عدالت در غرب؟

سلام، فردي روميشناسم كه عدالت رو تو كشورهاي غربي بيشتر ميدونه، چه جوابي ميشه به ايشون داد؟

هر چند اجرای عدالت در جای خود به عنوان یک ارزش محسوب می شود و یکی از اهداف بعثت انبیاء برقراری قسط و عدالت برشمرده شده است «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط » « ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند .»( سوره حديد ، آيه 25) در این آیه شریفه تعبير « ليقومَ الناسُ بالقسطِ» به كار برده شده كه سخن از خود جوشي مردم است . نمى ‏فرمايد: هدف اين بوده كه انبياء انسانها را وادار به اقامه قسط كنند، بلكه مى ‏گويد: هدف اين بوده كه مردم مجرى قسط و عدل باشند آرى مهم اين است كه مردم چنان ساخته شوند كه خود مجرى عدالت گردند، و اين راه را با پاى خويش بپويند. (مكارم شيرازي , ناصر ، تفسير نمونه ، تهران: دار الكتب الاسلاميه ، 1374، ج23، ص 372) اما صرف برقراری عدالت در جامعه برای حقانیت افراد کافی نیست و در کنار آن توجه به ارزش های اخلاقی و معنوی و آموزه های دینی در جامعه لازم است و نمی توان تنها از میان ارزشهای اخلاقی و اسلامی تنها به یک شاخصه بسنده نمود . حکومت و جامعه مطلوب از منظر اسلام جامعه ای است که در کنار برخورداری از عدالت از اخلاق و معنویت و حاکمیت تعالیم و آموزه های دینی بهره مند باشد زیرا قوانین الهی از سوی خالق هستی و انسان ترسیم شده که آگاهی کامل نسبت به نیازها و الزامات سعادت مادی و معنوی او داشته و از هر گونه جهل و نادانی و خود خواهی و هوا خواهی و عجز مصون است . از این رو عدالت در عین حال که شرط لازم برای تحقق جامعه مطلوب است ، اما شرط کافی نبوده و در کنار آن توجه به ارزش های اسلامی و اخلاقی لازم است . ضمن اینکه مفهوم عدالت در اندیشه غرب با توجه به مبانی انسان شناختی و معرفت شناختی آنها با عدالت مورد نظر اسلام بسیار متفاوت است. تفکر غربی با نگاه تک بعدی به انسان و نیازهای او از یکسو و غفلت و بی اعتنایی به جنبه های اخلاقی و معنوی انسان و نگاه لیبرالی و سرمایه دارانه از سوی دیگر نتوانسته است عدالت به معنای صحیح آن را تحقق بخشد و امروز شاهد بی عدالتی ها و شکاف های طبقاتی در جوامع غربی هستیم و نظام سرمایه داری غربی به قیمت بهره مند نمودن اقلیتی از جامعه ، اکثر افراد جامعه را محروم نموده است . در ادامه به مفهوم عدالت در اندیشه سیاسی غرب به اختصار اشاره خواهیم نمود. تطور تاريخي مفهوم عدالت در انديشه سياسي غرب اولين گروهي كه در تاريخ انديشه سياسي غرب به مفهوم عدالت پرداختند سوفسطاييان بودند. آنها «نگرش منفي» به عدالت داشتند و معتقد بودند كه عدل مانند همه‌ مفاهيم مطلق اخلاقي در حقيقت وجود ندارد، بلكه طبقه‌ حاكمه‌ هر جامعه آنچه را كه به نفعش باشد به صورت قانون در مي‌آورد. بعدها فيلسوفان يونان باستان مثل افلاطون و ارسطو كوشيدند تا مفهوم عدالت را به صورتي عقلاني و فلسفي تعريف كنند. از نظر آنها عدالت در مرتبت و تناسب است. قرار گرفتن موجودات در منزلت طبيعي‌شان، اساس مفهوم عدالت را نزد يونانيان باستان تشكيل مي‌داد. عدالت در انديشه‌هاي يونان باستان خصلتي تك‌ذهني و تك‌گفتاري دارد و با عرصه‌ جامعه ربطي پيدا نمي‌كند. فضيلت فكر تعقل است، فضيلت اراده‌ شجاعت و فضيلت شهوت ميانه‌روي. حاصل جمع اين سه فضيلت، عدالت خوانده مي‌شود.( حميد عنايت، بنياد فلسفه سياسي در غرب (تهران: زمستان، 1377) صص 52 و 53) جامعه نيز سه نياز دارد؛ نياز به بقا، دفاع و رهبري. تعادل ميان اين سه در جامعه، عدالت اجتماعي خوانده مي‌شود. پس مفهوم عدالت اساساً طبيعي و غيرفعال است. ارسطو از جمله‌ اولين انديشمندان سياسي است كه تقسيم‌بنديهاي متفاوتي از عدالت دارد كه شامل عدالت معاوضه‌اي (مبادله‌اي) و توزيعي، طبيعي و قانوني، عام و خاص، مطلق و نسبي (سياسي) مي‌شود. ارسطو از ميان انواع هشتگانه فوق، عدل توزيعي را مهم‌تر از همه مي‌داند زيرا او در اساس فكر خود عدل را نه در برابري بلكه در تناسب مي‌داند و مي‌گويد كه پايگاه و حقوق و امتيازات هر كسي در جامعه بايد به اندازه و شايستگي و دانايي او باشد.(همان ص 111-112) قرون وسطي «اپيكوريان» معتقد بودند كه عدالت آن چيزي است كه موافق احتياجات و مصلحت آدمي است و «رواقيون» عقيده داشتند كه همه‌ آدميزادگان به طور يكسان كمال‌پذيرند و ميانشان هيچ‌گونه امتياز فطري نيست اما تنها فرزانگان از اين حقيقت آگاهند و هم ايشانند كه خود را شهروندان جهان مي‌دانند.( ابوالقاسم، طاهري، تاريخ انديشه‌هاي سياسي در غرب (تهران: قومس، 1375) صص 97 – 86) در عصر قرون وسطي بحث عدالت جزئي است و به رعايت قوانين كليسا كه نماينده مذهب است محدود مي‌شود. «سيسرون» تعريف ارسطو را پذيرفت و عامل ديگري بر آن افزود و گفت بايد به هر كس آنچه را سزاوار اوست داد مشروط بر اينكه به منافع عمومي زيان نرسد. سيسرون از اصل برابري آدميزادگان، به اصل يگانگي جامعه بشري مي‌رسد. بدين ترتيب همه آدميان برابرند و همه جهان را شهر مشترك خدايان و آدميان بايد دانست. اصطلاح نفع مشترك يا نفع عموم كه در تعريف سيسرون آمده است از آن پس در بيشتر رساله‌هاي حقوقي و اخلاقي تكرار شده است.( ناصر، كاتوزيان. «حقوق و عدالت» نقد و نظر، سال سوم، شماره دوم و سوم، بهار و تابستان 1376، صص ، ص 37.) «اگوستين» واقع‌گرا بود و بي‌عدالتي را گريزناپذير مي‌دانست. نتيجه چنين سخني نسبيت عدالت و افراط در واقع‌گرايي بود. وي عدالت را به مطابقت با نظم تفسير مي‌كرد و اعتقاد داشت كه در شهر دنيا نمي‌توان دستورالعملي صادر كرد و آنچه يك جامعه را پايدار نگاه مي‌دارد عدالت است. «اكوئيناس» دولت را مانند جامعه، امري طبيعي مي‌دانست. دولت، كارگزار فضيلت اخلاقي به مفهوم ارسطويي است، رگه‌هاي واقع‌بيني و فايده‌گرايي در كشف مفهوم عدالت در انديشه اكوئيناس مشاهده مي‌شود. چرا كه او مي‌گويد مهم نيست كه قانون چقدر خوب است، مهم آن است كه چقدر شانس اجرا شدن دارد.( سيدصادق، حقيقت، «اصول عدالت سياسي»، نقد و نظر، پيشين، ص 372.) رنسانس به طور كلي از رنسانس گفتمان و گزاره‌هاي حاكم بر غرب تغيير مي‌كند و تاكنون نيز بر همين روال باقي مانده است. وقتي در غرب فرد مطرح شد، آزادي سخن اصلي مي‌شود و عدالت، صفتي اجتماعي مي‌شود از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم در انديشه سياسي غرب از عدالت به عنوان يك مفهوم مستقل صحبت نشده است. در اين دوره بحث اساسي، آزادي بوده است و اگر صحبتي هم درباره عدالت مي‌شود به خاطر آزادي است. براي مثال بنگريد به انديشه‌هاي «جان‌لاك»، «منتسكيو»، «روسو» و... در اين دوره غايت حكومت، آزادي است نه عدالت. نزد ماكياول، به عنوان بنيانگذار فلسفه سياسي جديد، اخلاق از سياست جدا مي‌شود و نوعي نسبيت در تعريف عدالت به وجود مي‌آيد. ماكياول ارتباط سياسي با عدالت را به معناي چيزي كه خارج از حاكميت قرار دارد نفي كرد. يعني عدالت داراي اصول مشخصي در عالم واقع نيست بلكه مصالح و فضيلت، كيفيت آن را مشخص مي‌كند. به نظر ماكياول اخلاقيات بر غيراخلاقيات استوار است و عدالت بر بي‌عدالتي. عدالت را از طريق موعظه كردن و خطابه‌هاي نصيحت‌آميز به دست نخواهد آورد؛ آن را در صورتي به دست مي‌آوريد كه در جامعه، بي‌عدالتي به امري كاملاً بي‌فايده تبديل شود.( لئو، اشتراوس، فلسفه سياسي چيست؟ ترجمه دكتر فرهنگ رجايي (تهران: علمي و فرهنگي، 1373)، ص 50) «هابز» از عدالت دفاع كرد. او اين انديشه سنتي را پذيرفت كه عدالت صرفاً نتيجه اجتماع نيست بلكه يك حق طبيعي است. با هابز مفهوم محوري فلسفه سياسي از فضيلت به آزادي منتقل شد. از ديدگاه وي عدالت عبارت است از اجراي تعهداتي كه فرد از روي نفع‌طلبي به اجراي آنها رضايت داده است. از نظر لاك قرارداد به مفهوم رضايت افرادي است كه اعضاي جامعه سياسي هستند و رضايت آنان موجد بر حق بودن و عادلانه بودن حكومت است. هيوم عدالت را در تأمين منافع متقابل مي‌ديد. به هر حال نظريه قراردادي و نفع‌طلبانه عدالت، از قرن هفدهم به بعد در غرب رايج شد كه تا حد ممكن نيز زميني و مردمي مي‌شود. در اين ديدگاه عدالت دورانديشي عقلاني براي حفظ منافع فردي است كه نيازمند شناسايي منافع ديگران هم هست. به طور كلي برداشتهاي هابز، هيوم، بنتام و ميل «ابزارگرايانه» و «نفع‌طلبانه» است اما برداشت كانت از عدالت «غايت‌گرايانه» است در اين مفهوم، عدالت عبارت است از محتواي توافق كه افراد خردمند مي‌بندند كه تواناييهاي گوناگون آنها را در توافقشان منعكس نمي‌سازد. يعني انگيزه‌ي عدالت اساساً انگيزه‌اي «اخلاقي» است نه اقتصادي و نفع‌طلبانه.( حسين بشيريه، «فلسفه‌ي سياسي جان رالز»، اطلاعات سياسي – اقتصادي، سال يازدهم، شماره اول و دوم، مهر و آبان 1375، شماره 110 – 109، ص31) «جان رالز» به عنوان احياگر نظريه‌ي عدالت در فلسفه سياسي نيمه قرن بيستم، در درون سنت عدالت كانتي قرار مي‌گيرد. در دوره روشنگري، عدالت صفتي اجتماعي مي‌شود كه متضمن منافع عمده‌اي است. يعني ما مي‌توانيم تصاوير مختلفي را عدالت ارائه بدهيم. مثلاً عدالت «ادموندبرك» عدالت اشرافي است. عدالت لاك، ليبرالي است و عدالت سوسياليستها راديكالي است؛ به دليل اينكه هيچ وضعيت عادلانه‌اي نيست تا مورد اتفاق همگان باشد. بنابراين عدالت از حوزه‌ي فلسفه سياسي خارج مي‌شود و به حوزه جامعه‌شناسي سياسي مي‌رود.( «گفتگو درباره‌ي عدالت»، «نامه‌ي فرهنگ»، سال سوم، شماره دوم و سوم، پاييز 1372، شماره 10 و 11، ص20) به طور كلي در اين دوره از مسئله عدالت غفلت شده است كه اين وضعيت هم شامل انديشمندان و هم متدينان مي‌شود؛ چون عدالت را همان آزادي مي‌دانستند، به دليل اينكه نمي‌دانستند كه تنها مطرح شدن آزادي چه عواقبي دارد. به همين دليل در انقلاب فرانسه ناچار شدند برابري را مطرح كنند كه به هر حال نوعي برابري از مفاهيم مربوط به عدالت است به طور كلي از انقلاب فرانسه عدالت بار ديگر مورد تأكيد بيشتري قرار گرفت و از اهميت آزادي كاسته شد به ويژه در انديشه‌ي ماركسيستها اين مسئله پررنگ‌تر بود. در مورد انديشه ماركس، بايد گفت كه اين فيلسوف مستقيماً به بحث عدالت نپرداخته است. بنابراين بايد مفهوم عدالت را به طور غيرمستقيم از طريق بررسي نظريات او درباره ارزش اضافي، استثمار كارگر، تضادهاي نظام سرمايه‌داري و... مورد كنكاش قرار داد. به طور كلي عدالت نزد ماركسيستها با توزيع ثروت، نفي مالكيت، طبقه، دولت تحت‌الشعاع قرار گرفتن آزادي، اصالت كل‌گرايي و رهايي از نظام سرمايه‌داري و تكنولوژي نوين و صنعت فرهنگي مرتبط است سوسياليستها آزادي را در عدالت اجتماعي مي‌بينند. براساس سوسياليسم علمي «پرودن» عدالت مفهومي مجرد نيست و در قانون و جامعه وجود دارد. عدالت سوسياليستي در مقابل عدالت توزيعي قرار مي‌گيرد كه از زمان ارسطو به بعد مطرح بوده است اگر در نظامهاي ليبراليستي و كاپيتاليستي برابري تحت‌الشعاع قرار مي‌گيرد در سوسياليسم و ماركسيسم برابري بر آزادي ارجحيت دارد. به همين دليل سوسيال دموكراسي بر آن است كه تضاد آزادي و برابري را از التقاط سرمايه‌داري و سوسياليسم حل كند.( سيدصادق حقيقت، پيشين، صص 376 – 374) در مجموع همه ماركسيستها اعم از سوسياليستهاي اوليه (صنفي، فابين) و سوسياليستهاي متأخر (مكتب فرانكفورت)، (چپ نو يا مكتب انتقادي)، ماركسيستهاي تاريخ‌گرا (مثل والرشتاين، اسكاچپول، ماركسيستهاي هگلي (گئورك لوكاچ، آنتونيوگرامشي) و ماركسيسمهاي ساختاري (پولانزاس و آلتوسر) برخلاف ليبرالها نگرش جمع‌گرايانه‌اي به عدالت دارند. در مكتب نئوليبرالها يا طرفداران «دولت حداقل» بحث عدالت به خصوص عدالت اجتماعي جايگاه خاصي ندارد. به عنوان مثال «ميلتون فريدمن» عقيده دارد كه در اقتصاد سرمايه‌داري دولت رفاهي، تأكيد بر برابري به زيان آزادي فردي تمام شده است؛ چرا كه جامعه‌اي كه به دنبال برابري مي‌رود آزادي را قرباني مي‌كند و به برابري هم دست نمي‌يابد. فريدمن مي‌گويد: «همه كساني كه با عدالت اجتماعي مخالفت مي‌كنند به نوعي به دولت حداقل اعتقاد مي‌ورزند»( حسين، بشيريه، دولت عقل، (تهران: علوم نوين، 1374) صص 144 – 142) به نظر «هايك» دخالت دولت در اقتصاد تحت عنوان تأمين عدالت اجتماعي، اصل آزادي را خدشه‌دار كرده و تأكيد بر عدالت توزيعي موجب گسترش دستگاه اجبار دولتي شده و در نتيجه آزادي فردي در معرض خطر قرار گرفته است. وي معتقد است كه از ديدگاه ليبراليسم عدالت ارزشمند و درست، آن عدالتي است كه ويژگيهاي افراد موردنظر را در نظر بگيرد، حال آنكه امروزه عدالت اجتماعي ويژگيهاي افراد و گروههاي خاصي را در نظر مي‌گيرد. «نوزيك» هم تئوري «عدالت استحقاقي» را مطرح مي‌كند كه بر سه اصل قرار دارد: 1-‌ عدالت در كسب؛ 2-‌ عدالت در انتقال؛ 3-‌ اصلاح بي‌عدالتي.( همان، صص 153 – 143) متفكران مكتب جامعه‌گرايان يا زمينه‌گرايان (Contextualism) بر اين اعتقاد هستند كه براي برقراري عدالت اجتماعي نبايد بگذاريم كه قلمروها بر يكديگر تسلط پيدا كنند و بايد بين قلمروها تفكيك قائل شد و تفسير از عدالت در هر جامعه‌اي بايد به گونه‌اي باشد كه با ديگر ارزشهاي آن جامعه سازگاري و پيوستگي داشته باشد. بنابراين معيار كلي جهاني براي عدالت اجتماعي وجود ندارد. «مك اينتاير» از متفكران اين مكتب معتقد است كه تفاوتها در تبيين مفاهيم صرفاً تفاوت ديدگاهها نيست، يعني به عنوان مثال اين نيست كه معناي عدالت اجتماعي در مكتبي با مكتب ديگر متفاوت است بلكه ژرف‌تر از اين مباحث است و در واقع اين است كه هر كدام از اين ديدگاهها و مكاتب بر نوع خاصي از تعقل بنا شده است.( عليرضا، حسيني بهشتي، پسا تجددگرايي و جامعه امروز ايران (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1377)، صص 30 – 27) به طور كلي مي‌توان گفت كه ناتواني ليبرالها و سوسياليستهاي معاصر از پاسخگويي به مشكلات، برخي از متفكران حاضر مثل «رالز»، «هابرماس» و «والزر» را به طرح انديشه‌هاي آرمانگرايانه برانگيخته است. اينان تركيب و هم‌نهادي از ليبراليسم و سوسياليسم به وجود آورده‌اند. مسئله اصلي آنها اين است كه چگونه مي‌توان آزادي، برابري و همبستگي اجتماعي را در كنار هم در جامعه محقق ساخت. هابرماس و والزر، هم خود را بيشتر مصروف آن كرده‌اند كه تئوري مجرد و جهانشمول درباره يك جهان آرماني و مثالي تدوين كنند يا كوشيده‌اند موقعيت يا حالتي مثالي از كنش و تفكر انسان پيدا كنند كه محور پوياي حركت به سوي تحقق آزادي و برابري باشد. رالزر در كتاب نظريه عدالت و مقاله عدالت همچون انصاف بيشتر به بررسي جوانب علمي قضيه پرداخته است. عدالت در انديشه پست مدرنيستها جايگاه چنداني ندارد و بيشتر آنها نگرش منفي به عدالت دارند. فوكو از مهم‌ترين فلاسفه‌ي پست‌مدرن مي‌گويد: «به نظر من خود مفهوم عدالت يكي از تصوراتي است كه در جوامع مختلف به عنوان ابزار كسب قدرت اقتصادي و سياسي با سلاحي براي مبارزه با قدرت، اختراع شده و به كار رفته است.»( عزت‌الله، فولادوند، خرد و سياست، (تهران: طرح نو، بي‌تا) صص 48 و 49) از نظر پست‌مدرنها مفهوم عدالتدر قالب و چارچوب گفتمانها تعين مي‌يابد و عدالت و آزادي «توهمي» بيش نيستند و آنچه كه براي آنها مهم است «قدرت» است و همه چيز اعم از عدالت و آزادي و... در رابطه با قدرت تبيين مي‌شوند. همچنين پست‌مدرنها برخلاف قرون وسطاييها و مدرنها نگرشي بخشي و موقت به تمامي مفاهيم اعم از عدالت و غيره دارند. به عبارت ديگر از قوانين جهانشمول و دائمي پرهيز مي‌كنند. به هرحال در انديشه‌هاي جديد يعني در نزد نئوليبرالها و جامعه‌گرايان و حتي پست‌مدرنها هنوز آزادي بر عدالت ارجحيت دارد: با توجه به آنچه در بالا ذكر شد مي‌توان گفت كه گفتمانهاي عدالت در مسير تاريخي خود تغيير و تحولات زيادي به خود ديده است و با تغيير گفتمانها، مفهوم عدالت نيز تغيير كرده است و مثل همه مفاهيم انساني ديگر با توجه به تأثيرات زمان و مكان تحول مفهومي داشته است گرچه خود مفهوم عدالت بر ساير مفاهيم تأثيرگذار بوده، ولي از آنها نيز تأثير پذيرفته است. نكته جالب اين است كه نگرش فلسفه سياسي غرب به عدالت با نگرشي منفي آغاز مي‌شود و امروزه نيز پست‌مدرنها تقريباً انديشه‌اي در مورد عدالت دارند. به عبارت ديگر مي‌توان گفت كه مفهوم عدالت در انديشه سياسي غرب يك دور كامل داشته است. گرچه تفاوتهايي با يكديگر دارند ولي بايد اشاره كرد كه امروزه انديشه پست‌مدرن انديشه غالب نيست و انديشه‌هاي ديگري در قالب گفتمان مدرن مثل نئوليبراليسم و جامعه‌گرايان نيز مطرح هستند. در باب مفهوم عدالت امروزه به شكل سنتي، جامع و فراگير بحث نمي‌شود، ولي جوهر مفهوم عدالت در انديشه سياسي معاصر وجود دارد. با توجه به عملكردي يا ايدئولوژيك شدن انديشه سياسي در قرن بيستم، شايد بتوان گفت كه امروز آنچه مهم است عملي ساختن عدالت است نه تبيين فلسفي آن، كه جان رالز در آثارش بيشتر به اين مسئله پرداخته است. كم سخن گفتن از عدالت در عصر امروزي معمول تغييري كلي است كه در نهاد بشري در اعصار كنوني حاصل شده است. بشر امروزي بيشتر به آزادي تمايل دارد و وقتي كه آزادي باشد عدالت هم به وجود مي‌آيد. گرچه امروز شعار آزادي و عدالت از يكديگر قابل تفكيك نيست فدا كردن يكي از اين دو در برابر ديگري در چندين قرن اخير آزمايش شده و نتيجه خوبي نداده است. در كشورهاي سرمايه‌داري و در برهه‌اي از زمان، عدالت فداي آزادي شد و در كشورهاي سوسياليستي عكس آن به وقوع پيوست، ولي از هيچ‌كدام نتيجه مطلوبي به دست نيامد. كلاً هر چيزي كه در مقابل آزادي قرار گرفته شكست خورده است. به همين دليل است كه نبايد مفاهيمي از قبيل عدالت، دين و... را در مقابل آزادي قرار داد. در نتيجه به نظر مي‌رسد كه تجربه‌ي آزادي، تجربه‌ي حياتي و عميق‌تري براي خود انسان است. (حسن شمسيني غياثوند ،گفتمان عدالت در انديشه‌ سياسي غرب ،فصلنامه راهبرد - زمستان 1382 - شماره 30 ) « نمونه هایی از بی عدالتی در نظام های غربی» عملکرد نظام های غربی بیانگر بی عدالتی های فراوان در عرصه های مختلف در این کشورهاست . با اندکی تأمل در اطراف خود، یا مراجعه به اخبار و آمار متوجه هزاران هزار نوع بی عدالتی، ظلم و ستم از سوی ستمکاران و مستکبران عالم می شویم. امروز جهان شاهد بی عدالتی اجتماعی، اقتصادی، جنسی، فرهنگی، غذایی و بی عدالتی در رنگ پوست، دین، مذهب و بی عدالتی در تکنولوژی،‌تسلیحات، آموزش، امکانات و بسیاری از بی عدالتی های دیگر است. در بعد اجتماعی و فرهنگی، رواج فساد، فحشا، بی بند و باری، اعتیاد به مواد مخدر، عرفان های نو ظهور و ساختگی، استفاده از تمام امکانات، وسایل تبلیغی، تکنولوژی، رسانه و علم، بخشی از ابزاری است که امروزه برای مبارزه با عدالت خواهی و حق طلبی استفاده می شود. ایجاد شبکه های ماهواره ای و استفاده از قالب های هنری همچون رمان و داستان های کوتاه با مضامین جنسی، تئاتر، فیلم سریال، شعر، عکس، کاتالوگ و کلیپ کالاهای لوکس تبلیغاتی و مقاله با هدف ترویج پوچ گرایی یکی از این شگردها است و موجب ترویج فساد اجتماعی، بی‏هویت کردن نسل جوان، گسترش فساد و خشونت، نا امنی، بی‏کاری و مشکلاتی از این دست می شود. رهبر معظم انقلاب در این باره فرمودند:«امروز در دنیا بى‌عدالتى‌هائى وجود دارد که کسى نمیتواند به اینها اعتراض کند. بمجردى که اعتراض می کنند، با ابزارهاى علمى، با امکانات علمى، با همین دانش ارتباطات که امروز رو به شکوفائى روزافزون است، هر صداى معترضى را خفه میکنند.... یک چنین بى‌عدالتى‌اى امروز وجود دارد. علم باید با این بى‌عدالتى بجنگد. امروز علم در خدمت این بى‌عدالتى است؛ امروز علم در خدمت ظالم‌ترین انسانها و ظالم‌ترین جوامع است؛ باید از این حالت خارج شود».(بیانات در دیدار وزیر علوم و استادان دانشگاه تهران‌، سال 1388) در بعد اقتصادی نیز امروز شاهد هزاران نوع بی عدالتی و فساد و تباهی در جامعه هستیم، فاصله اقتصادی جوامع مستکبر با کشورهای مستضعف غیر قابل انکار است. گرسنگی، فقر، فساد و بهره کشی از انسان های بیگناه در آفریقا و برخی کشور های دیگر نشان از این بی عدالتی دارد، اما مستکبران باز هم با استفاده از حرکات نمادین و ایجاد تفکرات غلط نوعی احساس عدالت کاذب ایجاد کرده اند. در جوامع غربی این گونه القاء می شود که اگر کشور های دیگر دچار فقر اقتصادی، گرسنگی و بیماری هستند، به دلیل توحش و نداشتن فرهنگ است و خود کرده را تدبیر نیست. هزاران هزار تن گندم را به دریا می ریزند تا قیمت آن در بازار جهانی ثابت بماند، سپس سازمان فائو(سازمان خوار بار و کشاورزی سازمان ملل متحد) را راه اندازی کرده روزی را به عنوان روز جهانی غذا نام گذاری می کنند و به ریش گرسنگان می خندند. در کشور های عربی هم با تبلیغات گسترده برای جلوگیری از عدالت خواهی و حق جویی مسلمانان، از سویی حاکمان ستمگر را به عنوان مهره های بازی بر سر کار می گمارند و با ایجاد مذهب ساختگی وهابیت، سرسپردگی به حاکمان و حرام بودن هر نوع تفکری غیر از آن را ترویج می کنند. از سوی دیگر در بوق های تبلیغاتی خود می دمند که ملت عرب، ملتی است که نیاز به کار و تلاش ندارند، کفار برده شما هستند و برای شما تمام امکانات زندگی از قبیل مسکن، اتومبیل، خوراک و پوشاک را تهیه می کنند و کافی است شما پول آن را پرداخت کنید. حضرت آیت الله خامنه ای در این باره فرمودند:« قدرتهاى ستمگر عالم، بخصوص در صد سال اخیر، بر حذف معنویت و ارزشهاى والاى انسانى در زندگى جوامع بشرى پاى فشرده‌اند و نتیجه‌ آن، گسترش فسادهاى اخلاقى و اعتیاد و بى‌بندوبارى و ویرانى بنیان خانواده و نیز رشد استثمار و افزایش فاصله‌ میان ملتهاى فقیر و غنى و دورى روزافزون از عدالت اجتماعى و بى‌اعتنایى به کرامت انسان و تولید سلاحهاى مرگبار و افزایش کشتارهاى دست جمعى گردیده است. علم نیز مانند انسان، قربانى حذف معنویت و بى‌اعتنایى به ارزشهاى دینى شده است. اگر حضرت مسیح (علیه‌السّلام) امروز در میان ما مى‌بود، لحظه‌یى را براى مبارزه با سردمداران ظلم و استکبار جهانى از دست نمى‌داد و گرسنگى و سرگردانى میلیاردها انسانى را که به وسیله‌ى قدرتهاى بزرگ، استثمار و به جنگ و فساد و ستیزه‌خویى سوق داده مى‌شوند، تحمل نمى‌کرد».(پیام به مسیحیان و مسلمانان جهان، به مناسبت سالروز میلاد حضرت عیسى مسیح(ع)، 1377) شعار دهن پرکن دموکراسی، حقوق بشر، حقوق کودکان، زنان و مسائلی این گونه و متهم کردن دیگر کشور ها به رعایت نکردن این حقوق، بازی دیگر دشمنان عدالت خواهی و حق طلبی در جهان است. رهبر معظم انقلاب در این باره می فرماید:« امروز در کشورهایی که دم از دمکراسی می‏زنند، بی‏عدالتی از همه جا بیشتر است. در همین کشورِ امریکا، با این که سالهای متمادی می‏گذرد که رسماً برابری حقوقی سیاه و سفید را روی کاغذ اعلان کرده‏اند، هنوز که هنوز است، میان سیاهان و سفیدان تبعیض حاکم است. در بعضی از کشورهای اروپایی، تبعیض هست. مسأله نژادی هنوز در آن جاها مطرح است. هنوز که هنوز است، قدرتمندان این کشورها - از جمله در امریکا - اگر در داخل ملاحظه کنند که کسی، چیزی و جماعتی، با اقتدار مطلقِ سرمایه‏داری آنها معارضه‏ای دارد، بی‏رحمانه می‏کوبندش! کسانی که اهل خبر و مطبوعاتند، به یاد دارند که چند سال قبل در ایالات متّحده جماعتی را زنده زنده در آتش سوزاندند! هفتاد، هشتاد مرد و زن و کودک را در امریکا - در همان جایی که به خیال خودشان سگها و حیوانات حقوق دارند و اگر کسی به گربه یا سگ خود در خانه ظلم کند، ادّعا می‏کنند که علیه‏اش اعلام جرم خواهد شد - در روز روشن و جلوِ چشم مردم دنیا در آتش سوزاندند! همین کشور، از تروریست‏ترین کشورها و دولتهای دنیا - یعنی صهیونیستها - صریحاً حمایت می‏کند. امروز در دنیا، هیچ نظام و رژیمی از لحاظ گرایش به تبعیض و ظلم و فاشیزم و تروریزم، زشت‏ عمل‏تر و سیاه روتر از رژیم صهیونیستی نیست. رژیم صهیونیستی، تروریست و غاصب و نژادپرست و ظالم و متقلّب و خدعه‏ گر و حیله‏ گر و اخلالگر در امور دولتها و کشورها و ملتهاست، که اگر کسی اسناد افشا شده امنیتی آنها را ملاحظه کند، همه اینها را خواهد دید. چنین کشوری، در مقابل چشم مردم دنیا، بزرگترین ظلمها را به اعراب مسلمانِ صاحب آن سرزمین - نه فقط ساکن آن سرزمین؛ مالک آن سرزمین - می‏کند. از صد مورد ظلم آنها، یکی هم مورد تعرّض قدرتهای جهانی قرار نمی‏ گیرد و تازه اگر یک مورد از ظلمشان - مانند مورد اخیر - در شورای امنیت مورد تعرّض قرار گیرد و قطعنامه‏ ای علیه رژیم صهیونیستی صادر شود، امریکا آن را وتو می‏ کند! شما ببینید چقدر اینها بدکردارند؛ چقدر اینها طرفدار سیاهی و ظلم و زشتی‏ اند.»( بیانات مقام معظم رهبرى در اجتماع بزرگ مردم در صحن امام خمینى(ره) مشهد مقدّس رضوى‏، 1376) «بحران های تمدن غربی» گرچه ممکن است به دلیل نفوذ تمدن غرب و نظام سرمایه داری و تلاش گسترده غرب برای نشان دادن برتری فرهنگ و تمدن خود با بهره گیری از تبلیغات گستره و غول های رسانه ای و تأثیرات فریبنده ظاهر تمدن غربی در سایه پیشرفت های تکنولوژیکی و صنعتی آن و وادادگی برخی اندیشمندان ، حکومت سکولار به عنوان بهترین گزینه و الگوی حکومتی و اداره زندگی انسان ها معرفی شده باشد ، اما هر گونه ارزیابی و داوری در مورد برتری الگوی حکومت سکولار نسبت به الگوی حکومت دینی باید بر اساس ماهیت این الگوی حکومتی و بر پایه واقعیات صورت بگیرد و لایه های ظاهری و مظاهر فریبنده آن نباید ، موجب نادیده گرفتن زوایای حقیقی و ماهیت این الگو بشود . ما معتقدیم حکومت سکولار به دلیل ضعف ها و بحران های مختلف معرفتی ، روحی ، اخلاقی و اجتماعی که نظام های سکولار را با چالش جدی روبرو نموده ، شایستگی لازم را برای ترسیم الگوی زندگی انسانی ندارد. دنیای به اصطلاح مدرن امروز که محصول تفکّر و جهان بینی مادی است در گرداب بحران های متعددی گرفتار است که حوزه های مختلف زندگی بشر امروز را متأثر ساخته است .گستره این بحران ها از ساحت معرفت و اندیشه گرفته تا نگاه به انسان و ابعاد اخلاقی , سیاسی و اجتماعی او سایه افکنده است و زرق و برق پیشرفت مادی و تکنولوژیکی نیز نتوانسته ، سایه سنگین افول ارزش های معنوی ، اخلاقی ، اجتماعی و سیاسی را پنهان دارد و در پس این پیشرفت مادی ، پس رفت در معنویت ، ارزش ها و انسانیت را به ارمغان آورده است . اعتماد مطلق غرب بر علوم تجربی و مقابله آنان با اعتقادات دینی ، خسارت های سنگینی برای نظام های سکولار به بار آورد . گرچه نقش این جریان در سرعت بخشیدن به اکتشافات علمی و افزایش چشمگیر بهره مندی های مادی غیر قابل انکار بوده ، اما جریان مذکور به دلیل نگاه تک بعدی و نادیده گرفتن ارزش های الهی هیچ گاه نتوانست سعادت مطلوب را برای بشریت به ارمغان بیاورد و با وجود پیشرفت در عرصه علم و تکنولوژی ، پسرفت در انسانیت را به دنبال داشت .آنچه تمدن غرب در عمل برای بشریت به ارمغان آورد ، تبدیل آن به حیوان متمدن بود و نه یک انسان متمدن . «حوادث و رويدادهايی چون رنسانس و نوزايی و جنبش اصلاح دينی و جريان روشن انديشی و عقل گرايی و انقلاب صنعتی که از قرن چهاردهم در غرب آغاز شد با وجود آثار و نتايج سودمند آن در زمينه تأمين رفاه و آسايش مردم و ايجاد تحولات فکری و فرهنگی و تکامل زندگی اجتماعی انسانها موجب بروز بحران ها و نارسايی هايی نيز در عرصه های مختلف زندگی انسانی از جهت معرفتی , روانی , اخلاقی , اجتماعی و سياسی شده است. امروز بشر در بعد معرفتی دچار تحيَر علمی و نسبيت گرايي و عدم ثبات در آرا و عقايد است و در بعد روانی , دچار ترديد علمی , افسردگی و اضطراب , فقدان آرامش و اطمينان خاطر و از خود بيگانگی و به تعبيری بی خويشتنی است و از جهت اخلاقی نيز گرفتار انحرافات خصلتی گسترده و به لحاظ خانوادگی دچار از هم پاشيدگی داخلی و از نظر اجتماعی و سياسی , گرفتار مسائلی چون هرج و مرج بين المللی و مانند آن است.» (جوادی آملی ، عبد الله ، انتظار بشراز دين ، قم: مرکز نشر اسرا ، 1380، ص 13) غرب به جای اینکه به فکر مبارزه با دیانت کلیسایی باشد، نوک پیکان حمله خود را متوجه اساس دین و نهاد دیانت کرد ورفته رفته مبازه با دین و دین مداری در میان روشنفکران تبدیل به یک سنت شد و همین سنت نابخردانه بود که عامل انحطاط اخلاقی فرهنگی و حتی سیاسی مغرب زمین در عصر مدرنیسم گردید . سنتی که غرب را از دورن نسبت به انسانیت وشرافت خود بیگانه کرد. اصالت دادن به علم و عقل بشری و مبنا قرار دادن آن در شناخت و بی اعتنایی به معارف متافیزیکی و اخلاقی ، بحران معرفتی را برای نظام سکولار به دنبال داشت . «گروهی که خواسته ای برخاسته از حس و وهم را خرد پنداشتند و قداست حريت را در پای پليد شهوت و غضب پايمال کردند , سياست و حکومت را که از شريف ترين شاخه های علوم انسانی است , بر اثر نشناختن گوهر انسان , به سلطنت بر مردم معنا و تفسير می کنند , ( خواه بر مردم ميهن خود و خواه بر مردم کشور ديگر ) چنين فرقه ای , هم دچار مشکل انسان شناسی و جهان بينی اند و هم مبتلا به معضل معرفت شناسی ؛ زيرا انسان از منظر اينان , بين ميلاد و مرگ خلاصه می شود و جهان هستی نيز از قلمرو ماده و طبيعت نمی گذرد و معيار انديشه صحيح , اثبات و ابطال حس است . اين عده , حس و وهم را در بخش انديشه , و شهوت و غضب را در قسم انگيزه که عقال ترقی اند , عقل پنداشتند و علم حسی را که پشتوانه ابطال پذيری حسی دارد , معرفت صائب می انگارند ؛ غافل از آن که نه انسان را درست شناختند و نه جهان هستی را صحيح بررسی نمودند و نه به معيار اصيل معرفت , دست يازيدند.» (جوادی آملی ، عبد الله ، انتظار بشر از دين ، ص 142) « هرچند تمدن غرب به انسان معاصر امکانات مادی گوناگونی داده است که نسل گذشته خواب آن را هم نمی توانست ببیند ولی چون در این تمدن معنای انسان مفقود و مجهول است ، از این رو امیدها و آرزوهای ژرف او نادیده و ناشناحته مانده است و همه این امکانات مادی هم مانع از آن نیست که انسان در سیه روزی و نا امیدی فرو نرود .» (دو پاسکیه ، روژه ، سرگذشت اسلام ، سرنوشت انسان ، ترجمه علی اکبر کسمایی ، تهران: فرجام ، 1374، ص 19) شناخت نادرست انسان و عطف توجه به بعد مادی انسان و غفلت و کنار گذاردن بعد روحی انسان از شاخصه های انسان شناختی دنيای معاصر است که بر پایه تفکر مادی استوار است و این امر , بحران انسان شناختی را برای آنان به همراه داشته است . در این نگاه ، انسان در محدوده حس و طبيعت محصور گردیده و تنها به این جنبه زندگی انسان توجه می شود در حالی که انسان در این بعد خلاصه نشده و نه تنها دارای ابعاد فراطبیعی بوده که این بعد , بعد حقیقی و محوری او را تشکیل داده و بدین سان انسان از سایر حیوانات جدا می گردد و اگر بعد حقیقی انسان را بعد فراطبیعی او دانستیم , شناخت حقيقت انسان به شناخت روح الهی او خواهد بود و این شناخت است که انسان پژوه را به شناخت نيازهای حقيقی انسان توجه می دهد و تنها مبدأیی که قادر است انسان را اين گونه بشناسد , خالق وآفریننده اوست , چنان که تأمين نيازهای او را خالق و آفريدگارش که به حقيقت او توجه دارد , به عهده دارد و هر شناختی جز از این راه به حقیقت دست نیافته وبه سر حد کمال راه نخواهد یافت . نتيجه طبيعی شناخت نادرست انسان و توجه نکردن به تمام ابعاد وجودی او ومحصور نمودن او در حس و ماده و نيازهای مادی , شناخت متدانی از انسان و تنزل دادن او در حد يک حيوان خواهد بود . «مشكل عمده غرب را مي‏توان ناشي از ديدگاه ناصواب آنان در انسان‏شناسي دانست. آن‏ها با نگرش مادي‏گرايانه براي انسان، تنها زندگي نباتي يا حيواني در نظر مي‏گيرند؛ آن‏گاه همّ و غم او را به تأمين و پرورش همين دو نوع از زندگي محدود مي‏كنند. انسان از نظر آنان موجودي است كه بايد صبح تا شب كار كند تا كالايي به دست آورد كه جسمش همانند گياه رشد و نمو كند يا همانند حيوان از لذت‏هاي وهمي و خيالي بهره‏مند شود. اين ديد ناصحيح و نابخردانه از انسان و سياست ‏هايي كه براي اِعمال اين ديدگاه در هدايت زندگي او اخذ كردند، موجب شد كه بُعد انساني در زندگي بشر دچار نقصان و اضمحلال شود و حقيقت و فطرت واقعي او صدمه ببيند؛ به گونه‏اي كه آدمي، با همهٴ استعدادهاي انساني‏اش موجودي خودخواه و كاملا ً منفعت طلب شود و هيچ چيزي براي او جز خودش و منفعتش اهميت نداشته باشد. « اگر مبادی معرفت شناختی , در محور حس وتجربه گرفتار آيد و خلاصه شود , با تنزَل اصول اخلاقی و ارزشی و با تحقير عدالت وآزادی , در حقيقت انسان شناسی تنزَل می يابد و تحقير می شود .» (جوادی آملی ، عبد الله ، حيات حقيقی انسان در قرآن ، تفسير موضوعی قرآن کريم , ج 15، قم: مرکز نشر اسراء ، 1382 ، ص 358) «محروميت جوامع از قانون الهی و ورورد در حریم قانون گذاری ، رمز انحطاط اخلاق و انسانيت در درون آن‏هاست؛ جوامعي كه به سبب نبود هرگونه محدوديتي، حتّي نسبت به فطري‏ترين مسايل بشريت بي‏اعتنايي كرده و قوانيني پست را مانند جواز ازدواج با همجنس و محارم، ممنوعيت نيايش در مدارس، رواج فساد و ظلم به تهيدستان و سخت‏گيري بر متدينان و...، از تصويب گذرانده‏اند. پيامدهاي چنين رفتارها و موضعگيري‏ها، به گونه‏اي است كه در سطوح بالاتر، حتّي جهان را در مخاطره قرار مي‏دهد؛ زيرا شيوهٴ بي‏قيدي، شيوه‏اي نيست كه بخواهد به موارد خاصي محدود شود و تنها به درون كشورها منحصر شود، بلكه سيره‏اي را ترسيم مي‏كند كه براساس آن، غارت اموال و منافع ديگر كشورها امري موجه، حتّي ضروري قلمداد مي‏شود؛ چون دولت‏مرداني كه هيچ محدوديتي را براي امور داخلي كشورشان نمي‏پذيرند، هيچ‏گاه نمي‏توانند در برخورد با كشورهاي ضعيف و ناتوان پذيراي محدوديّت باشند.» (جوادی آملی ، عبد الله ، نسبت دين و دنيا ، بررسی و نقد نظريه سکولاريسم ، ص 214) یکی دیگراز بحران هایی که بشر امروز با آن دست به گریبان است , بحران معنویت و اخلاق است . بشر امروز در ازای رسیدن به پیشرفت مادی , معنویت و اخلاق را به کنار گذارد و خلأ معنوی و اخلاقی را برای جامعه بشری به ارمغان آورد . « نظام هوشمندی که بمب هسته ای را ساخته است ، در ساختن مقوله های اخلاقی که بتواند چنین دانشی را متمدن کرده و در خدمت انسان قرار دهد ، شکست خورده است .» (اسکات ، پیتر ، فرهنگ و جامعه ، 1983، ص 284) « تمدن كنونى غرب بر اساس پاسداشت انسان به‌وجود آمد؛ بر اساس اومانیسم و اصالةالانسانیه این تمدن بنا شده است؛ معناى آن این است كه «انسانیت»، عنصر اصلى و هدف اصلى و قبله‌ اساسى براى این تمدن خواهد بود؛ امروز در نظام تمدنى غرب، انسانیت پامال‌شده است و حقاً و انصافاً دچار شكست شده‌اند. تا اندكى قبل از این، در لباس علمى و در ادبیات دانشگاهى این مسائل را جلوه می دادند و ضعفها را می پوشاندند، لكن بتدریج این ضعفها آشكار شده و باطن این تمدن مادى - كه ضد انسان است، ضد فطرت الهى است - دارد خودش را نشان می دهد. یك نمونه‌اش قتل و غارت و خشونت است كه خب این خشونتها و قتل‌وغارت‌ها این‌قدر متراكم شده كه امروز بر كسى پوشیده نیست... قتل و غارت و خشونت و شهوت‌رانى‌هاى مسخ‌كننده‌ انسان ، ازدواج با هم‌جنس ، این غیر از همجنس‌بازى است، بمراتب بالاتر است؛ یعنى علناً منكرِ ضد فطرت را در زندگى خودشان راه بدهند ، امروز علناً و صریحاً به این اعتراف می كنند، و دو همجنس با یكدیگر ازدواج می كنند، و كلیساها این را ثبت می كنند، یعنى از پرده برون افتاده آن فساد باطنى و درونى در این زمینه‌هاى شهوت‌رانى و مانند اینها.» (پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری ، بيانات در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى 15/12/1392) و براستی « توحش جنگجویان و غارتگران اتمی را نمی توان تمدن نامید , زیرا نتیجه پیشرفت و ثمره ارتقای اجتماعی , ایجاد آرامش و امنیت و کاهش اضطراب و ناامنی است , در حالی که امروز کشورهای غربی ایجاد اضطراب فکری و اعتقادی و ناهنجاری های اخلاقی را پیشرفت جوامع بشری می نامند .آنچه غرب بدان دست یافته است , چون تهی از معنویت و اخلاق است , نوعی توحش به شمار می آید نه تمدن .» (جوادی آملی ، عبد الله ، جامعه در قرآن ، تفسیر موضوعی قرآن کریم ، ج17، قم: مرکز نشر اسراء ، 1387، ص 456) با نگاهي به اوضاع امروز جهان درمي‏ یابيم متأسفانه، افراد بشر، بيش از آن‏كه به فكر فطرت الهي و انساني خود باشند، با پيروي از اميال خود و دنبال كردن جهل علمي و جهالت عملي خويش، اکثر جلوه های فطرت الهی خویش را به ویژه در بعد اجتماعی به فراموشی سپرده اند . و صدمات جبران ناپذيري را به خود، جامعه و در سطح بين المللی وارد مي‏كنند و اين مسأله در عصر حاضر، بيش از گذشته نمايان است. رنه گنون، منتقد مشهور فرانسوی، در كتاب بحران دنیای متجدّد به برخی از این پیامدها و بن بست‌های تمدن جدید اشاره کرده ، می‌نویسد:كسانی كه تنعّم و رفاه را آرمان خود ساخته بودند و از بهبودهایی كه بر اثر پیشرفت و ترقّی حاصل گشته، برخوردارند، آیا خوشبخت تر از ابنای بشر در روزگاران پیشین هستند؟ امروزه وسایل ارتباطی سریع تر و امكانات بیشتری وجود دارند، ولی عدم تعادل و نابسامانی و احساس نیاز بیشتر، او را در معرض خطر فقدان قرار داده و امنیت او هر چه بیشتر در معرض تهدید قرار گرفته است؛ زیرا هدف تمدن جدید، چیزی جز افزایش نیازمندی‌های تصنّعی، بهره گیری جنون آمیز از امكانات، مواهب طبیعی و لذت طلبی و ارضای هر چه بیشتر و غوطه ور ساختن انسان در زندگی ماشینی چیز دیگری نیست. (گنون، رنه ، بحران دنیای متجدد، ترجمه ضیاء الدین دهشیری ، تهران : امیر كبیر، 1372، ص 144) بشریت با اینكه از قدرت مادی و علمی و اقتصادی و فناوری فوق العاده بهره‌مند است، ولی با رویكرد مادی گرایانه و دین گریزانه، به ورطه‌ سقوط و انحطاط افتاده و به غفلت از خویش مبتلا شده است. علم و پیشرفت و امكانات مادی دنیای جدید هرگز نتوانسته‌اند جایگزین دین شوند، و بشریت را به سرمنزل خوشبختی و سعادت برسانند، و وجود این همه بحران در جوامع پیشرفته، نشان دهنده‌ این واقعیت است كه علم و پیشرفت، نمی‌تواند انسان را از دین بی‌نیاز سازد. در دنیای کنونی ارزش‏ها بيش‏تر در رفاه و سود بيش‏تر، آن‏هم به گونه‏اي مطلقاً فردي، خلاصه مي‏شود و ارزشهای اخلاقی و اجتماعی نادیده انگاشته می شود . اصل تفاهم و همكاري با ديگر انسان‏ها, به قدری رنگ باخته که امروز، ايجاد كوچك‏ترين نهاد اجتماعي (خانواده) با مشكل‏هاي فراواني روبه‏روست؛ به طوری که انسان‏ها قادر نيستند به مقتضاي فطرت خويش كه حتي از سوي اميال فرد نيز حمايت مي‏شود با فردي ديگر زير يك سقف، زندگي مشتركي داشته باشند. بحران در نهاد خانواده كه پايه‏ هاي مدنيّت جامعه را تشكيل مي‏دهد آن‏قدر عميق و ريشه‏دار است كه جامعه‏شناسان و حقوق‏دانان جهان، نسبت به رفع آن ناتوان مانده‏اند. آنان، نه تنها توان حل بحران را ندارند، بلكه از توقف چنين روندي نيز ناتوانند , به گونه‏اي كه هرقدر از عمر پيشرفت صنعت و ترقّي علمي جهان مي‏گذرد , اهميت نهاد خانواده، بيش‏تر رنگ مي‏بازد و بر آمار طلاق، بي‏بند و باري، بچه‏هاي بي‏سرپرست و در نتيجه، بر ميزان تعدّي، تجاوز و خشونت افزوده مي‏شود. از سوي ديگر، اگر بخواهيم پيامدهاي آلودگي فطرت را در حوزه‏اي وسيع‏تر و در سطح بين‏الملل بررسي كنيم، با اوضاعي به مراتب خطرناك‏تر رو به رو خواهيم شد؛ به گونه‏اي كه روز به روز، شدّت ظلم و جور كشورهاي قوي‏تر بر كشورهاي ديگر بيش‏تر مي‏شود و كشورهاي ضعيف، گرچه همانند گذشته، اسم «مستعمره» بر روي آن‏ها نيست، امّا به مراتب، بيش‏تر از گذشته از استعمار و استثماركشورهاي قوي رنج می برند. «جامعه های به ظاهر مدنی دنیا که بشر امروزی به دام آن ها گرفتار آمده اند یک اصل و هدف را مبنای زندگی اجتماعی قرار داده و آن را برای خود منشأ سعادت به شمار می آورد و آن بهره برداری از منافع و مزایای دنیوی و بهره کشی از طبقه ضعیف برای سود بیشتر است و آن عامل مهمی که مایه هم آوایی مشئوم و یکپاچگی آنان شده است ، همین امر است.» (جوادی آملی ، عبد الله ، جامعه در قرآن ، تفسیر موضوعی قرآن کریم ، پیشین ، ص 189) مایک دنیس برداین ، استاد تاریخ دانشگاه ایزونای آمریکا می گوید: « به عقیده من مدنیت و تمدن غرب به زودی به بن بست خواهد رسید و به جایش مدنیت و تمدن اسلامی خواهد نشست ... آمریکا و همه دنیا امروز به چنان بحرانی دچار شده اند که مانند آن در تاریخ سابقه نداشته است . اگر بتوان دوره ای را با دوره جاهلیت پیش از ظهور پیامبر صلی الله علیه وآله مقایسه کرد همین دوره و عصر ما است ... با این حال جهان و به خصوص آمریکا می توانند با پذیرش اسلام در خود انقلاب درونی ایجاد کنند ، تنها این دین است که می تواند کشور من و جهان را از قیدها برهاند و از نادرستی ها آزاد کند .» (روزنامه کیهان ، 24/7/80) مجموعه این بحران ها و مشکلات موجب شده که بشر امروز با نوعی تحیّر وسردرگمی در حوزه های مختلف زندگی روبرو باشد و با وجود پیشرفت های علمی و مادی در عرصه های مختلف , شاهد پس رفت بشر امروز در ابعاد گوناگون زندگی هستیم و این شایستگی حکومت سکولار برای ترسیم الگویی قابل قبول برای اداره زندگی انسان ها با چالش و تردید جدی مواجه ساخته است . در مقابل ما معتقدیم الگوی حکومت دینی به دلیل نگاه جامع به هستی و انسان و توجه به همه نیازهای مادی ، روحی و معنوی او ، از مشکلات ، عیب ها و کاستیهای الگوی سکولار به دور بوده و شایستگی قرار گرفتن به عنوان الگوی فرا روی بشریت را داراست زیرا در این الگوی حکومتی ، بر خلاف الگوی سکولار که قوانین در آن در ظاهر بر پایه خواست و اراده مردم تنظیم شده و در واقع از یک سو حاکمیت جهل و هوا پرستی بشری است و از سوی دیگر حاکمیت صاحبان قدرت و ثروت است ، از ناحیه کسی تنظیم شده که آگاهی کامل از همه نیازهای جسمی و روحی انسان دارد و تحت تأثیر خواهشهای نفسانی قرار ندارد . در این الگو با توجه به ضرورت وجود قانون و نیازهای جسمی و روحی انسان ، قانون صحيح و کامل ، قانوني است كه همه جنبه‏ هاي هستي انسان در آن لحاظ گشته، براي شكوفايي استعدادهاي انسان، برنامه‏ريزي صحیحی در آن شده باشد. اگر قانوني، فقط جنبه‏ هاي طبيعي و عملي او را رعايت كند و ابعاد اخلاقي و يا اعتقادي او را ناديده گيرد، چنين قانوني، شايسته جامعه انساني نبوده و نمي‏تواند انسان‏ها را به سعادت نهائي برساند وتشريع و قانونگذاري، زماني درست و حق است و انسان را به سعادتش مي‏رساند، كه هماهنگ با تكوين و آفرينش انسان و جهان باشد؛ با فطرت و آفرينش انسان، با حقيقت آفرينش جهان، و با رابطه تكويني عالم و آدم هماهنگ باشد. از این رو قانونگذار، تنها آن كسی مي‏تواند باشد كه انسان و جهان را آفريده و رابطه متقابل انسان و جهان را تنظيم كرده است و در عرصه اجرای قوانین نیز , نیاز به کسی است که شناخت کامل از این قوانین داشته باشد و بواسطه برخورداری از ویژگی عصمت از هر گونه خطا و لغزش و انحرافی به دور باشد . بدین ترتیب هم در مرحله قانوگذاری و هم در مرحله اجرای قوانین , مصونیت از خطا و اشتباه و لغزش های احتمالی در نظر گرفته شده است و در صورت دسترسی نداشتن به انسان معصوم ، نزدیک ترین گزینه به ایشان در شناخت مبانی دینی و قوانین الهی و برخوردار از ویژگیهای برجسته ای همچون عدالت و تقوا و مدیریت , اداره جامعه اسلامی را بر عهده می گیرد و البته چنین حکومتی تضمین کننده سعادت مادی و معنوی بشر خواهد بود. در این الگوی حکومتی بر خلاف الگوی سکولار ، هدف گذاری حکومت به تأمین نیازهای مادی انسان محصور نبوده ، بلکه در کنار آن به نیازهای روحی و معنوی که حقیقت و ماهیت اساسی انسان ها را شکل می دهد ، نیز توجه شده و اخلاق و معنویت و ارزش های انسانی و اسلامی از محوریت برخوردار است . در چنین الگویی حکومت وظیفه هدایت انسانها به سعادت مادی و معنوی را بر عهده دارد و ماهیت آن حاکمیت ارزش های انسانی و اسلامی است و بر اساس آن به تعریف مفاهیمی چون عدالت ، آزادی ، توسعه و پیشرفت و... می پردازد و نگاه متفاوتی از نگاه مادی و سود جویانه سکولار دارد. گرچه متأسفانه به دلایل مختلف ، زمینه و شرایط برای بر پایی و گسترش چنین الگویی فراهم نشده و در سایه هیاهو و یکّه تازی الگوی سکولار و تلاش آن برای مقابله با دین ، تا دیر زمانی مجالی برای طرح این الگوی حکومتی وجود نداشت ، اما با پیروزی انقلاب اسلامی و بر پایی حکومت دینی ، الگوی حکومت دینی به عنوان جایگزین الگوهای سکولار مطرح گردید که البته تا رسیدن به نقطه مطلوب فاصله دارد ، اما به همین اندازه ظرفیت خود را برای تبدیل شدن به الگویی فراگیر نشان داده از این رو شاهد شدیدترین دشمنی ها با نظام جمهوری اسلامی بوده و هستیم و نظام سلطه تمام تلاش خویش را برای مقابله با نظام جمهوری اسلامی و جلوگیری از موفقیت این الگوی حکومتی به کار بسته است . اما نظام جمهوری اسلامی مصمم به پیمودن این مسیر نورانی است از این رو مقام معظم رهبری فرمودند: « ما پيشرفت را به شكلى كه غرب دنبال كرد و پيش رفت، نمي خواهيم؛ پيشرفت غربى هيچ جاذبه‌اى براى انسان آگاهِ امروز ندارد. پيشرفت كشورهاى پيشرفته‌ غربى نتوانست فقر را از بين ببرد، نتوانست تبعيض را از بين ببرد، نتوانست عدالت را در جامعه مستقر كند، نتوانست اخلاق انسانى را مستقر كند. اولاً آن پيشرفت بر پايه‌ ظلم و استعمار و غارت كشورهاى ديگر بنا شد... اينها پايه‌ تمدن خودشان را با مكيدن خون ملتها شروع كردند؛ بعد هم با پيشرفتهاى گوناگون، نه ظلم را در كشورهاى خودشان برطرف كردند، نه تبعيض را برطرف كردند، نه جوامع فقير را توانستند به بى‌نيازى برسانند؛ مى‌بينيد امروز هم وضع اقتصاد در اين كشورها چه جورى است، وضع اجتماعى چه جورى است، وضع اخلاقى چه جورى است؛ اين انحطاط اخلاقى، اين لجنزار اخلاق جنسى در غرب. پيشرفت تمدن غربى، يك چنين پيشرفتى است با اين خصوصيات؛ اين را ما به‌هيچ‌وجه نمى‌پسنديم. ما دنبال الگوى مطلوب و آرمانىِ خودمان هستيم، كه يك الگوى اسلامى و ايرانى است؛ از هدايت اسلام سرچشمه مي گيرد، از نيازها و سنتهاى ايرانى بهره مي برد؛ يك الگوى مستقل.» (پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری , بیانات در دیدار اساتید دانشگاهها , 15/5/92) گرچه بخشی از عقب ماندگی کشورهای اسلامی و جهان سوم به دلیل عملکرد خود آنها در عمل نکردن به دستورات راستین دین و گرایش به مادیات و راحت طلبی و تنبلی است ، اما بخش دیگر آن ناشی از تلاش کشورهای استعماری در غارت منابع این کشورها و دخالت در امور داخلی آنها و روی کار آوردن دولتهای وابسته و غیر کارآمد و تلاش برای عقب نگاه داشتن آنهاست . « نقش اسلام در تحقق عدالت و تمدن» برخلاف آن دسته از افرادی که عقب ماندگی مسلمانان و کشورهای اسلامی را ناشی از دین و آموزه های اسلامی دانسته و به دنبال تجویز نسخه تمدن غربی برای کشورهای اسلامی و کنار نهادن دین از عرصه اجتماعی هستند ، اسلام بر خلاف مسیحیت تحریف شده از جامعیت و نگاه جامع به انسان و نیازهای مادی و معنوی او برخوردار بوده و نه تنها با رشد و پیشرفت مخالفتی نداشته ، بلکه تأکید فراوان اسلام نسبت به علم و دانش و تفکر و تعقل بر کسی پوشیده نیست . ضمن اینکه پیشینه و کارنامه درخشان تمدن اسلامی و پایه گذاری تمدنی برجسته که تمدن غرب ، وامدار آن است ، سند و دلیل روشنی براثبات توانایی و ظرفیت علمی و کارنامه عملی اسلام در ترسیم پیشرفت و توسعه است و« اين مطلب جاى ترديد نيست كه مسلمين ، دوران عظمت و افتخار اعجاب آورى را پشت سر گذاشته ، نه از آن جهت كه در برهه اى از زمان حكمران جهان بوده اند... زيرا جهان حكمرانان و فاتحان بسيارى به خود ديده است كه چند صباحى به زور خود را بر ديگران تحميل كرده اند و طولى نكشيده كه مانند كف روى آب ، محو و نابود شده اند بلكه از آن جهت كه نهضت و تحولى در پهنه گيتى به وجود آوردند و تمدنى عظيم و با شكوه بنا كردند كه چندين قرن ادامه يافت و مشعل دار بشر بود ، اكنون نيز يكى از حلقات درخشانى تمدن بشر به شمار مى رود و تاريخ تمدن به داشتن آن مى بالد . مسلمين چندين قرن در علوم و صنايع و فلسفه و هنر و اخلاق و نظامات عالى اجتماعى بر همه جهانيان تفوق داشتند و ديگران از خرمن فيض آن ها توشه مى گرفتند . تمدن عظيم و حيرت انگيز جديد اروپايى كه چشم ها را خيره و عقل ها را حيران كرده است و امروز بر سراسر جهان سيطره دارد ، به اقرار و اعتراف محققين بى غرض غربى ، بيش از هر چيز ديگر از تمدن با شكوه اسلامى مايه گرفته است.») مطهری ، مرتضی ، انسان و سرنوشت ، تهران: صدرا ، 1374، ص10) به عنوان نمونه ويل دورانت در تاريخ تمدن چنین می نویسد : « اسلام طى پنج قرن، از سال 81 تا 597 ه. ق (700 تا 1200 م) از لحاظ نيرو، نظم، بسط قلمرو حكومت، تصفيه اخلاق و رفتار، سطح زندگانى، وضع قوانين منصفانه انسانى و تساهل دينى، ادبيات، دانشورى، علم، طب و فلسفه پيشاهنگ جهان بود» (ويل، دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه ابوطالب صارمی و ديگران، (عصر ايمان، بخش اول)، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى ،1373 ، ج4، ص 432) « اسلام در جهان مسيحى نفوذ گوناگون و بسیارداشت. اروپاى مسيحى غذاها، شربت ها، دارو، درمان، اسلحه، استفاده از نشان هاى مخصوص خانوادگى، سليقه و انگيزه هنرى، ابزارها و فنون صنعت و تجارت و قوانين و راه هاى دريايى را از اسلام فرا گرفت و غالباً لغات آن را نيز از مسلمانان اقتباس كرد ... علماى اسلامی ، رياضيات، طبيعيات، شيمى، ستاره شناسی و پزشکی يونان را حفظ كردند و به كمال رسانيدند و این ميراث يونانی را كه بسيار غنى تر شده بود، به اروپا انتقال دادند. پزشكاناسلامی پانصد سال تمام علمدار طب در جهان بودند.. ابن سينا و ابن رشد از نظر فلاسفه مدرسی اروپا که این دو را در مرجعیت بعد از یونانیان قرار می دادند ، انوار شرق بودند ... اين نفوذ اسلامى [از راه] بازرگانى و جنگ هاى صليبى، ترجمه هزاران كتاب از عربى به لاتينى و مسافرت هاى دانشورانى از قبيل ژربر، مايكل اسكات ... به اسپانياى مسلمان [انجام گرفت]» (همان، ص 433- 434) مونتگمری وات انگلیسی می گوید : «ما اروپاییها مدیون بودن فرهنگمان را به اسلام نادیده می گیریم ، ما اغلب اوقات گستره و اهمیت تأثیر اسلام را بر میراث فرهنگی مان دست کم می گیریم و بعضی اوقات حتی از آن به کلی چشم پوشی می کنیم ... امروزه بر ما اروپاییان غربی است که برداشت غلط خودمان را اصلاح کنیم و بر دینمان نسبت به جهان اسلام و عرب اعتراف نماییم .» (وات ، مونتگمری ، تأثیر اسلام در اروپا ، ترجمه یقوب آژند ، تهران: مولی ، 1361، ص 10 ، 148) موريس بوكاى فرانسوى نيز آورده است: «اسلام همواره علم و دين را همزاد تلقى كرده و از همان آغاز، طلب علم جزو دستورهاى دينى اش بوده است. به كار گرفتن همين دستور موجب جهش معجزه آساى علمى دوره مهم تمدن اسلامى شد. همان تمدنى كه غرب نيز قبل از رنسانس (نوزايش) از آن برخوردار گرديد»( بوكاى، موریس ، عهدين، قرآن و علم، ترجمه حسن حبيبى، تهران: حسينيه ارشاد، بى تا، ص 14) زیگرید هونکه می نویسد: « تمدن اسلامی که به وسیله مسلمانان آغاز شد ، نه تنها میراث یونان را از انهدام و فراموشی نجات داد و آن را اسلوب و نظم بخشید و به اروپا داد ، بلکه آنان پایه گذار شیمی آزمایشی ، فیزیک ، جبر ، علم حساب به مفهوم امروزی و مثلثات فضایی ، زمین شناسی و جامعه شناسی هستند . تمدن اسلامی تعداد زیادی کشفیات گرانبها و اختراعاتی در همه بخش های علوم تجربی که اکثر آنها بعدها نویسندگان اروپایی دزدانه به حساب خودشان گذاشتند ، به مغرب زمین هدیه کرده است ، ولی شاید گرانبهاترین آنها را اسلوب تحقیقات علم طبیعی باشد که این پیش قدمی مسلمانان بود که جای پا را برای اروپا باز کرد و منجر به شناخت قوانین طبیعت و تفوق و کنترل آن گردیدند .» (. صرفی ، محمد تقی ، تمدن اسلامی از زبان بیگانگان ، ص 106) گوستاولوبون نیزمى نويسد: « ما در تاریخ ، ملتی را سراغ نداریم که مانند اعراب و مسلمانان به این اندازه در دیگران تأثیر داشته باشند ، زیرا تمام ملتها که به نحوی با آنها ارتباط پیدا کردند ، تمدن آنان را پذیرفتند ...نفوذ اخلاقى همين اعراب زاييده اسلام، آن اقوام وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زير و زبر نمودند، در طريق آدميت داخل كرد و نيز نفوذ عقلانى آنان دروازه علوم و فنون و فلسفه را كه از آن به كلى بى خبر بودند، به روى آنها باز كرد و تا ششصد سال استاد اروپاييان بودند» (لوبون ، گوستاو ، تمدن اسلام و عرب ، ترجمه سید محمد تقی فخر داعی ، تهران: علی اکبر اعلمی ،1334) از اين رو پيشينه تمدن مسلمانان در طي قرن هاي متمادي، نشان مي دهد نه تنها دين موجب عقب ماندگي نيست بلكه اعتقاد به دين در كنار عمل به آن سبب درجات بالایي از پيشرفت و رشد مي شود. اما با وجود این پیشینه و کارنامه درخشان ، چرا تمدن اسلامی دچار زوال و انحطاط گردید و مسلمانان که دیر زمانی در عرصه های علمی سروری می کردند ، آن چنان گرفتار عقب افتادگی شدند که چشمشان به تمدن غربی خیره شد که پیشرفت خود را وامدار تمدن اسلامی می دانست . عوامل مختلفی در بروز این مسأله تأثیر گذار بوده اند که به مهمترین آنها اشاره می کنیم. 1.انحراف از آموزه های اصیل اسلامی مسلمانان با وجود تأکید و اهمیت فراوان اسلام به کسب علم و دانش و خرد ورزی و تعقل و کار و تلاش از این آموزه های دین فاصله گرفتند و دیگربه این امور به عنوان یک ارزش نگریسته نمی شد این انحراف به گونه ای بودن که تعقل ، جای خود را به تحجر و کنار نهادن تعقل داد «زیانهایی که جلوگیری از بحث و نظر و اعتقاد به تسلیم و تقلید بر اندیشه بحّاث مسلمین که تازه در حال تکون و ترقی بود، وارد آورد، بی‏شمار و از همه آنها سخت‏تر این است که با ظهور این دسته در میان مسلمین، مخالفت با علم و علما و عناد با تأمل و تدبر در امور علمی و دوری از تحقیق در حقایق و انتقاد آرای علمی سلف آغاز شد. زیرا طبیعت محدثان متوجه به وقوف در برابر نصوص و احترام آنها و محدود کردن دایره عقل و احترام روایت به حد اعلی و منحصر ساختن بحثها در حدود الفاظ است. این امور سبب عمده ضعف تفکر و تفضیل نقل بر عقل و تقلید بدون اجتهاد و تمسّک به نصوص بدون تعمق در مقاصد آن و بغض و کراهیت نسبت به فلسفه و اجزای آن و در آوردن متفکران در شمار ملحدان و زندیقان گردید. اینها نتایجی بود که بعد از اختناق اعتزال بر عقلهای مسلمین چیره شد و آنچه در کتابها بود بر آنچه در عقل محترم است، برتری یافت... و عالم مقلّد از عالم مجتهد برتر شمرده شد و اکرام محدث و فقیه بر بزرگداشت فیلسوف و متفکر فزونی یافت و در نتیجه، فلسفه و سایر علوم عقلی روزبروز از رونق و رواج افتاد تا جایی که نظایر محمد بن زکریا و ابونصر و ابوریحان و بوعلی حکم سیمرغ و کیمیا یافتند و جای شخصیتهای بارز در طب و طبیعیات و ریاضیات و منطق و الهیات را فقها و محدثین ومفسرین و متکلمین اشعری و جز آنان گرفتند.» (حسینی، سیدعلی‏اکبر، سیری اجمالی در تاریخ تعلیم و تربیت اسلامی، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۲،ص157) 2.تفاسیر و برداشت های نادرست از اسلام یکی از عوامل عقب ماندگی مسلمانان ، تفاسیر و برداشت های نادرست از اسلام است که پویایی و ظرفیت آن را در پیشرفت و توسعه نادیده گرفت این برداشت هاى ناصواب از مفاهيم اعتقادى و اخلاقى و اجتماعى اسلام همچون قضا و قدر ، شفاعت ، تقیه ، انتظار ، صبر ، زهد ،ذهنيت بيمار گونه اى را پديد آورد که زمینه ساز عقب ماندگی مسلمانان گردید . بی تردید اگر مسلمانان مبانى و مقدمات معرفت دینى را به طور صحیح طى مى‌کردند و در تفسیر دین سلیقه‌اى عمل نمی کردند و از اهل ذکر و معصومین علیهم السلام بهره می بردند ، به چنین خطاهاى بزرگى گرفتار نمى‌شدند و از مفاهیم قضا و قدر (سرنوشت)، جبرگرایی و از شفاعت، تقیه و صبر ، سستى و کسالت و گوشه نشینی و از زهد، تصوف و از انتظار ، تحمل بی عدالتی ها و پذیرش ظلم را استنباط نمى‌کردند. « در ميان كشورهاى دنيا به استثناى بعضى كشورها ، كشورهاى اسلامى عقب مانده ترين و منحطترين كشورها است . نه تنها در صنعت عقب هستند ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانيت و معنويت عقب هستند . چرا ؟ يا بايد بگوئيم ، اسلام ، يعنى همان حقيقت اسلام در مغز و روح اين ملتها هست ، ولى خاصيت اسلام اينست كه ملتها را عقب مى برد ( دشمنان دين هم بزرگترين حربه تبليغى آنها همين انحطاط فعلى مسلمين است ) و يا بايد اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام به صورت اصلى در مغز و روح ما موجود نيست بلكه اين فكر اغلب در مغزهاى ما به صورت مسخ شده موجود است ، توحيد ما توحيد مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولايت و امامت ما مسخ شده است ، اعتقاد به قيامت ما كم و بيش همينطور . تمام دستورهاى اصولى اسلام در فكر ما همه تغيير شكل داده . در دين صبر هست ، زهد هست ، تقوا هست ، توكل هست . تمام اينها بدون استثناء به صورت مسخ شده در ذهن ما موجود است . شايد همان اندازه كه تا به حال در اين جلسات بحث شده است . اين مطلب را تا اندازه اى روشن كند . مثلا راجع به تقوا بحث شده است . اگر مطالعه كرده باشيد شايد بتواند آن جزوه ها به شما ثابت بكند كه تا به حال تقوا به يك صورت مسخ شده اى در ذهن ما بود . هر موضوعى كه بحث شده همه اينگونه است ، كه مى فهماند اسلام معكوس شده است . . . . . مسأله ولايت و امامت طرز فكر ما به صورت عجيب و معكوس در آمده است . آيا اين عجيب نيست كه ما مقتدايانى مثل اهل بيت پيغمبر داشته باشيم ، على بن ابى طالب داشته باشيم ، حسن بن على داشته باشيم ، حسين بن على داشته باشيم ، زين العابدين داشته باشيم و همچنين ساير ائمه علیهم السلام ، آنگاه بجاى اينكه وجود اين پيشوايان ، محرك ما و مشوق ما باشد به عمل ، وسيله تخدير ما و تنبلى ما و گريز ما از عمل شده است . تشيع و دوستى اهل بيت پيغمبر را وسيله قرار داديم براى اينكه از زير بار اسلام بيرون بيائيم . حالا ببينيد اين فكر چقدر مسخ شده است ! اين حقيقت عالى به شكل منكوس در فكر ما وارد شده ، در ما نتيجه معكوس داده ، وسيله تنبلى شده ، وسيله هيچ كار نكردن با انتظار اينكه همه كارها را مولى كرده ، در قيامت هم مولى مى كند . » (مرتضى مطهرى ، ده گفتار ص 144 تا 146) 3.سستی و تنبلی ؛ با وجود تأکید فراوان اسلام نسبت به کار و تلاش و سرزنش تنبلی و سستی ، گرایش مسلمانان به سستی و تنبلی زمینه ساز انحطاط و عقب ماندگی آنان شد و این سنت الهی است که « و ان لیس للانسان الا ماسعی » « نسبت برای انسان مگر آنچه تلاش می کند (سوره نجم ، آیه 39) 4. اختلاف و تفرقه سرگرم شدن مسلمانان به تفرقه و جنگ هاي داخلي و جانشين ساختن شعارهاي استعماري همچون ناسيوناليسم، پان عربيسم و به جاي تكيه بر اصول گرائي و اتحاد بين الملل اسلامي، شعارهايي كه جز عقب ماندگي فرهنگي و علمي و ... ارمغان ديگري ندارند. 5. هجوم بيگانگان و استعمارگران و تلاش آنها براي عقب نگاه داشتن كشورهاي جهان سوم براي استثمار منابع انساني و طبيعي و تداوم سلطه غرب بر اين كشورها، و به غارت رفتن سرمايه هاي ملي و آتش سوزي كتابخانه هاي بزرگ اسلامي. 6. وجود نظام سياسي فاسد و استبدادي كه به جاي همت در جهت رشدو پيشرفت مسلمانان فقط به فكر حفظ قدرت خويش و صرف هزينه هاي عمومي مسلمانان در جهت خوش گذراني و ... بودند، وجود اين نظام ها و حاكمان فاسد خود ناشي از انحرافات سياسي صدر اسلام پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) و انحرافات اعتقادي و اجتماعي بعد از آن بود، اين نظام هاي سياسي، در شخصيت و منش انسان ها و فرهنگ اين جوامع نيز آثار زيانباري داشتند. مجموع این عوامل موجب شد تا تمدن اسلامی که روزگاری در اوج شکوفایی و عظمت بود ، با انحطاط و زوال روبرو شود . از این رو گرچه احکام و تعالیم مترقی اسلام ، ظرفیت برپایی تمدنی برجسته را دارا بوده و پیشینه درخشان تمدن اسلامی نیز سند گویایی برای اثبات این امر است ، اما فاصله گرفتن مسلمانان از اسلام اصیل و انحراف از آن و تفاسیر وبرداشت های نادرست از آموزه های اسلامی و رواج روحیه تعصب و جمود فکری و کنار نهادن تعقل و فرقه گرایی و گرایش به سستی و تنبلی و هجوم بیگانگان ، موجب شد تا مسلمانان نتوانند از ظرفیت احکام و تعالیم مترقی اسلام در مسیر پیشرفت و شکوفایی و استمرار تمدن اسلامی بهره بگیرند و دچار عقب ماندگی و انحطاط شوند مسلمانان اگر بخواهند سابقه درخشان گذشته و عظمت و شکوه تمدن اسلامی را احیا کنند ، باید به آموزه های اسلام اصیل بازگردند وبرداشت های نادرست ازاسلام را رها کرده و با استفاده از مکانیزم اجتهاد صحیح و ترمیم جایگاه علم و دانش و تفکر و تبادل نظرو کنار گذاردن اختلافات و تفرقه و بر پایی حاکمیت اصیل اسلامی ، بستر رشد وشکوفایی دوباره و بیش از پیش جهان اسلام را فراهم نمایند . اسلام با یکسان برشمردن آنها و القای امتیازات موهوم و تصور برتری برخی بر دیگران و توجه به اقشار آسیب پذیر جامعه و ابزار دانستن حکومت در راستای خدمت به افراد جامعه و تحقق عدالت و مقابله با مظاهر ظلم و ستم ، نقش غیر قابل انکاری در تحقق عدالت داشته است .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .