه سرايان شاه سليمان، به توصيه خود او، اين فرد نالايق را جانشين شاه مرده کردند. چرا که شاه سليمان به هنگام مرگ زودرس خود که در سن چهل و هفت سالگي اتفاق افتاد و ظاهراً تأسف زيادي را هم در دولتخانه صفوي و در ميان اهالي ايران برنينگيخت، بنا بر مشهور، به درباريان خويش گفته بود؛ اگر طالب آسايش هستند بعد از وي پسرش حسين ميرزا را به سلطنت بردارند و اگر جوياي نام و تعالي و افتخار، ميرزا مرتضي، پسر ديگرش را بر تخت بنشانند. امراي راحت طلب هم که يک پادشاه ضعيف و صلح جو را به يک فرمانرواي سلحشور و کاردان، ترجيح مي‏دادند و آن را باب طبع خويش مي‏ديدند، در انتخاب حسين ميرزا ترديد نکردند و او را به نام شاه سلطان حسين بر اورنگ فرمانروايي نشاندند. اين انتخاب که حاکي از علاقه قوم به منفعت جويي، لذت پرستي، و تن آسايي بود؛ طمع کاري، ثروت اندوزي و بي تسامحي ايشان را به نتايج اجتناب ناپذير آن، که شورش عناصر ناراضي بود، منجر کرد. شورش اهل سنت بر پادشاه شيعي که در کردستان در گرفت و خاموش شد، در خراسان بالا گرفت و به يک غايله خونين و خانمان برانداز منتهي گرديد. پادشاه نالايق سلطنت شاه سلطان حسين، انحطاطي را که از مدتها پيش مجال ظهور يافته بود به انقراض واقعي اين خاندان مبدل ساخت. سلطان حسين براي فرمانروايي تربيت نشده بود. حتي قولي هم هست که تا هنگام جلوس بر تخت فرمانروايي، اسب سواري هم نمي‏دانست. يک بار در باغچه حرم، بدون قصد مرغابي‌اي به تير تپانچه او کشته شد، و شاه با وحشت فرياد بر آورد که «قاتل اولدم» يعني دستم به خون آلوده شد. چون تا آن هنگام يعني بيست و شش سالگي از حرم بيرون نيامده بود، از اوضاع و احوال سر در نمي‏آورد. در مقابل برادر کوچکترش، ميرزا مرتضي که سلحشور و با کفايت و قدرتمند به نظر مي‏رسيد، انتخابي ناخجسته تر از سلطان حسين براي جانشيني شاه سليمان ممکن نبود. هر چند آنچه فرمانروايي او را بد فرجام و بي عاقبت ساخت، بي رسميهاي سلطنت پدر جلادش شاه سليمان و فقدان عقل سليم و تدبير در نزد وي و اطرافيانش بود. از اين رو، شايد انتخاب برادر سلحشورش هم، توفيق چنداني را به بار نمي‏آورد. شاه علي رغم خروج از حرم خانه و جلوس بر تخت پادشاهي، از نظر فکري از آن محيط و تأثيراتش بيرون نيامد و همواره تحت نفوذ خواجه سرايان و زنان حرم سرا قرار داشت. هر چند تحت تأثير نفوذ دين ياران، در همان اوايل سلطنت، باده نوشي را ممنوع کرد و حتي جنگهاي حيدري و نعمتي، و گرايشهاي صوفيانه را هم منع زد، اما دسيسه هاي دربار و برخي از زنان حرم سرا که دوست مي‏داشتند با الزام شاه به باده نوشي و عشرت جويي، او را همچنان تحت نفوذ داشته باشند، اين فرمان بي اثر گرديد و شاه نخستين کسي بود که پيمان شکست و به مي‏و ساغر پناه برد. در آغاز اگرچه الزام زنان حرم سرا و خواجه سرايان، شاه را به عياشي ترغيب و تشويق کرد، اما او نيز به نوبه چنان «ذوق» و «قريحه‏اي» در عياشي از خود نشان داد که به زودي به رسم پدر کوشيد تا زنان و دختران زيبا را از هر کجا که ممکن مي‏شد به حرم خانه جلب کند. امور کشور را هم به وزير اعظم و خواجه سرايان سپرد، و در برابر هر گزارش يا خواهشي که به او عرصه مي‏شد، جز عبارت «يخشي دُر» چيزي به زبان نمي‏آورد. ظريف بنيان دربار هم او را شاه سلطان حسين يخشي دُر مي‏خواندند، چنانکه آنچه در افواه اهل عصر شايع بود در اين بيت خلاصه مي‏شد: آن ز دانش تُهي ز غفلت پُر شاه سلطان حسين يخشي دُر «مجمع التواريخ، ص 48» شاه بي خبر از امور، و نزاع درباريان در کسب هر چه بيشتر ثروت که گه گاه مناقشاتي را هم به همراه داشت و پادشاه از آن بي اطلاع مي‏ماند، موجب بروز اوضاع نابسامان داخلي در همه زمينه‏ها شد. راهها امنيت خود را از دست داد و مأموران تأمين - راهدارها - خود به ضرورت، قافله غارت مي‏کردند. گه گاه نيز، براي آن که به دربار نشان دهند تا چه حد وظيفه شناس هستند و اغلب به منظور کسب پاداش و انعام، سر مردگان قبرستان را به عنون سر دزدان و راهزنان بر نيزه کرده به پيشکش همايوني مي‏فرستادند. امناي مذهب هم که به تبعيت از اوضاع غرق در مسايل دنيوي و مادي شده بر سبيل تعميم و مسامحه گه گاه روحانيون خوانده مي‏شدند، عمده وظيفه خود را، اعمال فشار و تشديد ايذاء و آزار اهل سنت و پيروان ديگر اديان مي‏دانستند؛ بدين ترتيب، تسامح و آزادي نسبي عهد شاه عباس بزرگ، از زمان شاه سليمان به کلي ناديده گرفته شد و در عهد شاه سلطان حسين، خود را در اعمال غير انساني، تحقير، تضييق، اهانت، مشکل تراشي و حتي قتل و کشتار نشان داد. بي جهت نبود که يهود و گبر و اهل سنت سقوط اين خاندان و ظهور نادر شاه افشار را براي خود يک هديه آسماني مي‏دانستند. اوضاع حکومت و سپاه در نواحي سر حدي و دور دست، دولت نفوذي نداشت. حکام محلي هم براي جبران مبلغي که مستمراً براي حفظ منصب خود به وزرا و درباريان مي‏پرداختند، از هر گونه اجحاف و ايمان زور و اخاذي از مردم دريغ نمي‏کردند؛ از اين رو، شورش در اين مناطق، هم عادي بود و هم گوش شنوايي به دولتخانه صفوي براي آگاهي و اطلاع از آن مظالم وجود نداشت؛ حتي غالباً شورشهايي که ناشي از اوضاع برآمده از ظلم و تعدي حکام محلي اين نواحي را دستخوش طغيان و ناامني مي‏ساخت، به دستور دولت توسط همان حکام جابر فرو مي‏نشست يا در بهترين حالت، حاکم ولايت مجاور مأمور سرکوب و تأمين «نظم» و «امنيت» مي‏شد. آنان نيز هيچ وسيله‏اي جز خشونت براي رفع اين شورشها و برطرف کردن اسباب ناخرسنديها نمي‏شناختند. سپاه شاه، که سالها بي کار، بي نظم، بي تمرين و فاقد اميران لايق بود، از عهده هيچ کاري جز آزار و اذيت مردم بي دفاع و زورگويي و اجحاف بر نمي‏آمد؛ البته انتظاري بيش از آن هم از سپاه دولت صفوي نمي‏رفت؛ چه بسياري از مقامات بلند پايه سپاه، توسط شخصيتهاي فرومايه‏اي اشغال شده بود که نه بر اساس لياقت و کارداني شان بلکه با خريد منصب و پرداخت رشوه و يا چاکر منشي و اظهار «وفا داري» بي چون و چرا به شاه و خواجه سرايان به دست آورده بودند. اين دسته از فرماندهان، نمي‏توانستد زير مجموعه تحت الامر خود را از دريافت رشوه و باج خواهي جلو گيرند که هيچ، در غارت مردمان منافع مشترک هم داشتند. از اين رو، نيروي نظامي و انتظامي از استقرار امنيت و برخورد با راهزنان و دزدان و جنايتکاران که نيازمند صرف هزينه و وظيفه شناسي و قبول خطر بود، به کلي ناتوان مي‏ماند و تنها در اقداماتي که نتيجه مادي ملموس داشت و منجر به غارت رعيت مي‏شد «خطر» مي‏کرد. دفع طغيان طوايف اما دربار صفوي، هنگامي که اوضاع به نهايت انفجار مي‏رسيد و آش بيش از حد شور مي‏شد، کوشش مي‏کرد براي کنترل امور، از سرداران سرسخت و بي باک که شمارشان در دربار بسيار محدود بود، استفاده کند. چنانکه براي دفع طغيان طوايف بلوچ، از گرگين خان گرجي بهره جست که در گرايشهاي مسلکي و تربيت نظاميش، رحم و شفقت و اجتناب از ظلم معنايي نداشت. شورش طوايف بلوچ، کرمان را معروض غارت و خطر کرد «1190 ق / 1697 م» و حتي دامنه آن به حوالي يزد رسيد. گرگين خان که به عنوان والي کرمان، با اکراه دفع اين شورش را پذيرفته بود، در زمان شاه سليمان والي دست نشانده پادشاه کارتيلي در گرجستان بود که بر اثر دسيسه‏هاي موضعي، سلطنت خود را از دست داد و به دربار اصفهان پناه آورد. وي جنگجويي شجاع، بي باک، اما بي تدبير بود و نسبت خود را به خاندان بقراطيان مي‏رساند. نخست برادرش لئون را به دفع بلوچ روانه کرد و سپس خود در رأس قوايي ديگر به کرمان وارد شد. بلوچها را تعقيب و شکست سختي داد. سرهاي عده‏اي از رؤساي آنها را هم به نشان پيروزي به دربار اصفهان فرستاد. اما خود براي استقرار نظم در کرمان ماند. چون قندهار مورد تهاجم بلوچها واقع شد، به حکم شاه از کرمان بدان جانب عزيمت کرد. قندهار در عين حال مورد ادعاي پادشاهان هند بود، و طوايف غلزايي«غلجايي» آن ديار، که از سوي حاکم ايراني قندهار مورد اخاذي و اهانت و تعدي واقع بودند، از دوام حاکميت ايران بر قندهار راضي به نظر نمي‏رسيدند. از اين رو با شاهزاده مير علم خان، فرزند اورنگ زيب که در آن ايام حکمران کابل بود، مذاکراتي براي دريافت کمک براي اعلام طغيان به عمل آوردند. شاه ايران که گرگين خان را براي استقرار نظم به قندهار روانه کرد، به يک معني، او را حکمران تمام خراسان و قندهار نمود. گرگين خان با عبور از صحراي لوت از کرمان به قندهار وارد شد. بلوچهاي قندهار و فرمانده آن که مير سمندر نام داشت، بلافاصله اظهار انقياد کردند. اما طايفه غلجايي که عنصر نا آرام ولايت و طالب جدايي از ايران بود، همچنان به مقاومت ادامه مي‏داد. مير ويس پسر شاه علم، کلانتر قندهار بود که با هند هم روابط تجاري داشت. وي در ظاهر نسبت به حکمران جديد اظهار طاعت کرد، اما در نهان خيال شورش داشت؛ حکومت هند هم که طالب الحاق قندهار بود، مير ويس را تشويق و تحريک مي‏کرد. خشونت گرجيهاي گرگين نسبت به غلزاييها، آن طوايف را به شورش واداشت، اما گرگين موفق به فرو نشاندن آن شد و مير ويس را توقيف و به عنوان عنصر خطرناک به اصفهان فرستاد. با آن که حاکم جديد قندهار از دربار ايران خواسته بود که او را تحت الحفظ داشته باشند، اما مير ويس با پرداخت رشوه به اطرافيان شاه، و شفاعت رشوه گيران نزد شاه، توانست خود را از مهلکه نجات دهد. شاه نادان او را بخشيد و اجازه سفر به مکه و انجام فرايض حج داد، پس از آن هم مير ويس را به عنوان کلانتر به قندهار فرستاد. مير ويس در بازگشت عناصر ناراضي را گرد خود جمع آورد، گرگين خان را اغفال و او را به قتل آورد «1122 ق / 1710م» و بر قندهار چيره شد. پس از آن نيز طي يک سلسله حوادث، محمود خان افغان، به اصفهان، تختگاه صفوي دست يافت و شاه خود شخصاً تاج و تخت به بيگانه بخشيد. بدون شک سوء سياست سلطان حسين و اعمالش محرک عمده اين شورشها بود، اما ضعف و درماندگي ارتش صفوي در دفع شورشها ناشي از وضع نابسامان اخلاقي و اجتماعي عصر هم بود که بقاي دولت قزلباش را، با آن همه افراط و تفريط که در اواخر عهد خويش در شيوه زمامداري نشان داده بود، در دوران فرمانروايي شاه سلطان حسين، غير قابل تحمل مي‏ساخت. ... نتيجه آن که، او در دوره زمامداريش مواجه با شورشهاي داخلي و خارجي شد و تنها چاره کار آن ديد که در 12 محرم 1135 به فرح آباد، نزد محمود افغان رود و تاج و تخت تسليم بيگانه كند. شاه سلطان حسين از پادشاهان بد نام و بي لياقت ايران است. وي مردي بي کفايت، ضعيف النفس و عاري از هر گونه رأي و تدبير و انديشه بود. مانند پدرش مغلوب رأي زنان حرم سرا و خواجه سرايان مي‏شد؛ عوام پروري در عهد صفويه چنان ريشه‏هاي عميق در تار و پود افکار و زواياي انديشه و عمل دوانده بود، که بانيان آن را نيز عوام زده و خرافه پرست کرده بود، چنانکه شاه سلطان حسين به دعا و سحر و جادو بيشتر باور داشت تا به اراده و عزم و تدبير مردان مجرب. دوره او، اوج نفوذ افراد بي خبر از امور مملکت، اما مدعي، و رواج بازار خرافات و عقايد سخيفه است. ... فرجام حكومت مردي ضعيف النفس کتاب مروري کوتاه بر تاريخ ايران از نشر سخن نيز در باره شاه سلطان حسين نوشته است: او، آخرين پادشاه از خاندان صفوي بود که در 1105ه.ق به جاي پدر بر تخت سلطنت نشست و توانست مدتي رسما بر کل کشور ايران حکومت نمايد. سلطنت وي با شورش افغانها و اشغال اصفهان به دست آنها پايان يافت. وي مردي بسيار هوسران و ضعيف النفس بود. در دوره حکومت وي آخرين بازمانده‌هاي نظم حکومتي و ساختار اداري که با تلاشهاي شاه اسماعيل، شاه طهماسب و شاه عباس کبير ايجاد شده بود از ميان رفت. وي عملا هيچ قدرتي در اداره امور نداشت و حتي علاقه‌اي هم به دانستن اتفاقاتي که در اطرافش مي‌افتاد نشان نمي‌داد. کشور در هرج و مرج نابساماني فرو رفت و هر نوع فسق و فجوري بدون هيچ ممانعتي حتي در پايتخت رخ مي‌داد. شرح برخي هوسراني‌ها و نابساماني‌هاي دوره حکومت وي در کتاب رستم التواريخ در اوايل حکومت فتحعلي شاه قاجار نوشته شده‌است. روس‌ها که تعرضات خود را از زمان شاه اسماعيل دوم آغاز کرده بودند در زمان شاه سلطان حسين شروع به مداخله در امور قفقازيه کرده و حتي سواحل درياي خزر از دربند تا استرآباد(گرگان فعلي) را به تصرف خود درآوردند. در دوران وي شورش‌هاي افغانان غلجايي و ابدالي بي‌پاسخ ماند و در نهايت منجر به استيلاي محمود افغان از طايفه غلزايي و تصرف اصفهان به دست وي گشت،سلطان حسين به شکلي باور ناپذير و منحصر به فرد درماندگي و ناتواني خويش را با گذاشتن تاج بر سر محمود افغان در 12 محرم 1135ه.ق به اثبات رسانيد. ويژگيهاي حكومت سلطان حسين سيدحسين زرهاني در مقاله اي ويژگيهاي حكومتي سلطان حسين را چنين نوشته است: 1-بحران تصميم گيري: شاه سلطان حسين به هيچ وجه قدرت تصميم گيري قاطع نداشت و به گفته يوداش تادوش کروسينيسکي (Judasz Tadeusz Krusinsky) -مبلغ مسيحي ساکن اصفهان که هم عصر اين شاه بود او به هيچ وجه نمي توانست در قبال مشکلات تصميم و يا خاطيان را مجازات نمايد.او اگرچه از بسياري از مشکلات دربار آگاه بود اما بي ارادگي مفرط و ضعف شخصيتي راه هرگونه تصميم را بر او بسته بود و ميل به آرامش خواهي و فرار از مواجهه با مشکلات راه هرگونه قاطعيت را بر او بسته بو د. 2-حذف مردان قوي و شجاع وکارامد از نظام تصميم گيري و انتصاب خواجگان ترسو و ضعيف: سيستم شاه سلطان حسيني از مردان قدرتمند خالي و به جاي آن خواجگاني که خطري براي شاه نداشتند جايگزين مي شدند.رسم غلطي از دوره شاه عباس شروع شد و آن تربيت شاهزادگان در حرم و دخالت زنان و خواجه سرايان در امور حکومت بود. از آنجا که وليعهد در حرمسرا رشد مي کرد طبعا خواجه سرايان حرم در امور کشوري صاحب مقام و قدرت مي شدند . به طوريکه شاه صفي و شاه سليمان پدران شاه سلطان حسين در ايام توقف در حرم به شدت زير نظر خواجه سرايان دربار بودند و حتي پس از جلوس بر تخت سلطنت نتوانستند خود را از چنگال آنان رهايي بخشند . 3-ظلم و ستم به مردم از سوي عمال حکومت و سکوت شاه: يکي از دلايل به جان آمدن افاغنه از دست حکوت مرکزي ارسال گرگين خان گرجي تازه مسلمان به منطقه افغانستان به عنوان حاکم بود.او به بهانه يکسان سازي مذهبي به ظلم وستم شديد به مردم پرداخت به گونه اي که فرياد تظلم خواهي به دربار رسيد.اما شاه سست عنصر ظاهر بين به مساله وقعي ننهاد و مقدمه شروع شورش افاغنه به رهبري ميرويس و سپس فرزندش محمود بنا نهاده شد. 4-ترس از حل مشکل و رويارويي: تربيت خاص شاه باعث فقدان تهور و شجاعت در او بود.به نحوي که از حل مشکل مي هراسيد.قاطعيت نداشت و حتي به دنبال راهکارهاي خرافي براي حل مشکل مي رفت.بي ارادگي و ترس او از روياروييهاي بزرگ ارکان دولت ايران را به باد داد.او در جنگ با افغانها بارها از خود کاهلي نشان داد و اين ترس و کاهلي و بيم از رويارويي به قيمت جان او و بسياري از ايرانيان تمام شد. حضرت آيت الله العظمي خامنه‌اي در بيانات خود در دانشگاه علم و صنعت با بيان اينکه «شجاعت در برابر هيبت دشمن»، جزو شاخص‌هاي تقويت ساخت حقيقي نظام است، فرمودند: «در مقابل دشمن اگر مسؤولين كشور احساس رعب و خوف بكنند، بر سر ملت بلاهاي بزرگ خواهد آمد. آن ملت‌هايي كه ذليل و مقهور دست دشمن شدند، عمده علت اين بود كه مسؤولان - پيشروان قافله ملت - شجاعت لازم، اعتماد به نفس لازم را نداشتند. گاهي در بين آحاد مردم عناصر مؤمن، فعال، فداكار، آماده‏ به جانبازي هستند، منتها مسؤولين و رؤسا وقتي خودشان اين آمادگي را ندارند، نيروهاي آنها هم از بين مي‌ر‌ود و اين ظرفيت هم نابود مي‌شود. آن روزي كه شهر اصفهان در دوره شاه سلطان حسين مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل‌عام شدند و حكومت باعظمت صفوي نابود شد، خيلي از افراد غيور بودند كه حاضر بودند مبارزه و مقاومت كنند؛ اما شاه سلطان حسين ضعيف بود. اگر جمهوري اسلامي دچار شاه سلطان حسين‏ها بشود، دچار مديران و مسؤولاني بشود كه جرأت و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمي‌كنند، در مردم خودشان احساس توانايي و قدرت نمي‌كنند، كار جمهوري اسلامي تمام خواهد بود». همچنين مقام معظم رهبري در بيانات خود در روز عيد غدير مسأله «مديريت كشور اسلامي» را مسأله‌اي ريشه‌دار در اسلام دانسته و فرمودند: «اسلام براي سعادت بشريت مديريتي از نوع مديريت اميرالمؤمنين را لازم مي‌داند، كه البته اميرالمؤمنين در اين قسمت شاگرد و پيرو پيغمبر است». ايشان با بيان اينکه قرار گرفتن اميرالمؤمنين در رأس جامعه‏ اسلامي از سوي پيغمبر اكرم، يك درس براي امت اسلامي است، فرمودند: «اين نشان مي‌دهد كه براي اداره‏ جامعه‏ اسلامي و جوامع اسلامي و امت اسلامي، معيارها اينهاست: خداپرستي، در راه رضاي خدا مجاهدت كردن، جان و مال را به عرصه آوردن، از هيچ سختي و مشكلي روگردان نبودن، و از دنيا اعراض كردن. اين قله، اميرالمؤمنين است؛ شاخص، وجود اميرالمؤمنين است. اين درس بزرگ غدير است». ولي امر مسلمين جهان، در پيام تاريخي خود پس از حمله رژيم صهيونيستي فرمودند: «آيا عرصه‌ ديگري عريان‌تر از آنچه در غزه و فلسطين در جريان است در همدستي كُفار حربي با منافقان امّت براي سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكليف كنيد؟» سخن گفتن از مديريت اميرالمؤمنين و شاه سلطان حسين و ارائه شاخص‌هاي مديريت اسلامي؛ و همچنين اشاره انگشت بصيرت به سمت «منافقان امت» راهنماي عناصر حزب‌اللهي در تصميم‌گيري‌ها و نقش‌آفريني‌هاي سياسي از جمله انتخابات است. مردم بايد با بازخواني عملکرد نخبگان در مقاطع مديريت خود - خصوصا در اموري چون «جنگ تحميلي»، «مسأله هسته‌اي» و «مبارزه با فساد» - مديريت شاه سلطان حسيني را از مديريتي که اميرالمؤمنين را الگوي خود مي‌داند، تشخيص دهند. «شاه سلطان حسين»‌ها کساني‌اند که باعث تقويت عواملي چون عوامل انحطاط سلسله صفويه مي‌شوند. اين عوامل عبارتند از: 1. بي‌خبري از مشکلات روزانه مردم و شکاف بين حکومت و ملت، همه با هم در فروپاشي سلسله صفوي نقش داشتند. 2. نبودن نيروي نظامي آراسته به هنگام حمله محمود براي جلوگيري از پيشرفت تند و نابهنگام دشمن. 3. نبودن همبستگي ميان پادشاهي و مذهب، آنچنانکه اين همبستگي در آغاز پايه‌گذار حکومت صفوي بود. 4. نفوذ، قدرت و تصميم‌گيري ملکه‌ها و خواجه‌سرايان حرمسرا در ساختار اداره امور سياسي و کشوري. 5. خوشگذراني، زن‌بارگي و شرابخواري شاه و سرداران و بي‌خبري آنان از مسائل سياسي و نارضايتي مردم. 6. حرم پروردگي وليعهد و شاهزاگان و دور بودن آنها از هر گونه آموزش نظامي و سياسي. 7. ضعف عصبيت قزلباش‌ها و از بين رفتن روحيه بالاي نظامي. 8. تزلزل در وحدت ملي جامعه صفويه. در اواخر، اختلافات شديد مذهبي بين متصوفه و اخباريون سبب تفرقه و سستي در جامعه شد. 9. آشفتگي‌هاي داخلي در اغلب زمينه‌ها، به خصوص در رأس و كنار مركزيت حكومت در اصفهان. 10. فقدان علماي بزرگ و بااقتدار و وحدت بخش در اواخر دوره. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/100125912)