تاريخ آمريكا-كشف قاره آمريكا

اگه ممكنه بگيد كشور امريكا چجوري ايجاد شده؟ مثلا مثل اسرائيل كه اشغال شده به همون صورت طرز اشغالش و بهم توضيح بدهيد و همچنين جنايت هايي كه بر عليه سرخپوستان كردند و توضيح بدهيد و هم چنين سياهپوست هايي

جهت آگاهي کامل از ابعاد مختلف پرسش فوق بخشهائي از کتاب « تاريخ آمريكايي ، گروه تاليف باشگاه انديشه انتشارات: باشگاه اندیشه ، بهار 1385 » ارائه مي گردد :
اولين اروپايي ها
اولين اروپايي هايي که وارد آمريكاي شمالي شد ند- لااقل تا آن جايي که شواهد در دسترس است- نورسها (Norse) -- اسکانديناوييها -- بودند که از گرين لند (Greenland) به سمت غرب مي رفتند.
اريک سرخ (Eric The Red) حدود سال 985 در آن جا سکني گزيد. گفته مي شود که در سال 1001، پسر او، ليف (Leif)، کرانه ساحلي شمال شرقي که اکنون کانادا گفته مي شود را کاوش کرده و لااقل يک زمستان را در آن جا بسر برده است.
با اين که نوشته هاي باقيمانده از نورس ها(Norse) حاکي بر آن است که دريا نوردان وايکينگ Viking) (ساحل آتلانتيک آمريكاي شمالي را تا حد باهاماس (Bahamas) کشف کرده اند، چنين ادعاهايي هنوز به اثبات نرسيده است.
در سال 1963، خرابه هاي برخي از خانه هاي نورس(Norse) که قدمت آن ها به همان زمان ها مي رسد در Danse-adx-Meadow در New Foundland شمالي کشف شد که خود تا حدي ادعاهاي ذکر شده در کتيبه هاي نثرهاي نورس (Norse) را به اثبات مي رساند.
در سال 1497، درست 5 سال پس از آن كه کريستوفر کلمبوس در جستجوي راه عبوري از سمت غرب به آسيابود به سواحل کاراييب (Caribbean) رسيد، يک دريانورد اهل ونيز بنام جان کابوت (John Cabot) در راه انجام ماموريتي براي پادشاه انگليس به سواحل نيوفاندلند (New foundland) رسيد. گرچه کار او به سرعت به فراموشي سپرده شد ولي سفر کابوت (Cabot) اساسي شد بر ادعاهاي انگليس بر آمريكاي شمالي. اين سفرهمچنين باعث گشايش راهي نوين براي صيد غني ماهي در درياچه جورج بنکس (George Banks) شد که ماهي گيران اروپايي به ويژه پرتغالي ها را مرتبا به آن جا مي آورد.
لمبوس گرچه سرزمين اصلي ايالات متحده را هرگز نيافت، ولي سفر او نخستين مستعمرات اسپانياني ايالات متحده را بنياد گذاشت. اولين اين اکتشافات در 1513 زماني به وقوع پيوست که گروهي از مردان تحت فرماندهي خوان پانس دي ليون (Juan Ponce de Leon) در ساحل فلوريدا نزديکي شهر فعلي سنت اگوستين (St. Augustine) پا به خشکي گذاشتند.
اسپانيايي ها با پيروزي بر مکزيک در سال 1522 موقعيت خود را در نيمکره غربي مستحکم تر نمودند. اين کشفيات پس از چاپ نوشته هاي امريگو وسپوچي(Amerigo Vespucci) ايتاليايي که مجموعه اي از خاطرات سفر او، به نام دنياي جديد به شمار مي رفت، به دانش اروپاييان درباره آن چه آمريكا ناميده مي شود، افزود. تا سال 1529، نقشه هاي معتبر سواحل آتلانتيک از لبرادور (Labrado) تا تيرادل فيگو (Tierra del Fuego) مشخص شده بود. گرچه حدود يک قرن ديگر طول کشيد تا اين که اميد کشف يک راه عبور شمال غربي به آسيا کاملا به کنار گذاشته شود.
در ميان برجسته ترين کشفيات اوليه اسپانيا يي ها، کشف همندو دسوتو (Hemando Desoto) بود. او کاشفي کهنه کار بود که در زمان کشف پرو (Peru) به همراه فرنسيسکو پيزارو (Francisco Pizzaro) مسافرت مي کرد. دسوتو (Desoto) پس از ترک هاوانا در سال 1539، به فلوريدا رسيد و در جستجوي غنايم از کرانه جنوب شرقي آمريكا گرفته تا رودخانه مي سي سي پي را سفر نمود.
فرانسيسکو کورونادو (Francisco Coroonado) اسپانيايي ديگري بود که در سال 1540 از مکزيک روانه شده و در جستجوي هفت شهر افسانه اي سيبولا (Cibola) به راه افتاد. سفرهاي کورونادو به سر حد گراند کنيون (Grand Canyon) و کانزاس انجاميد ولي در پايان با عدم يافتن طلا و غنايم ديگري که همراهانش به دنبال آن بودند، به شکسـت انجاميد.
با اين وجود، همراهان کورونادو هديه اي استثنايي براي اهالي آن منطقه بر جا گذاشتند: انبوهي از اسب هاي اين گروه صاحبان خود را رها کرده و باعث تغيير شکل زندگي در گريت پلينز (Great Plains) شدند. چند نسلي نگذشت که سرخ پوستان اين مناطق در تربيت و پرورش اسب مهارت کافي يافته و حدود فعاليت هاي خود را به حد زيادي گسترش دادند.
در عين حالي که اسپانيايي ها از سمت جنوب به بالا در حرکت بودند، قسمت هاي شمالي آمريكاي فعلي به تدريج در طول سفرهاي اکتشافي مرداني چون جيوواني دا ورازانو (Giovanni da Verrazano) کشف شد. ورازانو (Verrazanno) که يک کاشف اهل فلورانس بود از فرانسه حرکت کرده و در سال 1524 در سواحل کارولينای شمالي به خشکي رسيد و سپس سواحل کناره آتلانتيک را رد کرده و به بندر فعلي نيويورک رسيد.
ده سال بعد، يک مکتشف فرانسوي بنام ژاک کارتيه(Jacques Cartier) (همچون اروپايي هاي پيش از خود) به اميد يافتن گذرگاهي آبي به آسيا، راهي سفر اکتشافي دريايي خود شد. سفرهاي اکتشافي او در کناره رودخانه سنت لورنس (St. Lawrence) بنيادي بر ادعاي مالکيت فرانسه بر شمال آمريكا شد که تا حوالي سال 1763 نيز بطول انجاميد.
هوگونت هاي (Huguenots) فرانسوي در پي سقوط اولين مستعمره خود در کبک (Quebec) در طول دهه 1540 حدود 20 سال بعد در صدد دست يابي به کناره شمالي ايالت فلوريدا برآمدند. اسپانيايي ها که به فرانسوي ها به چشم تهديدي براي مسير بازرگاني خود در کناره خليج (Gulf) مي نگريستند، تمام مستعمره را در سال 1565 ويران نمودند. با اين حال، فرمانده نيروهاي اسپانياني، پدرو منندز (Pedro Menendez) شهري را در همان نزديکي ها بر پا نمود – سنت اگوستين (St. Augustine).
اين شهر اولين محل استقرار اروپاييان در ايالات متحده کنوني محسوب مي شود.
غنايم سرشاري که از مستعمرات اسپانيا در مکزيک، سواحل کاراييب و پرو به اسپانيا سرازير شد، قدرت هاي اروپايي ديگر را نيز بخود جلب نمود. با مرور زمان، کشورهايي همچون بريتانيا، با قدرت دريايي خود که تا حدي حاصل هجومات موفقيت آميز فرانسيس دريک (Francis Drake) به کشتي هاي محمولاتي اسپانيا مي بود، آهسته آهسته به دنياي جديد علاقمند گشتند.
در سال 1578 هامفري گيلبرت (Humphrey Gilbert)، نويسنده رساله اي در مورد گذرگاه شمال غربي (Nothwest Passage) از سوي ملکه اليزابت حق امتياز تشکيل مستعمره سرزمين هاي وحشي و دور افتاده را در نقاطي از د نياي جد يد که اروپايي هاي ديگر هنوز بر آن ادعايي نداشتند، دريافت نمود.
5 سال طول کشيد تا سفرهاي او آغاز شود. پس از مفقودالاثر شدن او در دريا، برادر ناتنی او، والتر رالي (Walter Raleigh) به اين ماموريت ادامه داد.
در 1585، رالي نخستين مستعمره بريتانيا در آمريكاي شمالي را در جزيره روانوک (Roanoke) در سواحل کاروليناي شمالي بنا نهاد. بعدها اين تلاش بي اثر ماند و تلاش مجدد آن در دو سال پياپي به شکست انجاميد. و سپس 20 سال بطول انجاميد تا انگليسي ها مجددا اقدام به آن ورزيدند. اين بار در سال 1607، مستعمره در جيمزتان (Jamestown) بر پا شد و آمريكاي شمالي وارد دوران جد يدي گشت.
مستعمره نشينان اوليه
اوايل قرن شانزدهم شاهد آغاز موج عظيم مهاجرت ها از اروپا به سمت آمريكاي شمالي بود. اين حرکت عظيم که بيش از 3 قرن به طول انجاميد، از يک مشت مستعمره نشين انگليسي آغاز و به سيل ميليون ها تازه وارد انجاميد. تازه واردين با انگيزه هاي قوي، تمدني نوين را در بخش شمالي قاره پابرجا ساختند.
اولين مهاجرين انگليسي به آمريكاي کنوني مدت زيادي پس از آن كه مستعمرات اسپانيا درمکزيک، هند غربي (West Indies) و آمريكاي جنوبي مستقر شده بودند، از آتلانتيک عبور کردند. همچون تمامي مسافرين اوليه به د نياي جديد، مهاجرين انگليسي نيز در کشتي هاي کوچک و پر از ازدحام وارد شدند. آن ها در طول سفر 6 تا 12 هفته اي خود، نحيف و لاغر شده و بسياري نيز از بيماري جان سپردند. برخي از کشتي ها دستخوش طوفان شده و بسياري نيز در دريا مفقود شدند.
بسياري از اروپاييان مهاجر بدليل فشار سياسي، در پي آزادي مذهبي، و يا موقعيت هاي بهتر که همگي آن ها در کشورشان ممنوع و يا محدود بود خانه و کاشانه خود را در وطن رها مي کردند. بين سال هاي 1620 و 1635، فشار اقتصادي عظيمي بر انگلستان مستولي شد. افراد زيادي بيکار گشتند.
حتي افراد ماهر نيز به سختي نان روزانه خود را بدست مي آوردند. محصول کم نيز به اين نابساماني افزود. به علاوه، انقلاب صنعتي صنعت نوپاي پارچه بافي را به ارمغان آورده بود که خود نياز به تهيه هر چه بيشتر پشم و نخ داشت تا بتواند چرخ هاي اين صنعت را بچرخاند. صاحبان زمين، مزارع را بسته و روستا نشينان را اخراج کرده تا به ترويج و پرورش گوسفند بپردازند.
گسترش مستعمراتي روزنه اي بود براي اين جمعيت انبوه از روستانشينان جابجا شده.
اولين نگاه مستعمره نشينان به اين سرزمين نوين چيزي غير از يک دور نماي پر از درختان انبوه نبود. مهاجرين به احتمال زياد بدون کمک سرخ پوستان مهمان نواز هرگز جان سالم به در نمي بردند. اين سرخپوستان به آن ها طريق کشت و رشد گياهان بومي از قبيل کدو، کدو تنبل، لوبيا و ذرت را ياد دادند. به علاوه، جنگل هاي وسيع و دست نخورده ساحل شرقي به امتداد 2100 کيلومتر نيز منبع سرشار هيزم به شمار مي رفت. آن ها همچنين مواد خام بي شماري را که بمصرف خانه سازي، اثاثيه، کشتي و کالاهاي سود ده براي صادرات به کار مي رفت در اختيارشان قرار دادند.
گرچه اين قاره جديد از برکات طبيعي سرشار بود ولي داد و ستد با قاره اروپا تا حد زيادي براي مستعمره نشينان به ويژه براي اقلامي که قادر به توليد آن نبودند، حياتي بود. سواحل کشور به خوبی به استفاده اين مهاجرين رسيدند و سراسر اين سواحل راه هاي ورود آبی و بندرگاه هاي فراوان در اختيار آن ها گذاشت. تنها دو منطقه، کاروليناي شمالي و نيوجرسي جنوبي، فاقد اسکله براي کشتي هاي اقيانوس پيما بودند.
رودخانه هاي عظيمي چون – کنبک (Kennebec)، هودسون (Hudson)، دلاور (Delaware)، ساسکوانا (Sasquehanna)، پوتوماک (Potomac) و بسياري ديگر- خشکي هاي بين سواحل و همچنين کوه هاي آپالاچي (Appalachian) را به دريا متصل مي نمودند. تنها يک رودخانه، سنت لورنس (St.Lawrence) که تحت سلطه فرانسويان در کانادا بود، آب را به گريت ليکز (Great lakes) و به سوي مرکز قاره سرازير مي ساخت. جنگل هاي انبوه و نيز مقاومت بعضي از قبايل سرخ پوست و همچنين حايل دشوار کوه هاي آپالاچي (Appalachian) باعث عدم نقل و انتقال افراد به ماوراي سواحل شد. تنها صيادان و برخي از بازرگانان به اين مناطق وحشي مي رفتند. براي چند صد سال اول، مستعمره نشينان، مقر خود را در جوار مرزهاي آبي بر پا ساختند.
دلايل سياسي تاثير زيادي بر مهاجرت افراد به آمريكا داشت. در دهه 1630، قانون اختياري چارلز اول (Charles I) انگيزه بزرگي به مهاجرين داد تا به سوي د نياي جديد حرکت کنند. شورش هاي بعدي و پيروزي مخالفين چارلز تحت رهبري اليور کروم ول (Oliver Cromwell) در دهه 1640 باعث فرار بسياري از کاواليرها- اسب سواران مسلح - (مردان پادشاه) به سمت ويرجينيا شد. در مناطق آلماني زبان اروپا در اواخر قرن 17 و اوايل قرن 18، خط مشي هاي استبدادي برخي پرنس ها -- به ويژه در مورد مذهب -- و همچنين خرابي هايي که به دنبال جنگ هاي گوناگون پديد آمده بود، به مهاجرت افراد به آمريكا افزود.
آمدن مستعمره نشينان در قرن 17 مستلزم برنامه ريزي و مديريت دقيق، هزينه و ريسک فراوان بود. مستعمره نشينان مي بايست حدود 5000 کيلومتر را در دريا طي مي کردند و در اين مدت نياز به لوازم آشپزخانه، لباس، دانه هاي گوناگون، حيوانات اهلي، ابزار الات، مواد ساختماني، تسليحات و مهمات داشتند.
برخلاف سياست هاي مستعمره سازي کشورها و دوره هاي ديگر، مهاجرت از انگليس مستقيما تحت سرپرستي و اداره دولت وقت نبود بلکه توسط گروه هاي مختلف مردم بود که تنها انگيزه شان منفعت بود.
جيمز تاون (JAMESTOWN)
نخستين مستعمره انگيس در آمريكا، جيمز تاون (Jamestown) بود. بر اساس منشور صادر شده از سوي پادشاه جيمز اول (King James I) به کمپاني ويرجينيا (يا لندن) (Virginia or London Company)، قريب 100 مرد در سال 1607 به سوي خليج چسپيک (Chesapeake Bay) عازم شدند. اين افراد به عزم اجتناب از رويارويي با اسپانياهي ها، بر آن شدند که محلي حدود 90 کيلومتري رودخانه جيمز (James) دور از خليج را براي خود برگزينند.
اين گروه از افراد، که متشکل از شهروندان و مکتشفيني مي شدند که بيشتر به يافتن طلا علاقه داشتند تا مزرعه داري، هيچ گونه آمادگی و تجهيزات لازم جهت زندگي در اين مناطق را نداشتند. در ميان آن ها، کاپيتان جان اسميت (John Smith) به عنوان شخصيتي برجسته سربلند کرد. علي رغم زدوخورد، گرسنگي و قحطي و حملات گوناگون سرخ پوستان، توانايي او در تحميل انضباط بر خدمه خود باعث انسجام اين مستعمره کوچک در اولين سال خود شد.
در 1609 اسميت به انگلستان باز گشت و در غياب او، مستعمره به هرج و مرج و بي قانوني تنزل کرد. در طي زمستان 1610- 1609، اکثريت مستعمره نشينان در اثر بيماري از پا درآمدند. تا ماه مه 1610 فقط 60 نفر از 300 مستعمره نشينان اصلي هنوز زنده بودند. در همان سال، شهر هنريکو (Henrico) يا ريچموند (Richmond) کنوني کمي بالاتر از رود خانه جيمز(James) تاسيس شد.
مدتي نگذشت که گسترش و توسعه آن منطقه باعث دگرگوني اقتصاد ويرجينيا گشت. در سال 1612، جان رولف (John Rolfe) شروع به کشت مخلوطي از تخم تنباکو وارد شده از هند غربي و گياهان بومي نمود و محصول اين کشت بسيار مورد علاقه اروپاييان قرار گرفت. اولين محموله اين محصول در سال 1614 به لندن رسيد و در عرض ده سال به عنوان منبع اصلي درآمد ايالت ويرجينيا درآمد.
اين موفقيت به سرعت بدست نيامد و ميزان مرگ و ميرناشي از بيماري هاي گوناگون و حمله سرخ پوستان به طرز فوق العاده اي بالا بود. بين سال هاي 1607 و 1624، حدود 14000 نفر به مستعمره کوچ کردند در حالي که در سال 1624 فقط 1132 نفر از آنان هنوز در آن جا زندگي مي کردند. بر طبق حکم صادره از دربار سلطنتي، پادشاه در آن سال، کمپاني ويرجينيا Virginia Company) (را منحل و آن را يک مستعمره پادشاهي ناميد.
در ادامه بخشهائي از کتاب « آمريكاستيزي چرا؟ ، روژه گارودي ، باشگاه اندیشه ، ويراست اول- زمستان 1384» ارائه مي شود :
نگاهي بر انديشه هاي بنيانگذاران آمريكا
آنچه كه امروزه «دنياي جديد» ناميده مي شود با ورود كريستف كلمب به قسمت جنوبي قاره آمريكا و نابودي تمدنهاي چندين ‌هزارساله ي آن ظهور پيدا كرد.
عالي جناب بارتولوم، اولين كشيش آمريكايي ها كه بعدها به ‌مقام اسقفي رسيد، در كتاب خود تحت عنوان «نابودي سرخپوستان» از اين دنياي جديد، اين گونه ياد مي كند:
«بربريت از اروپا آمد».
درقسمت شمالي اين سرزمين ـ آن سوتر از مكزيك ـ استعمار به ‌شيوه ي جديدي ظهور كرد. وقتي در سال 1620 گروهي از مهاجران ‌انگليسي پيرو آيين كالوينيسم از شكنجه و آزار گريختند و پا به ‌ماساچوست نهادند، قصد داشتند سرزمين جديدي به وجود آورند. اين گروه دو قرن بعد به مؤسسان ايالات متحده شهرت يافتند و درسرزميني ريشه دواندندكه كوچكترين پيشينه و تاريخي در آن ‌نداشتند. آن ها به اين افسانه معتقد بودند كه مهاجرت آن ها از انگلستان ‌نوع جديدي از مهاجرت «قوم يهود» بوده است.
به اعتقاد اين گروه، آمريكا «سرزمين موعود» براي ساختن قلمرو خدا بود. اين انگيزه ي شبهه ناك مذهبي در واقع توجيهي بود براي بيرون راندن بوميان و تصرف غيرقانوني سرزمين هاي آباء و اجدادي آنها. يكي ‌از اين آمريكايي ها به نام نلسون ترومن دركتابي تحت عنوان «پاكدينان ماساچوست، از مصر تا سرزمين موعود»{يهوديت، جلد 15، 1967} چنين مي نويسد:
«كاملاً واضح است كه خدا مستعمره ‌نشينان را به جنگ با بوميان كه به احتمال قوي بازماندگان آماليستها و فلسطيني هايي هستند كه عليه ‌اسرائيل متحد شده بودند، دعوت مي كند.»
از اين پس «سرزمين موعود» به يك سرزمين فتح شده تبديل شد و غارت و چپاول و قتل عام با برداشت هاي مذهبي اشغالگران تعارضي ‌نداشت چرا كه از نظر آن ها ثروت اندوزي و پيروزي در اين راه نشانه ‌رحمت خداوندي بود.
وقتي اين فاتحان، استقلال خود را از انگلستان اعلام كردند، جورج واشنگتن بنيانگذار ايالات متحده آمريكا در اولين نطق خود به عنوان رئيس جمهور اين كشور، به كاملترين الگوي سياسي اين كشور تا به امروز اشاره كرد و گفت:
«هيچ ملتي به اندازه ملت آمريكا شايسته قدرداني از دست غيبي كه امور انسان ها را هدايت مي كند، نيست. هرگامي كه به سوي استقلال ملي بر مي داشتيم بيشتر متوجه دخالت مشيت ‌الهي در اين امر مي شديم.»
اصطلاح «دستي غيبي» براي اولين بار توسط آدام اسميت براي ‌معرفي نظريه ي اقتصاديش به كار رفت. وي دراين نظريه ي مي گويد:
«اگر هرفردي به دنبال نفع شخصي خود باشد، نفع عمومي محقق خواهد شد. يك دست غيبي مأمور ايجاد هماهنگي بين اين دو منفعت است.»
جورج واشنگتن نيز به سه عنصر «دست غيب»، «دخالت مشيت الهي» و «اصل اساسي هماهنگي ميان نفع فردي و نفع عمومي» معتقد بوده است.
جانشين وي يعني جان آدامز نيز در سال 1765 چنين مي نويسد:
«من هميشه تأسيس آمريكا را خواست خداوند براي رهايي بشريت از بندگي و بردگي دانسته ام».
هرمان ملويل، نويسنده ي معروف آمريكا در قرن نوزدهم ‌مي نويسد:
«ما آمريكايي ها ملتي خاص، قومي برتر و اسرائيل عصر حاضر هستيم؛ ما ناخداي كشتي آزادي ها هستيم.» {تمدني به نام آمريكا، ص 89
نكته جالب اين است كه اين عقيده تا به امروز نيز مورد توجه آمريكائي ها بوده است به نحوي كه بر روي هر دلار در يك طرف اسم واشنگتن و در طرف ديگر اين شعار نوشته شده است:
«ما به خدا ايمان داريم».
جان آدامز هم پس از آنكه جاي واشنگتن در پست رياست جمهوري آمريكا را گرفت اعلام كرد كه:
«آمريكا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ي به كمال رسيدن ‌انسان باشد» {اتوبيوگرافي، ج 1، ص 28
نظريه پردازان اوليه ايالات متحده نظير عاليجناب دانا نيز اين ‌ويژگي الهي «دولت جديد» را خاطر نشان كرده اند؛ وي مي گويد:
«اولين حكومتي كه به خواست و اراده ي خدا به وجود آمد حكومت عبريون بود. اين حكومت نوعي جمهوري فدرالي بود كه يحوه در رأس آن قرار داشت».
جفرسون سومين رئيس جمهورآمريكا نيز اعلام كرد كه ملتش «قوم برگزيده ي خدا»ست. {يادداشتي در مورد دولت ويرجينيا، بخش 19}
دو قرن پس از وي، رئيس جمهور نيكسون هم چنين گفت:
«خدا با ملت آمريكاست. خواست خداوند اين است كه آمريكا رهبري دنيا را بدست بگيرد».
تمام رئيس جمهورهاي آمريكا براي توجيه اعمالشان به اين حربه متوسل مي شدند (تضاد ميان گفتار وكردار همواره در سياست آمريكا وجود داشته است). رئيس جمهور مك كينلي به فتح سرزمين فلسطيني ها رفت تا «آن ها را تربيت كند، متمدن كند و به آئين مسيح بخواند». براي تبيين اين ديدگاه ابزارگرايانه به دين تنها به ذكر يك ‌مثال ديگر بسنده مي كنيم. در سال 1912، تافت رئيس جمهور آمريكا با اشغال مكزيك اعلام كرد كه:
«من موظفم از ملتم و اموالش در مكزيك دفاع كنم؛ تا اينكه دولت مكزيك بفهمد خدايي در اسرائيل وجود دارد كه بايد از او اطاعت كرد».
اين نوع نگرش به دين در ميان رؤساي جمهور جديد آمريكا نيز به ‌روشني ديده مي شود.
لحن و گفتار رئيس جمهورهاي آمريكا از جورج واشنگتن تا بيل كلينتون هيچ تغييري نكرده است و همگي معتقد بوده اند كه آمريكا همواره بازوي پولادين و مسلح خواست و اراده ي خداوندي بوده است.
در بحبوحه ي جنگ ويتنام، كاردينال اسپلمن، اسقف شهر نيويورك كه به نام «تمام كساني كه به خدا و آمريكا معتقدند» سخن ‌مي گفت به سايگون رفت تا به قتل عام كنندگان مردم ويتنام بگويد:
«شما سربازان عيسي مسيح هستيد»!
امروز هم ساموئل هانتينگتون، نظريه پرداز پنتاگون، براي توجيه ‌روي آوري بيش از حد آمريكا به تسلحيات نظامي و قاچاق سلاح كه عامل اصلي «پيشرفت اقتصادي» آمريكاست و نيز در توجيه اختصاص ‌بودجه هاي كلان به تحقيق و توسعه صنايع نظامي و فروش تسليحات به كشورهاي ديگر كه عامل رونق صادرات آمريكاست، برنامه هاي ‌استكباري اين كشور در دنيا را به نوعي جهاد و جنگ مذهبي تشبيه مي كند و در كتابي تحت عنوان «برخورد تمدنها» نظريه ي رويارويي تمدن يهودي ـ مسيحي از يك سو و اسلام و كنفوسيوس (چين) از سوي ديگر را مطرح مي كند.
نژادپرستي افراطي
با نگاهي به چگونگي پيدايش ايالات متحده درمي يابيم كه در اين كشور قبل از اعلام استقلال، خصوصيت نژادي مربوط به «نژاد برتر» (مستعمره نشينان) به دليل مستعمره بودن آن، كاملاً رعايت شده است. بدون در نظر گرفتن اين مطلب نمي توان به تناقضات ريشه اي نظام آمريكا در مورد ارجحيت «نژاد سفيد» و فرو دست بودن «بوميان و سياهان» پي برد. بدين ترتيب از همان ابتداي ايجاد «رقابت» درآمريكا، شاهد نابرابري نژادي هستيم.
طبق آمارهاي سال 1790 برده هاي سياهپوست كه از كليه ي حقوق مدني محروم بودند، 17 درصد جمعيت 4 ميليون نفري آمريكا را تشكيل مي دادند. اما در بين سفيد پوستان در بوستون، ده درصد از ثروتمندترين مردم به تنهايي 62% كل ثروت اين ناحيه را در اختيار داشتند. جمعيت اين ناحيه اغلب كارگران و ملوانان فقيري بودند كه با بيچارگي روزگار ميگذراندند.
در توجيه برده داري نيز دلايل متعددي ارائه مي شد كه مهمترين آن ها دلايل مذهبي بودند. از نظر تازه واردها كه مأمور اجراي يك طرح الهي براي بازساي «قلمرو الهي» در «سرزمين جديد» بودند، بوميان كه مسيحي نبودند عمال شيطان به شمار مي آمدند و مي بايست نابود مي شدند. (درست مانند كاري كه شعيب با آماليست ها كرد. )
به اين توجيه مذهبي يك دليل ديگر هم اضافه شد كه بر يك ‌برداشت ساده لوحانه و يك طرفه استوار بود. بر اساس اين برداشت بوميان آمريكا مانند «حيوانات وحشي» از راه شكار امرار معاش ‌مي كردند، ولي انسان ها از طريق كشاورزي زندگي مي كردند. شكار طريقه گذران زندگي حيوانات است......خدا در وحي به انسان چنين گفته است:
«تو بايد بر روي زمين كار كني» { وحشي گري هاي سرخ پوستان، نوشته ي فرانك بريج ، 1982 (در مورد اين مسايل به كتاب «اسطوره هاي بنيان گذار ملت آمريكا» نوشته ي اِليز ماريناستراس، انتشارات كمپلكس، بروكسل 1992، مراجعه كنيد) }
به اين ترتيب دليل نژادي «وحشي بودن» سرخپوستان به «شيطاني بودن» آن ها اضافه شد و اين به معناي نابودي كامل آن ها بود.
فرانكلين، رئيس جمهورآمريكا، پيشنهاد كرد سرخپوستان را به سوي مصرف مشروبات الكي سوق دهند تا به روند نابودي آن ها سرعت بيشتري بخشيده و زمين هايشان را تصاحب كنند:
«به نظر من بايد آن ها را وادار كنيم قسمت هايي از زمين هايشان را كه بيشتر به درد ما مي خورد به ما بدهند.»( treatriesThonghts en Indians. Americain Museum. 1971)
آمريكا تحت لواي اين اسطوره هاي مذهبي و نژادي، با «تعقيب و اخراج سرخپوستان» كه مقاومت نظامي آن ها در سال 1890 و با قتل عام سيون ها در وانددني بكلي در هم شكست، به بزرگترين ‌«تصفيه نژادي» تاريخ دست زد.
پس از آن، شيوه هاي استعمارگرانه و نژادپرستانه با توسعه ي سريع ‌«تجارت برده ها» بر روي سياه پوستان آغاز شد. آمريكائي ها در اين ‌مورد هم به آيات تورات متوسل شدند و جناب اس. سوايل قاضي ‌ديوان عالي ايالت ماساچوست، مدركي را كه طبق آن خدا برده داري ‌را مجاز دانسته و سياهان موجب خشم و غضب الهي هستند، از تورات ‌و نوشته هاي سنت پُل استخراج كرد.( Samueln Sewall. The selling of Joseph. P. 83-84)
برده داران، تحت تأثير «فلسفه ي عصر روشنگري» خود را طرفدار قوانين طبيعت و فلسفه ي لوك معرفي ‌مي كردند. البته با توجيه مذهبي زير:
«مشيت الهي بر اين بوده است كه بردگان سياه در اين سرزمين كاركنند. چرا كه سياهان بيش از سفيد پوستان به كاركردن در آب و هواي گرم عادت دارند».
اين امر در واقع مساله ي ارزش دهي به زمين را زنده كرد و اين ‌دليل بيولوژيكي نژادپرستانه را كه «خود طبيعت، نژادي از انسان ها را به ‌بردگي كشانده است» توجيه نمود.
نكته ي جالب توجه، تناقض آشكاري است كه ميان اعلاميه ‌استقلال ـ كه خواهان «برابري حقوق تمام انسان ها» است ـ و يك قرن ‌برده داري وجود دارد. اكنون نيز دو قرن پس از تصويب اين اعلاميه، آمريكايي ها به نام «دفاع از حقوق بشر» به قتل عام كودكان و غيرنظاميان از طريق بمبارانهاي هوايي، ايجاد قحطي يا نابودي زيربناي اقتصادي كشورهاي ديگر مي پردازند.
سياه پوستان كه از سوي قانون اساسي و «نهاد ويژه» آن از مشاركت ‌در امور اجتماعي محروم شده بودند، به قول ارسطو چيزي نبودند جز «ابزارهاي ناطق»؛ چرا كه «حقوق بشر» در آمريكا يعني حقوق «پروتستان هاي آنگلوساكسون سفيد پوست».
هيچكدام از قوانين مربوط به برده داري، درايالتهاي مختلف آمريكا كه به برده ها حق رأي، مالكيت و حمل سلاح نمي داد نيز توسط قانون اساسي اين كشور رد نشد.
سرخپوستان هم به همان دلايل نژاد پرستانه، به طور رسمي از جامعه ي شهروندان آمريكا ترد شدند. علاوه بر اين، قانوني كه در سال 1792 به تصويب رسيد مهاجرت «نژادهاي شرقي» به آمريكا را به طور رسمي محدود مي كرد.
از قرن نوزدهم به اين طرف، تأثير «داروينيسم اجتماعي» (يعني حذف ضعيف ها به وسيله ي قوي ترها) باعث شد اين تبعيضات كه براساس ‌معيارهاي اقتصادي و اجتماعي بنا نهاده شده بودند، توسعه ي قابل ملاحظه اي پيدا كنند.
در مورد گسترش آمريكا از طريق « مراحل مختلف» به كتاب مهم و پايه اي ميشل بونيون موردان به نام «توتاليتاريسم آمريكايي» (انتشارات فاوور، لوزان سويس، 1997) مراجعه كنيد. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 22/100110437)