-پيشينه ولايت فقيه-جدايي دين از سياست-

نظر شما در مورد اينكه دين و سياست از سال 41 هجري از هم جدا شده و چيزي به عنوان ولايت فقيه وجود ندارد، چيست؟

مسأله جدايى دين از سياست را مى‏توان از دو ساحت نظرى و تاريخى مورد بررسى قرار داد. در بعد تاريخى، به حكومت‏ها و نظام‏هاى سياسى در متن جامعه اسلامى نظر مى‏كنيم و فاصله آنها را با تز جدايى دين از سياست، مد نظر قرار مى‏دهيم.
در بعد نظرى - جداى از نظام‏هاى سياسى موجود در تاريخ اسلام و فاصله آن با دين - صرفاً به ادله نقلى (قرآن، سنت و اجماع) و عقلى درباره حكومت و دولت در اسلام مى‏پردازيم.

يك. بعد نظرى‏
منظور از جدايى دين و سياست، اين است كه دين براى مسائل سياسى و شئون مربوط به حكومت در جامعه اسلامى، هيچ تدبيرى نينديشيده و در اين مورد ساكت است. با مراجعه به آموزه‏هاى دينى، خلاف اين گمانه روشن مى‏شود؛ زيرا:
1. غناى اسلام در حوزه احكام و آموزه‏هاى سياسى و اجتماعى، براى هيچ كس جاى ترديد ندارد.
2. پيامبر اسلام، در همان زمان كه موظّف به تبليغ دين بود؛ وظيفه زعامت و رهبرى جامعه را نيز بر عهده داشت.
3. وظيفه رهبرى و زعامت سياسى جامعه بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله از طرف خداوند بر عهده دوازده امام شيعه قرار گرفته است. اين امر اگر چه تنها در برهه‏اى كوتاه از خلافت اميرالمؤمنين‏عليه السلام و امام مجتبى‏عليه السلام تحقق يافت؛ اما با ادله قطعى از آيات و روايات، رهبرى مؤمنان به ائمه‏عليهم السلام واگذار شده و هر حكومتى غير از حكومت آنان و منصوبان و مأذونان از سوى ايشان، نامشروع و غاصبانه است.
4. از سال 329ه.ق؛ يعنى، با آغاز غيبت كبرى و حتى پيش از آن، مسأله «ولايت فقيه» در كتاب‏هاى فقهى شيعه به طور جدى مطرح شده بود. روايات متعددى بر ولايت فقيه دلالت دارد؛ اما عمده استدلال فقها در اين باره، به ضرورت عقلى است. به گفته امام راحل‏رحمه الله تمامى ادله‏اى كه بر ضرورت امامت ائمه‏عليهم السلام اقامه شود، درباره ولايت فقيه در عصر غيبت كبرى نيز جارى است و رواياتى كه وارد شده، جنبه تأييد و پشتوانه دليل عقلى دارد. معرفت، محمدهادى، ولايت فقيه، ص 61. بنابراين به لحاظ نظرى، در هيچ زمان، دين از سياست جدا نبوده و نخواهد بود.

دو. بعد تاريخى‏
از نظر تاريخى آنچه به وقوع پيوست - به جز حكومت پيامبرصلى الله عليه وآله و چهار سال و اندى حكومت امام على‏عليه السلام و چند ماه زعامت امام مجتبى‏عليه السلام - حكومت و دولت در جامعه اسلامى از مسير اصلى منحرف شد. صرف نظر از عقيده شيعه درباره دولت، نظام سياسى بعد از دولت پيامبرصلى الله عليه وآله در مدينه، به تدريج شاهد تحول بوده است؛ به طورى كه چهار خليفه اول همگى داعيه پيروى از كتاب خدا و سنت پيامبرصلى الله عليه وآله را داشتند و مى‏توان گفت كه روابط قدرت در جامعه صدر اسلام، تا حدى مبتنى بر دين بوده است و چنين نظامى همان خلافت بود. اما به تدريج عصبيت و شمشير، جايگزين دين در نظم اجتماعى گرديد! بدين ترتيب از آغاز خلافت معاويه - كه انگيزه‏هاى دينى ضعيف شده بود - عصبيت قبايل عرب به مرحله نهايى (پادشاهى) رسيد. ابن خلدون، مقدمه العبر، ج 1، ص 400؛ به نقل از: فيرحى، داود، قدرت، دانش و مشروعيت در اسلام، ص 172.
معاويه در نخستين سال حكومتش (سال 41 ه.ق) آن گاه كه وارد مدينه - كه نماد مرجعيت دينى بود - گرديد، آشكارا موضع خود را اعلام نمود و بر ماهيت دولت جديد تأكيد كرد. او در مسجد و بر منبر پيامبرصلى الله عليه وآله گفت: «... اما بعد به خدا قسم! خلافت را به وسيله محبتى كه از شما سراغ داشته باشم يا به رضايت شما، به دست نياورده‏ام؛ بلكه با همين شمشيرم با شما مبارزه و مجادله كردم و كوشيدم نفس خود را بر سيره پسر ابى قحافه (ابابكر) و عمر رضايت دهم؛ اما به شدت متنفر و گريزان شد. خواستم به شيوه و مرام عثمان رود، از آن نيز امتناع نمود. پس مسلك و طريق ديگرى پيمودم ...». احمد بن محمد بن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 147؛ به نقل از: قدرت، دانش و مشروعيت در اسلام، ص 172 و 173.
اين گفتار معاويه حكايت از شكل‏گيرى گفتمان جديدى دارد. او اگر چه موضع آشكارى در پايبندى يا اعراض از عمل بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبرصلى الله عليه وآله ندارد؛ ليكن به صراحت از عدم تعهد بر سنت خلفاى پيشين سخن مى‏گويد و تأكيد مى‏كند كه نظام جديد از زاويه «سياست محض» به امور مسلمانان مى‏نگرد و از آن روى كه نسبت به امور دين و شريعت «بلا شرط» است؛ به ناچار از خلافت به معناى رايج در مدينه فاصله گرفته و جامه سلطنت مى‏پوشد. قدرت، دانش و مشروعيت، ص 173.
علاوه بر سخن معاويه، داورى عمومى نيز درباره بنى‏اميه چنين بود. گزارش‏هاى تاريخى از كوفه، بصره و حجاز حكايت از آن دارد كه با اطلاق عنوان خلافت به دولت بنى‏اميه، مخالفت مى‏شد. سعد بن مالك كوفى هنگام بيعت با معاويه، خطاب به او گفت: سلام بر تو اى پادشاه! معاويه به خشم آمد و گفت: چرا مرا اميرمؤمنان خطاب نكردى؟ سعد جواب داد: آن در صورتى بود كه ما تو را امير كرده باشيم؛ ولى تو خود به اين كار پريده‏اى. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 144؛ به نقل از: قدرت، دانش و مشروعيت، ص 174.
بنابراين مى‏توان نتيجه گرفت كه با تغيير در الگوى حكومت (از سال 41 ه . ق) به جاى خلافت، شاهد سلطنت هستيم. اگر چه خلافت سه خليفه از نظر شيعه نيز انحراف از الگوى دولت مشروع است؛ اما تلقى خلفا و برداشت عمومى جامعه، از آميختگى دين و سياست حكايت مى‏كند. به هر حال از اين سال، شاهد جدايى عملى بين دين و سياست هستيم و در واقع نوعى انحراف از دين و سياست دينى به حساب مى‏آيد. اين جدايى در بستر تاريخ دچار فراز و نشيب بوده است. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد رهبري، كد: 26/500015)