اخلاق و سياست-اسلام و سياست-ديانت و سياست-دين و سياست

آيا در حكومت ما كساني كه در مقام عرفانند به سياست هم بايد كار داشته باشند مثلا انتقاد كنند و يا ... آيا اين نظام همه اش درست و خدايي است؟

اين نظام در تلاش است كه مطابق با دستورات اسلام،مسير سعادت دنيا وآخرت را هموار سازد.چند نكته اساسى در اين زمينه وجود دارد :
1. دين داراى سه ركن اساسى است كه ما از آنها به «نظام اعتقادى»، «نظام ارزشى يا اخلاقى» و «نظام فقهى» ياد مى‏كنيم. هيچ دينى بدون سه ركن پيش گفته تحقق‏پذير نيست؛ هر چند ممكن است محتواى اين اركان در اديان مختلف با يكديگر تفاوت‏هاى جدى داشته باشند. 2. در شناخت دين، معرفت به هر سه ركن ياد شده لازم و ضرورى است. اگر فردى تنها به يكى از اين سه ركن توجه كند و آن را فراگيرد، دانش و نگرش دينى او ناقص خواهد بود. 3. متأسفانه به دليل متفاوت بودن فهم و نگرش آدميان و استعدادها و ظرفيت‏هاى گوناگون و عدم توجه به اركان ديگر دين، دست كم سه نوع دين‏شناسى را مى‏توان در طول تاريخ رهيابى كرد: يكم - دين‏شناسى متكلمانه كه از تأملات عقلى و با مركزيت نظام اعتقادى به دين نگريسته و ساير اركان دين را در پيرامون آن تلقى مى‏كنند. دوم - دين‏شناسى فقيهانه كه از مدخل شريعت و احكام ظاهرى، نظام فقهى را اصل پنداشته و دو ركن ديگر را با اين ديد مى‏كاود و تبيين مى‏كند. سوم - دين‏شناسى اخلاقى كه از دريچه احكام اخلاقى و پردازش به باطن اعمال، نظام اخلاقى را ركن اصلى دين انگاشته و دو ركن ديگر را با اين نظرگاه مى‏جويد. 4. آفت يكسويه‏نگرى براى كيان دين و رشد فكر دينى و كمال‏يابى جوامع دينى، ضايعه‏اى بزرگ است. اگر به طور مطلق هر يك از سه ركن پيش‏گفته مساوى با تمام دين فرض گردد، دين به پيكرى بى‏جان تبديل مى‏شود. محمدرضا كاشفى، دين و فرهنگ؛ فصل دوم (دين‏شناسى)، مبحث رهيافت به دين و اركان دين. 5. به تدريج در دنياى اسلام، تصور عده‏اى نسبت به نگرش اجتماعى اسلام تغيير كرد. آنان فرد را بر جمع برترى دادند و او را از جمع جدا كردند و به خودش مشغول داشتند؛ به او توصيه كردند كه به اطراف خود نگاه نكند چون تمركزش را از انديشه درباره خدا از دست مى‏دهد. اين گروه با برداشت افراطى از آيات متضمن مذمت دنيا از يك سو و نيز برداشت‏هاى افراطى از آياتى كه تأكيد بر زهد و تقوا دارد، از سوى ديگر؛ بخش عمده‏اى از فقه را كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است، بى‏اعتبار ساختند. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليت‏هاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كم‏ترين آموزه‏هايى بود كه اين طيف بر آن پاى مى‏فشردند. اين جريان بستر را براى پديد آمدن «تصوف» و «خانقاه‏سازى» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساخت. در اين باب نگا: رسول جعفريان، خانقاه‏سازى از قرن هفتم تا نهم هجرى و نقش آن در كاهش تحرك اجتماعى مسلمانان، در مجموعه مقالات تاريخى، ج 1، صص 272 - 260 و سيد محمد دامادى، شرح بر مقامات اربعين، صص 288 - 282. 6. برخى از اين بزرگان، پيامبر و مردم عصر پيامبر را چنان وانموده‏اند كه گويى پيغمبر شخص درويشى بوده است كه در خانقاهى در مكه مى‏نشسته است و براى درويش‏هاى ديگر درس تصوف مى‏داده است. تصويرى كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر عرضه كرده‏اند، تحريف عمدى در تعليمات اسلامى نبوده؛ بلكه ريشه در نگرش يكسويه به دين و آموزه‏هاى آن بوده است. چنين نگاهى به دين، بى‏اعتنايى مطلق به دنيا و «به فكر خود بودن» را تقويت مى‏كرد و بى‏اعتنايى توام با ترحم را نسبت به مردمِ افتاده در چاه طبيعت به دنبال مى‏آورد. در اين باب نگاه كنيد به: سه تفسير «تأويلات»، ملا عبدالرزاق -«كشف‏الاسرار»، رشيد الدين ميبدى «عرائس البيان» شيخ روزبهان بقلى. 7.
در طول تاريخ عرفان بسيارى از عارفان، پرهيز از ثروت و قدرت؛ و پيشه كردن عجز و فقر را در صدر دنياگريزى مى‏ديدند و ازاين‏رو دين را از سياست جدا كرده، آن دو را امرى غير قابل اجتماع تلقى مى‏كردند. آنها معتقد بودند كه كم كسى است كه بتواند در برابر وسوسه‏هاى قدرت و ثروت مفتون نشود و ازاين‏رو بهترين كار اين است كه گرد آنها نگردد و به عبارت ديگر، دنيا را به دنياخواهان و دنياداران بسپارد و براى سلامت و سعادت خود، با آن وداع كند.

نيست قدرت هر كسى راسازوارعجز بهتر مايه پرهيزگار
فقر ازاين‏رو فخر آمد جاودان‏كه به تقوى ماند دستِ نارسان‏
زان غنا و زان غنى مردود شدكه زقدرت صبرها بدرود شد
آدمى را عجز و فقر آمد امان‏از بلاى نفسِ پرحرص و غمان‏
البته گاهى براى برخى از عارفان علل و انگيزه‏هايى براى چنين تفكيكى، مددكار بوده است كه فرصت طرح تفصيلى آن نيست. در اين باب نگا: محمد سروش، دين و دولت، صص 146 - 120. 8. اما آيا به راستى عرفان اسلامى كه از رسول خدا(ص) ريشه گرفته و در آموزه‏هاى امام على(ع) توسعه يافته، به صورتى كه بيشتر شاخه‏هاى عرفان خود را به آن حضرت منتسب مى‏دانند، عبدالحميد ابن‏ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ج 1، ص 17. ميان دين و سياست انفكاك مى‏بيند؟! خير، سيره عملى حضرت محمد(ص) و اميرمؤمنان كه در تاريخ ضبط و ثبت است، خلاف اين امر را نشان مى‏دهد؛ چرا كه به تعبير صدرالمتألهين، معلم اول يعنى پيامبر خدا(ص) و معلم ثانى يعنى حضرت على(ع) تمامى اركان دين را با هم مى‏ديدند و با هم مى‏خواستند و با هم آنها را تحقق مى‏بخشيدند. امام على(ع) كه در رسيدگى به بينوايان و يتيمان، در ساده‏زيستى و اجتناب از كم‏ترين لذائذ دنيوى، در اجراى عدالت و حفظ و رعايت بيت‏المال، در اخلاق نيكو و ايثار، در سخاوت، صلابت، شجاعت، عبادت و درايت سرآمد روزگار بود، در صحنه سياست و كارزار حضورى هميشگى داشت. او كه خود مدت زمان كوتاهى متصدى امر حكومت گشت، در زمانى كه در كنار بود همچون ناظرى دقيق، اعمال حاكمان را تحت نظارت داشت. نگا: سيد يوسف ابراهيميان، آئينه حق‏نما، صص 411 - 205، فصل سوم و پنجم. 9. حضرت امام خمينى كه خود از احياگران راستين فرهنگ محمدى و علوى و سرآمد عارفان بودند، در زمان معاصر تئورى سازگارى دين و سياست را، با الگوگيرى از سرور خود على(ع)، عينيت بخشيدند. ايشان نشان دادند كه لازمه عارف بودن اهل عزلت بودن نيست. او آشكار ساخت كه هيچ منافاتى نيست كه ما هم انديشه والاى عرفانى را داشته باشيم و هم انديشه اجتماعى نهادى ديدن ثروت و قدرت را و اين دو را؛ نه تنها با هم عجين كنيم، بلكه يكى را دقيقاً مجراى اِعمال ديگرى بدانيم. ولى هيچ‏گاه معتقد نبود حالا كه ما دانستيم نوعى آلودگى و ميكرب در جامعه وجود دارد، خودمان را مصون بدانيم و ديگران را ملوّث باقى بگذاريم. بلكه اقتضاى اركان سه‏گانه دين آن است كه دين در كنار سياست و عرفان، همراه مسائل و مسؤوليت اجتماعى و شريعت و طريقت و حقيقت همگام با هم باشند.
حضرت امام كه به شدت از كسانى كه به اركان دين نگرش ناقص و يكسويه دارند نگران بودند، شكوه خود را اين‏گونه مطرح مى‏سازند: «... اسلام غريب است. از اول غريب بوده و الان هم غريب است. براى اين كه غريب آن است كه نمى‏شناسند او را. در يك جامعه‏اى هست او، اما نمى‏شناسند. هميشه يك ورق را گرفته‏اند وآن ورق ديگر را حذف كرده‏اند، يا مخالفت با آن كرده‏اند. يك مدت زيادى، گرفتار عرفا ما بوديم. اسلام گرفتار عرفا بود، آنها خدمتشان خوب بود، اما گرفتارى براى اين بود كه همه چيز را برمى‏گردانند به آن طرف. هر چه دستشان، هر آيه‏اى دستشان مى‏آمد، مى‏رفت آن طرف. مثل تفسير ملاعبدالرزاق. خوب، او مرد بسيار دانشمندى، مرد بافضيلتى است، اما همه قرآن را برگردانده آن طرف، كانّه قرآن با اين كارها كار ندارد...». سخنرانى در تاريخ 17/4/58 در جمع وعاظ و روحانيون تهران.
بنابراين، از نظرگاه عرفان اسلامى كه ريشه در سيره و كلمات حضرت رسول(ص) و حضرت على(ع) دارد، دين و سياست از يكديگر انفكاك ندارند و سياست كه عمدتاً در نظام فقهى جاى مى‏گيرد، يكى از اجزاء اركان دين به شمار مى‏رود؛ چنانكه عرفان نيز به منزله جزئى از نظام اخلاقى از دين منفك نيست. همچنين روشن شد كه گرچه برخى از عارفان بزرگ، به دليل خارج ساختن عرفان از مجراى خود و رويكردى عرفانى به دين، فتوا به انفكاك سياست از دين دادند؛ در تاريخ معاصر حضرت امام كه هم در عرفان نظرى صاحب‏نظر بودند و هم در عرفان عملى سرآمد؛ اين حقيقت را روشن ساختند كه از منظر عرفان، دين و سياست هيچ تضادى با يكديگر ندارند؛ چنان كه قدرت سياسى با عارف بودن ناسازگار نيست. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 2/100105362)