نظامهاي اقتصادي سرمايه داري و سوسياليستي و مختلط ؟

سلام و سپاس از زحمات شما لطفا درمورد نظامهاي اقتصادي سرمايه داري و سوسياليسمي و مختلط توضيحاتي را ارائه نماييد و همينطور كشورهاي را كه داريا هركدام از اين نظام ها هستند را مثال بزنيد

با سلام و احترام. فرهيخته گرامي در خصوص نظام هاي فوق به اختصار مطالبي بيان مي شود:

يكم. كاپيتاليسم(Capitalism ) يا سرمايه‌داري نظامي اقتصادي است مبتني بر مالكيت خصوصي وسايل و ابزار توليد و قبول آزادي هاي فردي در فعاليت اقتصادي . ويژگي هاي اين نظام اقتصادي را مي توان چنين خلاصه كرد: 1 . مالكيت و كنترل خصوصي وسايل توليد اقتصادي، يعني سرمايه؛ 2 . انجام فعاليت هاي اقتصادي براي تحصيل سود؛ 3. بازاري كه اين فعاليت ها را تنظيم كند؛ 4. تصاحب منافع توسط صاحبان سرمايه (مشروط بر پرداخت ماليات به دولت)؛ 5 . عرضه كار از سوي كارگران به عنوان عناصر آزاد اجتماعي. از لحاظ تاريخي سرمايه داري مراحل مختلفي را طي و بخصوص در قرن 19 تكامل پيدا كرده است. از ديدگاه بسياري از متفكران اصل اساسي اين نظام اقتصادي مسلط ، يعني رقابت شديد جهاني براي كسب سود در بازار آزاد و عدم توجه به ارزشهاي اخلاقي ، انساني و معارف وحياني در اين راه ، منطقي را پديد آورده كه مبتني بر حرص و آز ، نابرابري و بي عدالتي و فساد است و با ايجاد تضادها و شكافهاي عظيم اقتصادي ، فرهنگي ، اجتماعي در جوامع انساني و جهان ، اكثريت مردم دنيا را به سرنوشتي غم انگيز و هولناك محكوم كرده و خود اين مكتب نيز در سراشيبي سقوط قرار دارد. (فرهنگ علوم سياسي ، علي آقا بخشي ، نشر مركز ، ص 81 .) توضيحات بيشتر اينكه: تعريف سرمايه داري بدون شمردن دقيق ويژگي هاي آن مي تواند نارسا باشد. شكل ناب اين نظام اقتصادي را مي توان چنين خلاصه كرد:
مالكيت و كنترل خصوصي وسايل توليد اقتصادي، يعني سرمايه؛ انجام فعاليت هاي اقتصادي براي تحصيل سود؛ بازاري كه اين فعاليت ها را تنظيم كند؛ تصاحب منافع توسط صاحبان سرمايه (مشروط بر پرداخت ماليات به دولت)؛ عرضه كار از سوي كارگران به عنوان عناصر آزاد اجتماعي.
از نظر تاريخي توسعه سرمايه داري و تسلط آن بر زندگي اقتصادي همزمان با رشد صنعتي انجام پذيرفت، ليكن برخي از جنبه هاي آن را مي توان در بخش تجاري اقتصاد پيش سرمايه داري قرون وسطي نيز يافت. سرمايه داري در جوامع صنعتي اشكال گوناگوني به خود گرفت كه همگي مويد تعريف بالاست.
سرمايه داري آغازين در بريتانيا و ايالات متحده قرن نوزدهم، به عنوان الگوي كلاسيك تلقي مي شود كه به شكل ناب آن بسيار نزديك است. در اين مرحله، فعاليت هاي اقتصادي توسط تعداد زيادي بنگاه هاي كوچك سرمايه داري كه در تملك افراد يا خانواده ها بود و مستقيماً توسط آنها اداره مي شد انجام مي گرفت. قواعد فعاليت هاي اقتصادي توسط بازارهايي تنظيم مي شد كه زير تسلط روابط متقابل ميان عرضه كالاها و خدمات و تقاضاي مصرف كنندگان قرار داشت. بازار كار دستمزدها را تعيين مي كرد و كارگران را طبق همان نيروهاي عرضه و تقاضا، به كارفرمايان مختلف تخصيص مي داد.
نظام اقتصادي به اصول آزادي عمل، به مفهوم عدم دخالت دولت و تعيين فعاليت هاي اقتصادي توسط بازار، تجسم بخشيده بود. دولت به جاي دخالت در امور اقتصادي نقشي حمايتي داشت و شرايط لازم براي شكوفايي اقتصاد را فراهم مي آورد. اين شكل آغازين سرمايه داري صنعتي، نظام اقتصادي چند پارچه، بي ثباتي و بي نظمي را به وجود آورد كه ميان رونق و ركورد در نوسان بود. در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، دولت هاي ديگر كشورهاي اروپايي و ژاپن دخالت بيشتري در اقتصاد داشتند و سرمايه داري در حال تكوين را به صور زير تنظيم و هدايت مي كردند:
كمك مالي مستقيم به كارفرمايان خصوصي؛
جهت دهي به اعتبارات و سرمايه گذاري ها؛
تاسيس بنگاه هاي دولتي (به ويژه در آلمان و ايتاليا)؛
تنظيم بازارهاي كار و محصولات به وسيله ابزارهاي سياسي؛
برقراري تعرفه هاي حمايتي؛
اعطاي حقوق انحصاري براي توليد برخي كالاها يا براي فروش در برخي بازارها؛
واگذاري مناقصه هاي دولتي.
در چنين كشورهايي براي افزايش قدرت ملي، تثبيت درآمد دولت و تحكيم نظم اجتماعي، كنترل نسبتاً دقيق زندگي اقتصادي ضروري مي نمود. در قرن بيستم حتي بريتانيا و ايالات متحده امريكا نيز از الگوي كلاسيك نخستين، دور شده بودند. اشكال بعدي سرمايه داري انحصاري به جاي رقابت تعداد زيادي بنگاه خرد، با تمركز اقتصادي و تسلط تعداد معدودي بنگاه هاي بزرگ بر بازارها، مشخص مي شود. در چنين شرايطي (كه به بيان دقيق تر اوليگاپلي بود نه انحصار)، توافق ميان بنگاه ها براي محدود كردن رقابت و تسلط بر بازار و در نتيجه افزايش سودآوري و ثبات، غير عادي نبوده است.
گسترش مالكيت سهامي در اوايل قرن حاضر به تجزيه مالكيت بين تعداد زيادي سهامدار و تقليل بنگاه هاي خانواده- مالكي انجاميد. عموميت يافتن مالكيت ارتباط قديمي ميان مالكيت و وظيفه مديريت را تضعيف كرد و مديران حرفه اي كنترل و اداره بنگاه ها را به دست گرفتند. جدايي مالكيت و كنترل، از بنگاهي به بنگاه ديگر فرق مي كند و هنگامي كه سهامداران بخش بزرگي از مالكيت يك شركت را در دست داشته باشند يا برخي با يكديگر توافق كنند هنوز امكان دارد بتوانند با استفاده از حق مالكيت خود بر خط مشي شركت تاثير گذارند.
سي سال اخير شاهد رواج مالكيت سازماني و تقليل نسبي مالكيت خصوصي در صنعت و تجارت بوده است كه دليل عمده آن را در شركت گسترده سازمان هاي مالي (بانك ها، شركت هاي عمده سهامدار، شركت هاي بيمه، صندوق هاي بازنشستگي) در سرمايه بنگاه ها مي توان يافت.
سرمايه مالي چيزي است كه ماركسيست ها آن را وجه مشخص توسعه سرمايه داري انحصاري مي دانند؛ جدايي سرمايه مالي از سرمايه توليدي، انحصار آن توسط تعداد نسبتاً اندك سازمان هاي مالي و تسلط اين سازمان ها بر ديگر فعاليت هاي اقتصادي. در چنين شرايطي، نقش اقتصادي دولت اهميت بيشتري مي يابد و آزادي عمل تا حد زيادي از بين مي رود. اكنون دولت ها در صدداند تا ثبات اقتصادي به وجود آورند و از منافع سرمايه و كار در حوزه اقتصاد داخلي حمايت كنند.
براي انجام اين مقصود دولت ها قدرت خود را در زمينه هاي زير به كار مي گيرند: خريد كالاها و خدمات، انجام سرمايه گذاري دولتي، پرداخت يارانه، هدايت سرمايه گذاري خصوصي، تنظيم مقررات تشكيل شركت ها (مثلا از طريق كنترل ادغام ها و تسخيرها )، و گاهي نيز كنترل دستمزدها و حقوق و قيمت ها. در اين ميان، نقش و دخالت اقتصادي دولت موضوع جدال و اختلاف دو نظريه قرار گرفته است:
نظريه اي كه اين نقش را موجب پيدايش سرمايه داري انحصاري دولتي مي داند و آن را به مثابه يك نظام سوق دهنده اقتصاد به سوي منافع گروه كوچكي از سرمايه داران انحصاري ـ مالي مي شناسند؛ و نظريه اي كه مي گويد اين شيوه دخالت و هدايت، چنان از نظام سرمايه داري ناب فاصله مي گيرد كه مي توان از آن به عنوان يك نظام اقتصادي ما بعد سرمايه داري نام برد. اقتصاددانان و جامعه شناسان بسياري مناسبات اجتماعي حاكم بر توليد سرمايه داري را مورد تحليل و نقد قرار داده اند كه ماركس و وبر «Weber» از مهمترين آنها به شمار مي روند.
آنان هم عقيده بودند كه استخدام شدگان در اين نظام از مشاركت در مالكيت و كنترل ابزار توليد اقتصادي محروم و تحت سلطه كساني هستند كه اين ابزار را در مالكيت و كنترل خود دارند.
ماركس چنين سلطه اي را خصيصه ذاتي و وجه مشخصه تمامي اشكال سرمايه داري مي داند، زيرا از اين طريق است كه سرمايه مي تواند ارزش اضافي را به دست آورد.
وبر اعتقاد داشت كه اين سلطه منحصر به سرمايه داري نيست و لازمه كارايي توليدي در هر نوع اقتصاد صنعتي است، از نظر ماركس ماهيت استثمارگرانه مناسبات اجتماعي توليد در نظام سرمايه داري به آن معني است كه سرمايه داري بر زورگويي اتكا دارد و تضادي دائمي ميان منافع سرمايه و كار در جريان است.

اسلام و سرمايه داري:
سيستم اقتصادي اسلام در سه محور عمده با نظام سرمايه‏داري تفاوت دارد كه عبارتند از:
1- مسأله مالكيت. 2- نوع فعاليت‏هاي اقتصادي. 3- توزيع ثروت.
مالكيت:مالكيت در اسلام با ديگر سيستم‏هاي اقتصادي تفاوت‏هاي اساسي دارد؛ زيرا:
1- در نظام سوسياليستي اصل نفي مالكيت خصوصي است. البته همه كشورهاي اشتراكي بر خلاف اين مبنا درعمل ناچار به پذيرش مالكيت خصوصي در موارد بسيار محدودي گرديده‏اند و هرگز قادر به اجراي اين اصل نبوده‏اند؛زيرا در عمل به ركود فعاليت‏هاي اقتصادي و عدم بروز خلاقيت‏ها مي‏انجامد.
2- در كاپيتاليسم اصل تكيه بر مالكيت خصوصي و آزادي مطلق آن است جز آن كه در موارد نادري باز دولت ها ناچار شده‏اند بر خلاف اين مبنا برخي از سرمايه‏ها را عمومي اعلام نمايند. اين مبنا باعث رشد بي‏رويه امپراتوران بزرگ اقتصادي گرديده كه بدون هيچ محدوديتي با حمايت دولت هاي خود به غارت سرمايه‏هاي ملت‏ها پرداخته‏اند.ضمنا در كاپيتاليسم دولت حق مداخله در فعاليت هاي سرمايه‏داران و محدودسازي آنان را ندارد و اساسا دولت درجهت منافع آنان سياست گذاري مي‏كند.
3- اسلام قائل به اصل مالكيت مزدوج (مالكيت خصوصي عمومي و دولتي) است و در عين حال براي هر يك ازاقسام مالكيت حدود و مقرراتي را وضع كرده كه در صورت اجراي صحيح آن معايب هر يك از دو سيستم ديگر برطرف شده و اقتصاد جامعه بالندگي و شكوفايي نويني خواهد يافت. محدوديت‏هايي كه اسلام براي مالكيت خصوصي قائل است از قرار زير مي‏باشد:
الف) محدوديت روشي:بر خلاف كاپيتاليسم در اقتصاد اسلامي پيمودن هر راهي براي كسب ثروت مجاز نيست وتنها از راه‏هاي قانوني و شرعي ويژه شخص آزادي فعاليت اقتصادي دارد. برخي از راه‏هايي كه اسلام براي ازدياد ثروت ممنوع ساخته عبارتند از:ربا، احتكار، انحصار و توليدات حرام و ... (ر . ك :مكاسب محرمه).
ب ) محدوديت مصرفي:نوع مصرف و استفاده از ثروت نيز در اسلام از آزادي مطلق برخوردارنيست و بايد درچارچوب قانوني ويژه‏اي قرار گيرد. از جمله اموري كه اسلام در اين رابطه ممنوع ساخته عبارتند از:كنز، اسراف،تبذير، خريد آلات حرام و از بين بردن ثروت بويژه مايحتاج عمومي.
ج ) محدوديت موضوعي:از نظر اسلام بر خلاف سرمايه‏داري همه چيز نمي‏تواند تحت مالكيت خصوصي درآيد مانند:جنگل‏ها، درياها، معادن و منابع زير زميني، صنايع مادر و...
د ) مشاركت اجتماعي:در اقتصاد اسلامي هر فرد پس از پيمودن راه‏هاي مشروع كسب ثروت چنان چه از او برنيازهاي عادي خود و خانواده‏اش در آمدي كسب كرد مسؤوليتي اجتماعي بر دوش دارد و بايد مقداري از آن ثروت را براي تامين نيازمندي‏هاي جامعه صرف كند تا از رشد بي‏رويه ثروت او و عقب ماندگي جامعه جلوگيري شده وهمراه با فعاليت‏هاي اقتصادي او جامعه نيز بالندگي يابد (ماليات‏هاي اسلامي).
ه ) اختيارات دولت اسلامي:دولت اسلامي ضمن آن كه بايد نسبت به اجراي موارد فوق بر فعاليت‏هاي اقتصاديبخش خصوصي نظارت نمايد علاوه بر آن در صورتي كه مشاهده كند كه در گوشه‏اي ثروت هنگفتي تمركز يافته و دربخش‏هاي ديگر جامعه نيازهاي شديدي وجود دارد و آن تمركز موجب شكاف طبقاتي عميق شده و براي جامعه زيانبار است مي‏تواند هر مقدار كه ضرورت داشته باشد مصادره نموده و در نيازهاي جامعه صرف نمايد.
نوع فعاليت‏هاي اقتصادي:در نظام اسلامي هر نوع كار و فعاليتي بايد در جهت رفع نيازهاي واقعي انسان‏ها و رشد و سلامت مادي و معنوي جامعه باشد. بنابراين فعاليت‏هايي كه تأمين كننده نيازي نيست يا چه بسا موجب مفاسد و انحرافاتي در جامعه است مثل توليد مشروبات الكلي، تصاوير محرك و... در اسلام ممنوع مي‏باشد برخلاف اقتصاد سرمايه‏داري كه محدوديتي از اين جهات قائل نيست.
توزيع ثروت:توزيع ثروت در اسلام براساس عدالت اجتماعي و بهره‏وري همه اقشار جامعه از اقسام مختلف مالكيتي است و نبايد نظام توزيع به سمت بهره‏وري قشر خاصي بگرايد. پس روشن شد كه تنها وجه مشترك اقتصاداسلامي و كاپيتاليسم اصل احترام به مالكيت خصوصي است ولي حدود و مقررات آن زمين تا آسمان فرق دارد و دو ماهيت جدا از يكديگرند.
براي آگاهي بيشتر ر . ك :اقتصاد ما، شهيد آيت ‏الله صدر/ نظري به نظام اقتصادي اسلام، شهيد مطهري

دوم . سوسياليسم:

سوسياليسمsocialism ( جامعه باوري )اصطلاح سوسياليسم از واژه فرانسوي «سوسيال» به معناي اجتماعي اخذ شده است. فرهنگ آكسفورد در تعريف اين واژه مي نويسد: «نظريه يا سياستي كه هدف خود را مالكيت يا نظارت كل اجتماع بر ابزار توليد (سرمايه، زمين، دارايي و غيره) در جهت تأمين منافع همگاني قرار مي دهد، و يا از اين مالكيت و نظارت حمايت مي كند».بطور خلاصه سوسياليسم در صدد اجتماعي كردن ابزار توليد است اهميت و ويژگي اساسي اين مكتب عمدتا اقتصادي در جنبه سلبي و انتقادي آن نهفته است سوسياليسم اصولا در مقابل تعاليم فرد گرايانه ليبراليسم اقتصادي و سرمايه داري قرار مي گيرد و بر خلاف اين مكاتب كه بر فرد و منفعت فردي اهتمام دارند اين انديشه بر جمع گرايي و سود همگاني تاكيد دارد هر چند امروزه از جاذبه رويايي سوسياليسم به عنوان يك مكتب مستقل كاسته شده است اما هنوز هم به ويژه از حيث تئوريك و در جنبه نقدي و از جهت تاثيراتي كه بر روند مدرنيته غربي داسته است داراي اهميت و قابل مطالعه است مهمترين عنصر مشترك نظريه هاي سوسياليستي تكيه بر برتري جامعه و سود همگاني بر فرد و سود فردي است. از جهت تاريخي: سوسياليسم طغياني است بر ضد فردباوري و ليبراليسم اقتصادي عصر جديد. سوسياليسم نفي اين نظريه است كه پيگيري نفع فردي -چنان كه هواداران سرمايه داري ادعا مي كنند- خود به خود به نفع اجتماعي مي انجامد، بلكه عقيده اين مكتب، دخالت اكثريت و دولت، در مقام نماينده اكثريت، مي تواند نفع عمومي را از دستبرد افراد در امان دارد. بعضي ريشه هاي سوسياليسم را تا نخستين نظريه هاي اخلاقي و ديني مشوق برابري و همكاري اجتماعي و يا آرمانشهر افلاطون، به گذشته مي برند اما سوسياليسم جديد، در واقع فرآورده مستقيم انقلاب صنعتي است. سوسياليسم يك ايدئولوژي شورنده عليه پيامدهاي شوم انقلاب صنعتي براي اكثريت جامعه بويژه پرولتارياست ( پرولتاريا = طبقه كارگر ). مهمترين مؤلفه مشترك تمامي نظريه هاي سوسياليستي، اهتمام آنها بر ترجيح جامعه بر فرد و فراتر نهادن سود همگاني بر سود فردي است. از اين رو لبه تيز انتقاد سوسياليست ها به سوي « مالكيت خصوصي» به عنوان اساسي ترين مؤلفه سرمايه داري بوده است. از اين رو مالكيت خصوصي ابزار توليد را سرچشمه تمامي مفاسد و بيدادگري ها و نابرابري هاي زيان خيز اقتصادي و اجتماعي مي دانند. به همين خاطر اين تفكر در مقابل «آزادي» بر اصل «برابري» تأكيد مي كند. سوسياليسم معاصر در مقابل بعضي شالوده هاي اساسي مدرنيسم مثل فرد گرايي و اقتصاد صنعتي و سرمايه سالار پديد آمده است اين مكتب با فرديت انسان و آزاديهاي اقتصادي ليبرالي و سرمايه سالارانه موافق نيست و فرد را به مثابه عضوي از پيكره جامعه و نه در برابر آن مي نگرد پس سوسياليسم و جامعه باوري در واقع شورشي است بر ضد فرد گرايي و جلو ه هاي اقتصادي آن يعني ليبراليسم اقتصادي و كاپيتاليسم . يكي از اصول و عناصر سوسياليسم تفكرات فرامليتي ( انتر ناسيو ناليستي )و گونه اي از تمايلات انسان گرايانه و اومانيستي بوده است ( اومانيسم جمع گرا). بيشترين انتقاد مخالفان سوسياليسم متوجه كاهش منزلت فرد و فرو نشاندن انگيزه هاي شخصي براي شكوفايي اقتصادي و زمينه سازي براي تمركز گرايي و گاه استبداد و سرمايه داري دولتي است در نهايت سوسياليسم هم نتوانست به اهداف خود دست يابد معمولا از سرگذشت سوسياليسم در اروپاي شرقي و شوروي به عنوان شاهدي بر اين بن بست ها ياد مي شود از همين روست كه سوسياليسم در اروپاي غربي همت خود رامصروف آشتي دادن وآميختن دموكراسي و آزاديهاي فردي با مسئوليت اجتماعي كرده است. ( عبد الرسول بيات و جمعي از نويسندگان , فرهنگ واژه ها , ص 347تا 353وداريوش آشوري , دانشنامه سياسي , تهران: مرواريد , 1373, ص 204و 205) . مصداق اقتصاد سوسياليستي در اتحاد جماهير شوروي سابق، كره شمالي و... .

اسلام با ماركسيسم تفاوت ها و اختلاف هاي اساسي متعددي دارد ؛ در مسائل جهان بيني ، اقتصاد، در اخلاق، حكومت و رهبري، جامعه شناسي، انسان شناسي، و بالاخره در كليه مسائل فلسفي و علمي بين اسلام و ماركسيسم تفاوت عميق و ريشه‏اي وجود دارد .مهمترين آن ها عبارتند از اينكه اسلام هستي را در هستي مادي خلاصه نمي كند و در بينش اسلام كه تمام هستي ها، تمام پديده‏ها به يك هستي مطلق بنام خدا باز مي گردد در حاليكه ماركسيسم اصالت را به ماده بيشعور مي دهد. بديهي است بررسي تمامي اين تفاوت ها نيازمند ارائه مطالب مبسوطي است كه از ظرفيت يك نامه خارج است . لذا در ادامه به توضيح ماركسيسم و نقد و بررسي مهمترين اصول آن از منظر اسلامي مي پردازيم : [كامل از كد116348] ماركسيسم : واژه ماركسيسم از نام كارل ماركس (1883 - 1818)، بنيان‏گزار سوسياليسم علمى گرفته شده و عبارت است از مجموعه نظريات و آموزش‏هاى فلسفى و سياسى و اقتصادى ماركس و فردريك انگلس (1895 - 1820). اين مكتب، قدرت‏هاى مادى توليد و مبارزه طبقاتى را نيروهاى بنيادى فعال در تاريخ مى‏داند. مطلب اساسى در ماركسيسم، مدلل كردن نقش و رسالت تاريخى پرولتاريا به عنوان سازنده جامعه بدون طبقه كمونيستى است. ماركسيسم بر بنياد فلسفى ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى قرار دارد. نظريه ارزش اضافى (تفاوت مزد كارگر و ارزش كالايى كه طى يك دوره معين توليد مى‏شود)، ماترياليسم تاريخى (اعتقاد به اينكه نظام اجتماع بر پايه شرايط اقتصادى قرار دارد و توليد مادى نقش تعيين كننده را در تكامل آن ايفا مى‏كند و زندگى فرهنگى نيز انعكاسى از نظام اقتصادى جامعه است)، مبارزه طبقاتى (تاريخ كليه جوامع انسانى كه پديد آمده‏اند تاريخ مبارزه طبقاتى است كه گاهى پنهان و گاهى آشكار ادامه يافته است)، رابطه متقابل استثمار و مالكيت، نفى دولت (نهاد زورگوى اجتماعى متعلق به دوران روابط و كشمكش‏هاى طبقاتى كه با از ميان رفتن طبقات اجتماعى علت وجودى آن نيز از بين مى‏رود)، انقلاب (انقلاب دموكراتيك يا بورژوا - دموكراتيك و انقلاب سوسياليستى) و ديكتاتورى پرولتاريا از جمله اختصاصات ماركسيسم شمرده مى‏شوند. در ادامه به نقد و بررسي برخي از عقايد ماركسيستي مي پردازيم : مـاركـسـيسم مى گويد : خداپرستى انسان , مايه از خود بيگانگى او است زيرا فرد خداپرست با پرستش و توجه به غير , از خود بيگانه گشته و به ديگرى وابسته شده است , همچنانكه اين سخن را درباره مالكيت انسان نيز تكرار مى كند و مساله مالكيت انسان را نسبت به چيزى مايه تعلق انسان به غير خود مى داند , و براى رهائى ازپديده از خود بيگانگى مذهبى و از خود بيگانگى اقتصادى , اصل مذهب ومالكيت را حذف مى كند تا او را از اين وابستگيها رهائى بخشد . ولـى هـنگامى كه به نوشته هاى مذهبى مراجعه مى كنيم , مى بينيم نظريه اسلام درست بر خلاف نظريه ماركس بوده و اسلام خدا فراموشى را مايه خود فراموشى مى داند . در اينجايادآور مى شويم نظريه اى كه درباره از خود بيگانگى انسان در سايه مذهب از ماركس نـقـل شد , مربوط به خود او نيست , بلكه وى آن را از فوير باخ پيشواى ماديگرى قبل از ماركس گرفته و آن را تحت عنوان اومانيسم ( انسان گرائى ) وارد فلسفه خود ساخته است . هـدف او از وارد ساختن اين اصل به فلسفه ماديگرى , ترميم خشكى و خشونت فلسفه ماده گرائى است كه هر انسان غربى آن را لمس مى كند , زيرا ماديگرى قرن هيجدهم انسان را مانند يك ماشين مى دانست و مكانيسم آن را مثل يك ماشين مى پنداشت . درقـرن نـوزدهـم , نـظـريـه مـكانيكى مردود شناخته شد , و ماديگرى ديالكتيكى ,جايگزين مـاديـگـرى مـيـكـانـيكى گرديد , ولى در هر حال هر دو بر اثر اصالت بخشيدن به ماده و نفى معنويت با خشكى و خشونت خاصى همراهند كه با روح لطيف معنوى انسان ناسازگار است . فـوير باخ در يكى از سخنان خود چنين مى گويد : در انسان پرستشگر يك نوع حالت تعلق و وابستگى پديد مى آيد , چه بهتر كه از اين حالت بيرون آئيم , زيرا وقتى بشر خدا را مى پرستد و از او فرمان مى برد , به صورت موجودى وابسته وبى شخصيت درمى آيد , كه ديگر به خود تعلق ندارد . ماركس نيز همين جملات را تكرار مى كند و مى گويد : انسان بايد گرد خود بگردد , نه گرد وجود ديگرى . مـاركـسـيـسم از اين فرصت استفاده كرده و خواسته است براى تز اقتصادى خود ,يك اصل فلسفى نيز بينديشد و آن اينكه : مالكيت انسان , مايه تعلق او به غير خودمى گردد , و انسان نبايد مانند اشياء و ابزار به غير خود متعلق و وابسته گردد . ولى با اصرارى كه ماركسيسم در اين مورد انجام مى دهد , هنوز نتوانسته است ازخشونت و قساوت فلسفه ماديگرى سر سوزنى بكاهد . فلسفه اى كه به چيزى غير از ماده و انرژى نمى انديشد , و تكامل انسان را در پرتو تكامل ابزار توليد و روابـط اقـتـصادى مى داند , و حتى عامل تكامل را در انسان امر درونى ندانسته و آن رابرخاسته از عامل خارجى ( تكامل اقتصادى ) مى پندارد , چگونه مى تواند از اصالت انسان و انسانگرائى سخن بـگـويد و دم از معنويت بزند ؟اگر واقعا براى ماركسيستها مساله انسان گرائى مطرح است , و مـعـتقدند كه به غير انسان نبايد اصالت داد , پس چرا انسان را وابسته به تكامل ابزار توليد و روابط اقـتـصـادى مـى دانـند و به جاى اينكه اقتصاد را در خدمت انسان قرار دهند ,انسان را در خدمت اقـتـصاد و ابزار توليد درمى آورند ؟ اگر انسان اصل است , پس چرا او را در حد يك حيوان مصرف كـننده تنزل داده و پيوسته شعار مى دهند : از هر كس بايد به اندازه توان او كار كشيد و به اندازه نياز , به او پرداخت . بـا تـوجه به اين مطلب , اكنون به تحليل اصل مطلب مى پردازيم :1 - ارتباط با كمال مطلق , مايه تكامل است . خدا پرستى , به معنى ارتباط با كمال مطلق است . خدا از نظر يك فرد مذهبى ,سراسر , جمال و كمال و از هر عيب و نقص پيراسته و مبرا است . او آفريدگار دانا و توانا است كه به جهان و انسان , هستى بخشيده است . و اگر لحظه اى فيض او قطع گردد , تاريكى وحشت زاى عدم مطلق همه جا را فرا مى گيرد . ارتباط با چنين كمال مطلق , مايه تعالى انسان است . و بـه وجـدان هـاى بـيـدار , شعورو ادراك و به حس علم جوئى و كنجكاوى انسان , قدرت و نيرو مـى بـخشد و موقعيت انسان را در جهان , با واقطع بينى كاملى روشن مى سازد و از نخوت و بلند پروازى اومى كاهد . مـعـنـى اصـالـت انـسـان , ايـن نيست كه پيوند او را از كمال مطلق قطع كنيم , و به بهانه اعطاء شـخـصـيـت , او را خـودخـواه و خودپرست بار آوريم , كه مفهومى جز زبونى و ناتوانى او در برابر تمايلات نفسانى ندارد . آيا علاقه انسان به علم و دانش , به اخلاق , نيكوكارى , هنر و زيبائى ها , مايه ازخود بيگانگى او است , يا مايه كسب كمال , و لذا , يك نوع بازگشت به خويشتن است ؟ عين اين سخن درباره خداجوئى و خدايابى نيز حاكم است , زيرا انسان خداجو و خداپرست مى خواهد از طريق پيوند با كمال مطلق , بر كمال خود بيفزايد . مـعنى راستين اومانيسم و حفظ اصالت انسان نيز سوق دادن او به ارزش هاى اخلاقى و سجاياى انسانى است كه به ذات او برمى گردد , و در ذات والاى او جاى مى گيرد . مـاركـسـيـسم , از آثار سازنده خداگرائى آنچنان غافل است كه خداپرست را فاقد شخصيت تلقى مى كند و خويشتن گرائى و نفس پرستى را مايه تجلى شخصيت مى داند . او خـدا را بسان يك حاكم ستمگر و خودكامه تصور كرده است كه از كرنش بندگان و خردكردن شخصيت آنان لذت مى برد , و با سلب شخصيت از آنها , مقام خود را بالا مى برد . در صورتى كه پرستش خدا جز طلب كمال و سير در جهت قرب به خدا , جز يك نوع حق شناسى و قدردانى از نعمت هاى او و جز اظهار لياقت و شايستگى براى بهره مندى ازنعمتهاى بيشتر , چيزى نيست . خـداپـرسـتـى , داراى آثار ارزنده و كمال آفرينى است كه هيچ فرد خردمندى در آن شك و ترديد ندارد . خـداشناسى , مايه تكامل علوم و دانش ها , كنترل كننده غرائز مرزنشناس انسانى ,پرورش دهنده فضائل اخلاقى و سجاياى انسانى , و مايه آرامش روح و روان در سختى هاو دشواريها است . مـحـققان الهى در كتاب هاى مربوط به عقائد و مذاهب , پيرامون آثار سازنده آن سخن گفته اند , كه نيازى به تكرار آنها نيست . و در اينجا به همين مختصر اكتفا مى شود . 2 - ريشه مذهب در نهانگاه روح از نظر متفكران , مذهب , ريشه عميقى در روح و روان انسان دارد , و تـوجـه بـه خـداو مـاوراء طـبيعت , تجلى احساس درونى است كه آفرينش انسان با آن سرشته گرديده است . بـشـر در تـاريـخ زنـدگى خود , عادات و رسومى را پديد آورده و سپس آنها را به دست فراموشى سپرده است , ولى هرگز مذهب را از قاموس زندگى حذف ننموده و با آن وداع نكرده است . خاصيت تحول پذيرى انسان , بر نظر او درباره مذهب اثرى نگذارده است . همه اينها نشان مى دهد كه مذهب ريشه عميقى در نهاد انسان دارد . روانـشـنـاسـى امـروز , حس مذهبى را يكى از چهار حسى مى داند كه متن روان انسان راتشكيل مى دهند . اين چهار حس , عبارتند از :1 - حس علم جوئى و كنجكاوى . 2 - حس اخلاق و نيكوكارى . 3 - حس هنرجوئى و زيباخواهى . 4 - حس خداجوئى و مذهبى . آنان درباره هر چهار حس و چگونگى آميزش آنهابا روان انسان , سخنان ارزنده اى دارند . از ايـن رو , بر خلاف نظريه ماركس , خداجوئى يك نوع بازگشت به خويشتن , و الحاد وانكار خدا يك نوع از خود بيگانگى است . ايـن حـقـيـقـت در آيه زير به روشنى بازگوشده است كه مى فرمايد : و لا تكونوا كالذين نسواللّه فانساهم انفسهم (1) . مـانـنـد آن گـروه نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند آنان را به خود فراموشى دچار ساخت . اين آيه , به روشنى خدا فراموشى را مايه خود فراموشى مى داند . و نكته آن , همان است كه يادآور شديم . اميرمومنان عليه السلام در يكى از سخنان كوتاه خود مى فرمايد : من نسى اللّه انساه نفسه و اعمى قلبه (2) . هر كس خدا را فراموش كند , او را به خود فراموشى و كوردلى , دچار مى سازد . 3 - مـوقـعـيت معلول نسبت به علت اصولا از نظر فلسفه , وجود معلول , جز يك وجود وابسته به علت و قائم به او چيزى نيست . معلول , لطيف ترين و دقيق ترين وابستگى را به مقام علت داراست . بنابر اين واقعيت جهان امكانى - اعم از انسان و غيره - جز يك نوع تعلق و وابستگى به آفريدگار چيزى نيست . اعـتراف به وجود خداى يگانه , و توجه به منبع كمال , يك نوع اعتراف به واقعيتى است كه براهين فـلـسفى از آن پرده برداشته است ,و الحاد و انكار خدا و يا بى توجهى به آن , يك نوع پرده پوشى بر سيماى حقيقت به شمار مى رود . اگر واقعا معلول و مخلوق , مقامى و حقيقتى جز تعلق و وابستگى ندارد , آيا اعتراف به چنين تعلق , حـقـيـقت گرائى است يا انكار آن ؟ و اگر انسان , مخلوق ذات بالاتر و برتر است , توجه به چنين وابستگى كه عين واقعيت وجود او است , از خود بيگانگى است , يا عين خودگرائى ؟سخن درباره مالكيت انسان را كه از نظر ماركس مايه از خود بيگانگى است , به وقت ديگرى موكول مى كنيم . ولى اجمال سخن درباره آن چنين است كه :حقيقت مالكيت در اسلام , تعلق مال به انسان است نه تعلق انسان به مال . به تعبيرديگر , مال از نظر اسلام براى انسان وسيله زندگى است , نه هدف . مالكيت در صورتى مايه از خود بيگانگى است كه دنيا هدف و كعبه آمال باشد , نه وسيله زندگى . اميرمومنان على عليه السلام در اين مورد تعبيرى بس لطيف دارد , آنجا كه مى فرمايد : و من ابصر بها بصرته و من ابصر اليها اعمته (3) . هـر كـس بـه جـهـان , بـه ديـده معبر و گذرگاه و وسيله و ابزار كا بنگرد , مايه روشنى دل او مى گردد . و هر كس به آن از زاويه هدف و آرمان نگاه كند , او را كوردل , و قلب او را بى بصيرت مى سازد . از ايـن جـهـت , در اسـلام دنـيادارى و تجمل پرستى مذموم , و مايه نابودى سعادت انسان بشمار مى رود . پرسشها و پاسخها، سبحانى - جعفر 1 - سوره حشر , آيه 19 . 2 - فهرست غرر الحكم , ص 381 . 3 - نهج البلاغه , خطبه 79 . بـر اهـل ادب و معنى تفاوت بها و اليها واضح و روشن است و امام عليه السلام در اين جمله كوتاه , نظريه اسلام را درباره توجه به دنياروشن ساخته است . }درباره ماركسيسم، كتاب‏هاى فراوانى وجود دارد، از جمله: 1- نقدي بر ماركسيسم ، مرتضي مطهري . 2- فلسفه ما شهيد صدر 3- درس‏هايى درباره ماركسيسم جلال الدين فارسى 4- فلسفه اسلامى و حصول ديالكتيك جعفر سبحانى 5- پايان عمر ماركسيسم ناصر مكارم 6- نقدى بر ماركسيسم محمد جاسمى 7- نقدى بر ديدگاه اخلاقى ماركسيسم محسن غرويان 8- شناخت و سنجش ماركسيسم احسان طبرى 9- فراسوى ماركسيسم ترجمه: مختارى . 10 . از بردگى روم تا ماركسيسم حجتى كرمانى

سوم. اقتصاد مختلط :

اقتصادي كه در آن هم برنامه ريزي مركزي و هم راهكارهاي توليد و توزيع بازار وجود دارد، اقتصاد مختلط ناميده مي شود. در اقتصاد آزاد، مالكيت خصوصي‌ مسلط و نهاد بازار، هماهنگ‌كننده فعاليت‌هاي اقتصادي است. در اقتصاد سوسياليستي، مالكيت خصوصي نفي و مالكيت اجتماعي جايگزين آن مي‌شود. اقتصادي كه در آن هم برنامه ريزي مركزي و هم راهكارهاي توليد و توزيع بازار وجود دارد، اقتصاد مختلط ناميده مي شود. در اقتصاد آزاد، مالكيت خصوصي‌ مسلط و نهاد بازار، هماهنگ‌كننده فعاليت‌هاي اقتصادي است. در اقتصاد سوسياليستي، مالكيت خصوصي نفي و مالكيت اجتماعي جايگزين آن مي‌شود. در سوسياليزم يك نهاد غير بازاري نظير سازمان متمركز برنامه‌ريزي، فعاليت‌هاي اقتصادي را هماهنگ مي‌كند. بين اين دو حالت، نظام‌هاي اقتصادي مختلط وجود دارند كه در آنها، مالكيت خصوصي در كنار مالكيت دولتي قرار دارد و در آن، بنگاه‌هاي دولتي و بنگاه‌هاي اقتصادي خصوصي فعال هستند. در نظام اقتصادي مختلط هماهنگي فعاليت‌هاي اقتصادي بر حسب مورد، توسط نهاد بازار و نهاد دولت انجام مي‌پذيرد.

به طور خلاصه تئوريهاي ارتباط بين دولت و بخش خصوصي را مي توان به صورت زير بيان كرد:

1-اقتصاد آزاد: با اختيارات حداقلي دولت و اختيارات و قدرت حداكثري بخش خصوصي.

2- اقتصاد مختلط : تقسيم منابع و فعاليت ها بين بخش دولتي و بخش خصوصي بر مبناي كارايي و اثربخشي.

3-مدل مشاركتي: مذاكره و گفت وگو بين دولت و بخش خصوصي كه اين گفت وگوها از طريق نهادها و مؤسسات متفاوت دولتي و خصوصي شكل مي گيرد.

4-مدل برتري سياست عمومي : دولت تنها ارائه دهنده سياست و قدرت سياسي است كه از طريق اين سياست ها و نهادهاي مربوط بر فعاليت هاي بخش خصوصي سايه مي افكند و به آ نها جهت مي دهد.

5- مدل برنامه ريزي مركزي: با اختيارات حداكثري دولت و اختيارات و قدرت حداقلي بخش خصوصي.

هر يك از 5 مدل بالا محدوديت ها و مزاياي خود را دارند و انتخاب آنها بستگي به ترتيبات اجتماعي هر جامعه دارد. بطور تاريخي در امريكا و كشورهاي اروپايي و اسكانديناوي عمدتاً سه مدل اول و در كشورهاي آسيايي مدل چهارم تجربه شده اند و كشورهاي كمونيستي نيز تجربه مدل برنامه ريزي مركزي را با خود دارند. همچنين ممكن است كه در يك كشور به طور همزمان بيش از يك مدل از مدل هاي ارتباطي فوق به كار گرفته شوند بطوري كه لابي ها و رانت جويي هاي خاص از دولت نياز به استقرار همزمان چند مدل داشته باشد.

با توجه به نحوه توزيع فعاليت‌ها در سه بخش دولتي، تعاوني و خصوصي در اصل 44 قانون اساسي كشورمان كه فعاليت‌هاي بزرگ و اصلي را به صورت مالكيت عمومي و در اختيار دولت قرار داده است، مي‌توان گفت نظام اقتصاد ايران، منطبق بر يك نظام مختلط است. ولي در نظام مختلط اقتصاد ايران، تسلط و غلبه با دولت است. به اين ترتيب، مي‌توان ساختار نظام اقتصاد ايران را ساختار “دولت - بازار” نام نهاد. ( باشگاه انديشه)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .