حكومت ديني-ضرورت حكومت-دين و حكومت-حكومت در اسلام

لزوم تشكيل حكومت ديني در ايران چيست؟

اصل «ضرورت حكومت دينى» مورد اتفاق قاطبه مسلمانان - اعم از شيعه و سنى - است. اهل‏تسنن نيز مانند شيعه، براين مسأله اتفاق‏دارند كه:
الف. دين اسلام، صرفاً مشتمل بر احكام فردى و عبادى (به معناى اخص) نيست؛ بلكه داراى قوانينى مربوط به همه اَبعاد حيات فردى و اجتماعى - اعم از سياسى، نظامى، قضايى و اقتصادى - است.
ب. همگى اتفاق دارند كه احكام الهى، منحصر به زمان خاصى؛ مانند زمان رسول‏اللَّه(ص) و يا حضور ائمه اهل‏بيت(ع) نيست. بر اين مسأله كتاب و سنت، در سطح وسيع دلالت دارد؛ چنان كه در روايت مورد قبول شيعه و سنى آمده است: «حلال محمد حلالٌ ابداً الى يوم القيامة و حرامه حرامٌ ابداً الى يوم‏القيامة ...»؛ كافى، ج 1، ص 58، ح 9. يعنى، همه اين احكام تا ابد باقى و اجراى آنها لازم است.
ج. بر همگان روشن است، اجراى احكام سياسى و اجتماعى دين، جز از راه حكومت دينى مقدور نيست.
بنابراين در اصل لزوم وجود حكومت دينى و عدم امكان جدايى دين از سياست، ميان غالب فقيهان و عالمان شيعه و سنى، اختلافى نيست و اگر اختلافى هست، در چگونگى آن است.
آنچه در ميان اهل تسنن رخ نمود، جدايى عملى (نه اعتقادى) دين از سياست بود. اين مسأله، ناشى از دو نكته است:
يكم. انكار نصب امام از سوى خدا و پيامبر براى دوران پس از رحلت پيامبر اسلام(ص)؛ اين مسأله از مهم‏ترين موارد اختلاف بين مكتب اهل‏بيت(ع) و انديشه خلافت است.
دوّم. قرار گرفتن كسانى در مسند حكومت كه فاقد شرايط تعيين شده در اسلام براى زمامدارى بودند؛ يعنى، نه آشنايى كافى با معيارها و هنجارهاى اسلامى داشتند و نه التزام و پاى‏بندى و سلوك دينى.
«ويليام گوئيس» مى‏نويسد: «در عمل اغلب قدرت سياسى، غصب مى‏شد و نوعى جدايى غير رسمى بين قدرت معنوى و قدرت مادى برقرار بود و حتى غالباً اين دو با هم درگير بودند. اما از نظر اعتقادى، حتى حاكمانى كه قوانين شرع را زير پا مى‏نهادند، عموميت و حاكميت دين فراگير را در همه مسائل قبول داشتند». زبان سياسى اسلام، ترجمه غلام رضا بهروزلك ، مجله علوم سياسى، ش 11؛ به نقل از: مصباح يزدى، محمدتقى، فلسفه سياست، ص 100 (چاپ نشده).

فقيهان شيعه به طور عموم، «حكومت صالح دينى» را امرى لازم و ضرورى دانسته‏اند و در ميان آنان در اين مسأله اختلاف چندانى نيست. دلايلى كه آنان در اين باره ذكر كرده‏اند، متعدد و متنوع است.
به عبارت ديگر دلايلى كه ضرورت حكومت دينى در عصر ظهور را ثابت مى‏كند، بر لزوم آن در زمان غيبت معصوم(ع) نيز گواهى مى‏دهد و نيز آنچه در امتيازات حكومت دينى بيان شده، بر لزوم يا لااقل ترجيح عقلى آن دلالت مى‏كند. افزون بر آن دليل‏هاى نقلى بسيارى، لزوم حكومت صالح دينى را ثابت مى‏كند. اين دلايل چند دسته است:
دسته نخست. بعضى از آنها، دلايل نقلىِ قطعى، مانند آيات قرآن است كه ولايت، قانون‏گذارى و حكم‏رانى را از آنِ خدا مى‏داند و هر قانون، حكومت و فرمانروايى را - كه مطابق با قانون الهى و در طول ولايت الهى نباشد - منفى و مردود مى‏شمارد. برخى از اين دلايل، آيات زير است:
يكم. آياتى كه حق حكومت، قانون‏گذارى، داورى و حكم‏رانى را منحصر به خدا مى‏داند؛ از جمله:
1. (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ)؛ انعام (6)، آيه 57. «حكم و داورى سزاوار نيست جز براى خدا؛ او حقيقت را بيان مى‏كند و بهترين فيصل دهندگان است».
2. (أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ)؛ همان، آيه 62. «بدانيد كه حكم و داورى، مخصوص او است و او سريع‏ترين حسابگران است».
3. (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ)؛ يوسف (12)، آيه 40. «حكم نيست مگر از آن خداى، دستور داد كه جز او را نپرستيد؛ اين همان دين استوار است، ولى بيشتر مردم‏نمى‏دانند».
4. (إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ)؛ همان، آيه 67. «حكم و فرمان، تنها از آن خدا است؛ بر او توكل كرده‏ام و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند».
5. (وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى‏ وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛ قصص (28)، آيه 70. «و او خدايى است كه معبودى جز او نيست؛ ستايش براى او است در اين جهان و در جهان ديگر. حاكميت [نيز] از آن او است و همه شما به سوى او بازگردانده مى‏شويد».
6. (وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛ همان، آيه 88. «معبود ديگرى را با خدا مخوان كه هيچ معبودى جز او نيست؛ همه چيز جز ذات [پاك‏] او فانى مى‏شود؛ حاكميت تنها از آن او است و همه به سوى او بازگردانده مى شويد».
دوّم. آياتى كه رهبرى و امامت را پيمانى الهى به حساب مى‏آورد؛ از جمله:
(وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ)؛ بقره (2)، آيه 124.
«[به خاطر آوريد] هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‏ها برآمد؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم؛ ابراهيم عرض كرد: از دودمان من [نيز امامانى قرار بده‏]، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد [و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقام‏اند]».
سوّم. آياتى كه حكم و قانون الهى را برترين مى‏شمرد؛ از جمله:
1. (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ)؛ مائده (5)، آيه 50.
«و براى مردمى كه يقين دارند، حكم چه كسى از خدا بهتر است؟»
2. (أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحاكِمِينَ)؛ تين (95)، آيه 8. «آيا خداوند بهترين حكم كنندگان نيست؟!»
3. (وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى‏ يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ)؛ اعراف (7)، آيه 87.
«و اگر گروهى از شما به آنچه من بدان فرستاده شده‏ام ايمان‏آورده و گروه ديگر ايمان‏نياورده‏اند، صبر كنيد تا خدا ميان ما داورى‏كند [كه‏] او بهترين داوران است».
4. (وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتّى‏ يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ)؛ يونس (10)، آيه 109. «و از آنچه بر تو وحى مى‏شود پيروى كن و شكيبا باش تا خدا داورى كند، و او بهترين داوران است».
چهارم. آياتى كه مرجع داورى در اختلافات را خداوند قرار مى‏دهد؛ از جمله:
1. (إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِى بَيْنَهُمْ بِحُكْمِهِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ)؛ نمل (27)، آيه 78. «در حقيقت، پروردگار تو طبق حكم خود، ميان آنان داورى مى‏كند، و او است شكست‏ناپذير دانا».
2. (وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَىْ‏ءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبِّى عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ)؛ شورى (42)، آيه 10. «و درباره هر چيزى [كه ]اختلاف پيدا كرديد، داوريش با خدا است. چنين خدايى پروردگار من است؛ بر او توكل كردم و به سوى او بازمى‏گردم».
3. (أَ فَغَيْرَ اللَّهِ أَبْتَغِى حَكَماً وَ هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ)؛ انعام (6)، آيه 114. «پس آيا داورى جز خدا جويم؟ با اينكه او است كه اين كتاب را به تفصيل به سوى شما نازل كرده است. و كسانى كه كتاب [آسمانى ]بديشان داده‏ايم، مى‏دانند كه آن از جانب پروردگارت به حق فرو فرستاده شده است. پس تو از ترديدكنندگان مباش».
پنجم. آياتى كه هرگونه حكم و داورى نامبتنى بر قوانين الهى را كفر و فسق و ظلم معرفى مى‏كند:
1. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ)؛ مائده (5)، آيه 44. «كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده، داورى نكرده‏اند، آنان خود كافرانند».
2. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ)؛ همان، آيه 45. «كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده، داورى نكرده‏اند، آنان خود ستمگرانند».
3. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ)؛ همان، آيه 47. «كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده، حكم نكنند، آنان خود فاسقانند».
ششم. آياتى كه تحاكم، پيروى و پذيرش سلطه گروه‏هاى زير را به دلالت مطابقى يا التزامى نفى مى‏كند:
الف. طاغوت:
1. (يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ)؛ نساء (4)، آيه 60. «بر آنند كه داورى نزد طاغوت برند در حالى كه امر شده‏اند كه به آن كفر ورزند».
2. (اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ)؛ بقره (2)، آيه 257. «خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند؛ آنها را از ظلمت‏ها، به سوى نور بيرون مى‏برد. [اما] كسانى كه كافر شدند، اولياى آنان طاغوت هستند؛ كه آنها را از نور، به سوى ظلمت‏ها بيرون مى‏برند؛ آنان اهل آتش‏اند و هميشه در آن خواهند ماند».
ب. كافران:
1. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ)؛ آل عمران (3)، آيه 100. «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اگر از گروهى از اهل‏كتاب اطاعت كنيد، شما را پس از ايمان، به كفر بازمى‏گردانند».
2. (وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً)؛ نساء (4)، آيه 141. «و خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان سلطه و چيرگى نداده است».
3. (لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَىْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ)؛ آل عمران (3)، آيه 28. «افراد باايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند؛ و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اى با خدا ندارد [و پيوند او به كلى از خدا گسسته مى‏شود]؛ مگر اينكه از آنان بپرهيزيد [و به جهت هدف‏هاى مهم‏ترى تقيه كنيد ]خداوند شما را از [نافرمانى‏] خود، برحذر مى‏دارد؛ و بازگشت [شما] به سوى خدا است».
4. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)؛ مائده (5)، آيه 51؛ و ... . «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! يهود و نصارا را ولىّ [و دوست و تكيه‏گاه خود ]انتخاب نكنيد! آنان اولياى يكديگرند؛ و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنان هستند. خداوند، جمعيت ستمكار را هدايت نمى‏كند».
ج. فاسقان:
(أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ)؛ سجده (32)، آيه 18. «آيا كسى كه با ايمان باشد، همچون كسى است كه فاسق‏است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».

د. ظالمان:
(وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لاتُنْصَرُونَ)؛ همان، آيه 113. «و بر ظالمان تكيه نكنيد، كه موجب مى‏شود آتش شما را فرا گيرد؛ و در آن حال، هيچ ولى و سرپرستى جز خدا نخواهيد داشت و يارى نمى‏شويد!»
ه - و. گنهكاران و ناسپاسان:
(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ اثِماً أَوْ كَفُوراً)؛ انسان (76)، آيه 24. «در حكم پروردگارت شكيبايى كن و گناهكاران و ناسپاسان ايشان را پيروى مكن».
ز. نابخردان:
(وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً)؛ نساء (4)، آيه 5. «اموال خود را، كه خداوند وسيله قوام زندگى شما قرار داده، به دست سفيهان نسپاريد».
ح - ط. اسراف پيشگان و فسادگران:
(وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ)؛ شعراء (26)، آيه 151 و 152. «و فرمان مسرفان را اطاعت نكنيد! همان‏ها كه در زمين فساد مى‏كنند و اصلاح نمى‏كنند».
ى - ك. غافلان و هواپرستان:
(وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً)؛ كهف (18)، آيه 28. «و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساخته‏ايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس ]كارش بر زياده‏روى است، اطاعت مكن».
ل. كسانى كه عمل زشت خود را نيكو مى‏پندارند:
(أَفَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ)؛ محمد (47)، آيه 14.
«آيا كسى كه بر حجتى از جانب پروردگار خويش است، چون كسى است كه بدى كردارش براى او زيبا جلوه داده شده و هوس‏هاى خود را پيروى كرده‏اند؟»
م. جاهلان:
(قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ)؛ زمر (39)، آيه 9. «آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند، يكسانند؟! تنها خردمندان متذكر مى‏شوند».
هفتم. آياتى كه به حكمرانى و داورى بر اساس احكام الهى حكم مى‏كند، مانند:
(فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ)؛ مائده (5)، آيه 116. «برايشان بر اساس آنچه خدا نازل كرده، حكم‏بران و در برابر آنچه از حق بر تو نازل گشته، از خواسته‏هاى آنان پيروى مكن».
هشتم. آياتى كه هرگونه ولايت‏پذيرى غير الهى را نفى مى‏كند:
(اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ)؛ اعراف (7)، آيه 3. «از چيزى كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل‏شده، پيروى كنيد و از اوليا و سرپرستان ديگر جز او، پيروى نكنيد، اما كمتر متذكر مى‏شويد!»
دسته دو. بعضى از دلايل، آياتى است كه نص خاصى در رهبرى پيامبر(ص) و يا برخى از ديگر اولياى دين است، از جمله:
1. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ... )؛ نور (24)، آيه 54. «بگو از خدا و از پيامبر فرمان بريد ... »
2. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛ همان، آيه 56. «و نماز بپا داريد و زكات بپردازيد و از پيامبر فرمان بريد تا مورد رحمت قرار گيريد». از اين قبيل است آيات ديگرى چون: محمد، آيه 33؛ تغابن، آيه 12؛ انفال، آيه 20.
دسته سه. آياتى كه حق مخالفت با حكم و داورى خدا و پيامبر را سلب مى‏كند؛ از جمله:
1. (إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)؛ همان، آيه 51. «سخن مؤمنان، هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند؛ تنها اين است كه مى‏گويند: «شنيديم و اطاعت كرديم» و اينها همان رستگاران واقعى‏اند».
2. (قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَيْكُمْ ما حُمِّلْتُمْ)؛ همان، آيه 54. «بگو: خدا را اطاعت كنيد، و از پيامبرش فرمان بريد و اگر سرپيچى نماييد، پيامبر مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود».
3. (وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ)؛ همان، آيه 56.«و نماز را برپا داريد، و زكات را بدهيد، و رسول [خدا ]را اطاعت كنيد تا مشمول رحمت [او ]شويد».
4. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ)؛ محمد (47)، آيه 33. «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول [خدا] را و اعمال خود را باطل نسازيد».
5. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ)؛ انفال (8)، آيه 20. «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد و سرپيچى ننماييد در حالى كه [سخنان او را] مى‏شنويد».
6. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً)؛ احزاب (33)، آيه 36. «و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كارى فرمان‏دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد؛ و هركس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى‏كند، قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است».
دسته چهار. بعضى از دلايل، آيات و رواياتى است كه اوصاف و شرايط كارگزاران و وظايف آنان را بيان مى‏كند. وظايف ذكر شده در آنها، تنها با حكومت دينى و حاكميت سياستمداران دين باور، دين شناس و معتقد به اجراى احكام الهى، سازگار است. اين آيات - به دلالت مطابقى و يا التزامى - شرايط زير را براى رهبر لازم يا مفيد مى‏داند:
1. قدرت و توانايى‏
قرآن مجيد درباره فلسفه اعطاى فرمانروايى به طالوت مى‏فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ)؛ بقره (2)، آيه 247. «خدا او را بر شما برترى بخشيده و در دانش و نيرو فزونى بخشيده است. خداوند پادشاهى خود را به هر كه خواهد مى‏دهد، و خداوند گشايش‏گر و دانا است».
2. امانت‏دارى و تعهد
حضرت يوسف براى پذيرش خزانه‏دارى - كه مسؤوليتى حكومتى است - خود را با وصف دانا و امين بودن معرفى كرد: (قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ)؛ يوسف (12)، آيه 55. «مرا بر خزانه‏هاى اين سرزمين بگمار كه من نگاهبان (امين) و دانايم».
3. علم‏
بر اين مسأله آيات ذكر شده بالا دلالت دارند.
4. عدالت پيشگى‏
قرآن مجيد در اين باره به نحو استفهام انكارى مى‏فرمايد: ( ... هَلْ يَسْتَوِى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ)؛ نحل (16)، آيه 76. «... آيا آنكه به عدالت فرمان مى‏دهد و بر صراط مستقيم قرار دارد و او [غيرعادل و هدايت نايافته ]برابرند؟»؛ يعنى، هرگز چنين نيست و لاجرم پيروى از غيرعادل و كژروان جايز نيست.
5. بودن در صراط مستقيم‏
بر اين مطلب آيه پيشين گواهى مى‏دهد.
6. بصيرت و پيروى از وحى‏
(قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الْأَعْمى‏ وَ الْبَصِيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ)؛ انعام (6)، آيه 50. «بگو: آيا نابينا و بينا مساوى‏اند؟! پس چرا نمى‏انديشيد؟!»
7. هدايت يافتگى و هدايت‏گرى‏
(أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)؛ يونس (10)، آيه 35. «آيا كسى كه هدايت به سوى حق مى‏كند، براى پيروى شايسته‏تر است، يا آن كس كه خود هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مى‏شود، چگونه داورى مى‏كنيد؟!»
8. ايمان‏
(أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ)؛ سجده (32)، آيه 18. «آيا آنكه ايمان آورده است همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند».
اين آيه داراى استفهام انكارى است و با نفى يكسان انگارى، اولويت انسان مؤمن را در جهات مختلف - از جمله در مسأله زمامدارى - تثبيت مى‏كند.

دسته پنج. بخش ديگر از دلايل، وجود احكام اجتماعى اسلام است كه اجراى آنها، بدون تأسيس حكومت دينى ممكن نيست. اين بخش از احكام بسيار گسترده و چندين برابر احكام عبادى فردى است. براى آگاهى بيشتر ر. ك: سبحانى، جعفر، معالم الحكومة الاسلامية.
ج. بخش ديگرى از دلايل سيره عملى معصومان(ع) در تشكيل حكومت دينى در زمان بسط يد است. قدردان قراملكى، محمدحسن، تقابل مشى‏ائمه با سكولاريسم، مجله معرفت، ش 19.

در پايان گفتنى است: عالمان دينى براى لزوم و ضرورت حكومت دينى، به ادله اربعه (كتاب، سنت، اجماع و عقل) استناد كرده‏اند.
با توجه به آنچه گذشت، ضرورت وجود حكومت دينى در جامعه اسلامى، مورد اتفاق مسلمانان شيعه و سنى است. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 20/100100274)