جرایی انقلاب اسلامی

چرا ما انقلاب كرديم؟ آيا اقتصاد مشكل داشت، يا فرهنگ يا چيز ديگري؟

پاسخ سوال شما را در سه بخش مورد بررسي قرار مي دهيم:‌ 1. مفهوم انقلاب 2. علل و عوامل وقوع انقلاب 3. انقلاب اسلامي و عوامل وقوع انقلاب
«مفهوم انقلاب»
انقلاب برآيند حوادث و دگرگوني هاي مختلف تاريخي يك كشور است لذا در وقوع اين پديده مجموعه تحولات و شرايط فكري،‌ فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي مداخله دارد. در فلسفه سياسي و علوم سياسي_اجتماعي به انقلاب با دو ديد متفاوت نگريسته مي شود. انقلاب به مفهوم سياسي آن كه بيشتر به جانشيني ناگهاني و شديد گروهي كه حكومت را در دست نداشته اند، به جاي گروه ديگري كه قبلا گروه سياسي و اداره كشور را در اختيار خود داشته اند گفته مي شود. هانا آرنت،‌ انقلاب، ترجمه حضرت آيه الله فولادوند،‌ تهران:‌ انتشارات خوارزمي 1361،‌ ص 65بدين ترتيب «انقلاب دگرگوني بنيادي در همه زمينه هاي اجتماعي، اخلاقي، اقتصادي، حقوقي و بويژه سياسي است، نسبت به آنچه پيش از انقلاب استوار و پابرجا بوده است و اين دگرگوني ها هميشه با سرنگوني نظام سياسي حاكم پيش مي آيد و كمتر با آرامش همراه بوده و اغلب با كارهاي خشونت آميز و ويرانگري و خونريزي ها همگام مي باشد» عبدالحميد ابوالمحمد، مباني سياست، تهران؛‌ توس 1376، ص 364. مفهوم انقلاب در ديد جامعه شناسانه بيشتر به امور اجتماعي مربوط مي شود تا به امور سياسي و به همين دليل تحليل جامعه شناسانه انقلاب عبارت است از باز يافتن تركيب علل عمومي و علل فرعي كه تار و پود رويدادها را بهم مي بافند ريمون آرون، مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ترجمه باقر پرهام، ص 303 در تبيين جامعه شناسانه انقلاب بر نقش عنصر اراده انساني و پيشرو بودن تحول انجام گرفته و تخريب و قهرآميز بودن تاكيد مي شود.
بي شك انقلاب به مفهوم سياسي با تحولات ديگر سياسي چون كودتا كه در آن رهبري و قدرت و سياست حاكم دست به دست مي شود و يا شورشي كه فقط موجب تحولاتي در برخي از سياست گذاريها و احيانا در بعضي نهادها مي گردد متفاوت مي باشد چنانكه از نظر جامعه شناسي نيز پديده اجتماعي انقلاب با رفرم كه معمولا به تحولات روبنائي و سطحي با حفظ نظام موجود گفته مي شود تفاوت دارد.
«علل و عوامل وقوع انقلاب»
به طور كلي چهار عامل عمده براي انقلاب در يك جامعه لازم است كه معمولا در هر انقلابي ديده مي شود:
1. نارضايتي عميق از شرايط موجود، اين نارضايتي وقتي پديد مي آيد كه افراد از بهبود شرايط موجود به صورت مسالمت آميز نااميد شده آن را غير قابل تحمل بيابند.
2. پذيرش انديشه يا انديشه هاي جديد جايگزين (ايدئولوژي انقلاب) ايدئولوژي در هر انقلابي به منزله قانون و طرح نامه آن محسوب مي گردد كه آينده روشني را فراروي انقلابيون قرار مي دهد و آنان را براي مبارزه بر مي انگيزد،‌ هيچ انقلابي بدون گسترش انديشه هاي جديد روي نداده است تلاطم انديشه ها بخشي از وضع پيش از انقلاب را تشكيل مي دهد و از آنجا كه انقلاب يك فرآيند است نه واقعه و حادثه از لحظه تكون انديشه انقلابي شروع تا زمان قيام عمومي و منازعه انقلابي و براندازي و جابجايي قدرت و تثبيت نظام جديد و تحقق آرمانهاي انقلاب ادامه مي يابد پيداست ايدئولوژي هر چه غني تر و عميق تر باشد و آينده روشن تري را در برابر انسان قرار دهد قطعا در ايجاد بسيج و روحيه انقلابي جمعي موفق تر خواهد بود.
3. روحيه انقلابي، منظور از روحيه وضعي است كه سبب اعتماد به نفس در افراد مي شود‌، آن ها بي توجه به اقدامات سركوب گرانه يا رفرميستي رژيم ها تنها به پيشبرد انقلاب مي انديشند و در راستاي هدف خود كه واژگوني رژيم موجود و بناي ساختار سياسي نوين است گام بر مي دارند. بسياري از ملتها ممكن است از وضعيت موجود ناراضي باشند اما چون اراده جدي براي ايجاد تغييرات ندارند و در صورت اراده جدي آن را به صورت جمعي ندارند لذا از انجام هر اقدامي عاجزند.
4. وجود و نقش آفريني ساختارهاي سياسي_اجتماعي در رهبري انقلاب
رهبري و ساختارها كه ممكن است از مدت ها پيش از پيدايش وضعيت انقلابي وجود داشته باشند در گسترش ناخشنودي از وضع موجود،‌ ارائه و تبليغ انديشه هاي جديد و ايجاد وگسترش روحيه انقلابي در مردم نقش عمده اي دارند. جمعي از نويسندگان، انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، نشر معارف 1368، ص 16
شهيد مطهري(ره) ريشه انقلاب را دو چيز مي دانند يكي نارضائي و خشم از وضع موجود و ديگر آرمان يك وضع مطلوب شناختن يك انقلاب يعني شناخت عوامل نارضائي و شناخت آرمان مردم مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، تهران؛ انتشارات صدرا، 68، ص 30 و 31 ايشان در تحليل ماهيت و عوامل ايجاد انقلاب ها سه نظريه را مطرح مي كنند يك نظريه اين است كه روح و ماهيت تمام انقلابها اقتصادي و مادي است طبعا آرمان چنين انقلابي رسيدن به جامعه اي است كه در آن از شكافهاي طبقاتي اثري نباشد يعني رسيدن به جامعه اي بي طبقه.
نظريه دوم اين است كه انقلاب هنگامي مي تواند انساني باشد كه ماهيتي آزاديخواهانه و سياسي داشته باشد نه ماهيتي اقتصادي چون اين امكان هست در جامعه اي شكم ها را سير بكنند و گرسنگي ها را تا حدي و يا بطور كلي از بين ببرند ولي به مردم حق آزادي ندهند،‌ حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند در چنين جامعه اي مردم براي كسب اين حقوق از دست رفته قيام مي كنند و انقلاب براه مي اندازند و به اين ترتيب انقلابي نه با ماهيت اقتصادي بلكه با ماهيتي دمكراتيك و ليبرالي بوجود مي آورند.
علاوه بر دو نوع ماهيتي كه فكر كرديم انقلاب مي تواند ماهيتي اعتقادي و ايدئولوژيكي داشته باشد بدين معني كه مردمي كه به يك مكتب ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاي معنوي آن مكتب شديدا وابسته هستند وقتي كه مكتب خود را در معرض آسيب مي بينند و وقتي آنرا آماج حمله هاي بنيان برافكن مي بينند خشمگين و ناراضي از آسيبهائي كه بر پيكر مكتب وارد شده و در آرمان برقراري مكتب بطور كامل و بي نقص، دست به قيام مي زنند انقلاب اين مردم ربطي به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ربطي با داشتن يا نداشتن آزادي سياسي ندارد،‌ چرا كه ممكن است اينان هم شكمشان سير باشد و هم آزادي سياسي داشته باشند اما از آنجا كه مكتبي را كه در آرزو و آرمان آن هستند،‌ استقرار نيافته مي بينند، بر مي خيزند و قيام مي كنند. همان، ص 31 و 32 و 33
«انقلاب اسلامي و عوامل وقوع انقلاب»
انقلاب اسلامي ايران چهار عامل ياد شده براي وقوع انقلاب را در نوع نيرومند آن دارا بود كه كمتر انقلابي ديده مي شود.
_نارضايتي ويژه از وضع موجود در انقلاب اسلامي با شاخص هايي مانند تظاهرات، درگيريها و اعتصاب عمومي و تنفر همگان از رژيم شاهنشاهي و ... با توجه به اين كه شدت و عمق ناخشنودي به ميزان نزديك بودن آن به جنبه هاي فكري و عقيدتي و در اين گستره نيز به ارتباط آن با افكار داراي اصالت فرهنگي قوي وابسته است مي توان گفت نارضايتي در ايران از ديگر انقلاب هاي معاصر شديدتر و عميق تر بود.
_انديشه سياسي جايگزين در انقلاب اسلامي:‌ اسلام به عنوان ايدئولوژي انقلاب مطرح بود و هدف اصلي قيام مردم به حاكميت رساندن مكتب و موازين اسلامي بود كه اين آرمانها در كليه شعارهاي كوبنده تمامي قشرها متجلي بود و اسلام بود كه در جذب و تحرك بخشيدن به نيروهاي مومن نقش تعيين كننده داشت پيوند ايدئولوژي انقلاب اسلامي با فرهنگ عمومي كشور و به عبارت ديگر اصالت فرهنگي آن از نكات عمده تفاوت هاي انقلاب اسلامي با ديگر انقلاب هاي معاصر است.
_در انقلاب اسلامي رهبري بي نظير و هوشمندانه امام خميني(ره) و پيوند ويژه ديني و تاريخي روحانيت با مردم وضعي استثنايي پديد آورد و به موقعيت سريع در برانگيختن نارضايتي عمومي، گسترش آرمان انقلاب اسلامي، ايجاد و گسترش روحيه انقلابي و بسيج عمومي و به صحنه آوردن مردم انجاميد. و به تعبير شهيد مطهري(ره) فداي امام خميني(ره) از قلب فرهنگ و از اعماق تاريخ و از ژرفاي روح اين ملت بر مي خاست؛‌ مردميكه در طول چهارده قرن حماسه محمد(ص)، علي، زهرا، حسين، زينب، سلمان، ابوذر و .... و صدها هزار زن و مرد ديگر را شنيده بودند و اين حماسه ها با روحشان عجين شده بود،‌ بار ديگر همان نداي آشنا را از حلقوم اين مرد شنيدند علي را و حسين را در چهره او ديدند،‌ او را‌ آينده تمام نماي فرهنگ خود كه تحقير شده بود، تشخيص دادند، امام چه كرده او به مردم ما شخصيت داد. خود واقعي و هويت اسلامي آنها را به آنان بازگرداند. همان، ص 119
_روحيه انقلابي در انقلاب اسلامي با شاخص هايي چون عدم تسليم انقلابيون در برابر اقدامات رفرميستي رژيم و بي توجهي به اقدامات سركوب گرانه رژيم و وجود روحيه شهادت طلبي و فداكاري در راه آرمان مشخص مي شود. از اين رو انقلاب اسلامي با هيچ انقلاب ديگري قابل مقايسه نيست.
در تحليل و تبيين انقلاب اسلامي براساس تكيه بر عوامل فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، روانشناختي، سياسي و رهيافتهاي چند سببي نظريات متفاوتي مطرح شده است كه براي آگاهي بيشتر به كتابهاي رهيافت نظري بر انقلاب اسلامي (مجموعه مقالات)، نشر معارف 1379 ص 296 تا 309 مراجعه شود.
مرحوم شهيد مطهري در تحليل انقلاب اسلامي با اشاره به ديدگاههاي متفاوت در اين زمينه چنين مي فرمايد: «در كنار اين نظرات، نظر ديگري وجود دارد كه خود ما نيز موافق آن هستيم، انقلاب ايران به اعتراف بسياري يك انقلاب مخصوص به خود است يعني براي آن نظيري در دنيا نمي توان پيدا كرد... از نظر ما اين انقلاب، اسلامي بوده است. راز موفقيت نهضت ما در اين بوده است كه نه تنها به عامل معنويت تكيه داشته بلكه دو عامل ديگر _مادي و سياسي_ را نيز با اسلامي كردن محتواي آنها در خود قرار داده است... همان، ص 40 و 41 انقلاب اسلامي يعني راهي كه هدف آن اسلام و ارزشهاي اسلامي است و انقلاب و مبارزه صرفا براي برقراري ارزشهاي اسلامي انجام مي گيرد. همان، ص 57 در ادامه جهت آگاهي بيشتر مقاله اي تحت عنوان « نظريه هاي انقلاب ، عليرضا محمدي ، نشريه الکترونيکي پرسمان» ارائه مي شود : پيروزي انقلاب اسلامي ايران، يكي از تحولات شگرف و عظيم قرن بيستم به شمار مي رود كه با ويژگي هاي منحصر به فرد خويش، نه تنها بسياري از تئوري پردازان پديده انقلاب را شگفت زده كرد، بلكه در شالوده كاخ رفيع دانش اجتماعي و نظريات رايج پيرامون تبيين انقلاب ها نيز لرزه افكنده، آنها را در تبيين علل پيدايش و وقوع پيروزي انقلاب اسلامي، با چالش مواجه ساخت؛ تا آن جا كه برخي در جهت حل اين معما، دست به ارائه تحليل ها و نظريات كاملاً غيرعلمي و خيال پردازانه زده، عجز و ناتواني خويش را بيش از پيش آشكار ساختند. نوشتار حاضر درصدد است تا ضمن نقد و بررسي «تئوري توطئه» پيرامون انقلاب اسلامي، به صورت گذرا، مروري بر ساير نظريات مطرح در اين زمينه داشته باشد و به شناسايي علت اصلي پيدايش و وقوع انقلاب اسلامي بپردازد. مفهوم شناسي انقلاب در اصطلاحات سياسي و اجتماعي، انقلاب (Revolution)، داراي تعريف هاي متعدد و مختلفي است.(1) از ديدگاه تدا اسكاچپل، «انقلاب سياسي، با تغيير حكومت، بدون تغيير در ساختار اجتماعي همراه است؛ اما انقلاب اجتماعي، عبارت است از انتقال و دگرگوني سريع و اساسي حكومت و ساختارهاي اجتماعي و تحول در ايدئولوژي غالب كشور» (2) در يك جمع بندي، انقلاب، حركتي مردمي، در جهت تغيير سريع و بنياني ارزش ها و باورهاي مسلط، نهادهاي سياسي، ساختارهاي اجتماعي، رهبري، روش ها و فعاليت هاي حكومتي يك جامعه است كه توأم با خشونت باشد. (3) به طور كلي، چهار عامل عمده، براي وقوع انقلاب در يك جامعه لازم است. اين عوامل كه معمولاً در هر انقلابي ديده مي شوند عبارتند از: 1. نارضايتي عميق از شرايط موجود. 2. گسترش و پذيرش انديشه يا انديشه هاي جديد جايگزين (ايدئولوژي انقلابي). 3. گسترش روحيه انقلابي در افراد جامعه. 4. وجود رهبري و نقش آفريني ساختارهاي سياسي- اجتماعي بسيج گر.(4) انقلاب اسلامي ايران، چهار عامل فوق را در مرحله وقوع، دارا بود؛ اول اين كه نارضايتي از وضع موجود در انقلاب اسلامي، با شاخص هايي مانند اعتصاب ها، تظاهرات، درگيري ها و تنفر همگان از رژيم شاهنشاهي، گستردگي زيادي داشت. دوم اين كه آموزه هاي اسلامي به عنوان ايدئولوژي و انديشه سياسي جايگزين، در انقلاب اسلامي مطرح بود و در شعارها، تظاهرات، بيانيه ها، سخنراني ها و اعلاميه هاي مردم و رهبران انقلابي، نقش اصلي و تعيين كننده داشت. سوم اين كه در انقلاب اسلامي، رهبري بي نظير و هوشمندانه امام خميني و پيوند ويژه ديني و تاريخي روحانيت با مردم، به بهترين وضع ممكن، نقش بيداري انقلابي و گسترش آرمان انقلاب اسلامي را ايفا كرد و سرانجام اين كه روحيه انقلابي در انقلاب اسلامي، با شاخص هايي چون عدم تسليم انقلابيون در برابر اقدامات ظاهري رژيم و بي توجهي به اقدامات سركوب گرانه آن، به خوبي قابل مشاهده بود.(5) با توجه به چنين عواملي است كه انقلاب اسلامي ايران در شمار انقلاب هاي كبير اجتماعي جاي دارد و با توجه به ويژگي هاي ممتاز خويش، با هيچ كدام از انقلاب هاي تاريخي معاصر، قابل مقايسه نمي باشد. اين انقلاب را مي توان اين گونه تعريف كرد: انقلاب اسلامي، يك دگرگوني بنيادي در ساختار كلي جامعه و نظام سياسي آن است كه بر اساس «جهان بيني، موازين و ارزش هاي اسلامي»، «نظام امامت»، «آگاهي و ايمان مردم»، «حركت و پيش گامي متقين» و «قيام قهرآميز توده هاي مردم»، شكل گرفته است.(6) نظريه پردازي پيرامون انقلاب اسلامي انقلاب اسلامي، پديده اي بود كه به دليل پيچيدگي ها و خصوصيات ويژه اش، نظريات مختلفي پيرامون آن ارائه شد.(7) درباره علل اصلي پيروزي انقلاب، بين انديشمندان اين رشته و نيروهاي درگير در انقلاب، اتفاق نظر وجود ندارد و با تكيه بر عوامل فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي، روان شناختي و سياسي، نظريات متفاوتي مطرح شده است.(8) به طور كلي، مي توان نظريات پيرامون انقلاب اسلامي ايران را در چهار دسته زير خلاصه كرد: الف) نظريه توطئه از آن جا كه وقوع انقلاب اسلامي در سال 1357، براي صاحب نظران داخلي و خارجي و نيروهايي كه در انقلاب نقش داشتند، امري شگفت آور و نامنتظره مي نمود، گروهي با تمسك به تحليل هاي غيرعلمي، نظريه توطئه (conspiracy theory) و طرح ريزي از پيش تعيين شده خارجي ها، خصوصاً آمريكا و انگلستان را منشأ وقوع انقلاب دانسته، پيروزي انقلاب را با اتكا بر اين فرضيه تحليل كردند. در اين نوع از تحليل، هر تحولي را به يك منبع انساني، اما قادر مطلق، نسبت مي دهند كه گويي هر آن چه اراده كند، مي تواند به انجام رساند كه در مورد شاه، اين منبع قدرت مطلق، غرب - به ويژه ايالات متحده و انگليس - است كه اين برداشت، خود ناشي از وجود نوعي ترس رواني نسبت به آنهاست. شخص محمدرضا شاه، اعضاي خاندان سلطنت، دربار، مقامات ارشد رژيم پهلوي، وابستگان به رژيم، سران نظامي و انتظامي، طيفي از سلطنت طلب ها، ماركسيست ها و سرانجام، برخي مردم كوچه و بازار، در شمار طرفداران اين نظريه جاي دارند. محمدرضا شاه در تمامي مصاحبه ها و كتاب هاي خود، با صراحت از توطئه و برنامه ريزي غربي ها به عنوان عامل سقوط خود سخن گفته است. او در مصاحبه «چگونه آمريكايي ها مرا سرنگون كردند» يا در كتاب «پاسخ به تاريخ» (9)، به شكلي بسيار خام انديشانه، علت وقوع انقلاب و سرنگوني سلطنت خود را در توطئه دولت هاي غربي جست وجو مي كند.(10) از ميان سياست مداران غربي و مأموران سياسي خارجي كه به اين نظريه پرداخته اند، مي توان از سوليوان، سفير ايالات متحده، آنتوني پارسونز، سفير بريتانيا و ژنرال هايزر نام برد.(11) تئوري توطئه، قرائت هاي متعدد و مختلفي دارد و هواداران آن، غالباً غرب و به ويژه آمريكا و انگليس را متهم به برنامه ريزي براي سقوط شاه و وقوع انقلاب مي كنند. مهم ترين شواهد و مستندات آنان براي اثبات ادعاي خويش، عبارتند از: 1. تنبيه شاه؛ برخي معتقدند كه انگليس با اين كار، مي خواست از شاه به دليل نزديك شدنش به آمريكا، انتقام بگيرد. عده اي ديگر بر اين باورند كه غرب مي خواست شاه را به سبب نقش كليدي اش در افزايش قيمت نفت اوپك، در نيمه اول دهه 1350ش، تنبيه كند. 2. حسادت غرب و احساس خطر از پيشرفت هاي ايران؛ گروهي با اشاره به پيشرفت هاي سريع در جهت صنعتي شدن ايران، اين چنين القا مي‌كنند كه غرب وقتي بازارهاي خود را در خطر ديد، رژيم شاه را سرنگون كرد تا جلوي ايجاد «ژاپن دوم» را بگيرد؛ زيرا ايران در سال هاي آخر عمر حكومت پهلوي، شتابان به سمت توسعه اقتصادي و صنعتي گام برمي داشت و غربي ها، به سبب حسادت و در خطر بودن بازارهاي خود - در صورت ورود فرآورده هاي صنعتي، معدني و كشاورزي ايران به بازارهاي بين المللي - و طرح هاي بلندپروازانه شاه در افزايش توان نظامي، نقشه توطئه عليه شاه را طراحي كردند.(12) 3. نابود ساختن ذخاير ارزي ايران و منطقه؛ به دنبال افزايش ناگهاني بهاي نفت، ذخاير پولي ايران و كشورهاي حوزه خليج فارس، افزايش يافته بود و اين موضوع مي توانست براي سيستم پولي غرب، مخاطره آميز باشد و اگر صاحبان ذخاير ارزي تصميم مي گرفتند يكباره سپرده هايشان را از بانك هاي غربي بيرون بكشند، نظام مالي غرب، فلج مي شد. در اين موقعيت، غرب با خلق انقلاب ايران و سپس جنگ ايران و عراق، ذخاير ارزي آنها و حاميانشان را در مسير خريد اسلحه و مهمات به كار انداخت و با كاهش آن ذخاير، خطر احتمالي را از ميان برد. 4. پيش گيري از انقلاب كمونيستي؛ از ديدگاه ماركسيست هاي ايراني، تضادهاي دروني رژيم در سال هاي آخر عمرش، شرايط ذهني و عيني انقلاب را فراهم آورده بود و كشور مي رفت تا پذيراي يك انقلاب كمونيستي شود. در اين موقعيت، امپرياليسم آمريكا دخالت كرد و با توطئه چيني، انقلاب اسلامي را پديد آورد تا از تولد انقلاب كمونيستي و ظهور جنبش هاي انقلابي كارگري، جلوگيري كند.(13) 5. حفظ رژيم صهيونيستي؛ دسته ديگري از طرفداران اين نظريه، علت سقوط شاه را اسراييل مي دانند و معتقدند كه ارتش ايران در زمان محمدرضا شاه، مي رفت كه به پنجمين نيروي نظامي بزرگ دنيا تبديل شود و اين چنين نيرويي، مي توانست براي رژيم صهيونيستي، خطر بالقوه اي باشد و ممكن بود با وقوع انقلابي در مصر يا ليبي يا به هر طريق ديگري، نيروهاي ايراني متوجه اسراييل شوند؛ از اين رو، اسراييل با ايجاد انقلاب اسلامي و سپس جنگ هشت ساله عراق عليه ايران، دو نيروي عمده منطقه را خنثي كرد.(14) 6. سياست حقوق بشر كارتر؛ برخي بر اين گمانند كه دخالت شاه در جريان انتخابات رياست جمهوري آمريكا، در نوامبر 1976م./1355ش. و صرف مبالغ زيادي جهت تبليغات انتخاباتي ژنرال فورد، رقيب كارتر، سبب شد تا كارتر بعد از پيروزي در انتخابات و تصدي رياست جمهوري آمريكا، عكس العمل نشان داده، با بهانه ساختن سياست حقوق بشر و آزادي سياسي در ايران و اصرار بر اجراي آن از سوي شاه، زمينه هاي لازم را براي گسترش شورش ها و انقلاب، فراهم آورد. اين نظريه، نه تنها در آمريكا، بلكه در ايران هم معتقدان زيادي داشت كه سقوط شاه را به اِعمال سياست حقوق بشر كارتر مربوط مي دانند؛ چنانكه »كسينجر« در يادداشت هاي خويش، اعمال حقوق بشر در ايران را از خيانت هاي كارتر به آمريكا و عامل از دست رفتن شاه و پيروزي انقلاب ايران قلمداد كرده بود. 7. تعامل دو ابرقدرت؛ عده ديگري معتقدند كه ايران، قرباني بده بستان دو ابرقدرت شد؛ آمريكا ايران را داد تا در جايي ديگر از شوروي امتياز بگيرد. نقد و بررسي تئوري توطئه چگونگي شكل گيري اين قبيل نگرش ها، نيازمند مراجعه به تاريخ سياسي - اجتماعي ايران است. مردم ايران، در طول تاريخ، به دليل تهاجم وحشيانه قبايل و اقوام مختلف از يك سو و نفوذ و دخالت آشكار و پنهان قدرت هاي استعماري در حوادث مهم و سرنوشت سازي نظير انقلاب مشروطه، ظهور و سقوط رضا شاه، نهضت ملي نفت، كودتاي 28 مرداد 1332 و...، نسبت به عوامل بيگانه، كاملاً بي اعتماد و بدبين بودند؛ حكومت هاي استبدادي نيز براي سرپوش گذاشتن بر ضعف ها، كاستي ها و خيانت هاي خود، تمام مشكلات را به بيگانگان نسبت مي دادند. بديهي است كه انقلاب اسلامي ايران نيز با توجه به غيرمترقبه بودن آن براي خود رژيم و بسياري از ناظران داخلي و بين المللي، از اين قاعده مستثنا نيست و عده اي به جاي تحليل و درك واقع بينانه ريشه ها و عوامل واقعي آن، به تخيل گرايي، اوهام و طرح توطئه قدرت هاي نامرئي خارجي پناه بردند. پاك كردن اين ذهنيت غيرعلمي نيز بسيار دشوار و نيازمند نقد آراء و استدلال هاي طرفداران اين نظريه مي باشد. دلايل بطلان نظريه توطئه 1. ايران قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، كشوري كاملاً وابسته به قدرت هاي بزرگ، به ويژه آمريكا و منطقه نفوذ بيگانگان و صحنه يكه تازي آنان، بود. كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا، از ايران به عنوان «جزيره ثبات در پرتلاطم ترين منطقه دنيا» (15) ياد كرده، با ابراز رضايت از شاه اعلام كرد: «در جهان، هيچ كشوري وجود ندارد كه در برنامه ريزي امنيت نظامي متقابل و مسائل منطقه اي مشترك، به اندازه ايران به ما نزديك باشد و ما تا اين حد با او مشاوره داشته باشيم». اسناد تاريخي و مدارك كشف شده از سفارت آمريكا در ايران نيز به خوبي، مبيّن اين موضوع است كه غرب، نه تنها از هيچ گونه تلاشي در جهت تقويت پايه هاي رژيم پهلوي در ايران دريغ نمي ورزيد، بلكه وقوع انقلاب و سرنگوني رژيم پهلوي را نيز به هيچ وجه احتمال نمي داد؛ چنانكه سازمان تحليل اطلاعات دفاعي كه وزارت دفاع و نيروهاي مسلح آمريكا را تغذيه اطلاعاتي مي كند، در مرداد 1357ش. در ارزيابي از موقعيت رژيم پهلوي، چنين اظهار مي كند: »ايران در وضعيت انقلابي يا ما قبل انقلابي قرار ندارد«. سازمان سيا نيز در ارزيابي اطلاعاتي خود در 6 مهر 1357ش. اعلام كرد: »انتظار مي رود كه شاه در ده سال آينده نيز همچنان به صورت فعال در قدرت بماند«. از سوي ديگر، در شعارها و موضع گيري هاي انقلابيون و رهبران آنان نيز نه تنها هيچ گونه شاهدي بر حمايت از قدرت هاي غرب و شرق وجود ندارد، بلكه شواهد، مبين تضاد و خصومت شديد نهضت انقلابي با نفوذ و سلطه استعمارگران است؛ چنان كه »پاتريك كلاوسون«، رئيس تحقيقات مؤسسه سياست هاي خاور نزديك واشنگتن نيز چنين اعتراف مي كند: «جمهوري اسلامي، يك خط عقيدتي به حساب مي آيد كه نمي توان آن را سبك شمرد. ايران به عنوان يك خطر بالقوه از لحاظ برد جغرافيايي، منحصر به فرد است».(16) 2. طرفداران اين نظريه، نه تنها در جهت اثبات مدعاي خويش، هيچ گونه دليل و مدرك معتبري ارائه نمي كنند، بلكه پيش فرض هاي اوليه آنان نيز كاملاً بي اساس است؛ به طور مثال، هيچ كس در غرب دچار اين توهم نشده بود كه ايران به زودي به پاي ژاپن خواهد رسيد؛ بلكه بسياري از تحليل گران واقع بين غربي معتقد بودند كه پروژه هاي اقتصادي شاه، غالباً بلندپروازانه، غيرمعقول و غيرواقع بينانه است. همچنين اگر سياست غرب، مبني بر عدم توسعه اقتصادي كشورها بود، در اين صورت، به جز ژاپن، كشورهاي ديگر مانند كره جنوبي، تايوان، سنگاپور، هنگ كنك، مالزي و تركيه نيز كه در جهت توسعه گام برداشتند، مي بايد گرفتار دسيسه و توطئه غرب، مي شدند.(17) 3. در مورد سياست حقوق بشر كارتر و تأثير آن در وقوع انقلاب اسلامي نيز بايد وجود فشار و تحميل سياست حقوق بشر به شاه، با مدارك و اسناد معتبر ثابت شود و معلوم شود كه چه جناح و گروهي از چنين سياستي بهره برده اند و بدان وابسته بوده اند. با توجه به اسناد و مدارك منتشر شده، مي توان اثبات كرد كه نه تنها دليلي بر اعمال و تحميل چنين فشاري نمي باشد، بلكه شواهد و قراين زيادي وجود دارد كه خلاف آن را ثابت مي كند؛ بدين معنا كه برنامه فضاي باز سياسي شاه، ارتباطي با حقوق بشر كارتر نداشت و اصولاً دولت كارتر، ايران را از اصول كلي اجراي حقوق بشر، مستثنا كرده بود؛ چنان كه »آنتوني پارسونز«، سفير وقت انگليس در ايران، چنين اظهار مي دارد: «بسياري از مردم مي گفتند كه اين برقراري آزادي، نتيجه فشار مستقيمي است كه از طرف دولت كارتر به شاه وارد مي شود. من اين نظريه را در آن هنگام نپذيرفتم و اكنون نيز نمي پذيرم». در دوران حكومت كارتر، روابط و ميزان مبادلات دو كشور، در گسترده ترين حد، برقرار بود؛ صادرات به ايران، به مرز 6/3 ميليارد دلار رسيد و علاوه بر آن، كارتر، يك قرارداد چند ميليارد دلاري، براي تأسيس پنج نيروگاه اتمي، با شاه امضا كرد. در اولين سال حكومت كارتر، تحويل سلاح به ايران، به حد اعلاي خود (4/2 ميليارد دلار) رسيد. بر اين اساس، سياست حقوق بشر كارتر، هيچ گونه محدوديت و فشاري براي شاه، در برنداشت. «كريستوس خوانديس»، پس از بررسي وسيع اسناد و مدارك موجود در آمريكا و اسناد منتشر شده از داخل سفارت آمريكا در ايران، چنين نتيجه گيري مي كند: «حقوق بشر كارتر، نه تشكيل دهنده اسب ترواي كارتر در دربار شاه بود و نه عامل اصلي در بروز انقلاب به حساب مي آمد. انقلاب، دير يا زود، با حقوق بشر كارتر و يا بدون آن، صورت مي گرفت. اين در حقيقت ناشي از تضادهاي دروني جامعه ايران بود؛ تضادهايي كه با نقش وسيعي كه آمريكا در طول 25 سال در ايران داشت، افزايش يافته بود و يك رژيم ظاهراً باثبات و محكم را متلاشي و تحت امواج اصلي ترين انقلاب مردمي، آن را ساقط كرد». (18) هنگامي كه حكومت پهلوي به روزهاي پايان عمرش نزديك شد و پيروزي انقلاب، اجتناب ناپذير گرديد، آمريكا به حمايت از دولت بختيار پرداخت و پس از ناكامي، دولت محافظه كار مهندس بازرگان را به رسميت شناخت؛ اما ناكارآمدي اين قبيل اقدامات، در مهار امواج كوبنده انقلاب اسلامي، اين كشور را با چالشي كاملاً جدي و بي سابقه مواجه كرد؛ به طوري كه «سايروس ونس»، وزير امور خارجه دولت كارتر، در اين باره مي گويد: «رفتن ايران از صف كشورهاي متحد آمريكا و افتادن اين كشور به دست رژيمي كه دوست ما نيست، ضربه اي اساسي به منافع سياسي - امنيتي ما در آسياي جنوب غربي و خاورميانه به شمار مي رود».(19) 4. افزون بر تخيلي بودن چنين نظريه اي، ادعاهاي طرفداران اين نظريه، درباره علل و عوامل دخيل در پيروزي انقلاب اسلامي، به هيچ وجه قابل اثبات نيست؛(20) نظريه توطئه، به فرض قبول تمامي ادعاهاي خيال پردازانه و غيرواقعي آن، تنها توجيه كننده برخي عوامل سقوط و تضعيف شاه است و چنان كه مي دانيم، انقلاب هاي بزرگ، تنها براندازي يك نظام سياسي نيستند؛ بلكه نيازمند حضور پرقدرت عوامل متعدد ديگري نيز مي باشند. اصولاً نمي توان يك انقلاب بزرگ را كه ريشه در اعماق تاريخ يك كشور دارد و از همراهي اكثريت قريب به اتفاق ملت برخوردار است و سبب تحولات عمده اي در سطح داخلي، منطقه اي و بين المللي گرديده است و بيش از همه، منافع قدرت هاي بزرگ را تهديد كرده، با فرضيه هاي غيرعلمي و دخالت دست پنهان بيگانگان، تحليل كرد.(21) ب) نظريه مدرنيزاسيون و توسعه ناموزون برخي از نظريه پردازان، با تئوري مدرنيزاسيون و توسعه ناموزون، علت وقوع انقلاب اسلامي را تفسير كرده اند. طبق اين نظر، برنامه هاي مدرنيزه كردن ايران توسط شاه از دهه هاي 40 به بعد، سبب شد تا چهره ايران، به سرعت از يك جامعه سنتي نيمه فئودال و نيمه صنعتي عقب مانده، به يك جامعه شبه مدرن، صنعتي و شبه متجدد، تبديل شود؛ اما اين برنامه ها كه به دليل شتاب زدگي و عدم سازگاري با فرهنگ سنتي جامعه، بحران هويت و تعارض ها و نارضايتي هايي را در پي داشت، رشد كرده، موجب سقوط نظام گرديد؛ چنان كه شاه خود در اين زمينه، چنين مي گويد: »من مي خواستم قرن ها عقب ماندگي كشور را با يك برنامه ضربتي 25 ساله، جبران كنم و همه گرفتاري ها از سرعت عمل و شتاب زدگي در اجراي اين برنامه بود. براي اجراي اين برنامه ضربتي، ما به يك دوره اضطراري نيازمند بوديم«. طرفدارن اين نظريه، تقارن زماني اصلاحات شاه و ريشه هاي طغيان در سال 1342 را مؤيد اين نظريه دانسته اند.(22) ديگر افرادي كه به اين نظريه اعتقاد دارند، »آنتوني پارسونز«، سفير انگليس در ايران، در اواخر حكومت شاه بود. او چنين مي نويسد: »من در بحث هايي كه با او (شاه) داشتم، در تحليل هاي خود همواره بر اين نكته تأكيد مي كردم كه طغيان شديد و ناگهاني احساسات عمومي، نتيجه طبيعي پانزده سال فشاري است كه او با اصرار در مدرن سازي كشور، به مردم ايران تحميل كرده است؛ چون اين مدرن سازي، نيروهاي سنتي ايران را زير پا گذاشته، نابرابري ثروت را به شدت دامن زده، شهروندان فقير را در وضعيت دلخراشي قرار داده است. بنابراين، نبايد تعجب كرد از اين كه امواج احساسات مردم، جاي خود را به امواج مخالفت ها داده است.(23) خانم نيكي كدي بر اين باور بود كه اجراي پروژه هاي ياد شده، طرح هاي بزرگي بودند كه مطابق شرايط ايران، طراحي نشده، بي اندازه گران و پرخرج بودند و ناكامي اقتصادي عدم تقسيم عادلانه و فساد و اسراف مالي به بار آوردند.(24) از ديدگاه وي، گروه هاي سنتي و مذهبي مردم ايران، مخالف برنامه هاي مدرنيزاسيون مورد نظر شاه بودند. همايون كاتوزيان نيز در كتاب اقتصاد سياسي ايران، مي نويسد: سال هاي 1340 تا 1357، سال هاي استبداد نفتي بودند كه به ظهور پديده شبه تجدد، منجر گرديد و با فرهنگ، سنت و ارزش هاي مورد نظر ايرانيان، تعارض داشت. برخي نيز بر اين باورند كه با وجود ظهور نمادهاي توسعه و پيشرفت هاي اقتصادي در ايران، ساختار سياسي قدرت، دگرگون نشد و چندان با سلطنت مستبدانه ناصرالدين شاه، تفاوت نداشت.(25) «اسكاچپل» نيز ضمن اشاره به عواملي مانند اسلام زدايي واستبداد شاه، انقلاب را نتيجه رشد سريع و روبنايي اقتصاد و افول توسعه سياسي مي داند.(26) نقد و بررسي نظريه مدرنيزاسيون اين نظريه، به هيچ وجه، توانايي تبيين علت اصلي وقوع انقلاب اسلامي را نداشته و با مشكلات و كاستي هاي متعددي روبه روست. برخي اشكالات اين نظريه، عبارتند از: 1. نتيجه منطقي اي كه مي توان از تئوري مدرنيزاسيون گرفت، اين است كه اگر شاه درصدد اين اقدامات بر نيامده بود، مخالفت و بحران خاصي هم به وجود نمي آمد و انقلابي هم نبود و حال آن كه بررسي وقايع، بيان گر اين است كه مخالفت و نارضايتي گسترده از رژيم، حتي قبل از آن كه شاه، برنامه هاي «مدرنيزه كردنش» را به اجرا در آورد، وجود داشته است. قيام تير 1331، كودتاي 28 مرداد و سركوب گسترده مخالفان بعد از آن، قيام 15 خرداد سال 1342 و...، همگي نمايان گر وجود مخالفت هاي گسترده با رژيم، حتي قبل از دست زدن به مدرنيزاسيون مي باشد. 2. شرايطي مشابه ايران، در بسياري از كشورها حاكم بود؛ براي مثال، تكيه بر درآمدهاي نفتي و ساخت استبدادي حكومت در كشورهايي چون عربستان سعودي و نيجريه نيز وجود داشت؛ اما به وقوع انقلاب منتهي نشد.(27) 3. در اين نظريه، نوعي جبرگرايي ديده مي شود و اصالتي براي انديشه، تفكر، اراده و رهبري در نظر گرفته نشده است. واضح است كه علت نارضايتي هاي عمومي از اقدامات رژيم شاه، اين بود كه اساساً آنها اين اقدامات يا روند و نتايجشان را با انديشه هاي بنيادين موجود در ذهن خود - يعني اصول و اعتقادات اسلامي - بيگانه مي يافتند؛ نه اين كه وقتي رژيم شاه بر اثر نوسازي شديد، تضعيف شد، اين بيگانگي را حس كرده باشند.(28) ج) نظريه اقتصادي پيشينه نظريه تأثير اقتصاد بر دگرگوني هاي اجتماعي و سياسي، با جامعه شناسي ماركسيستي آغاز شد. به گمان ماركس، انقلاب ها، محصول تعارض طبقاتي اند و موضوع اقتصاد و تعارض منافع پرولتاريا با منافع طبقه بورژوا، نقش مهمي را در تحولات جوامع بشري، از جمله انقلاب ها، ايفا مي كند. بر اساس اين نظريه، گروهي از نويسندگان غربي و عده اي از گروه ها و تفكرات ايراني چپ گرا ( ماركسيست - لنينيست)، »مشكلات اقتصادي« را عامل سقوط شاه و پيدايش انقلاب اسلامي مي دانند. اين تحليل گران، اوضاع نابسامان اقتصادي ايران را در سقوط شاه، تعيين كننده دانسته آن را به دو صورت زير بيان كرده اند: 1. استفاده از نظريه جيمز ديويس و منحني جي (J)؛ جيمز ديويس، در كتاب «به سوي تئوري انقلاب»، معتقد است كه بالا رفتن انتظارات اقتصادي مردم، به دنبال يك دوره پيشرفت اقتصادي و ركودي كه پس از آن به وجود مي آيد، معمولاً مردم را به طور ذهني، از اوضاع، بيمناك مي كند و آنان رو به شورش و انقلاب مي نهند. طرفداران اين نظريه، در تطبيق و توجيه چنين وضعيتي در پيدايش انقلاب اسلامي، اين گونه استدلال مي كنند كه افزايش شديد و ناگهاني بهاي نفت، منابع سرشار مالي جديدي را در طي سال هاي 1960 تا 1970م. در اختيار پيشرفت اقتصادي ايران قرار داد و به مقياس وسيعي، سير صعودي در طبقات اقتصادي ايجاد نمود و توقعات آنها به گونه اي افزايش يافت كه حكومت شاه، نمي توانست حتي در شرايط عادي، از عهده انجام آنها برآيد؛ ولي كاهش يكباره بهاي نفت، شرايطي غيرعادي را بر ايران تحميل كرد و در نتيجه، شاه نتوانست جوابگوي انتظارات جديد باشد. 2. نداشتن برنامه مشخص اقتصادي، اجراي سياست ريخت و پاش و ولخرجي هاي شاهانه در امور مبتذلي چون جشن هاي تاج گذاري و دوهزار و پانصد ساله، توزيع ناعادلانه درآمدهاي ملي. به طور كلي فساد، اسراف، ظلم اقتصادي و فقر اكثريت مردم ايران از عوامل اصلي سقوط شاه بودند.(29) نقد و بررسي نظريه اقتصادي 1. هرچند نظريه ديويس ممكن است در تبيين برخي زمينه هاي انقلاب ها و شورش ها مورد استفاده قرار گيرد، اما اين نظريه علاوه بر ابهام موجود در مفاهيم آن، از يك سو نيازمند توجه و در نظر گرفتن نقش ساير عوامل مي باشد و از سوي ديگر، جوامع از نظر روحيه عمومي، ويژگي هاي فرهنگي، سابقه تاريخي و...، با يكديگر متفاوتند. بنابراين، ممكن است مسيرهاي متفاوتي در جريان وقوع انقلاب ها يافته شود. 2. افزون بر اين، پيشرفت اقتصادي كه در اين تحليل مفروض انگاشته مي شود، كجا، چگونه و در چه زمينه هايي بود؟ بر اساس واقعيات، افزايش بهاي نفت، هر چند منابع مالي سرشاري براي رژيم شاه به بار آورد، ولي اين درآمدها، صرف كمك به نظام مالي و پولي و انحصارهاي كشورهاي غربي و خريد سهام شركت هاي ورشكسته اروپا و آمريكا و خريد ديوانه وار فرآورده هاي تسليحاتي شد و تنها ته مانده آن، براي خريد مواد غذايي، اجناس لوكس و... هزينه شد. بر اين اساس، طرفداران اين نظريه، بايد ابتدا با ارائه دلايل كافي، به اثبات وقوع پيشرفت سريع اقتصادي در ايران دوره پهلوي بپردازند. 3. با وجود اين كه اين تحليل، يكي از ابعاد فساد اقتصادي رژيم شاه را بيان مي كند، اما تأكيد آن بر مطرح كردن فساد و بيماري هاي اقتصادي رژيم شاه، به عنوان علت سقوط اين رژيم و عامل پيروزي انقلاب اسلامي، نتيجه گيري صحيحي نيست. و همچنين اين نظريه با موارد مشابه تاريخي كشورمان - قبل و بعد از انقلاب اسلامي - سازگاري ندارد؛ يعني، زماني كه كشور، دچار وضعيت وخيم شده، نارضايتي هاي آشكاري را به وجود آورد؛ اما هيچ گونه انقلابي به وقوع نپيوست. «ميشل فوكو» نيز معتقد است كه اين انقلاب، نمي تواند با انگيزه هاي اقتصادي و مادي صورت گرفته باشد؛ زيرا جهان، شاهد شورش و قيام همه ملت، بر عليه قدرتي بود كه مشكلات اقتصادي اش به آن اندازه مهم و بزرگ نبود كه در نتيجه آن، ميليون ها ايراني به خيابان ها ريخته، با سينه هاي عريان، به مقابله با مسلسل ها بپردازند. بنابراين ريشه انقلاب ايران را بايد در جايي ديگر جست وجو كرد.(30) د) نظريه مذهب و جامعيت اسلام گروهي از محققان، واقع بينانه، به عامل مذهب و جامعيت اسلام در مواجهه با حكومت هاي استبدادي و توانايي آن در رهبري، گسترش بيداري، روحيه انقلابي و بسيج نهضت هاي اصيل مردمي توجه كرده، ضمن پذيرش دخالت عوامل مختلف در تكوين انقلاب اسلامي، اسلام خواهي مردم و اسلام زدايي شاه را عامل اصلي آن مي دانند.(31) از اين ديدگاه، «علت اصلي و اساسي قيام مردم، اين بود كه شاه نسبت به نابودي ارزش هاي مسلط جامعه آنها كه از مذهب و آيين آنها سرچشمه گرفته بود، قيام كرد و به همين دليل بود كه با جريحه دار شدن احساسات مذهبي امت مسلمان ايران، ديگر مجالي براي صبر و تحمل در مقابل ساير ناملايمات اجتماعي و اقتصادي وجود نداشت».(32) اموري مانند حذف قيد اسلام و قسم به قرآن در شرايط داوطلبان انجمن هاي ايالتي و ولايتي، مخالفت با روحانيت و تغيير تاريخ هجري به تاريخ شاهنشاهي، از مظاهر سياست هاي اسلام زدايي شاه مي باشند.(33) از سوي ديگر، اين تئوري بر جامعيت اسلام و نقش تعاليم اسلام در پيدايش انقلاب اسلامي ايران تأكيد مي كند. چنين تفسيري از دين اسلام و تبيين ابعاد مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي آن، مهم ترين تلاش علمي انديشوران و متفكران معاصري همچون علامه طباطبايي، شهيد مطهري و دكتر شريعتي بود كه منشأ شكل گيري انقلاب اسلامي ايران شد.(34) شهيد مطهري در تحليل ماهيت و عوامل ايجاد انقلاب ها، سه نظريه را مطرح مي كند؛ «يك نظريه اين است كه روح و ماهيت تمام انقلاب ها، اقتصادي و مادي است؛ طبعاً آرمان چنين انقلابي، رسيدن به جامعه اي است كه در آن از شكاف هاي طبقاتي، اثري نباشد؛ يعني رسيدن به جامعه اي بي طبقه. نظريه دوم، اين است كه انقلاب، هنگامي مي تواند انساني باشد كه ماهيتي آزادي خواهانه و سياسي داشته باشد؛ نه ماهيتي اقتصادي؛ چون اين امكان هست (كه) در جامعه اي، شكم ها را سير بكنند و گرسنگي ها را تا حدي و يا به طور كلي از بين ببرند، ولي به مردم حق آزادي ندهند؛ حق دخالت در سرنوشت خود و حق اظهار نظر و اظهار عقيده را از آنها سلب بكنند. در چنين جامعه اي، مردم براي كسب اين حقوق از دست رفته، قيام مي كنند و انقلاب به راه مي اندازند و به اين ترتيب، انقلابي نه با ماهيت اقتصادي، بلكه با ماهيتي دمكراتيك و ليبرالي به وجود مي آورند. علاوه بر دو نوع ماهيتي كه ذكر كرديم، انقلاب مي تواند ماهيتي اعتقادي و ايدئولوژيكي داشته باشد؛ بدين معني كه مردمي كه به يك مكتب، ايمان و اعتقاد دارند و به ارزش هاي معنوي آن مكتب، شديداً وابسته هستند وقتي كه مكتب خود را در معرض آسيب مي بينند و وقتي آن را آماج حمله هاي بنيان برافكن مي بينند، خشمگين و ناراضي از آسيب هايي كه بر پيكر مكتب وارد شده، دست به قيام مي زنند. انقلاب اين مردم، ربطي به سير يا گرسنه بودن شكمشان و يا ربطي به داشتن يا نداشتن آزادي سياسي ندارد؛ زيرا ممكن است اينان هم شكمشان سير باشد و هم آزادي سياسي داشته باشند، اما از آن جا كه مكتبي را كه در آرزو و آرمان آن هستند، استقرار نيافته مي بينند، برمي خيزند و قيام مي كنند».(35) از ديدگاه فوكو، اسلام شيعي، تنها عنصري است كه به انقلابيون، نيرويي مقاومت ناپذير در مقابل رژيم شاه بخشيده است. وي مي نويسد: سرنوشت عجيبي دارد اين ايران؛ در صبحدم تاريخ، اين كشور، دولت و سازمان اداري را پديد آورد؛ بعدها نسخه آن را به اسلام سپرد و مقامات ايراني در سمت ديواني، به خدمت امپراتوري هاي عربي در آمدند؛ امّا در ايران، از همين اسلام، مذهبي بيرون آمده است كه به ملتي كه در مقابل دولت ايستاده است، قدرت مقاوت و روحيه مبارزه بخشيده است.(36) بر اين اساس، مفهوم معنويت گرايي سياسي، قلب تحليل فوكو از انقلاب اسلامي ايران را تشكيل مي دهد. به نظر وي، روح انقلاب اسلامي، در اين حقيقت يافت مي شود كه ايراني ها از خلال انقلاب خود، در جست وجوي ايجاد تحول و تغيير در خويش بودند. هدف اصلي آنان، ايجاد يك تحول بنيادين در وجود فردي و اجتماعي، حيات اجتماعي و سياسي و در نحوه تفكر و شيوه نگرش بود. آنان، راه اصلاح را در اسلام يافتند و اسلام براي آنان، هم دواي درد فردي و هم درمان بيماري ها و نواقص جمعي بود.(37) پي‌نوشت‌ها: 1. ر. ك: عبدالحميد ابوالحمد، مباني سياست، توس، تهران، 1376، ص 346. .P33 ,States and Social Revolutions ,Theba Skacpol :See .2 3. منوچهر محمدي، انقلاب اسلامي؛ زمينه ها و پيامدها، نشر معارف، تهران، 1380، ص 27. 4. جمعي از نويسندگان، انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، نشر معارف، قم: 1368، ص 16. 5. ر.ك: حميد عنايت، «انقلاب در ايران سال 1979؛ مذهب به عنوان ايدئولوژي سياسي»؛ درآمدي بر ريشه هاي انقلاب اسلامي، ص 147 - 144؛ تدا اسكاچپول، «حكومت تحصيلدار و اسلام شيعي در انقلاب ايران»؛ رهيافت هاي نظري بر انقلاب اسلامي، ص 186 - 185. 6. رك: عميد زنجاني، انقلاب اسلامي ايران و ريشه هاي آن. 7. رك: حاتم قادري، »موقعيت سرمدي امام خميني«؛ امام خميني و حكومت اسلامي، ج 8؛ روحانيت، اجتهاد و دولت، ص 315 - 237. 8. ر.ك: رهيافت نظري بر انقلاب اسلامي (مجموعه مقالات)، نشر معارف 1379 ص 296 - 309. 9. محمدرضا پهلوي، پاسخ به تاريخ. ترجمه حسين ابوترابيان، نشر مترجم، تهران، 1371. 10. ر.ك: صادق زيبا كلام. مقدمه اي برانقلاب اسلامي. نشر روزنه، تهران، 1372، ص 30. 11. ر.ك: آنتوني پارسونز، مأموريت در ايران. ترجمه پاشا شريفي، نشر راه نو، تهران، 1363؛ ويليام سوليوان، مأموريت درايران. ترجمه محمود مشرقي، نشر هفته، تهران، 1361. رابرت هايزر، مأموريت در ايران، ترجمه رشيدي، نشر اطلاعات، تهران، 1365. 12. شاه، در كتاب » پاسخ به تاريخ«، به هر دو ( تنبيه شاه و حسادت غرب) اشاره مي كند. 13. انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، جمعي از نويسندگان، نشر معارف، قم، 1380، ص 21-20. 14. مقدمه اي بر انقلاب اسلامي، ص 25-23. عمادالدين باقي، تولد يك انقلاب، نشر سرايي، تهران، 1382، ص 303- 328. 15. منوچهر محمدي، انقلاب اسلامي، زمينه ها و پيامدها، نشر معارف، قم، 1380، ص 134. 16. اسدالله خليلي، روابط ايران و آمريكا، بررسي ديدگاه نخبگان آمريكايي، مؤسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقات بين المللي ايران معاصر، تهران، 1381، ص 486. 17. نقد آسيب شناسانه تئوري هاي انقلاب، ص 21. 18. ر.ك: انقلاب اسلامي، زمينه ها و پيامدها، ص 140-134. 19. رك: ريشه هاي انقلاب ايران، ص 341 - 346. 20. ر.ك: حميد دهقان، پژوهشي نو پيرامون انقلاب اسلامي، انتشارات مدين، قم، صص 47-44. 21. ر.ك: محمدتقي سبزه اي، نقد آسيب شناسانه تئوري هاي انقلاب، ص 14 - 21. 22. آنتوني پارسونز، غرور و سقوط، ترجمه دكتر منوچهر راستين، انتشارات هفته، تهران، 1363. 23. انقلاب اسلامي، زمينه ها و پيامدها. 24. ريشه هاي انقلاب ايران، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص 102 و 111 و 148 و 177. 26. انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، ص 23-22. 27. نگاهي به رهيافت هاي مختلف در مطالعه انقلاب اسلامي ايران، مجله راهبرد، شماره 9، بهار 1375. 28. انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن، ص150. 29. همان. 30. ر. ك: پژوهشنامه متين، ش 1، ص 209 - 224؛ علي ذوعلم، جرعه جاري، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي ، ص 102-87. 31. رك: عميد زنجاني، انقلاب اسلامي ايران و ريشه هاي آن، ص 572. 32. منوچهر محمدي، تحليلي بر انقلاب اسلامي ايران، انتشارات امير كبير، چاپ سوم، تهران، 1370، ص 88. 33. رك: سيدحميد روحاني، نهضت امام خميني، مركز اسناد انقلاب اسلامي، ج 3، تهران، ص 1011-839. 34. ر.ك: عبد الحسين خسرو پناه، اسلام جامع نگر و انقلاب اسلامي ايران، جرعه جاري، ص 40. 35. مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، صدرا، ص 41- 42؛ مرتضي مطهري، نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير، صدرا، ص 65-66. 36. جعفر خوشروزاده، ميشل فوكو و انقلاب اسلامي؛ رويكردي فرهنگي از منظر چهره هاي قدرت، انديشه انقلاب اسلامي، شماره 7 و 8. 37. ميشل فوكو، ايراني ها چه رؤيايي در سر دارند؟، ترجمه حسين معصومي همداني، ص 64؛ انقلاب اسلامي و چرايي و چگونگي رخداد آن. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 19/100128232)