تفاوت در مبانی تفکر غرب و شرق

طرز تفكر مشرق زمين با مغرب زمين؟

در ابتداي امر لازم به ذكر مي‌دانم متذكر شوم كه تفاوتي كه ميان شرق وغرب در اين بحث مورد توجه است، تفاوت جغرافيايي نيست بلكه بر اساس تفاوت مباني انديشه‌اي و فرهنگي است. چه بسا كه مباني انديشه مختص به جغرافياي مغرب زمين نبوده در بسياري از مناطق شرق جغرافيايي نيز قابل مشاهده باشد. بنابراين آن‌چه در اين مباحثه مبناي تفكيك ما قرار مي‌گيرد، انديشه و تفكرات به وجود آمده پس از دوران رنسانس در برخي كشورهاي جهان به خصوص كشورهاي اروپايي مي‌باشد كه منجر به ايجاد تمدن مدرن غربي گرديد.
از سوي ديگراين مسئله در مورد شرق نيز جاري است، معيار ما در بررسي انديشه شرق، باز هم همان مباني فرهنگي و انديشه‌اي است، غير از اين‌كه به دليل تنوع مكاتب فرهنگي، معيار ما تفكر و انديشه اسلامي است چراكه بيان تفاوت مباني فكري غرب با شرق در حوزه‌هاي متنوع آن مجالي به وسعت حداقل يك كتاب را مي‌طلبد. بنابراين محتواي بحث پيش‌رو مقايسه‌اي ميان مباني تفكر و تمدن مغرب زمين در دوره مدرن، با تفكر اسلامي خواهد بود.
اصول كلي و مباني فكري ـ فرهنگي غرب مدرن در چهار اصل قابل بررسي است:
1. اومانيسم يا انسان‌محوري؛
اومانيسم يا فرهنگ‌ انسان‌محور، خصيصه غرب مدرن است و آن را از تمامي دوره‌هاي ماقبل خود و نيز دنياي شرق متمايز مي‌كند. در تفكر مشرق‌زمين، انسان و جهان در ذيل محوريت خدا قرار مي‌گرفت. اما در تفكر جديد غربي، مبدأ و منشأ و غايت همه ارزش‌ها، بشر مي‌شود. در نگاه اومانيسم «انسان مقياس همه چيز است»، اين جان كلام اومانيسم است.
رويكرد اومانيستي انسان را موجودي قائم به خود فرض مي‌كند كه اين موجود قائم به خود، هم محوريت و هم اصالت دارد، حتي اگر از خدا يا جهان بحث شود، ذيل انسان و اصالت انسان بايد مطرح شود. اومانيسم يعني اين‌كه شما هستي را به گونه‌اي تعريف كنيد كه انسان در اين تعريف، ميزان و معيار همه ارزش‌ها و امور پنداشته شود. اومانيسم به بشر اصالتي مي‌دهد كه اين اصالت در واقع جايگاه واقعي او در هستي نيست چون بشر نهايتاً يك مخلوق است، با يك سري استعدادها و توانايي‌هاي فوق‌العاده و در عين حال ناتواني‌ها و محدوديت‌هاي بسيار، يعني انسان موجود مطلق هستي نيست. در انديشه اومانيستي، انسان قانون‌گذار است و به عنوان خداي هستي حداقل در بخش تشريع فرض مي‌شود. به عبارت ديگر ربوبيت تشريعي به انسان سپرده مي‌شود. در اومانيسم انسان نه در پرتو توانايي‌هاي الهي و فطرت ديني‌اش بلكه در پرتو خواسته‌هاي نفساني‌اش تعريف مي‌شود يعني انسان عمدتاً با غرايز و خواست‌هاي دنياي‌اش و در افق لذت‌طلبي‌، قدرت‌طلبي، ثروت‌طلبي و لذت‌جويي تعريف مي‌شود.
يكي از نكاتي كه از نتايج اومانيسم محسوب مي‌شود اين است كه انسان معتقد به اين اصل، ديگر انسان‌ها را به عنوان ابزار و ابزارهايي براي خواست‌هاي خود مي‌بيند و رابطه استثماري با آن‌ها برقرار مي‌كند. وقتي قرار شد استعدادهاي انساني شكوفا نشود و مورد توجه قرار نگيرد و يا اگر مورد توجه قرار بگيرد در پرتو استعدادها و توانايي‌هاي غيروالاي او باشد. اين امر موجب نوعي از خودبيگانگي خواهد شد. اين موضوعي است كه از قرن نوزدهم، فيلسوفان غربي به طور جدي به آن پرداخته‌اند. اولين بار تعبير از خودبيگانگي را هگل يكي از فيلسوفان مغرب‌زمين در فلسفه معاصر غرب مطرح كرد. از ديگر متفكريني كه به اين مقوله پرداخته‌اند مي‌توان از ماركوزه نام برد كه در كتاب معروف انسان تك ساحتي به طور جدي به اين مسأله مي‌پردازد. به طور كلي مي‌توان گفت اومانيسم به عنوان صنعت اصلي عصر مدرن است كه از خودبيگانگي را ايجاد مي‌كند. اين برداشت عميق‌تر را هيديگر نيز مطرح مي‌كند.
2. صنعت ديگر غرب مدرن نيهيليسم نام دارد؛
نيهيليسم در فارسي معادل پوچ‌انگاري يا نيست‌انگاري است. در واقع نيهيليسم، ساحت غيبي و حضور خدا را حداقل در بعد اجتماعي نيست مي‌انگارد. در اين انديشه ساحت غيبي خدا حذف مي‌شود يا اگر به آن اعتقادي باشد براي اين ساحت غيبي شأن حضوري قائل نيست يعني اعتقاد بر اين‌كه ساحت غيبي فقط هست ولي حضور و هدايت و تأثيرگذاري بر زندگي ما ندارد. نيهيليسم به اين معناست يعني نيست‌انگاشتن ساحت غيب، نيست انگاشتن يك ساحت متعالي از هستي. وقتي هستي را از ساحت متعالي‌اش حذف مي‌كنيد، به يك مجموعه خودبنيان فاقد معنا تبديل مي‌شود.
3. سومين ويژگي غرب مدرن، اصالت‌دادن به عقلانيت ابزاري است؛
عقل انساني در رويكرد ابزاري، چون تجسم خواست‌ها و هواهاي اوست ابزاري براي تصرف، سلطه و قدرت‌طلبي مي‌شود. عقلانيت انساني در اين رويكرد، قداست، هدايت‌گري و راهنمايي را از دست مي‌دهد و بيشتر به جنبه‌هاي تصرفي توجه مي‌كند. اين عقلانيت ابزاري به عنوان ويژگي عقلانيت مدرن شده است. يكي از خصايص عقل ابزاري، استيلادوستي نسبت به همه پديده‌ها و موجودات است. وقتي كه عقل ابزاري محور شده و قرار مي‌شود اين عقل يك جامعه را مديريت كند، جامعه‌اي تماماً ابزاري را پديد مي‌آورد. جامعه‌شناساني چون ماكس وبر كه از جامعه‌شناسان تأثيرگذار معاصر به شمار مي‌روند، معتقدند، عقلانيتي كه در غرب ظهور و اصالت پيدا كرد به دليل شأن ابزاري‌اش، قصد معرفتي نداشته و فقط قصد سلطه‌طلبي داشته است. در واقع نمي‌خواسته بر دامنه معارف انسان بيفزايد، بلكه مي‌خواسته سلطه‌ انسان بر طبيعت و شرايط بيروني را تكميل كند. اين عقل به دليل اين ويژگي، در پروسه‌ تحول، به ضد خودش تبديل مي‌شود يعني به بي‌خردي مي‌انجامد. انسان به عشق و مهر ورزيدن نياز دارد و اگر اين نياز در صورت اصيل و سالم آن محقق نشود، در قالب‌هايي محقق مي‌شود كه اين قالب‌ها با عشق‌ورزي اصيل و با طبيعت سالم بشر منافات دارد و در تضاد است. اعتقاد برخي محققان بر اين است كه رشد ايدئولوژي‌هاي عقل‌ستيز و انديشه‌هاي خردگريز در غرب مدرن دقيقاً به سبب عقل ابزاري است. علت اين‌كه در غرب متمدني كه داعيه آزادي و شعارهاي حقوق بشر داشته، فاشيسم آلماني با آن همه استبداد ظهور مي‌كند، اين است كه همان عقل ابزاري به ضد خودش تبديل و در قالب خردگريزي ظاهر شده است. فاشيم چيزي جز خردگريزي و خردستيزي ناشي از عقل ابزاري نيست.
4. ويژگي چهارم غرب مدرن، اعتقاد به اصل ترقي ناسوتي يا اصل پيشرفت است؛
اغلب تمدن‌ها و تفكرهاي بشري، براي بشر قائل به هدف و نهايتي معنوي بودند. تمدني مثل تمدن يونان باستان كه وجهه ديني هم نداشت اما كمال عقلاني را مطرح مي‌كرد و براي كمال عقلاني، اصالت قائل بود. در غرب مدرن چون بشري اصالت پيدا مي‌كند كه تجسم سودمحوري و لذت‌جويي است، اين دو در قالب مفهومي به نام رفاه يا پيشرفت ظاهر مي‌شود و غرب چنين مطرح مي‌كند كه هر تمدني ثروتمندتر است پيشرفته‌تر است، هر تمدني كه قدرتمندتر است، پيشرفته‌تر است و هر تمدني كه لذت بيشتري مي‌برد، پيشرفته‌تر است. تجسم اين پيشرفت، رفاه، قدرت، لذت و ثروت را در مدرنيته مي‌بينيم. براين اساس گفته مي‌شود كه هر كس مدرن است، به قله تمدن رسيده و پيشرفته است و هر كسي كه مدرن نيست، عقب‌افتاده است. نكته‌اي كه بدان توجه نمي‌شود اين است كه آيا نهايت تكامل انساني منحصر در اين نوع از پيشرفت است يا در كنار آن افق‌هاي ديگري نيز وجود دارد كه چه بسا از اهميت بيشتري هم برخوردار باشد. ويل دورانت، نويسنده تاريخ تمدن در درس‌هاي تاريخ مي‌گويد، از نظر تكنيكي به تكنيك‌هاي پيچيده‌تري مسلط شده‌ايم اما آيا خوشبخت‌تر و عقلاني‌تر هم شده‌ايم؟ دورانت مي‌گويد ما از نظر تكنولوژيكي پيشرفت كرده‌ايم و در اين شكي نيست. اما آيا به آد‌م‌هاي بهتري هم تبديل شديم؟ وي جواب مي‌دهد خير. يكي از اقتصاددانان مي‌گويد، مي‌گوييم تكنولوژي ما را از قرن معاش نجات داده است و اكنون اوقات فراغت زيادي داريم. در صورتي كه ما جامعه‌اي ساخته‌ايم كه انسان 8 ساعت و بلكه بيشتر كار مي‌كند ولي باز نمي‌تواند به طور كامل بخورد چون آنقدر به آن نياز داده‌ايم و آن‌قدر عرضه را گسترده و متنوع كرده‌ايم كه از تنوع عظيم ايجاد شده، سرگيجه مي‌گيرد و ديگر هيچ حسي از شادكامي آرامش و آسايش ندارند. اتفاقاً ما جامعه آسوده‌تري نساخته‌ايم بلكه ما جامعه پيچيده‌تر و سخت‌تري ساخته‌ايم.
خلاصه اين كه فرهنگ‌ غرب‌ مخصوصا پس از رنسانس تفسير تازه‌اي‌ از روابط‌ انسان‌ با طبيعت‌ و خداوند ارائه‌ مي‌كند و همه‌ امور زندگي‌ اجتماعي‌، بر پاية‌ روش‌هاي‌ تجربي‌ و آنچه‌ در علوم‌ طبيعي‌ به‌ كار گرفته‌ مي‌شود، قرار مي‌گيرد و بقاي‌ انسان‌ و دستيابي‌ به‌ كام روايي‌ دنيايي‌، هدف‌ عالي‌ جامعه‌ مي‌شود و بيش‌ از پيش‌ به‌ التذاذ دنيوي‌ و رفاه‌ مادي‌ انسان‌ توجه‌ مي‌گردد. سنّت‌گرايي‌ و آداب‌ ديني‌ مذمت‌ مي‌شود و در عرصه‌ سياسي‌، مفاهيمي‌ چون‌ حقوق‌ بشر، آزادي‌ و حقوق‌ شهروندي‌ در برابري‌ و تساوي‌ديده‌ مي‌شود و رشد اقتصادي‌ جامعه‌ (در گرو رقابت‌ و بازار آزاد) مهم‌ترين ‌هدف‌ در برنامه‌ريزي‌ اجتماعي‌ مي‌گردد. در اين‌ شرايط‌ رهايي‌ از دستورات ديني‌ نه‌ تنها امري‌ ناپسند نيست‌؛ بلكه‌ لازمه‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ جامعه‌ محسوب‌ مي‌شود و در طي‌ چند دوره‌ همه‌ اين‌ ويژگي‌ها، در فرهنگ‌ اروپايي و غربي‌ حفظ‌ مي‌شود، تا آنجا كه‌ در اين‌ زمينه‌، از هيچ‌ ظلم‌ و ستمي‌ به‌ جامعه‌ خود و ساير جوامع‌ در قالب‌ استعمار و استثمار چشم‌ پوشي‌ نمي‌شود. ناگفته نماند نظم و انضباط اجتماعي، وجدان كاري، عقل جمعي، توجه ويژه به پژوهش و تحقيقات علمي و احترام به دانشمندان و نظاير آن از نقاط مثبت تمدن غربي است. و بديهي است جهان معاصر مي‌تواند اين جهات مثبت را از غرب بگيرد ولي هر جامعه اي كه در جهان منفي گرفتار غرب شود تبعات آن را نيز خواهد ديد.
ويژگي‌هاي تمدن و فرهنگ اسلام عبارتند از:
1. دين‌داري و اعتقاد به غيبب:
اولين و مهمترين ويژگي جوامع شرقي يا اسلامي دين‌داري و اعتقاد به غيب است كه در بر خلاف جوامع غربي پس از دوره رنسانس تحت تاثير تجربه گرايي و اصالت تجربه به محاق نرفته و به صورت امري غير مهم در نيامده است. اعتقاد به خداوند بهترين نعمت خداوند به انسان است كه در اين تمدن برخلاف تمدن غربي مورد توجه زيادي بوده و هست.
2. التزام‌ عملي‌ به‌ دين و پررنگ شدن اوامر و سنت‌هاي ديني:
در تمدن شرق برخلاف تمدن غرب تهاجمات به دين بدون پاسخ نماند و قدرت و انسجام دروني عقايد مذهبي مانع از ايراد شبهات و به تبع آن طرد نگرش ديني شد. دين مسيحيتي كه در اثر اشكالات و سوالاتي وارد بر آن در دوره اصالت تجربه و پس از رنسانس ظهور كرد، ديني بود كه اعمال ديني و وظايف ديني خود را به حداقل ممكن رساند.
3. خدامحوري:
در تمدن شرق بر خلاف غرب نگرش‌هاي خدامحوري با انديشه‌ها و افكار انسان شرقي عجين بوده است و مانع بروز نگرش‌هاي انسان گرايي شده است. در جهان غرب انسان محوري باعث شد حتي خدا و دين نيز در برابر خواست‌هاي انسان مورد سوال واقع شوند و در برخي موارد ظلم و ستم به ملت‌هاي ديگر با اندك توجيهي قابل اجرا شده است. اين برخلاف نگرش‌ها در تمدن شرق و اسلامي است كه نگرش خدا محوري مانع از ظلم و تجاوز به ديگران شده است.
4. سنت‌گرايي:
در سايه سنت گريزي در تمام ابعاد زندگي، انسان غربي خود را محور دانست و بر اساس فردگرايي هرچه كه براي خود مهم بوده است را سرلوحه زندگي خود قرار داد. اين در حالي است كه در تمدن شرق به دليل اصالت دادن به سنت‌هاي ناب سنت‌گريزي وجود نداشته و تنها اصلاح سنت‌ها مدنظر بوده و به همين دليل نگرش اومانيسم يا انسان‌محوري در اين تمدن بروز و ظهوري نداشته است.
5. عدم انحصار جهان در ماده و دنياي مادي:
در تمدن اسلامي جهان دو بخش بوده و دنياي مادي به عنوان مقدمه‌اي براي دنياي معنوي و جهان آخرت همواره مورد توجه بوده است. اين درحالي است كه در تمدن غربي توجه صرف به دنياي مادي موجب ظهور انوع نهيليسم و پوچ گرايي شده كه دليل آن را فراموشي آخرت و منحصر دانستن دنيا در اين دنياي مادي مي‌توان دانست كه خود زمينه‌ساز اعمال و رفتار غيرقابل قبولي خواهد شد.
6. توجه و تأكيد به سعادت:
در تمدن اسلامي هدفي وجود دارد به نام رسيدن به سعادت كه منحصر در اين دنيا نيز نيست. اصالت سعادت در اين فرهنگ و تمدن باعث شده كه جمع ثروت و لذت گرايي از اهداف نهايي زندگي نشود. در حالي كه انسان غربي به دليل عدم توجه به اين امر تنها به اندازه لذتي كه مي‌برد زنده است. اين فراموشي سعادت ابدي موجب نابود كردن هدف انسانيت است.
7. عدم انحصار معرفت در شناخت تجربي:
انحصار معرفت در شناخت تجربي به اين معني است كه آن‌چه با حس شناخته نمي‌شود نيست و هرچه كه زير چاقوي تشريح شناخته نشد جز باطل چيزي نيست اين گونه استدلال‌ها موجب تضعيف اعتقاد به غيب و ضعف دين شده است. اين در حالي است كه در انديشه اسلامي دايره معرفت محدود به معرفت تجربي نيست و به همين دليل نيز اعتقاد به غيب به عنوان امر بي‌دليل مطرح نبوده و مورد اعتقاد مسلمانان است.
منابع:
1. فرهنگ و تهاجم فرهنگى، برگرفته از سخنان مقام معظم رهبري؛
2. غرب شناسي، دكتر رهنمايي، چاپ موسسه امام خميني (ره)
3. (سخنراني دكترشهريار زرشناس در فرهنگسراي علوم در تاريخ 30/6/1383 (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/100107846)