امام علي(ع) و حكومت-حكومت امام علي(ع)-حكومت حضرت علي(ع)-موفقيت جمهوري اسلامي

چرا حكومت حضرت علي(ع) بسيار كوتاه بود در حالي كه حكومت جمهوري اسلامي ايران دوام بسياري داشته است؟

در بررسي و ارائه تحليلي صحيح پيرامون موضوع فوق توجه به مطالب ذيل حائز اهميت مي باشد :
يکم . تداوم نظام هاي سياسي ؛ تداوم و ماندگاري يک حکومت وابسته به ساز و کارهايي است که پايداري و ثبات نظام را تضمين مي کند. اين سازکارها تنها در قدرت مادي و سخت افزاري تعريف نشده و مولفه هاي مهمتري در ارتباط مي باشد آن چه مي تواند تدوام يک نظام سياسي را تضمين نمايد چند اصل مهم است :
1. از نظر مباني انديشه اي اساس نظام ، بايد بر اصول وارزشهاي صحيح سازگار با فطرت و عقلانيت ، مستدل و موجه استوار باشد. جاذبه لازم و دلپذيري مناسب براي طبع سليم و فطرت پاک انساني داشته باشد.
2. ساختارهاي مناسب در ابعاد مختلف سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي ، امنيتي و راهکارهاي مفيد تأثيرگزار و مثبت براي اجراي ارزش ها و تحقق شعارها و تأمين خواسته ها و نيازهاي واقعي مردم و جامعه را به همراه داشته باشد.
3 . از نظر کادر اجرايي و مديريتي متعهد و کاردان ، نيروي انساني لازم را داشته باشد و کارگزاران در عين کارايي و کارآمدي فني و مهارت هاي متناسب با مسئوليت صادقانه وبا ايمان راسخ براي خدمت به مردم تلاش و کوشش نمايند و تحقق عدالت و اقامه دادگري را در يک سيستم مناسب، پاسخگو، شفاف و سريع در عين دقت و احتياط، مد نظر داشته باشد.
4 . داشتن پشتوانه قوي مردمي معتقد ( دين باور و دين مدار ) به مباني و ارزشهاي نظام سياسي ، متحد و وفادار به امامت و رهبري نظام سياسي وحضور مؤثر و هميشگي آنان در تمامي عرصه هايي که با تقويت ، کارآمدي و تداوم آن نظام مرتبط مي باشد . آموزه هاي اسلامي نيز تاييد کننده ارتباط اصول فوق با تداوم و مانايي يک نظام سياسي است: خداوند متعال اجتماع انساني را قانون مند قرار داده است. اگر بر اساس قوانين و سنت هاي الاهي عمل شود ترديدي نيست که پويايي و پايايي بدست خواهد آمد. خداوند سرنوشت جامعه اي را تغيير نمي دهد مگر اين که خود آن جامعه در صدد دگرگوني خود باشد ؛ «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم ؛ خداوند سرنوشت هيچ قوم و ملتي را تغيير نمي دهد مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند». (رعد / 11).در اين آيه مباركه«ما بقوم » رو بنا و «ما بانفسهم » زير بنا است .
بنابراين بقاء و دوام هر تحولي و انقلابي , همانند اصل هر گونه تغيير و تحول و انقلاب در جوامع بشري و سرنوشت آنان , بستگي به خودشان دارد. اگر ملتي اساس نظم جمعي و اجتماعي خود را بر اسلام بنا نهاد بدون ترديد از حقانيت بهره مند است. ولي پايايي اين نظم وابسته به رعايت و عمل به عوامل پايار ماندن نظم اجتماعي است. همچنين قرآن کريم ايمان و تقوي را در افزايش رفاه و آسايش و نيز در پايايي يک جامعه مؤثر مي داند.(اعراف، آيه 96) امام علي(ع) مهمترين موانع انقلاب و اسباب شكست نهضت‏ها را كينه توزي، تفرقه، پشت كردن به يكديگر و ترك ياري معرفي مي‏نمايد. (شرح نهج‏البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 13، ص 185). بنا بر اين راز تداوم يک نظام سياسي را بايد در مولفه هاي فوق جستجو نمود و به هر نسب يک نهضت انقلابي ، نظام سياسي و اجتماعي بتواند اصول فوق را با دقت و اهتمام لازم رعايت کند بدون ترديد مانائي و پايداري خود را به همان اندازه تضمين کرده است.

دوم . تداوم انقلاب اسلامي و آسيب شناسي دوران حکومت امام علي (ع)
بررسي و تطبيق اصول پيش گفته با نظام حکومتي امام علي (ع) مؤيد اين واقعيت است که هر چند حکومت آنحضرت از نظر مولفه هايي نظير مباني انديشه اي ، مشروعيت رهبري ، وجود ياراني وفادار ، متعهد و کاردان ، در بالاترين حد ممکن قرار داشت ؛ اما در عين حال با مشکلات مهمي خصوصاً در زمينه نيروي انساني و کادر اجرايي و پشتوانه مستمر مردمي با چالش ها و کاستي هاي مهمي مواجه بود و نقش مهمي در عدم تداوم حکومت اسلامي بعد از شهادت ايشان داشت . اما بحمدالله در زمان ما با توجه به رشد فکري و بينش سياسي و ديني مردم ايران و حضور متحد ، منسجم و هميشگي آنان در صحنه و وفادار به رهبري، در دوران بعد از انقلاب اسلامي تا کنون اين مشکل اساسي به وجود نيامده و ان شاء الله در آينده هم با مقابله جدي با چالش ها و آسيب هاي تهديد کننده انقلاب ، پيش نخواهد آمد .
و تحقق بخش روايات متعددي که در اين زمينه وجود دارد خواهد بود چنانکه رسول اکرم (ص) مي فرمايد: «يخرُجُ ناسٌ مِنَ المَشرِقِ فَيوَطِّئونَ لِلمَهدي سُلطانَه ؛ مردمي از شرق قيام ميکنند و زمينه را براي حرکت جهاني مهدي [عج] فراهم ميسازند.»(سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1368، ب 34، ح4088؛ کنز العمال، ح 38657؛ الزام الناصب، ج 2، ص 14.) همچنين امام باقر (ع) مي فرمايد: «کَانّي بِقَومٍ قَد خَرَجُوا بِالمَشرِقِ يطلُبونَ الحَقَّ فَلايعطُونَهُ ثُمَّ يطلُبونَهُ فَلايعطُونَهُ فَاِذا رَأوا ذلِکَ وَضَعُوا سُيوفَهُم عَلي عَواتِقِهِم فَيعطونَ ما سَألوا فَلا يقبَلونَه حَتّي يقُومُوا وَ لايدفَعونَها إِلا إِلي صاحِبِکُم، قَتلاهُم شُهَداءُ أما إِنّي لَو أدرَکتُ ذلِکَ لَاستَبقَيتُ نَفسي لِصاحِبِ هذَاالاَمرِ؛ گويا مي بينم مردمي در شرق قيام کرده، حق را طلب ميکنند، ولي به آنان نميدهند. دوباره حق را مي طلبند، به آنان داده نميشود. وقتي اوضاع را چنين ديدند شمشيرهاي خود را بر شانه ها مي گذارند، پس آنگاه حاضر ميشوند که حق آنان را بدهند، اما آنان ديگر قبول نمي کنند تا اينکه قيام مي کنند و [حکومت تشکيل ميدهند و] آن [حکومت] را جز به صاحب شما [امام زمان (عج)] تحويل نمي دهند. کشته هاي آنها شهيد به شمار مي روند. آگاه باشيد! اگر من آن زمان را درک کنم، خود را براي صاحب اين امر نگاه ميدارم.»(کتاب الغيبة، ص 145.)
البته همواره بايد از آسيبهاي تهديد کننده انقلاب و انسجام جامعه اسلامي ، پرهيزنمود. استاد مطهري(ره) پس از پيروزي انقلاب در زمينه علل تداوم انقلاب اين گونه بيان مي دارد: «امروز نيز ما درست در وضعي قرار داريم نظير اوضاع ايام آخر عمر پيامبر(ص)... اكنون بايد از خود ترس داشته باشيد. از منحرف شدن نهضت و انقلاب است كه بايد ترس داشته باشيد. اگر با واقع بيني و دقت كامل با مسايل فعلي انقلاب مواجه نشويم، و در آن تعصبات و خودخواهي‏ها را دخالت دهيم، شكست انقلابمان بر اساس قاعده «واخشون» و بر اساس قاعده ان الله لا يغيّر حتمي الوقوع خواهد بود. درست به همانگونه كه نهضت صدر اسلام نيز بر همين اساس با شكست روبرو شد.». (مرتضي مطهري، پيرامون انقلاب اسلامي، صص 27 ـ 28) امام راحل در وصيت نامه سياسي ـ الهي خود رمز تداوم انقلاب را چنين معرفي مي‏كنند: «بي‏ترديد رمز بقاي انقلاب اسلامي همان رمز پيروزي است و رمز پيروزي را ملت مي‏داند و نسلهاي آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن اصلي آن انگيزه الهي و مقصد عالي حكومت اسلامي و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براي همان انگيزه و مقصد مي‏باشد.»
از مقام معظم رهبري ؛ «ميكرب رجعت يا ارتجاع، دشمن بزرگ هر انقلاب است كه به درون جوامع انقلابي نفوذ كرده و در آن رشد مي‏يابد، نفوذ فساد و ايجاد ترديد در اذهان جوانان نسبت به آرمانها، دنياطلبي،اشتغال به زينت‏هاي دنيوي و زندگي راحت در جامعه و بروز علائم زندگي تجملاتي در ميان عناصر انقلابي، نشانه‏هايي از تأثير ميكرب ارتجاع و عقب گرد است. پرداختن به مال و مال اندوزي دچار شدن به فسادهاي اخلاقي ـ مالي و فساد اداري، درگير شدن در اختلافات داخلي كه خود يك فساد بسيار خطرناك است، و نيز جاه‏طلبي‏هاي غلط و نامشروع، كاخ آرماني انقلاب اسلامي و هر حقيقت ديگري را ويران مي‏كند.»(كيهان، 1373/10/17) در ادامه جهت تبيين دقيق تر دوران حکومت امام علي (ع) به بررسي آن مي پردازيم : يك. نقد سياست علوي‏ برخي از خاور شناسان و كساني كه در توجيه رفتار ائمه‏عليهم السلام به مباني كلامي توجه نمي‏كنند، فضايل و كمالات انساني حضرت علي‏عليه السلام را مي‏ستايند؛ اما در توفيق سياسي او، ترديد نمي‏كنند و آن بزرگوار را رهبر و فرمانروايي موفق نمي‏شمارند! در نظر اين گروه، دوران پنج ساله حكومت امام‏عليه السلام - به ويژه سال‏هاي آغازين آن بر درستي اين سخن گواهي مي‏دهد. در نگاه اينان، حكومت حضرت از مشكلات زير رنج مي‏برد:
1. سياست خشن‏ امام در نخستين خطبه خود، به سياست خشن روي آورد و مردم را به باز پس گرفتن اموال نامشروع نهج البلاغه، خطبه 15. و بالا و پايين بردن موقعيت‏هاي اجتماعي‏شان‏تهديد كرد! همان، خطبه 16. آن حضرت در طول حكومت خود، سياست مساوات عوام و خواص را در بهره برداري از بيت المال، اجرا كرد و مقدمات بي‏مهري اشراف و خواص را فراهم آورد. او مي‏توانست، با توجه بيشتر به خواصّ - كه طبيعتاً انبوه طبقات عوام را پشت سر خود دارند پايه‏هاي حكومتش را مستحكم‏تر سازد. اين اشكال هنگامي قوي‏تر مي‏شود كه دريابيم حضرت علي‏عليه السلام - حتي در اوج درگيري با بزرگ‏ترين دشمن بيروني خود (معاويه) نيز از اين سياست دست برنداشت و مقدمه فرار بسياري از بزرگان كوفه، به دربار معاويه را فراهم آورد.
2. عدم مسالمت‏ اگر حضرت علي‏عليه السلام در آغاز حكومتش، طلحه و زبير - دو يار ديرين پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله را به كار مي‏گرفت؛ هم انتظارات آنان را در به دست آوردن حكومت كوفه و بصره برآورده مي‏ساخت و هم از درگيري اصحاب بزرگ آن حضرت، جلوگيري مي‏كرد. افزون بر اين، او مي‏توانست با استفاده از نيروي اين دو صحابي، به خوبي در مقابل معاويه ايستادگي كند و نابودش سازد؛ و چنانچه در بعضي جهات آنان را نمي‏پسنديد، بعد از استحكام پايه‏هاي فرمانروايي‏اش، بركنارشان سازد. امام علي‏عليه السلام در آغاز حكومتش، به نصيحت كارشناساني چون مغيرة بن شعبه - كه از او مي‏خواستند بركناري معاويه را به پس از محكم شدن پايه‏هاي حكومتش واگذار كند گوش فرا نداد. اگر اين پند را مي‏پذيرفت، جنگ بزرگي به نام «صفين» پديد نمي‏آمد و حضرت‏عليه السلام مي‏توانست با يكپارچه شدن جامعه اسلامي، حكومت مطلوب خود را پي افكنده، هم زمان به خارج از مرزها نظر كند و فتوحات خلفاي پيشين را ادامه دهد.
3. عدم سلطه‏ بررسي نوع اداره حكومت حضرت علي‏عليه السلام نشان مي‏دهد، يكي از مهم‏ترين علل عدم موفقيت ايشان در تسلّط بر امور، عدم به كارگيري استبداد در برخورد با مردم بود. استبداد مطلق مذموم است و سرانجام دولت را به نابودي مي‏كشاند؛ اما استفاده معقول و حساب شده از آن ضرورت دارد. موفقيت مستبداني چون «زيادبن‏ابيه»، در تسلّط بر مردم كوفه و بردن آنان به راه‏هاي مطلوب خويش، نشان مي‏دهد، بهره‏گيري از استبداد در آن مقطع تاريخي، مي‏توانست در حفظ حكومت سودمند باشد. دو. سياست علوي‏ در برخورد با اين اشكالات، دو نوع پاسخ متصور است: نخست آنكه بگوييم، طبق مباني كلامي مستحكم شيعه، امام، معصوم است و در همه اعمال فردي، اجتماعي و سياسي، هرگز خطا نمي‏كند.
بنابراين، هيچ اشكالي به آن حضرت وارد نيست و حتي اگر نتوانيم در ظاهر پاسخي براي اين اشكال‏ها بيابيم؛ بايد اجمالاً بپذيريم كه امام علي‏عليه السلام راه درست پيموده و خود به علت كارهايش آگاه‏تر است. دوم آنكه با قطع نظر از مباني كلامي عصمت، خود به تحليل رفتار سياسي آن حضرت‏عليه السلام بپردازيم و با توجه به ظرف زماني و نيز شخصيت و اهداف امام‏عليه السلام، بي‏هيچ پيش فرضي در پي علت اقدامات وي برآييم و درستي رفتار سياسي اميرمؤمنان‏عليه السلام را كشف كنيم. اين نوشتار راه دوم را برمي‏گزيند و براي روشن‏تر شدن بحث، موقعيت سياسي، اجتماعي و فرهنگي امام‏عليه السلام و جامعه آن روز مسلمانان را به تفصيل بررسي‏مي‏كند.
1. ارزش مداري‏ آيا ملاك موفقيت يك حاكم سياسي، اين است كه به خوبي بر اوضاع كشورش مسلط شود؛ دشمنان خارجي را سركوب كند؛ شورشگران داخلي را نابود سازد؛ ساليان دراز فرمان براند و سرانجام پس از درگذشتن به مرگ طبيعي، مملكتي آرام را براي وارث خود به يادگار نهد؟ در ديدگاه كساني كه به اين پرسش پاسخ مثبت مي‏دهند، حاكماني مانندمعاويه، از موفق‏ترين سياستمدارانند و كساني مانند حضرت علي‏عليه السلام، از ناكام‏ترين آنان به شمار مي‏آيند!! اين ديدگاه، در نگاه ظاهري و عوامانه، صحيح به نظر مي‏رسد!! بنابراين حاكمي موفق است كه به خوبي در قلمرو حكومتش فرمان براند! در اين حكم راندن، جز ارضاي حس جاه‏طلبي، هدفي متصور نيست؛ چنان كه معاويه پس از ورود به كوفه، در پي امضاي قرارداد صلح با امام حسن‏عليه السلام، به مردم كوفه چنين گفت: «من با شما بر سر آنكه نماز، روزه، حج و زكات به جاي آوريد، نجنگيدم؛ زيرا شما خود اين اعمال را انجام مي‏دهيد. با شما جنگيدم تا بر شما فرمان برانم».
ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 46. اما از ديدگاه ارزش‏گرايانه، حكومت و حكم راندن، هرگز هدف مستقل و اصلي نيست؛ بلكه هدفي واسطه‏اي است كه حاكم ارزشي، براي رسيدن به ارزش‏هاي مورد نظر خود، از آن بهره مي‏جويد. حضرت علي‏عليه السلام، حاكمي ديني است و دين، ارزش‏هاي حاكميتش را بيان مي‏كند. او خود به دين پايبند است و هيچ يك از آموزه‏هاي آن را ناديده نمي‏گيرد. بنابراين، موفقيت كامل او، وقتي تحقّق مي‏يابد كه بتواند ارزش‏هاي مورد نظر خداوند را در جامعه حاكم سازد. موفقيت نسبي اين فرمانروا، در آن است كه در طول حكومتش، همواره در مسير حركت به سمت برقراري ارزش‏ها، گام نهد و در اين راه، هرگز سستي و ناتواني و كوتاهي نشان ندهد؛ هر چند به عللي - مانند عدم شرايط اجتماعي و وجود موانع فراوان به سر منزل مقصود نرسد. نسبي بودن اين موفقيت، از آن جهت است كه چنين تعريفي از موفقيت‏به دو ركن حاكم و شرايط بيروني (مانند اوضاع اجتماعي مناسب) وابسته است. در ماجراي امام علي‏عليه السلام، نرسيدن به هدف در عدم تحقق ركن دوم ريشه دارد؛ و گرنه در ركن اوّل، موفقيت كامل آن حضرت‏عليه السلام انكارناپذير است. طبق اين ديدگاه، اگر حاكمي از ارزش‏مداري دست بردارد - هر چند فرمانروايي تمام جهان در اختيارش قرار گيرد موفق به شمار نمي‏آيد.
2. پاي‏بندي به قرآن و سنت نبوي(ص) سيره و سخنان حضرت علي‏عليه السلام نشان مي‏دهد: كسب حكومت و حفظ آن، هدف اصلي ايشان نبود. آن حضرت‏عليه السلام قبل و بعد از رسيدن به حكومت،رفتار سياسي‏اش را در چارچوبي مشخص، منضبط كرده و خود را به تجاوز از آن مجاز نمي‏دانست. كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله، چارچوب رفتار سياسي، اجتماعي و فردي امام‏عليه السلام به شمار مي‏آمد. حضرت‏عليه السلام آن قدر به اين امر اهميت مي‏داد كه در شوراي عُمَر، پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف را نپذيرفت و راه براي خلافت عثمان گشوده شد. عبدالرحمان به امام‏عليه السلام گفت: چنانچه‏در كنار كتاب و سنّت نبوي به سنّت شيخين (ابوبكر و عمر) وفادار بماني، با تو بيعت خواهم كرد؟! حضرت واپسين شرط وي را نپذيرفت و از حكومت بازماند. ابن اثير، الكامل في ا لتاريخ، ج 2، ص 223. آن حضرت‏عليه السلام در طول حكومتش، اصول حاكم بر رفتار سياسي خويش را بيان فرموده است. بررسي اين اصول نشان مي‏دهد، همگي بخش‏ها يا جلوه‏هايي از كتاب و سنت‏اند.
براي نمونه حضرت علي‏عليه السلام «تقوا» را ملاك همه اعمال خود و در رأس همه امور اخلاقي مي‏دانست نهج البلاغه، حكمت 410. و حاضر نبود به هيچ بهايي و در برابر هيچ مصلحتي، آن را زير پا نهد. در نقطه مقابل امام‏عليه السلام، معاويه قرار داشت كه حاضر بود براي حفظ قدرت، به نيرنگ دست زند و همه ارزش‏هاي مادي و معنوي را قرباني كند! موفقيت‏هاي او - كه رهاورد عدم پايبندي به ارزش‏هاي اسلامي و انساني است در چشم برخي از سياستمداران ظاهربين، بزرگ جلوه كرد؛ به گونه‏اي كه وي را باهوش‏تر و سياستمدارتر از امام علي‏عليه السلام خواندند!! حضرت علي‏عليه السلام در پاسخ اين ظاهربينان فرمود: «سوگند به خدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست؛ اما او حيله‏گر و جنايتكار است. اگر نيرنگ ناپسند نبود، من زيرك‏ترين افراد بودم؛ ولي هر نيرنگي گناه و هر گناهي نوعي كفر و انكار است...». همان، خطبه 200.
3. باطل ستيزي‏ جلوه ديگر ارزش مداري حضرت علي‏عليه السلام، در حق گرايي و باطل ستيزي وي متبلور است. او حق را چندان مهم مي‏داند كه حتي حكومت و قدرت را بدون اميد به برپاداشتن آن، بي‏ارزش مي‏خواند. روزي ابن عباس خدمت حضرت رسيد. امام‏عليه السلام - كه به وصله زدن كفش اشتغال داشت فرمود: «اين كفش پاره كه مشغول وصله‏زدنش هستم، از حكومت بر شما، برايم دوست داشتني‏تر است؛ مگر آنكه به وسيله آن، بتوانم حقي را اقامه كرده و باطلي را از ميان بردارم». همان، خطبه 33. اين سخن و گفتارهاي همانند آن - كه نهج‏البلاغه از آن آكنده است نشان مي‏دهد احياي دين، بزرگداشت شعائر و احكام همان، خطبه 131. و حدود الهي، استقرار صلاح و دوستي و حمايت از ستمديدگان، جلوه‏هاي گوناگون حضور كتاب و سنّت در جامعه است. برپايي عدالت اجتماعي نيز از جلوه‏هاي اصول‏گرايي حضرت علي‏عليه السلام است.
چنان كه در آغاز حكومتش، درباره سبب پذيرش فرمان‏روايي، فرمود: «سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و جان را آفريد!... اگر خداوند از علما پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگي ستمگران و گرسنگي مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مي‏ساختم». همان، خطبه 3. 4. عدالت‏محوري‏ ناگفته روشن است، شخصيتي چون حضرت علي‏عليه السلام، تنها به گفتار بسنده نمي‏كند و حق را - حتي در سخت‏ترين موقعيت‏هاي سياسي بر پا مي‏دارد. هنگامي كه بر اساس محاسبه‏هاي مادي، عدالت در تقسيم بيت‏المال به زيان حكومت است، حضرت بيت‏المال را به طور مساوي ميان مسلمانان تقسيم مي‏كند و در برابر نصيحت مصلحت انديشاني كه از او مي‏خواهند اشراف را بر فرودستان برتري دهد تا به موفقيت برسد؛ بر مي‏آشوبد و قاطعانه مي‏فرمايد: «من هرگز با ظلم به رعيتم‏[ در تقسيم غيرمساوي بيت المال‏]، حاضر نيستم به پيروزي برسم.... اگر اين اموال از آن خودم بود، به گونه‏اي مساوي ميان مردمان تقسيم مي‏كردم تا چه رسد كه جزو اموال خدا است...». همان، خطبه 126. سرانجام يكسان ديدن اشراف و طبقات پايين جامعه، در تقسيم بيت‏المال، سبب شد عده‏اي از اشراف به حكومت معاويه بپيوندند! الغارات، ص 29. حضرت علي‏عليه السلام وقتي اين خبر را شنيد، فرمود: «آنان عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و به خاطر سپردند و دانستند كه همه مردم نزد ما يكسان هستند، پس به سوي انحصارطلبي (امتياز خواهي) گريختند». نهج البلاغه، نامه 70.
آن بزرگوار، در مسير عدالت جويي تا آنجا پيش مي‏رود كه در برابر فزون خواهي‏هاي نزديك‏ترين بستگانش چون عقيل الغارات، ص 379.، عبدالله‏نهج البلاغه، نامه 41.بن جعفر و ابن عباس ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 200. - كه به ترتيب برادر، داماد و پسر عمويش بودند مقاومت مي‏كند. شايسته سالاري در به عهده گرفتن مسئوليت‏هاي اجتماعي، اصل ديگري است كه حضرت‏عليه السلام حاضر نيست آن را ناديده بگيرد. صاحب منصبان عصر عثمان، در زندگي اشرافي و فساد اقتصادي روزگار مي‏گذراندند و براي به دست گرفتن مسئوليت‏هاي سياسي و اجتماعي، شايستگي نداشتند. از اين رو حضرت در نخستين روزهاي فرمانروايي‏اش، به عزل آنان پرداخت و فرمود: «من هيچ گاه گمراهان را كمك كار خود نخواهم گرفت»بحارالانوار، ج 32، ص 386..
در همين راستا، حاضر نشد طلحه و زبير را از مقامي برخوردار سازد؛ زيرا مي‏دانست ديدگاه آنان در زمامداري، كسب مال و جاه است؛ نه بر پا داشتن ارزش‏هاي اسلامي. نهج البلاغه، خطبه 205. حضرت عدم رعايت اين اصل و بركشيدن پَستان (تقديم الاراذل) و پايين آوردن شايستگان (تأخير الافاضل) را از نشانه‏هاي عمده انحطاط حكومت‏ها ذكر مي‏كند. غررالحكم. امام علي‏عليه السلام كتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله» و «ديني» مي‏خواند و حاضر نبود در هيچ موقعيتي از آن دست بردارد: «لا يقيم امرالله سبحانه الا من لا يصانع و لا يضارع و لا يتبع المطامع»؛ نهج البلاغه، حكمت 110.؛ «فرمان خدا را بر پا ندارد، جز آن كس كه در اجراي حق مدارا نكند، سازشكار نباشد و پيرو آرزوها نگردد». آن حضرت وقتي با پيشنهاد مصالحه‏هاي سياسي مخالف با اصول خود روبه رو مي‏شد، مي‏فرمود: «والله لا اداهن في ديني»؛ مسعودي، مروج الذهب، ج 2، ص 364. ؛ «سوگند به خداوند! در دينم سازش نخواهم كرد».
سه. مشكلات حكومت امام علي‏عليه السلام‏ شرايط و اوضاع زمانه، گاه ممكن است حاكم را در رسيدن به اهدافش ياري دهد و زماني چون سخت‏ترين مانع،در برابر برنامه‏هايش بايستد. در نگاه اول ممكن است تصور شود شرايط زمان به حكومت رسيدن حضرت علي‏عليه السلام، به سود امام بود و آن بزرگوار نتوانست از اوضاع - چنان كه بايد بهره گيرد. در توضيح اين سخن گفتني است، مردم در 25 سال سكوت آن حضرت‏عليه السلام، حكومت‏هاي مختلف را تجربه كرده بودند و هيچ يك از آنها نتوانست آنان را به حكومت نبوي نزديك سازد. در اين مدت - به ويژه در شش سال آخر حكومت عثمان جامعه چنان از آرمان‏هاي نبوي دور افتاده بود كه چاره‏اي جز انقلاب نبود. پس عثمان را از ميان برداشتند و براي ادامه راه رسول خداصلي الله عليه وآله، به حضرت علي‏عليه السلام روي آوردند.
آن حضرت استقبال عمومي مردم از خود را چنين وصف مي‏كند: «روز بيعت، فراواني مردم، چون يال‏هاي پُر پشت كَفتار بود. از هر طرف مرا احاطه كردند تا آنكه نزديك بود حسن و حسين لگدكوب شوند. رداي من از دو طرف پاره شد؛ مردم چون گله‏هاي انبوه گوسفند، مرا در ميان گرفتند... نهج البلاغه، خطبه 3. دست مرا براي بيعت مي‏گشودند و من مي‏بستم. شما آن را به سوي خود مي‏كشيديد و من آن را مي‏گرفتم. سپس چونان شتران تشنه - كه به طرف آبشخور هجوم مي‏آورند بر من هجوم آورديد تا آنكه بند كفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پايمال گرديدند. آن‏چنان مردم در بيعت با من خشنود بودند كه خردسالان، شادمان و پيران براي بيعت كردن، لرزان به راه افتادند و بيماران بر دوش خويشان، سوار و دختران جوان، بي‏نقاب به صحنه آمدند».همان، خطبه 229. طبيعي است چنين مردماني، با جان و دل در كنار رهبر محبوب خود مي‏ايستند و او را در احياي آرمان‏هاي نبوي ياري مي‏كنند. با اين حال حكومت حضرت با دشواري‏ها و مشكلاتي چند رو به رو بود.
1. بدعت گذاري خواص‏ تاريخ نشان مي‏دهد - برخلاف نگاه اوليه شرايط زماني به سود امام‏عليه السلام نبود و بيشترين نقش را در عدم موفقيت امام علي‏عليه السلام در دستيابي به اهدافش بر عهده داشت. با رحلت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله، سقيفه نشينان بر مسند قدرت قرار گرفتند. آنان كوشيدند حضرت علي‏عليه السلام و اهل بيت‏عليهم السلام را از نظر سياسي و علمي، به حاشيه برانند براي اطلاع بيشتر ر.ك: سيد محمد رضا، حسيني جلالي، تدوين السنة الشريفة، ص 409-422. و اسباب حرمان جامعه اسلامي را از وجود آن حضرت فراهم آورند. بازيگران عرصه خلافت، خود معترف بودند حضرت علي‏عليه السلام، داناترين مردمان به كتاب و سنت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله است و در مشكلات، از وجود او بهره مي‏بردند؛براي مثال عبارت‏هاي «لولا علي لهلك عمر» (اگر علي نبود، عمر به هلاكت مي‏رسيد و «لا ابقاني الله لمعضلة ليس لها ابوالحسن» (خداوند مرا در مشكلي كه علي‏عليه السلام در آن حضور ندارد، باقي نگذارد) از عمر مشهور است! براي اطلاع بيشتر ر.ك: سيد عبدالحسين، شرف الدين، النص و الاجتهاد؛ علامه اميني، الغدير، ج 6-9.
اما با اين حال فضا را به گونه‏اي سامان مي‏دادند كه مردم، فكر استفاده از آن حضرت را از سر بيرون برانند. از سوي ديگر، به علت اطلاع اندك مردم از كتاب و سنت و نيز تلقي خاص از جايگاه قانون گذاري و تشريع، زاويه‏هاي انحراف در دين اسلام را شكل دادند؛ زاويه‏هايي كه با گذشت زمان بازتر شد و انحراف‏هايي جبران‏ناپذير ايجاد كرد. بدعت‏هاي فراوان، رهاورد اين ديدگاه است. ر.ك: النص و الاجتهاد. دوره عثمان - به ويژه شش سال آخر حكومتش سال‏هاي اوج انحرافات ديني بود. بي توجهي به احكام خداوند، گنجينه شخصي دانستن بيت المال، نصب كارگزاران نالايق و غير متعهد، برخورد خشن بااصحاب بزرگ پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله - چون عمار و ابوذر برگشت مطرودان حضرت رسول‏صلي الله عليه وآله، رواج تجمّل‏گرايي، فزون شدن فاصله طبقاتي و... بخشي از جلوه‏هاي فاصله گرفتن از آيين رسول خدا در اين دوره است. موسوعة علي بن ابي طالب، ج 3، ص 137 - 194.
به همين دليل، حضرت علي‏عليه السلام در نامه خود به مالك اشتر، تعبير زيبا و اسف‏انگيز «اسارت دين در دست اشرار» را به كار برد: «...فان هذا الدين قد كان‏اسيراً في ايدي الاشرار يُعْمَل فيه بالهوي و تطلب به الدنيا»؛ همان، نامه 53.؛ «همانا اين دين دردست نابكاران، اسير گشته بود كه با نام دين به هوا پرستي پرداخته و دنياي خود را به دست مي‏آوردند». در اين سال‏ها، جز نام چيزي از دين باقي نماند. امام علي‏عليه السلام هنگامي كه از كوفيان خسته شده بود، به توبيخ و انتقاد از آنان پرداخت و فرمود:«... ما تتعلقون من الاسلام اِلاّ باسمه و لا تعرفون من الايمان اِلارسمه»؛ همان، خطبه 193. ؛ «...از اسلام تنها به نام آن چنگ زديد و از ايمان جز نشاني نمي‏شناسيد».
بنابراين، نبايد انقلابيان و نيز مسلمانان بيعت كننده با حضرت علي‏عليه السلام را شيعيان مخلص آن حضرت به شمار آورد. بسياري از مردم، از ظلم و ستم كارگزاران عثمان به ستوه آمده و براي شكايت به مركز خلافت سرازير شده بودند. حضرت علي‏عليه السلام موقعيت آن روز مدينه را به خوبي درك مي‏كرد و از مراد انبوه تشنگان بيعت آگاه بود. بدين سبب از پذيرش بيعت سرباز زد و فرمود: «مرا واگذاريد و ديگري را به دست آوريد؛ زيرا حوادث و اموري فراروي ما است كه رنگارنگ و فتنه‏انگيز است و چهره‏هاي گوناگون دارد و دل‏ها بر اين بيعت ثابت و عقل‏ها بر اين پيمان استوار نمي‏ماند. چهره افق حقيقت را ابرهاي تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناخته مانده است». وقتي اصرار مردم بر بيعت را مشاهده كرد، شرايط خود را براي پذيرش خلافت بيان داشت و فرمود: «آگاه باشيد! اگر دعوت شما را بپذيرم، بر اساس آنچه كه مي‏دانم با شما رفتار مي‏كنم و به گفتار اين و آن و سرزنشِ سرزنش كنندگان گوش فرانمي‏دهم. اگر مرا رها كنيد، چون يكي از شما هستم كه شايد شنواتر و مطيع‏تر از شما نسبت به رئيس حكومت باشم. در حالي كه من وزير و مشاورتان باشم، بهتر است تا اينكه امير و رهبر شما گردم». همان، خطبه 92.
بنابراين، مردم آن روزگار، همچون شيعيان اين زمان نبودند كه حضرت علي‏عليه السلام را امام معصوم و مرجع ديني خود بدانند. در نظر آنان، امام‏عليه السلام مانند خلفاي ديگر و حتي پايين‏تر از دو خليفه نخستين بود. از اين رو، وقتي حضرت تصميم گرفت بدعت‏هاي پيشين را براندازد و فهرستي بلند بالا از بدعت‏هاي عبادي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي گذشتگان ارائه داد، بامخالفت مردم روبه رو شد و در اجراي اين برنامه اساسي ناكام ماند!! توجه به يكي از اقدام‏هاي امام‏عليه السلام و واكنش مردم، مي‏تواند در درك فضاي فكري مردم آن روزگار سودمند باشد. «صلات تراويح» (هزار ركعت نماز نافله در شب‏هاي ماه مبارك رمضان)، مستحب است. عمر دستور داده بود آن را به جماعت بخوانند و خود گفته بود: «نِعم البدعة»؛ احمد بن ابي واضح، تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 140.؛ «بدعت خوبي است»!
امام‏عليه السلام در برابر اين بدعت ايستاد و مردم را از به جماعت خواندن آن باز داشت. وقتي اين خبر پخش شد، فرياد «واسنت عمراه» از گوشه و كنار لشكرش برخاست و كار به جايي رسيد كه بيم شورش مي‏رفت. حضرت ناگزير عقب نشيني كرد. محمد بن يعقوب كليني، الروضة من الكافي، صص 85 - 90. آري، اگر اوضاع كمي بهبود مي‏يافت و امام از جنگ‏هاي داخلي فراغت حاصل مي‏كرد، اميد آن بود كه بر اصلاحات بيشتر تأكيد ورزد و سنت پيامبر اكرم رادر همه ابعادش احيا كند. چنان كه خود مي‏فرمود: «لوقد استوت قدماي من هذه المداحض لغيّرت اشياء»؛ نهج البلاغه، حكمت 272. ؛ «اگر ازاين فتنه‏ها و لغزشگاه‏ها با قدرت بگذرم، دگرگوني‏هاي بسيار پديد مي‏آورم».
2. جناح بندي و عدم امنيت سياسي‏ حضرت علي‏عليه السلام حكومتش را در يكي از دشوارترين موقعيت‏هاي سياسي، آغاز كرد؛ زيرا از يك سو براي نخستين بار در ميان مسلمانان جايگاه مقدس خلافت،به خون آغشته شده بود و از سوي ديگر، نيروهاي پرشور و انقلابي - كه امام مي‏دانست به زودي شور و هيجان‏شان فرو مي‏نشيند وي را محاصره كرده بودند و با شدّت از او مي‏خواستند خلافت را بپذيرد. با توجه به مخالفت‏هاي حضرت علي‏عليه السلام با عثمان و وجود قاتلان عثمان در ميان بيعت كنندگان، در معرض اتهام قرار دادن حضرت براي مغرضاني چون معاويه و دست‏اندركاران واقعه جَمل، كاري ساده بود. افزون بر اين، امام‏عليه السلام مي‏دانست، تني چند از اصحاب شوراي عُمَر - مانند طلحه و زبير با ورود در شوراي عُمَر، باور كرده بودند مانند عثمان، براي خلافت شايستگي دارند و چون زندگي عثمان به درازا كشيد، طاقت از كف داده، به بهانه فسادهاي عثمان - كه خود نيز از آن بهره‏برده بودند در جهت سرنگوني وي كوشيدند!!
حضرت، در نامه‏اي به معاويه به قدرت‏طلبي طلحه و زبير اشاره كرده، مي‏فرمايد: «انهما طلبا الملك و نكثاالبيعة»؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج 5، ص 106.؛ «آن دو [ طلحه و زبير ]درخواست حكومت داشتند و از اين رو بيعت شكستند». در كنار اين عوامل نااميد كننده، بايد معاويه را نيز افزود. امام از جاه‏طلبي و قدرتمندي وي آگاه بود و مي‏دانست او به شدت مراقب اوضاع است. معاويه، بدان سبب كه كشته عثمان را براي اهدافش سودمندتر مي‏دانست، درخواست‏هاي فراوان كمك او را ناديده گرفت و به انتظار قتل وي نشست تا از موقعيت جديد به سود خويش بهره گيرد. حضرت كه از اين مشكلات آگاهي داشت، از مردم خواست سراغ ديگري روند. آن بزرگوار، با توجه به دشواري‏هاي ياد شده، آينده را تاريك، سخت، فتنه‏آميز و خسته كننده مي‏ديد و مي‏فرمود: «حوادث و اموري فراروي ما است كه رنگارنگ و فتنه‏آميز است و چهره‏هاي گوناگون دارد و دل‏ها بر اين بيعت، ثابت و عقل‏ها بر اين پيمان، استوار نمي‏ماند». نهج البلاغه، خطبه 92. در اين موقعيت، تنها بدان سبب كه حجّت بر او تمام شده بود، ناگزير خلافت را پذيرفت؛ بدان اميد كه با همه مشكلات، اصلاحاتي پديد آورد و حق ستم ديدگان را از ستمگران بستاند.همان، خطبه3. امام‏عليه السلام مشكلات رابه درستي درك كرده بود. پس از فروكش كردن شور و هيجان انقلابي و بازگشت مردم به شهرهاي خود، فتنه انگيزان سر برآوردندو طلحه و زبير به سمت بصره روانه شدند تا با سپاهي عظيم با حضرت مقابله كنند! حضرت علي‏عليه السلام - كه خليفه مسلمانان به شمار مي‏آمد براي مقابله با آنان از مدينه بيرون رفت؛ ولي تنها هفتصد نفر با وي همراه شدند!
3. تبعيض و فساد اقتصادي‏ كوفه، جز چند ماه آغازين حكومت، مركز خلافت آن حضرت به شمار مي‏آمد. اين شهر - كه مدل كوچكي از جامعه آن روز مسلمانان بود از مشكلات بسياري رنج مي‏برد.
شماري از اين مشكلات عبارت است از:
3-1. كوفيان؛ مهم‏ترين مشكل اجتماعي آن روزگار، شكاف طبقاتي روزافزون بود. اين شكاف در آغاز با برنامه‏هاي اقتصادي عمر شكل گرفت. او با اين توجيه كه تلاش‏گران در راه پيشرفت اسلام، بايد سهم بيشتري از بيت المال دريافت دارند، تبعيض طبقاتي را بنيان نهاد. بر اساس نظام پرداخت او (نظام عطا)، شركت كنندگان در جنگ بدر، سالانه پنج هزار درهم دريافت مي‏كردند. آنان كه در فاصله ميان بدر و حديبيه (در سال ششم هجرت) اسلام آورده‏اند، چهار هزار درهم سهم داشتند. مسلمانان بعد از حديبيه، تا پايان جنگ‏هاي ردّه در سال 12ق. سه هزار درهم دريافت مي‏كردند و نومسلمانان دويست درهم. محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، ج 3، ص 108 و 109. اين روش به طور گسترده‏تر و نيز دست درازي به بيت‏المال، در زمان عثمان نيز ادامه يافت و سبب شد طبقه‏اي ثروتمند - كه بسياري از اصحاب با سابقه پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله بودند در جامعه پديد آيد.
تاريخ ثروت برخي از اصحاب بزرگ پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله را چنين گزارش مي‏دهد: الف. زبير بن عوام، پنجاه هزار دينار، هزار اسب، هزار بَرده و زمين و خانه‏هاي فراوان در گوشه و كنار مملكت اسلامي (مانند بصره، كوفه و اسكندريه) داشت. ب. طلحة بن عبيداللَّه در كوفه و مدينه، خانه‏هاي اشرافي داشت و درآمدش از محصول عراق هر روز هزار دينار بود. ج. دارايي عبدالرحمان بن عوف صد اسب، هزار شترو ده هزار گوسفند بود. د. زيدبن ثابت زمين‏ها و خانه‏هايي به ارزش صدهزار دينار داشت. شمش‏هاي طلا و نقره او به اندازه‏اي بود كه بعد از مرگش، براي تقسيم آن در ميان وارثان، مجبور شدند آنها را با تبر بشكنند. ه. عثمان، هنگام كشته شدن، داراي 150 هزار دينار و يك ميليون درهم و زمين‏هايي به ارزش هزار دينار و اسب و شتر بسيار بود. آنچه به اين فاصله طبقاتي شدت بخشيد، سياست «استيثار» عثمان بود. «استيثار»؛ يعني، مقدم داشتن خود و وابستگان خويش در بهره‏گيري از منابع. حضرت علي‏عليه السلام، در اشاره به اين سياست، مي‏فرمايد: «استأثر فاساء الاثَرَة»؛ نهج البلاغه، خطبه 30. ؛ «او به انحصارطلبي روي آورد و در آن بد پيش رفت». ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 42 و 43. امام‏عليه السلام در مقابل اين شكاف طبقاتي عظيم و سياست‏هاي مخرب و نهادينه شده براي آگاهي از موارد فراوان استيثار عثمان ر.ك: موسوعة علي بن ابي طالب، ج 3، ص 140 - 153. قرار داشت. آن بزرگوار براي مقابله با اين پديده، سه گام اساسي برداشت:
1. اعلام سياست مساوات،
2. اجراي قاطعانه اين سياست،
3. تلاش در راه برافكندن توجيهات ديني آن.
گام‏هاي اول و دوم در بخش (اصول گرايي و ارزش‏مداري)، توضيح داده شد. حضرت درگام سوم، نخست بيان كرد اموال بيت المال، از آن خدا است و همه مسلمانان به گونه‏اي مساوي در آن بهره دارند نهج البلاغه، خطبه 126. و در اين مورد، حتي او وحسن و حسين‏عليهم السلام با يك برده بيني بريده حبشي، يكسانند. امام به سهل بن حنيف، صحابي پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله و غلام تازه مسلمانش، يك مقدار پرداخت كرد؛ سپس مبناي ديني كردارش را بيان داشت و يادآور شد: «پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله سابقان در اسلام و تازه مسلمانان را برابر مي‏داد». همان. آن‏گاه به نفي اين توهم نهادينه شده - كه هر كس در راه اعتلاي اسلام بيشتر شمشير زده، بايد بيشتر دريافت كند روي آورد و فرمود: «قدمت در اسلام و تلاش در راه اعتلاي آن، چيزي نيست كه در برابرش اموال دنيوي قرار گيرد و فضيلتي نيست كه در مقابل اموال بيت المال فروخته شود. براي اين كار اجر و فضيلتي است كه پاداشش را خداوند در روز قيامت خواهد داد». بحارالانوار، ج 32، ص 17 و 18. بافت فرهنگي - اجتماعي كوفه، مشكل ديگر امام‏عليه السلام به شمار مي‏آمد.
در آن روزگار، قبايلي كه با آغاز فتوحات در ايران، به انگيزه‏هاي مختلف ديني و اقتصادي، از نقاط مختلف جزيرة العرب به سمت ايران سرازير شده بودند، در كوفه زندگي مي‏كردند. در ميان اين جمع، عدّه‏اي از اصحاب پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله نيز حضور داشتند كه به تعليم مسائل ديني آنان مشغول بودند. اين عده خود را مجتهد و صاحب نظر در دين اسلام و احكام الهي مي‏دانستند و همين تلقّي را به شاگردان خود منتقل كردند. روح سركش و آزاد و نظام ناپذير عرب‏هاي بيابان‏گرد، با ادعاي اجتهاد و صاحب نظري در اسلام، دست به دست هم داده و از كوفه شهري پرتزلزل، ملتهب و سركش ساخته بود؛ به گونه‏اي كه مردمش، در همان آغاز بنيان و در زمان خلافت عُمر، بارها به اعتراض برخاستند و از عمر خواستند فرماندارانش را عزل كند. عمر نيز در مقابل اين سركشي‏ها - با اين توجيه كه عزل يك فرماندار از مقابله با صدهزار شمشير آسان‏تر است تاريخ طبري، ج 3، ص 243. تسليم مي‏شد.
اين ويژگي در زمان حكومت حضرت علي‏عليه السلام نيز وجود داشت و كوفيان‏در موارد متعدد، با آن بزرگوار مخالفت كردند كه اوج آن در ماجراي حكميت و پديد آمدن خوارج تحقّق يافت. خوارج به طور عمده از قبايل بدوي بودند كه با حفظ و قرائت قرآن، خود را مجتهداني صاحب نظر مي‏دانستند!! مخالفت‏هاي آنان چنان بود كه قدرت مانور را از امام سلب كردند تا جايي كه خود فرمود: «لاَ رَأْيَ لِمَنْ لاَ يُطَاعُ»؛ نهج البلاغه، خطبه 27.؛ «كسي (حاكمي) كه پيروي نمي‏شود، نمي‏تواند نظرش رااجرا كند». آنان گاه آن قدر عرصه را بر حضرت‏عليه السلام تنگ مي‏كردند كه آن بزرگوار ناگزير با عباراتي چون «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ»؛ همان.؛ «اي شبيه مردان كه مرد نيستيد» آنان را مخاطب قرار مي‏داد و چنين شكوه و گلايه مي‏كرد: «اي كودك صفتان بي‏خرد كه عقل‏هاي شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمي‏ديدم و هرگز نمي‏شناختم. شناختن شما - سوگند به خدا جز پشيماني حاصل نداشت و اندوهي غم‏بار سرانجام آن شد. خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پرخون و سينه‏ام از خشم شما مالامال است...».
البته واكنش امام، همواره اعتراض نبود و گاهي اندوهش را با خدايش در ميان مي‏نهاد: «خدايا! من اين مردم را خسته كردم و آنان نيز مرا خسته نمودند. آنها از من به ستوه آمده‏اند و من هم از آنان به ستوه آمدم. به جاي آنان، افرادي بهتر، به من مرحمت فرما و به جاي من بدتر از من، بر آنها مسلط كن». همان، خطبه 25. 3-2. شاميان؛ در مقابل اين مردم، ساكنان شام قرار داشتند كه معاويه و بني‏اميه را از برترين مسلمانان مي‏دانستند و همگي يك‏پارچه در فرمان او بودند! اين امر در سابقه شهرنشيني و نظام‏پذيري آنان، شناخت ناقص و محدودشان از اسلام - كه آن را در اسلام اموي منحصر مي‏دانستند و نيز ارتقاي شرايط زندگي آنها در مقايسه با قبل از اسلام، ريشه داشت. اينان چنان، در پيروي از معاويه، استوار بودند و جان فشاني مي‏كردند كه حضرت علي‏عليه السلام آرزو مي‏كرد، كاش معاويه ده كوفي گرفته، در مقابل يك شامي به او بدهد! همان، خطبه 97. حال تنها راه تسلّط و اصلاح اين مردمان نظام‏ناپذير، پرادّعا، كم‏فرهنگ و مخالف‏نواز، تازيانه و شمشير بود؛ چنان كه تجربه تاريخي نشان داد، حاكمان مستبدي چون زياد، عبيداللَّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفي - كه با كوچك‏ترين بهانه‏اي شمشير مي‏كشيدند و كوفيان را با بدترين نوع شكنجه‏ها و در زندان‏ها جاي مي‏دادند توانستند بر اين مردمان چيرگي يابند.
حضرت علي‏عليه السلام خود بهتر از هر كس، اين راه درمان را مي‏دانست و به آن تصريح مي‏كرد؛ اما اجراي آن را با اصول و ارزش‏هاي الهي خويش ناسازگار مي‏شمرد و اين نوع اصلاح را موجب فساد خود و دينش مي‏دانست؛ همان، خطبه 69. زيرا اين كار نوعي فساد براي حاكم اسلامي و نزديك‏ترين شخص به رسول خداصلي الله عليه وآله به شمار مي‏آمد و جز نابودي اصول و ارزش‏هاي ديني، نتيجه‏اي نداشت. بنابر آنچه گفته شد، گاهي جامعه در مرحله انتخاب يك آيين و شروع زيرساخت يك تمدن است؛ در اين مرحله طبيعي است جهت آشنايي مردم با احكام و دستورات جديد، نياز به گذشت زمان است و جهت زمينه سازي براي اجراي قوانين جديد، بايد به جامعه فرصت داد و به طور پلكاني رفتارها را نهادينه كرد. چنان كه پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله از چنين روشي در جذب مشركان و بيان معارف و احكام استفاده كرد. اما گاهي جامعه مراحل آشنايي با احكام و معارف اسلامي را طي كرده و حتي نمونه‏هاي اجرايي را پشت سر گذاشته است.
در اين هنگام انتظار عموم مردم و بدنه جامعه، اجراي درست ارزش‏ها و مقابله با بدعت‏ها و ناهنجاري‏ها است. به طوري كه اگر حاكم نيز كوتاهي كند، انتظار مردم عدالت‏جو برآورده نشده است و حتي چه بسا به مقابله با حاكم برخيزند؛ همان طور كه گروهي عليه خليفه سوم شورش كردند. در اين مرحله حاكم يا بايد قاطعانه موضع خود را اعلام و به تعديل ناهنجاري‏ها اقدام كند كه روش علوي است و يا بايد به شگردهاي گوناگون، تأثيرگذاران جامعه را تطميع كند و سر سفره‏ها بنشاند و يا تهديد كند و در پي ترور شخص و شخصيت آنان بر آيد كه روش معاويه است!!
(منبع: سايت پرسمان ، http://www.porseman.org/q/showq.aspx?id=2712 ) (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/100102442)