سيره امام صادق(ع)-حكومت امامان(ع)-امام صادق(ع) و حكومت

با مطالعه تاريخ امام صادق(ع) چنين برداشت مي شود كه گويا حضرت صادق(ع) در صدد اين نبوده است كه آن زمان حكومت را به دست بگيرد. سؤال اين است كه آيا حضرت(ع) خود را مخير مي داند كه يا زمام حكومت را به دست ب

حكومت و سياست در سيره امام صادق (ع )
در زمان امام صادق (ع ) شديدترين فشارها بر شيعيان اعمال مى شد, بطورى كه توان هرگونه ابراز وجود از آن ها سلب شده بود, تا آن جا كه مشايخ شيعه مجال نقل احاديث ائمه (ع ) را نداشتند, و اصحاب امام صادق (ع ) به منظور صيانت خود از گزند منصور, مجبور بودند به طور كامل تقيه نموده و مواظب باشند كه كوچكترين بى احتياطى از آنان سر نزند, و تأكيدهاى مكرر امام (ع ) بر تقيه , خود دليل آشكارى بر وجود چنين فشار سياسى بود, خطر هجوم بر شيعيان چنان نزديك بود كه امام براى حفظ آنان , ترك تقيه را مساوى با ترك نماز اعلام فرمود.
به معلى ابن خنيس كه بدست حاكمان زمان خود كشته شد, فرمود: «يا معلى اكتم امرنا ولا تذعه فان من كتم امرنا و لا يذيعه اعزه الله فى الدنيا ؛ اى معلى كار ما را پنهان بدار و افشاء مكن , كسى كه كار ما را افشاء نكند و پنهان بدارد, خداوند او را در دنيا عزيز مى دارد».
رواياتى وجود دارد حاكى از آن كه شدت فشار به قدرى بود كه حتى شيعيان , بدون اعتنا به همديگر از كنار]; همديگر رد مى شدند.
منصور در مدينه جاسوسانى داشت كه تجسس مى كردند, و هر كه را مى شناختند از پيروان جعفر ابن محمد (ص ) است گردن مى زدند.
محمد اسقنطورى گويد: «روزى بر منصور دوانقى وارد شدم , ديدم كه در فكر عميق فرو رفته است , پرسيدم براى چه ؟ گفت : از ذريه ى فاطمه هزار نفر بلكه بيشتر از آن را كشتم , ولى سيد وآقاى شان را زنده نگه داشته ام , گفتم : كيست آن ؟ گفت : مى دانم تو به امامت او معتقد هستى , و او امام من و امام تو و امام همه ى مردم است , لكن مرا چاره ى جز كشتن او نيست».
امام صادق (ع ) شديداً تحت مراقبت منصور بود, با آن كه از قبل به امر هشام در شام جلب شده بود, بار ديگر به امر منصور در شام جلب شد, و مدتى امام (ع ) تحت نظر ماند و عزم كشتن آن حضرت را كردند, و هتك ها نمودند وبالاخره اجازه ى مهاجرت را دادند, حضرت به مدينه مراجعت كرد و بقيه عمر را در حال تقيه در مدينه ماند. منصور آزارها و كشتارهاى بى رحمانه در حق سادات علويين روا داشت كه به دستور وى آنان را دسته دسته مى گرفتند و در قعر زندان هاى تاريك , با شكنجه و آزار به زندگى شان خاتمه مى دادند, جمعى را گردن مى زدند و گروهى را زنده زير خاك پنهان مى كردند, و جمعى را در پى ساختمان ها يا ميان ديوارها گذاشته و روى شان ديوارها را بالا مى بردند.
منصور پس از آن كه خبر شهادت امام ششم (ع ) را شنيد, به والى مدينه نوشت كه وصى او را گردن بزند, اما وقتى وصيت نامه ى آن حضرت را خواندند, ديدند كه امام (ع ) پنج نفر ار وصى خود تعيين كرده است : ابى جعفر منصور, محمد ابن سليمان , عبدالله ابن جعفر, موسى ابن جعفر و حميده زوجه اش , موضوع را به منصور خبر دادند, و او گفت : مرا به قتل اين ها راهى نيست .
محمد ابن ربيع دربان مخصوص منصور گويد: زمانى كه امام صادق (ع ) را از مدينه به پايتخت خلافت آورده بودند, روزى منصور در كاخ خود نشسته بود تا شب شد و قسمت زيادى از شب گذشت , سپس منصور به من گفت كه : محمد مى دانى كه نسبت به من چه اندازه قريب و منزلت دارى ؟ و اسرارى را از من مى دانى كه حتى نزديك ترين كس به من يعنى مادر فرزندانم نمى داند. گفتم : اين از لطف خدا و اميرالمؤمنين است . گفت : همين ];ّّ الان برو به خانه ى جعفر ابن محمد (ص ) و بى خبرانه داخل خانه شو, و او را به هر وضعى كه مى بينى بدون آن كه تغيير وضع كند, بياور. محمد گويد: پيش خود گفتم : به خدا قسم اين هلاكت است , او را اگر بياورم دين و آخرت خود را از دست داده ام , اگر نياورم بايد به كشته شدن خود و خاندان گردن نهم , همچنان بين دنيا و آخرت مردد شدم , تا آن كه نفس من مرا به طرف دنيا كشاند. آمدم در نزديك خانه ى جعفر ابن محمد (ع ) واز پشت سرخانه نردبانى گذاشتم و بالاى بام خانه ى او بالا رفتم , و از آن جا پايين شدم و بى خبرانه وارد خانه اش شدم , و ديدم كه در حال نماز است و خود را به پيراهن و ازارى پيچيده است , وقتى سلام نماز را داد, گفتم : بفرماييد برويم پيش اميرالمؤمنين , گفت بگذار لباسم را در برنمايم . گفتم : اجازه ندارم , گفت : مى خواهم وضو بگيرم . گفتم : نمى شود و او را به همان حال پيش منصور آوردم .
در چنين جو اختناق آميز سياسى كه هر نفسى درسينه حبس مى شود, امام صادق (ع ) شبكه ى وسيعى را كه كار آن , اشاعه ى امامت آل على (ع ) و تبيين درست مسئله ى امامت بود, رهبرى مى كرد شبكه ى كه در بسيارى از نقاط دور دست كشور مسلمان , بويژه در نقاط عراق عرب و خراسان , فعاليت هاى چشمگير و ثمربخشى را درباره ى مسئله ى امامت عهده دار بود.
آنچه از بعضى نصوص و احاديث مفهوم مى گردد, اين است كه امام صادق (ع ) چون پدرش و جدش قيام مسلحانه و غلبه ى با شمشير را براى استحكام پايه هاى حكومت خود كافى نمى دانستند, بلكه قبل از هر چيز تربيت يك ارتش اعتقادى را كه به رهبرى و عصمت امام معتقد باشند, ضرور مى دانستند, ارتشى كه اهداف عظيم امامان را زنده نگه دارند و مصالح و منافع را كه براى امت تشخيص داده اند, حفاظت نمايند.
شخصى از خراسان خدمت امام صادق (ع ) رسيد و گفت : ما حاضريم كه در ركاب تو با دستگاه حاكم بجنگيم چرا حركت نمى كنى ؟ امام به او دستور داد داخل آتش شود ولى او امتناع ورزيد, و فى الحال ابوبصير رسيد, حضرت به او دستور داد كه داخل آتش شود, او فى الفور داخل آتش شد, حضرت رو كرد به شخص خراسانى و فرمود: اگر بين شما چهل نفر مانند ابوبصير باشد قيام مى كنم . بنابراين آن چه كه ائمه ى معصومين (ع ) و حضرت امام صادق (ع ) بدان اهميت مى دادند, حفظ شيعه بود به عنوان جمع متشكل مؤمن به امام و مكتب . از آن ها حمايت مى كرد و به رفتار آنان جهت مى داد, شعور و آگاهى آنان را بالا مى برد, و به شيوه هاى گوناگونه به آنان كمك ];ّّ مى رساند, و در صحنه ى گير و دارهاى محنت انگيز و گرفتارى ها, بر مقاومت آن ها مى افزود. شواهد فراوانى در حيات ائمه (ع ) داريم كه شيعيان خود را آن چنان تربيت كرده بودند كه اختلافات شخصى بين آنان حل شده بود.
درست است كه امام صادق (ع ) چون پدر و جدش امام باقر و امام سجاد (ع ) حكام غاصب دست به قيام مسلحانه نزد, و در آن شرايط, آن را موجب نابودى حزب شيعه و مركز فرماندهى آن مى دانست , حتى انقلابات ضد حكام را توسط عمويش زيد و نفس زكيه و ديگران بر پايه ى صحيح استوار نمى دانست . از اين جهت همكارى صريح و علنى نداشت ; ولى در عين حال آن ها را خالى از خير و صلاح نمى دانست و مى فرمود: تا زمانى كه از آل محمد (ص ) كسى قيام كند, ما و شيعيان ما در راحت هستيم , و دوست دارم از آل محمد (ص ) كسى قيام كند تا خرج عيالش را من بعهده بگيرم , و حدود هزار دينار از مال خود را براى عائله ى كسانى كه با زيد به شهادت رسيده بود, تقسيم كرد. چه روشن است كه در صورت بروز انقلابات , حكام زمان متوجه آنان مى شدند, و براى امام و شيعيانش فرصتى براى سازماندهى پيدا مى شد.
موضوع تشكيلات مخفى در صحنه ى زندگى سياسى امام صادق (ع ) و ساير امامان , از جمله مهمترين و شورانگيزترين , و در عين حال مجهول ترين و ابهام آميزترين فصول اين زندگينامه ى پر ماجرا است , و براى اثبات وجود چنين سازمانى , نمى توان و نمى بايد در انتظار مدارك صريح بود, و اين چيزى نيست كه بتوان به آن اعتراف كرد, بلكه انتظار معقول آنست كه اگر روزى هم دشمن به وجود تشكل پنهانى امام پى برد, و از خود آن حضرت و يا از يكى يارانش در آن باره چيزى بپرسد, او بكلى وجود چنين چيزى را انكار كند و گمان آن را يك سوء ظن يا تهمت بخواند اين خاصيت هميشگى كار مخفى است .
اما قراين و شواهد و بطون حوادث كه هر چند نظر بينندهء عادى را جلب نمى كند, ولى با دقت و تأمل , خبر از جريان هاى پنهانى بسيارى مى دهد, اگر به چنين نگرشى به سراسر دوران دو قرن و نيمى زندگى ائمه (ع ) نظر شود, وجود يك تشكيلات پنهان در خدمت و تحت فرمان ائمه (ع ) تقريباً مسلم مى گردد.
منظور از تشكيلات يعنى جمعيتى از مردم كه با هدف مشترك , كارها و وظايف گوناگونى را در رابطه با يك مركز و با يك قلب طپنده و مغز و فرمان دهنده , انجام داده و ميان خود نوعى روابط و نيز احساسات نزديك و];ّّ خويشاوندانه داشته باشند.
اين جمع در زمان على (ع ) در فاصله ى 25سال خانه نشينى او, همان خواص صحابه ى بودند كه عليرغم تظاهرات حق بجانب و عامه پسند دستگاه خلافت , معتقد بودند كه حكومت و خلافت , حق برترين و فداكارترين مسلمانان يعنى على (ع ) است ; و تصريح پيامبر به جانشينى على را از ياد نبرده و در نخستين روزهاى پس از سقيفه , نيز نظر مخالف خود را نسبت به برندگان خلافت , و نيز وفادارى خود را به امام صريحاً اعلام كردند. بعدها نيز با آن كه مصلحت بزرگى امام را به سكوت حتى با همكارى با خلفاى نخستين وادار مى ساخت , آنان نيز در روند عادى و معمولى جامعه ى اسلامى قرار گرفته بودند, لكن هيچ گاه رأى و تشخيص درست خود را از دست نداده و همواره پيرو على باقى ماندند و به همين جهت بود كه به حق نام شيعه ى على يافتند, و به اين جهت گيرى فكرى و عملى مشهور شدند, و اين ها چهره هاى مشهورى بودند چونان : سلمان , ابوذر, مقداد, حذيفه , ابى ابن كعب و...
شواهد تاريخى تاييد مى كند كه اين جمع , انديشه ى شيعى يعنى اعتقاد به لزوم پيروى از امام (ع ) را بمثابه ى پيشواى فكرى و رهبر سياسى , همواره ميان مردم اشاعه مى دادند, و تدريجاً بر جمع خود مى افزودند, و اين كارى بود كه براى تشكيل حكومت ائمه (ع ) بمنزله ى مقدمه ى واجب بوده است . بنابراين امام صادق (ع ) هر چند در ظاهر آرام بود, و علناً كارى نمى كرد كه سندى عليه او شود, اما شناختى كه منصور از امام صادق (ع ) داشت , خاطرش ناآسوده و قلبش ناآرام بود و آن حضرت را چون خارى در چشمش مى ديد.
امامان , با آن وضعيت خفقان و اختناق سياسى , سربلند و آزاد زندگى مى كردند, تاييد خلفاء را نكرده و زير بار آن ها نمى رفتند, و ياران خود را از همكارى با دستگاه خلافت ممانعت مى نمودند, و به صفت يك معترض معروف بودند, از اين جهت براى خلفاء مايه ى دردسر و اسباب ناراحتى بودند. منصور به امام صادق (ع ) مى گفت : چرا نزد من رفت و آمد نمى كنى آن چنان كه ديگران رفت و آمد دارند؟ امام فرمود: از امور دنيا چيزى در اختيار من نيست كه از دست دادن آن را توسط تو بترسم , و از امور آخرت تو چيزى ندارى كه در آن طمع نمايم , و در نعمتى هم نيستى كه برايت تهنيت بگويم , پس براى چه بيايم ؟ منصور گفت بيا مرا نصحيت كن , امام فرمود: كسى كه طالب دنيا است ترا نصيحت نمى كند, و هر كه طالب آخرت است با تو همنشينى نمى كند.
---------------------------------
پى نوشتها:
1. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه : جعفريان , رسول , ج 1 ص 279به نقل از مستدرك الوسايل : ج 12ص 254ـ 255; وسائل الشيعه : ج 9 ص 465
2. همان , ج 1 ص 279به نقل از مختصر بصائر الدرجات : ص 101 وسائل الشيعة: ج 9 ص 465
3. همان , ج 1 ص 279به نقل از اختيار معرفة الرجال : ص 378; مستدرك الوسائل : ج 12 ص 297ـ 300;وسائل الشيعه : ج 19 ص 32
4. همان , ج 1 ص 280به نقل از الشيعة و الحاكمون : ص 148به نقل از شرح شافيه فى مناقب آل الرسول : ص 171
5. همان , ج 1 ص 280به نقل از الشيعه و الحاكمون : ص 148به نقل از شرح شافيه فى مناقب آل الرسول : ص 171
6. سيرى كوتاه در زندگى ائمه (ع ): طباطبايى , محمد حسين .
7. شذرات سياسيه من حيات الائمه (ع ): شبر, حسن , ص 88به نقل از بحارالانوار: ج 47
8. همان , ص 177به نقل از بحارالانوار: ج 47 ص 195
9. همان , ص 85
10. اهل البيت , تنوع ادوار و وحدة هدف : صدر, محمد باقر, ص 148 دارالتعارف لبنان , بيروت .
11. پيشين , شبر, ص 27
12. همان , ص 260به نقل از سيرهء ائمه (ع ): ج 2 ص 267 هاشم معروف الحسين
انديشه حكومت دينى , ج 1 , ص 531 -

( منبع : سايت بلاغ ) (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 1/100101741)