سيره حکومتي امام علي(ع)؟

با سلام.آيا متن زير حقيقت دارد؟!چرا در حال حاظر اين چنين نيست ✅✅✅آنچه كمتر از علي (ع) شنيده ايم:

« حضرت علي عليه السلام را اينگونه بشناسيم » ارايه تحليل صحيح و واقعي از سيره حكومتي حضرت علي عليه السلام در گرو ارايه چهره حقيقي سيره حكومتي ايشان با توجه به مجموعه گفتار ورفتار حضرت در مورد حكومت و برخورد با مخالفان و معترضان و در نظر گرفتن جنبه هاي جاذبه و دافعه حضرت در كنار يكديگراست نه تنها تمركز بر جنبه اي از رفتار حضرت و انتخاب گزينشي از آن و ناديده انگاشتن جنبه هاي ديگر سيره عملي ايشان است.روشن است كه برخورد گزينشي با سيره حضرت نمي تواند انسان را به حقيقت سيره حكومتي ايشان رهنمون سازد وافراد را در اين عرصه گرفتار انحراف و سوء برداشت كند. با توجه به اين مقدمه به پاسخ مطالبي كه به آن استناد شده مي پردازيم . 1. خانه شخصي حريم خصوصي است و تا كسي مزاحمتي براي اجتماع ايجاد نكند كسي حق تعرض به آن را ندارد، اما اگر خانه اي تبديل به مركز فساد و توطئه عليه نظام اسلامي شد ، اين خانه ديگر حريم خصوصي محسوب نمي شود زيرا عرصه فعاليت آن از عرصه خصوصي فراتر رفته و عرصه اجتماعي را نيز در برگرفته است و حكومت اسلامي موظف است با چنين مركزي برخورد نمايد حتي اگر تحت عنوان مسجد ساخته شده باشد مانند مسجد ضرار در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله 2.. آنچه حضرت پس ازكشته شدن عثمان و هجوم مردم براي بيعت با ايشان فرمودند به دليل انحرافات پديد آمده در اسلام در سايه غصب خلافت و جانشيني پيغمبر و دور افتادن از كتاب و سنت وسيره پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و عدم آمادگي جامعه اسلامي براي همراهي با حضرت در تحقق و برپايي حكومت ديني اصيل بود و براي اتمام حجت بر آنان بود نه اينكه حضرت حكومت را حق خود نمي دانستند . حضرت فرمودند: « دعوني والتمسوا غيري فانا مستقبلون امرا له ووه الوان ، لا تقوم له القلوب و التثبت عليه العقول و ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تنكرت و اعلموا اني ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم ولم اصغ الي قول القائل و عتب العاتب و ان تركتموني فانا كاحدكم ولعلي اسمعكم و اصوعكم لمن وليتموه امركم و انا لكم وزيرا خير لكم مني اميرا » « مرا واگذاريد و ديگري را به دست آريد ، زيرا ما به استقبال حوادث و اموري مي رويم كه رنگارنگ وفتنه آميز است و چهره هاي گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت ثابت و عقل ها بر اين پيمان استوار نمي ماند . چهره افق حقيقت را ابرهاي تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناخته ماند > آگاه باشيد اگر دعوت شما را بپذيرم بر اساس آنچه مي دانم با شما رفتار مي كنم و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نمي دهم . اگر مرا رها كنيد چون يكي از شما هستم كه شايد شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به رييس حكومت باشم در حالي كه من وزير باشم بهتر است كه امير شما گردم» (نهج البلاغه ، خطبه 92) شهيد مطهري فرمودند: « على عليه السلام از قبول خلافت امتناع مى‏كند براى اين كه به آنها بفهماند مسئله فقط رفتن عثمان نيست، خيال نكنند عثمان رفته و كار تمام شده است. بخصوص افرادى كه در زمان عثمان بهره‏مند شده بودند خيال مى‏كردند با رفتن عثمان و آمدن على عليه السلام بنا نيست در بنياد وضع اجتماعى تغييرى حاصل شود. على عليه السلام به مردمى كه براى بيعت با او آمده بودند فرمود: «افق ها بسيار تيره شده و مه و غيم همه جا را فرا گرفته است. درست همان گونه كه در فضاى مه‏آلود بُردِ ديدها كم مى‏شود، اكنون نيز كه افق مسائل اجتماعى تيره و تار است عقلها نمى‏توانند عمق مسائل را بيابند. مى‏گويند على بيايد، ولى گويى فكر نكرده‏اند اگر على بيايد چه بايد بكند و چه خواهد كرد. راه مستقيم ناشناخته مانده و مردم راه اسلام را فراموش كرده‏اند. از نو مى‏بايد راه اسلام را به مردم نشان داد. مردم به بيراهه رفتن‏ها عادت كرده‏اند ... من تا به دعوت‏ شما پاسخ نگفته‏ام تنها يك تكليف دارم، اما اگر به اين دعوت پاسخ بگويم و خلافت را بپذيرم با شما آنچنان رفتار خواهم كرد كه خود مى‏دانم ...» و بعد حضرت اشاره مى‏كند به مردمى كه بدون استحقاق پستها را اشغال كرده بودند و بدون استحقاق ثروتها را جمع آورده بودند، و مى‏گويد: «تمام ثروتهايى را كه در زمان عثمان از مردم به ناحق گرفته شده است مصادره خواهم كرد اگرچه با آن ثروتها زن گرفته باشيد و آنها را مهر زنان خود قرار داده باشيد ...» اميرالمؤمنين صراحت به خرج داد. سياست او صريح بود. نمى‏خواست كارى را كه مى‏خواهد بكند در دلش مخفى نگه دارد و بگويد فعلا حرف صريحى نزنم تا اين مردم كه امروز آمدند و با ما بيعت كردند خيال كنند كه اين نظم موجود همان طور كه هست حفظ مى‏شود، ولى بعد كه روى كار سوار شديم برنامه‏هاى خود را اجرا مى‏كنيم. در نگاه على معناى اين عمل، اغفال است. به همين جهت است كه بالصراحه اعلام مى‏كند: اى كسانى كه امروز با من بيعت مى‏كنيد! بدانيد كه من شما را اغفال نمى‏كنم، برنامه حكومتى من چنين است.» ( مطهري ، مرتضي ، آينده انقلاب اسلامي ايران ، تهران : صدرا ، 1362، ص 149-150) و تاريخ ثابت كرد كه همانگونه كه حضرت فرموده بود بلافاصله پس از عهده دار شدن حكومت ، ناكثين و قاسطين و مارقين سربرداشتند . حضرت در خطبه شقشقيه فرمودند: فلما نهضت بالامر نكثت طائفه و مرقت اخري و قسط آخرون كانهم لم يسمعوا الله سبحانه يقول « تلك الدار الاخره نجعلها للذين لايريدون علوا في الارض ولا فسادا والعاقبه للمتقين » بلي والله لقد سمعوها و وعوها و لكنهم حليت الدنيا في اعينهم و راقهم زبرجها» « پس هنگامي كه به پاخاستم حكومت را به دست گرفتم ، جمعي پيمان شكستند و گروهي از اطاعت من سرباز زده از دين خارج شدند وبرخي از اطاعت حق سربرتافتند گويا نشنيده بودند سخن خداي سبحان را كه مي فرمايد:«سراي آخرت را براي كساني برگزيدم كه خواهان سركشي و فساد در زمين نباشند و آينده از ان پرهيزكاران است » آراي به خدا آن را خوب شنيده و حفظ كرده بودند ، اما دنيا در ديده آنها زيبا نموده و زيور آن چشم هايشان را خيره كرد .» ( نهج البلاغه ، خطبه 3) 3.حضرت بارها وبارها بر حق خود بر حكومت و جانشيني پيامبر اكرم صلي الله عليه واله و الهي بودن آن تصريح فرمودند كه به ذكر چند نمونه بسنده مي كنيم . حضرت در جريان جنگ صفين فرمودند: «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لي عليكم حقاً بولاية امركم ولكم عليّ من الحق مثل الذي لي عليكم» « پس از ستايش پروردگار , خداوند سبحان , براي من برشما حقي را به جهت ولايت و سرپرستي امر شما قرار داده است و براي شما همانند حق من , حقي تعيين فرموده است » (نهج البلاغه , ترجمه محمد دشتي , قم: حضور , 1381, خطبه 216, بند 1, ص 322). حضرت پس از بازگشت از جنگ صفين در بخشي از سخنان خويش فرمودند:«لا يقاس بآل محمّد (صلي الله عليه و آله و سلم) من هذه الا امه أحدٌ ولا يسوّي بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً هم اساس الدين و عماد اليقين اليهم يفي الغالي و بهم يلحق التالي ولهم خصائص حق الولايه وفيهم الوصيه والوراثه ,الان اذ رجع الحق الي اهله ونُقِلَ الي منتقله» «كسي را با خاندان رسالت نمي شود مقايسه كرد و آنان كه پرورده نعمت هدايت اهل بيت پيامبرند با آنان برابر نخواهند بود . عترت پيامبر اساس دين و ستون هاي استوار يقين مي باشند . شتاب كننده بايد به آنان بازگردد وعقب مانده بايد به آنان بپيوندد , زيرا ويژگيهاي حق ولايت به آنها اختصاص دارد و وصيت پيامبر نسبت به خلافت و ميراث رسالت , به آنها تعلق دارد . هم اكنون حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جايگاهي كه از آن دور مانده بود بازگردانده شد .» (همان , خطبهٴ 2، بند 13 ,ص 36) حضرت علي (عليه‏السلام) درباره ائمّه دين (عليهم‏السلام) و صلاحيت آنان براي ولايت داشتن و بي‏صلاحيتي غير آن بزرگان چنين مي‏فرمايد: «ان الأئمّه من قريش، غرسوا في هذا البطن من هاشم لا تصلح علي سواهم ولا تصلح الولاة من غيرهم»« همانا امامان همه از قريش بوده كه درخت آن را در خاندان بني هاشم كاشته اند . مقام ولايت و امامت در خور ديگران نيست و ديگر مدعيان زمامداران , شايستگي آن را ندارند .»( همان، خطبه 144، بند 4, ص 196) همچنين فرمودند:«لنا علي الناس حق الطاعه والولايه ولهم من الله سبحانه حسن الجزاء»« براي ما بر مردم , حق اطاعت و پيروي و ولايت است و بر آنها از جانب خداوند پاداش نيكو است »( خوانساري , جمال الدين محمد , شرح غررالحكم ودررالكلم, تهران: دانشگاه تهران,1373, ج 5، ص 129) در اين بيان هاي شريف حضرت به روشني حكومت و ولايت را حق خود دانستند كه از سوي خداوند متعال براي حضرت قرار داده شده است آيا باز با وجود اين صراحت مي توان ادعا كرد كه حضرت حكومت را حق خود نمي دانستند؟ اساساً در بينش اسلامي , منبع و سرچشمه مشروعيت حكومت , الهي بوده و از ولايت تشريعي خداوند سرچشمه مي گيرد , زيرا « بر اساس اعتقاد توحيدي , خداوند رب و صاحب اختيار هستي و انسان هاست . چنين اعتقادي ايجاب مي كند كه تصرف در امور مخلوقات با اذن خداوند صورت گيرد و از آن جا كه حكومت و تنظيم قوانين , مستلزم تصرف در امور انسان هاست , اين امر تنها از سوي كسي رواست كه داراي اين حق و اختيار باشد يا از طرف او مأذون و منصوب باشد وقتي خداوند كه منشأ حقوق است حق حكومت و ولايت بر مردم را به پيامبر , امامان معصوم عليهم السلام و يا جانشين معصوم واگذار نموده است , او حق دارد احكام الهي را در جامعه پياده كند چون از ناحيه كسي نصب شده است كه همه هستي و حقوق و خوبي ها از اوست .» (مصباح يزدي , محمد تقي , نظريه سياسي اسلام , قم: موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره ,1378, ج2,ص40) رهبري با تأسي به سيره حضرت علي عليه السلام انتقاد از حاكم و مسئولان نظام را حق مردم دانسته و بر آن تأكيد دارند . ايشان در اين رابطه فرمودند: « مطالبه كردن با دشمنى كردن فرق دارد. اينكه ما گفتيم گاهى اوقات معارضه‏ با مسئولان كشور نشود - كه الان هم همين را تأكيد ميكنيم؛ معارضه نبايد بشود - اين به معناى انتقاد نكردن نيست؛ به معناى مطالبه نكردن نيست؛ در باره رهبرى هم همينجور است. اين برادر عزيزمان ميگويد «ضد ولايت فقيه» را معرفى كنيد. خوب، «ضد» معلوم است معنايش چيست؛ ضديت، يعنى پنجه در افكندن، دشمنى كردن؛ نه معتقد نبودن. اگر بنده به شما معتقد نباشم، ضد شما نيستم؛ ممكن است كسى معتقد به كسى نيست. البته اين ضد ولايت فقيه كه در كلمات هست، آيه‏ مُنزل از آسمان نيست كه بگوئيم بايد حدود اين كلمه را درست معين كرد؛ به هر حال يك عرفى است. اعتراض به سياستهاى اصل 44، ضديت با ولايت فقيه نيست؛ اعتراض به نظرات خاص رهبرى، ضديت با رهبرى نيست. دشمنى، نبايد كرد. دو نفر طلبه كنار همديگر مى‏نشينند؛ خيلى هم با هم رفيقند، خيلى هم با هم باصفايند، همدرس هستند، مباحثه ميكنند، حرف همديگر را رد ميكنند؛ اين حرف او را رد ميكند، آن حرف اين را رد ميكند. ردكردن حرف، به معناى مخالفت كردن، به معناى ضديت كردن نيست؛ اين مفاهيم را بايد از هم جدا كرد. بنده از دولتها حمايت كرده‏ام، از اين دولت هم حمايت ميكنم؛ اين به معناى اين نيست كه همه‏ جزئيات كارهائى كه انجام ميگيرد، مورد تأييد من است، يا حتّى من از همه‏اش اطلاع دارم؛ نه، لازم نيست. اطلاع رهبرى از آن مجموعه‏ حوادث و رويدادهائى لازم است كه به تصميم‏گيريهاى او، به جهتگيريهاى او و به انجام تكاليف و وظائف او ارتباط پيدا ميكند، نه اينكه حالا از همه‏ چيزهائى كه در محيط دولت و محيط كار وزارتخانه‏ها اتفاق مى‏افتد، بايد حتماً رهبرى مطلع باشد؛ نه، نه لازم است، نه ممكن است؛ موافقت با آنها هم لازم نيست. بعضى از اشخاص و بعضى از كارها ممكن است در مجموعه‏ دولتى وجود داشته باشد كه صددرصد مورد اعتماد و مورد تأييد ماست، اما آن كار را ما تأييد نكنيم؛ چون دليل ندارد كه رهبرى وارد محيط اجرائى شود؛ به دليل اينكه مسئوليتها مشخص است و بايد مسئول، وزير، رئيس فلان مركز يا بنگاه فرهنگى يا اقتصادى، وظائف خودش را انجام بدهد. بنابراين ما به هيچ وجه انتقاد كردن را مخالفت و ضديت نميدانيم. بعضى تصور ميكنند كه ما چون از مسئولان كشور، از دولت محترم - كه واقعاً دولت خدمتگزار و باارزشى است؛ حقاً و انصافاً. كارهائى هم كه دارد انجام ميگيرد، مى‏بينيد؛ كارها جلو چشم است. بايد انسان بى‏انصاف باشد كه اهميت اين كارها را انكار كند - حمايت ميكنيم، اين حمايت و اين طرفدارى، به معناى اين است كه انتقاد نبايد كرد، يا من خودم انتقاد نداشته باشم؛ ممكن است مواردى هم انتقاد داشته باشم.» (بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار دانشجويان نخبه، برتران كنكور و فعالان تشكلهاى سياسى فرهنگى دانشگاهها‏ ، 17/7/1386) 5. شيوه برخورد حضرت علي عليه السلام با مخالفان در دوران حكومت خويش. امام على‏عليه السلام در دوران كوتاه حكومت خويش، به‏طور كلى با چهار گروه مخالف روبه‏رو بود كه هر يك از سويى بر اصلاحات علوى مى‏تاختند و امام را از پرداختن به برنامه‏هاى حكومتى خود باز مى‏داشتند. پيش از بيان اين مخالفت‏ها، تصويرى كلى را از اين گروه‏ها از نظر مى‏گذرانيم. 1. قاعدين نخستين گروه مخالف امام على‏عليه السلام، شمار اندكى از مهاجران و انصار بودند كه از پيوستن به «جماعت» و تن دادن به «بيعت» خوددارى كردند؛ كسانى مانند عبدالله‏بن عمر، سعدبن ابى‏وقاص، حسان‏بن ثابت، زيدبن ثابت، اسامةبن زيد، محمدبن مسلمة، كعب‏بن مالك و عبدالله‏بن سلام. (الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 243) بيش‏تر اينان از زمره كسانى‏اند كه امام على‏عليه السلام درباره آنها فرمود: خذلو الحق ولم ينصروا الباطل؛ (نهج‏البلاغه، حكمت 18، ص .363) «حق را خوار كردند و باطل را نيز يار نشدند.» البته برخى بر اين باورند كه بيعت با امام، بيعتى عمومى بود كه هيچ‏كس از آن تخلف نكرد. بر اين اساس، اين گروه نيز همانند ديگران، حكومت امام على را به رسميت شناختند، اما از همراهى با وى در جنگ‏ها خوددارى كردند. (ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه‏، پيشين ،ج 4، ص 9 ـ 10) به هر حال، اين افراد هر چند خطرى جدى براى حكومت علوى به حساب نمى‏آمدند، كناره‏گيرى آنان ـ كه اغلب از صحابه مشهور و با نفوذ پيامبر بودند ـ دستاويزى براى ديگر مخالفان مى‏گرديد. امام على‏عليه السلام بر خلاف خلفاى پيشين، كسى را وادار به بيعت نكرد و با برخى از اين افراد، درباره دلايل قعودشان گفت و گو نمود؛ (همان، ج 4، ص 8 ـ 9) هر چند به مخالفت كسانى چون حسان‏بن ثابت و عبدالله‏بن سلام از آغاز اعتنايى نكرد و در پاسخ كسانى كه از او مى‏خواستند تا آنان را به بيعت با خود فرا خواند، فرمود: لا حاجة لنا فيمن لا حاجة له فينا؛ (همان، ج 4، ص 9) «ما به كسى كه نيازى به ما ندارد، احتياجى نداريم.» 2. ناكثين دسته دوم از مخالفان امام على‏عليه السلام، كسانى بودند كه به رهبرى طلحه، زبير و عايشه، نخستين جنگ داخلى را عليه حكومت نوپاى علوى به راه انداختند. اينان كه اصحاب جمل نيز خوانده مى‏شوند، نخست خلافت امام را پذيرفتند و با او بيعت كردند؛ اما پس از مدت كوتاهى به انگيزه‏هاى گوناگون، پيمان خويش گسستند و به همين دليل، گروه ناكثين (پيمان‏شكنان) خوانده شدند. آنان حركت خود را از مكه آغاز كردند و پس از مدتى به بصره يورش بردند و استاندار بصره، عثمان‏بن حنيف را به‏طرز فجيعى از شهر بيرون كردند. بدين ترتيب پس از گذشت حدود پنج يا شش ماه از دوران خلافت امام على‏عليه السلام آشكارا دست به قيامى مسلحانه عليه حكومت اسلامى زدند. (ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ‏ج 2، ص 312 ـ 322) جنگ جمل هر چند بيش از يك روز به طول نينجاميد، زيان‏هاى مادى و معنوى فراوانى بر جاى گذاشت. دست‏كم پنج هزار نفر از سپاهيان امام به شهادت رسيدند و بيش از يك سوم سپاه جمل كشته شدند. (همان، ج 2، ص 346؛) در برافروختن آتش اين فتنه، دسيسه‏ها و فريب كارى‏هاى معاويه را نبايد ناديده گرفت. وى با فرستادن نامه‏هايى جداگانه براى طلحه و زبير به آنان وعده خلافت داد، و حتى به‏دروغ نوشت كه از مردم شام براى آنان بيعت گرفته است. (ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 231 و ج 10، ص 235 ـ 236) امير المؤمنان‏عليه السلام با اشاره به اين توطئه، مى‏فرمايد: شگفتا كه آنان به خلافت ابوبكر و عمر تن دادند، اما بر من ستم روا داشتند! در حالى كه مى‏دانستند من از آن دو كم‏تر نيستم... معاويه از شام براى آنان نامه نوشت و فريبشان داد؛ اما آنان اين مسئله را پنهان داشتند و با شعار خون‏خواهى عثمان، سبك مغزان را فريفتند. (ابن‏ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 310) 3. قاسطين سومين گروه مخالف امام على‏عليه السلام، معاويه و ياران او بودند كه قاسطين (ستمگران) نام گرفته‏اند. اينان از آغاز، حكومت امير مؤمنان را به رسميت نشناختند و جنگ پر حادثه و طولانى صفين را پديد آوردند. اين جنگ حدود چهار ماه پس از واقعه جمل آغاز گرديد (المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب، پيشين ،ج 2، ص 386) و به كشته شدن شمار فراوانى از سپاهيان دو طرف انجاميد. اين نبرد طولانى، شهادت بيست و پنج هزار نفر از سپاهيان امام على‏عليه السلام و كشته شدن چهل و پنج هزار تن از لشكريان معاويه را در پى داشت (همان ، ج 2، ص 405 ـ 406) و در حالى كه ساعاتى چند به پيروزى نهايى سپاه امام‏عليه السلام باقى نمانده بود، با حيله‏گرى عمروبن عاص و ساده‏لوحى و خيانت برخى از لشكريان امام على‏عليه السلام، به سود معاويه پايان يافت و با پديد آوردن ماجراى حكميت، خود، سرآغاز فتنه‏اى ديگر گشت . 4. مارقين خوارج، چهارمين گروهى بودند كه در برابر حكومت امام على‏عليه السلام صف‏آرايى كردند . اينان كه تا واپسين روزهاى جنگ صفين از سپاهيان امير مؤمنان به شمار مى‏آمدند، بر اثر ساده‏لوحى در دام عمروبن عاص گرفتار آمدند و امام را به پذيرش صلح وادار ساختند. اين گروه، پس از آن كه به اشتباه خود پى بردند، به جاى عبرت‏گيرى از حوادث گذشته و اعتماد به علم و دانش بيكران علوى، پيوسته بر لغزش‏هاى خود افزودند و سرانجام راه قيام و خروج عليه حكومت اسلامى را در پيش گرفتند و با ايجاد رعب و وحشت و كشتن مردم بى‏گناه، امنيت جامعه را مختل كردند. شمار خوارج در آغاز به دوازده هزار نفر مى‏رسيد؛ (ابن اعثم، الفتوح، ص 742) اما روشنگرى‏ها و نصايح امام على‏عليه السلام، دست‏كم دو سوم آنان را از صف مخالفان بيرون كشيد (همان، ص 745) و گروه باقيمانده، جز شمارى اندك در ساعات آغازين جنگ نهروان به هلاكت رسيدند. (ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ،پيشين، ج 2، ص 406) نبرد با خوارج، هر چند توان نظامى و مادى چندانى نمى‏خواست، به لحاظ معنوى نيروى فراوانى مى‏طلبيد و از حساس‏ترين جنگ‏هاى امام على‏عليه السلام به شمار مى‏رفت؛ زيرا اين گروه غالبا از قاريان قرآن بودند و پيشانى پينه بسته آنان، حكايت از تعبد و شب زنده‏دارى آنان مى‏كرد. امام على‏عليه السلام، خود، در اين باره مى‏فرمايد: من فتنه را نشاندم و كسى جز من دليرى اين كار را نداشت؛ از آن پس كه موج تاريكى آن برخاسته بود، و گزند آن همه جا را فراگرفته. ( نهج‏البلاغه، خطبه 93، ص 85) شيوه برخورد حضرت با مخالفان امام على‏عليه السلام در برخورد با مخالفان خويش سه راهبرد اساسى داشت: گفت‏وگو؛ مدارا؛ برخورد قاطع. تلاش اوليه امير مؤمنان، پاسخگويى به شبهات مخالفان بود و مى‏كوشيد راهى براى پايان‏بخشيدن مسالمت‏آميز به نزاع و دشمنى بيابد. اگر از اين راه نتيجه دلخواه به دست نمى‏آمد، با مخالفان خود، تا جايى كه به امنيت و وحدت جامعه اسلامى آسيبى نمى‏رسيد، مدارا، و از شدت و خشونت پرهيز مى‏كرد. سرانجام اگر مخالفان دست به قيام مسلحانه مى‏زدند و امنيت شهرها و راه‏ها را به خطر مى‏انداختند، نوبت به برخورد قاطعانه مى‏رسيد. البته امام‏عليه السلام در اين مرحله نيز هيچ گاه از ارشاد و راهنمايى دشمنان غفلت نمى‏كرد 1. گفت و گو امير مؤمنان با همه گروه‏هاى مخالف خود به گفت‏وگو مى‏نشست و با بردبارى و فروتنى دلايل آنان را مى‏شنيد. در روزهاى آغاز خلافت، با برخى از كسانى كه از بيعت با وى خوددارى مى‏كردند، جداگانه گفت‏وگو كرد. امام‏عليه السلام با طلحه و زبير بارها به گفت‏وگو نشست و براى هدايت آنان از هيچ كوششى دريغ نورزيد؛ به گونه‏اى كه حتى به آنان پيشنهاد كرد بخشى از دارايى شخصى امام را از آن حضرت بگيرند و از زياده‏خواهى و تصرف در اموال عمومى در گذرند. اما آنان همچنان برخواسته خود پاى مى‏فشردند و سهم بيش‏ترى را از بيت‏المال مى‏خواستند. (مصنفات الشيخ المفيد، ج 1،المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم، 1413 ق ، ص 164 ـ 165)طلحه و زبير عدالت امام را تاب نياوردند و سپاهى عظيم براى مبارزه با آن حضرت آراستند؛ اما امير مؤمنان همچون گذشته به روشنگرى خويش ادامه داد و با فرستادن نامه‏ها و سفيران خود، از آنان خواست كه دست از هواهاى نفسانى خود بردارند و به عهد و پيمان نخستين خويش باز گردند. (نهج‏البلاغه، نامه 54) در گير و دار جنگ جمل نيز امام على‏عليه السلام از ارشاد و راهنمايى دشمنان خويش دست نكشيد و سرانجام با يادآورى حديثى از رسول خداصلى الله عليه وآله زبير را از ادامه جنگ منصرف كرد. (المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب،تحقيق محمد محى الدين عبدالحميد، دارالمعرفة، بيروت، بى‏تا ج 2، ص 371 ـ 372) امام‏عليه السلام در برخورد با معاويه نيز همين شيوه را در پيش گرفت و در چندين نامه، فضايل خويش را برشمرد و معاويه را به تقواى الهى و پرهيز از دنياطلبى فرا خواند و از دنبال كردن چيزى كه شايستگى آن را ندارد، بر حذر داشت. (ر. ك: ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 133) معاويه در برابر منطق روشن و استوار امام به رجزخوانى پرداخت و براى تحقير جايگاه امام از هيچ تلاشى خوددارى نكرد. گستاخى معاويه در اين نامه‏ها به جايى رسيده بود كه ابن ابى الحديد، آرزو مى‏كند كاش كار امام على بدان‏جا نمى‏كشيد كه معاويه خود را همسان او بپندارد و چنين نامه‏هاى وقيحانه‏اى را بنويسد. (ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، الثانية، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1385 ق، ج 16، ص .136) اما امير مؤمنان، كه جز به خشنودى خداوند نمى‏انديشد، ياوه‏گويى معاويه را با موعظه‏هاى حكيمانه پاسخ مى‏گويد و حتى تا اندكى پيش از آغاز نبرد نيز از ارشاد و هدايت معاويه نااميد نشد. (ر. ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين،تحقيق عبدالسلام محمد هارون، الثانية، المؤسسة العربية الحديثة، القاهرة، 1382 ق،ص 149 ـ 151 و 187 ـ 188) امام‏عليه السلام با خوارج نيز بارها گفت‏وگو كرد و همه همت خود را براى به راه آوردن آنان به كار گرفت. گاه كسانى همچون عبدالله‏بن عباس و براءبن عازب را به سوى آنان مى‏فرستاد و گاه خود با آنان سخن مى‏گفت ؛ چنان كه درباره شعار اصلى خوارج (لاحكم الا لله) فرمود: سخنى است حق كه بدان باطلى را خواهند. آرى حكم جز از آن خدا نيست، ليكن اينان مى‏گويند فرمانروايى را جز خدا روا نيست؛ حالى كه مردم را حاكمى بايد نيكوكردار يا تبه‏كار، تا در حكومت او مرد با ايمان كار خويش كند، و كافر بهره خود برد. تا آن گاه كه وعده حق سر رسد و مدت هر دو در رسد . (نهج‏البلاغه، خطبه 40، ص 39) امام على‏عليه السلام در سخنان خود ضمن تشريح ماجراى حكميت و خطاى خوارج در اين مسئله، از آنان خواست كه از تفرقه و جدايى بپرهيزند؛ زيرا «آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است؛ چنان كه گوسفند چون از گله دور ماند، نصيب گرگ بيابان است.» (همان، خطبه 127، ص 125) اين سخنان سرانجام در گروهى از خوارج اثر كرد و آنان را به كناره‏گيرى از جماعت نهروانيان واداشت. (ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ،داراحياء التراث العربى، بيروت،1408 ق ج 2، ص 405 ـ 406) 2. مدارا امام على‏عليه السلام نخست مخالفان سياسى خود را از راه مذاكره، نصيحت مى‏كرد و اگر اين شيوه كارگر نمى‏افتاد، راه مدارا و بردبارى را پيشه مى‏گرفت برخى از ياران امام از وى مى‏خواستند تا با كسانى كه از بيعت با او روتافته‏اند، با خشونت رفتار كند و دست‏كم آنان را زندانى كند؛ اما امام اين نظر را نمى‏پسنديد و به‏صراحت اعلام مى‏داشت كه هر كس تا زمانى كه به رويارويى مسلحانه عليه حكومت اسلامى برنخيزد، در امان خواهد بود. امام على‏عليه السلام با آن كه از انگيزه طلحه و زبير براى رفتن به مكه آگاه بود و مى‏دانست جز جنگ‏افروزى مقصود ديگرى ندارند، با آنان مدارا كرد و در پاسخ به پيشنهاد ابن‏عباس كه از وى مى‏خواست تا آن دو را زندانى كند و از رفتن به مكه باز دارد، فرمود: آيا از من مى‏خواهى كه آغازگر ستم باشم... و براساس ظن و گمان به مجازات افراد بپردازم و پيش از انجام كار، مؤاخذه نمايم؟ هرگز! به خدا قسم از رفتار عادلانه... كه خدا مرا بدان امر فرموده، روى نمى‏گردانم. (مصنفات الشيخ المفيد،پيشين ،ج 1، ص 166) آن‏گاه كه خبر پيمان‏شكنى و سركشى اصحاب جمل را شنيد، فرمود: «تا زمانى كه براى جامعه خطرساز نباشند، صبر خواهم كرد و اگر از دشمنى دست بردارند، از آنان در مى‏گذرم.» (ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ،پيشين ،ج 2، ص 312) اميرمؤمنان در برخورد با خوارج نيز به مدارا رفتار كرد و حلم و بردبارى را به نهايت رساند. بارها هنگام ايراد خطبه با سخنان اعتراض‏آميزى از اين دست كه «به حكميت تن دادى و پستى را پذيرفتى، حكم جز خدا را نيست» (المسعودى، على‏بن الحسين، مروج‏الذهب،پيشين ، ج 2، ص 406) روبه‏رو مى‏گشت؛ اما پاسخ وى اين بود كه شما را از نماز گزاردن در مساجد باز نمى‏داريم و سهميه بيت‏المال‏تان را قطع نمى‏كنيم و تا زمانى كه دست به شمشير نبرده‏ايد، با شما نمى‏جنگيم. (ابن الاثير، الكامل فى‏التاريخ،پيشين، ج 2، ص 398) گاه در حالى كه امام‏عليه السلام مشغول نماز بود، يكى از خوارج، اين آيه از قرآن را مى‏خواند: «به تو و به پيامبران پيش از تو وحى فرستاديم كه اگر شرك‏ورزى، اعمالت تباه خواهد شد و از زيانكاران خواهى بود.» (سوره ، زمر ، آيه 65)(الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 35 ـ 36)مقصود اين بود كه على‏عليه السلام به دليل پذيرش حكميت كافر گرديده و از خواندن نماز بهره‏اى نمى‏برد. امير مؤمنان همه اين آزارها را به جان مى‏خريد و تا وقتى كه كيان اسلام را در خطر نمى‏ديد، شمشير از نيام بيرون نمى‏كشيد. روزى يكى از خوارج سخن حكيمانه‏اى را از امام شنيد و در حضور آن حضرت و يارانش گستاخانه گفت: خدا اين كافر را بكشد، چه دانش گسترده و عميقى دارد!» اصحاب قصد جان او را كردند، اما امام فرمود: «آرام باشيد، دشنام را دشنامى بايد و يا بخشودن گناه شايد.» (نهج‏البلاغه، حكمت 420، ص 437) 3. شدت و قاطعيت هنگامى كه مذاكره با مخالفان به جايى نرسيد و برخورد مسالمت‏آميز به سوء استفاده آن انجاميد، امام‏عليه السلام دست به شمشير برد و با همان قاطعيتى كه در نبردهاى صدر اسلام از خود به نمايش گذاشته بود، به رويارويى با جنگ‏افروزان پرداخت. نمونه‏اى از اين قاطعيت و دليرى در پاسخ امير مؤمنان به معاويه آشكار است: گفتى كه من و يارانم را پاسخى جز شمشير نيست؛ راستى كه خنداندى از پس آن كه اشك ريزاندى. كى پسران عبدالمطلب را ديدى كه از پيش دشمنان پس روند و از شمشير ترسانده شوند!... زودا كسى را كه مى‏جويى تو را جويد، و آن را كه دور مى‏پندارى به نزد تو راه پويد. من با لشكرى از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه راهشان را به نيكويى پيمودند، به سوى تو مى‏آيم؛ لشكرى بسيار ـ و آراسته ـ و گرد آن به آسمان برخاسته. جامه‏هاى مرگ بر تن ايشان، و خوش‏ترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان. همراهشان فرزندان «بدريان»اند و شمشيرهاى «هاشميان» كه مى‏دانى در آن نبرد تيغ آن «رزم آوران» با برادر و دايى و جد و خاندان تو چه كرد و [ضرب دست آنان‏] از ستمكاران دور نيست [و امروزشان با ديروز يكى است‏]. (همان، نامه 28، ص 293، 294) بنابر اين اين گونه نيست كه حضرت تنها از سلاح كلام و سخن استفاده كرده باشند و با معارضان و مخالفاني كه به مقابله با نظام اسلامي برخاسته اند و امنيت جامعه اسلامي را به مخاطره انداخته اند ، بيش از كلام برخورد ديگري نكنند . (ر.ك:يوسفيان ، حسن ، شريفي ، احمد حسين ، امام علي عليه السلام و مخالفان ، دانشنامه امام علي عليه السلام ،تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي ، 1380) 6.. نظام جمهوري اسلامي و رهبري تلاش نموده اند تا شيوه برخورد حضرت علي السلام با مخالفان را فرا الگوي خويش قرار دهند به طور خاص در جريان حوادث پس از انتخابات 88 تلاش زيادي انجام دادند كه نامزدهاي معترض را به تمكين در برابر قانون و پيمودن راههاي قانوني در پيگيري از مطالبات خود و پرهيز از كشاندن اعتراضات به سطح خيابان ها و مردم ، دعوت نمودند و براي باز داشتن آنها مدت اعتراض را تمديد نموده و جلساتي با حضور نمايندگان نامزدهاي معترض برگزار شد تا نظر آنان تأمين شود ، اما آنان به چيزي جز ابطال انتخابات راضي نشده و بر طبل آشوب هاي خياباني نواختند . متأسفانه نامزدهاي معترض در انتخابات با كوتاه نيامدن از راه پيش گرفته ، بستر ساز جرياني شدند كه در آن اغتشاشگران و معاندان نظام امنيت و مال و جان افراد جامعه را به خطر انداختند . در جريان فتنه پس از انتخابات نيز ، دشمنان نظام به طور آشكار موجوديت نظام را هدف گرفته و تلاش كردند با كمك عناصر وابسته خويش در داخل، اهداف شوم خويش را دنبال كنند ، حضور طيف هاي مختلف معاندان نظام از منافقان و سلطنت طلبان و وابستگان به فرقه ضاله بهائيت همه و همه بيانگر به صحنه آمدن همه دشمنان و مخالفان نظام براي براندازي نظام بود .شعارهاي ساختار شكنانه اين گروهها نيز آشكار كننده عمق كينه و دشمني آنان با مباني و ارزش هاي اسلامي بود. در چنين شرايطي، مصالحه با چنين دشمناني و رها كردن آنان با چه منطقي قابل توجيه است؟ آيا مي توان امنيت و آرامش جامعه را فداي كينه توزي برخي افراد و گروههاي معلوم الحال نمود. آيا مقابله با چنين جرياني ، به معناي تلاش براي حفظ قدرت به هر قيمت است يا مصداق مقابله با توطئه دشمنان قسم خورده دين و حفظ موجوديت اسلام در عصر حاضر است كه در نظام جمهوري اسلامي تبلور يافته است .حفظ اسلام درچنين شرايطي تنها با مقابله با دشمنان و برخورد با آنان امكان پذير بوده و سكوت و كنار آمدن در برابر مخالفان ،نه تنها كمكي به حفظ دين نمي كرد بلكه اساس دين را به خطر مي انداخت و نظام جمهوري اسلامي بر اساس اين وظيفه به برخورد قاطعانه با معاندان و دشمنان نظام پرداخت . البته نظام جمهوري اسلامي در ابتداي شكل گيري اين جريان ، همه مخالفت ها را به يك چشم نديده و حساب كساني كه تحت تأثير تبليغات منفي و فضاي ايجاد شده به اقداماتي دست زده بودند را از حساب اغتشاشگران و معاندان نظام جدا نموده و با دسته اول با عطوفت و رأفت اسلامي برخورد نمود اما عقل و منطق حكم مي كند كه نظام در برابر كساني كه آگاهانه و عامدانه به مقابله با نظام برخاسته و قصد براندازي دارند و اساس دين را نشانه رفته اند ، برخورد قاطعانه كند و اجازه ندهد امنيت و آرامش جامعه بازيچه دست چنين افراد و گروههايي شود؟ براستي كدام نظام سياسي اجازه مي دهد كه چارچوب ها و بنيان ها و ارزش هاي پذيرفته شده آن مورد تعرض مخالفان قرار گرفته و با آنها هيچ برخوردي نكند و دم نزند ؟! البته حصر مخالفان تنها اقدامي نيست كه توسط جمهوري اسلامي انجام گرفته باشد ، بلكه در تاريخ اسلام نيز مصاديقي از حصردر حكومت اسلامي وجود دارد .يك نمونه از آن در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله در جريان جنگ تبوك صورت گرفت كه آيه 118 سوره توبه به آن اشاره دارد . « وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم»(سوره توبه ، آيه 118) «(همچنين) آن سه نفر را كه (در مدينه) بازماندند (و از شركت در تبوك خوددارى كردند و مسلمانان از آنان قطع رابطه نمودند) تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد و (حتى) جايى در وجود خويش براى خود نمى‏يافتند و دانستند كه پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست در آن هنگام خدا آنان را مشمول رحمت خود ساخت و خداوند توبه آنها را پذيرفت كه خداوند توبه‏پذير و مهربان است.» در شان نزول اين آيه آمده است« سه نفر از مسلمانان به نام كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه از شركت در جنگ تبوك، و حركت همراه پيامبر ص سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دسته منافقان باشند، بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود، چيزى نگذشت كه پشيمان شدند. هنگامى كه پيامبر ص از صحنه تبوك به مدينه بازگشت، خدمتش رسيدند و عذر خواهى كردند، اما پيامبر ص حتى يك جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نيز دستور داد كه احدى با آنها سخن نگويد. آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند، تا آنجا كه حتى كودكان و زنان آنان نزد پيامبر ص آمدند و اجازه خواستند كه از آنها جدا شوند، پيامبر ص اجازه جدايى نداد، ولى دستور داد كه به آنها نزديك نشوند. فضاى مدينه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از اين خوارى و رسوايى بزرگ، شهر را ترك گويند و به قله كوه‏هاى اطراف مدينه پناه ببرند از جمله مسائلى كه ضربه شديدى بر روحيه آنها وارد كرد اين بود كه كعب بن مالك مى‏گويد روزى در بازار مدينه با ناراحتى نشسته بودم ديدم يك نفر مسيحى شامى سراغ مرا مى‏گيرد، هنگامى كه مرا شناخت نامه‏اى از پادشاه غسان به دست من داد كه در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوى ما بيا، حال من منقلب شد گفتم اى واى بر من كارم به جايى رسيده است كه دشمنان در من طمع دارند. خلاصه بستگان آنها غذا مى‏آوردند، اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمى‏گفتند. مدتى به اين صورت گذشت و پيوسته انتظار مى‏كشيدند كه توبه آنها قبول شود و آيه‏اى كه دليل بر قبولى توبه آنها باشد نازل گردد، اما خبرى نبود. در اين هنگام فكرى به نظر يكى از آنان رسيد و به ديگران گفت: اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كرده‏اند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم (درست است كه ما گنهكاريم ولى بايد از گناهكار ديگرى خشنود نباشيم). آنها چنين كردند به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نمى‏گفتند، و دو نفر از آنان با هم نبودند، و به اين ترتيب سر انجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پيشگاه خداوند، توبه آنان قبول شد و آيه فوق در اين زمينه نازل گرديد .( مكارم شيرازي ، ناصر ، تفسير نمونه ، تهران: دار الكتب الاسلاميه ، 1374، ج8، ص 169-170) در زمان خلافت حضرت علي عليه السلام نيز ايشان پس از جنگ جمل عايشه را در مدينه محصور نمودند . اعثم كوفي در فتوح البلدان نقل مي كند كه پس از خاتمه جنگ علي عليه السلام در بصره به طرف خانه اي كه عايشه موقتاً در انجا بود حركت نمود و ديد كه عايشه با عده اي از زنان بصره ، مشغول گريه و زاري هستند ، آنان را مورد سرزنش قرار داد و عايشه را مخاطب قرار داده و فرمود: عايشه خداوند تو را دستور داده بود كه در خانه خود بنشيني و خود را از بيگانگان مستور و محفوظ بداري اما تو با امر پروردگار بزرگ مخالفت نموده ، دست به خون مسلمانان آلودي ، مردم را به ضد من شوراندي واز راه ظلم ، جنگ بزرگي عليه من به وجود اوردي در صورتي كه تو و خاندانت به وسيله ما به عزت وشرف نائل گشته ايد و به وسيله ما خاندان بود كه تو ام المؤمنين شدي . اينك بايد اماده حركت باشي و به خانه اي كه رسول خدا تورا در انجا برقرار نموده است برگردي و تا دم مرگ در آنجا باشي .( ترجمه فتوح البلدان ابن اعثم ، محمد بن احمد المستوفي الهروي ، بمبئي : مطعبه الحسيني ، 1300، ج2، ص 339-340- عسكري ، مرتضي ، نقش عايشه در تاريخ اسلام ، تهران : دانشكده اصول الدين ، 1378، ج2، ص 226-227) « مباني قانوني حصر خانگي» حصر سران فتنه به عنوان مجازات اين افراد نبوده و تنها به عنوان يك عامل تنبيهي و بازدارنده موقت براي اين افراد در نظر گرفته شده است تا شرايط و زمينه براي محاكمه آنها فراهم شود . مطابق با اصل 32 قانون اساسي هيچ‌كس را نمي‌توان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند و در صورت بازداشت بايد حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضايي ارسال و مقدمات محاكمه، در اسرع وقت فراهم گردد. هدف از اين اصل، عدم بازداشت انسان بي‌گناه، ولو به احتمال يك درصد بي گناهي او است. بنا بر اصل 36 قانون اساسي نيز حكم به مجازات و اجرا آن بايد تنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد. در قوانين كيفري نيز به هيچ كس و هيچ نهادي اجازه داده نشده تا شهروندان را خارج از دادسرا و طي تشريفات معمول قضايي بدون تشكيل پرونده و تفهيم اتهامي معين و امكان دفاع مجازات كنند. در مورد عنوان شدن حصر خانگي در مواد قانوني بايد گفت كه عين اصطلاح «حصر [يا حبس يا بازداشت] خانگي» در هيچ كدام از مواد قانون مجازات ايران هم نيامده است. تنها جايي كه مي‌توان با قانون مجازات يك تفسير موسع به دست آورد كه مقام قضايي، يعني حاكم شرع حق دارد كسي را در خانه‌اش حصر كند، ارجاع به ماده‌ 32 قانون مجازات اسلامي است كه در ابتدا هم به آن اشاره كرديم. ماده‌ 32 قانون فوق‌الذكر موارد محروميت اجتماعي را برشمرده است از جمله‌ اين موارد «اقامت اجباري در محل معين» و «منع از اقامت در محل يا محله‌اي معين» است. در واقع، حصر را مي‌توان از مصاديق محروميت از حقوق اجتماعي دانست چرا كه در حصر خانگي فرد از يك سري حقوق اجتماعي مانند رفت و آمد، محل اقامت و... محروم مي‌شود. ( ماده 23 قانون مجازات اسلامي) و اين مجازات كه توسط حاكم شرع تعيين مي‌شود به عنوان مجازات تكميلي و با دلايلي از جمله عدم مراودهي شخص محصور شده با ساير مردم به دلايلي امنيتي و اخلاقي است. «حصر» يك اقدام «تنبيهي موقت» و اقدام «تأميني موقت» به منظور حفظ امنيت است؛همانند لغو و يا محدوديت رفت و آمد در خصوص افرادي كه موجبات ناامني و مخاطرات عمومي را فراهم كرده‌اند. در بسياري از كشورها از آن به عنوان يك اقدام تأميني، بازدارنده و يا مجازات، بهره‌ مي‌گيرند و حتي در جهت كنترل رفتار و اعمال فرد در محل اسكان از سيستم‌هاي الكترونيكي نظارتي بهره مي‌برند.به دليل اين كه امكان رسيدگي در دادگاه با توجه به شرايطي نيست از اين روش استفاده مي‌كنند. در واقع، توسل به ابزار تأميني «حصر خانگي» جهت تضمين امنيت عمومي و شهروندي و جلوگيري از اقدامات مخل امنيت ملي اخذ مي‌شود. « حصر خانگي در انتخابات رياست جمهوري 88» بعد از انتخابات سال 88 و مشاركت 80 درصدي مردم در انتخابات، افرادي كه پيروز در انتخبات نبودند زودتر از اعلام نتيجه‌ رسمي انتخابات، ادعاي تقلب را بين مردم پراكندند و به جاي پيگيري ادعايشان از مجاري قانوني و احترام به ملت ايران و پايبندي به قانون‌مداري، اعتراضشان را مسبب اغتشاش‌هاي خياباني قرار دادند. در اين روزها خسارات جبران‌ناپذيري به مردم وارد شد؛ اما سران فتنه همچنان با صدور بيانيه‌هايي مبني بر وجود تقلبي كه ادعاي آن ثابت نشده بود جو جامعه را نا امن‌تر و مردم را از هم دور تر مي‌كردند.همين امر موجب اغتشاشات و درگيري‌هاي وسيعي شد. عده‌اي در اين زمان كشته و زخمي شدند. بسياري از سازمان‌هاي جاسوسي و وابستگان به سرويس‌هاي اطلاعاتي خارجي نيز از اين گونه اقدامات حمايت مالي، سياسي و رسانه‌اي به عمل آوردند و همين امر موجب تهديد بيشتر امنيت ملي مي‌شد. در اين مجرا،بي‌اعتنايي به قانون در متن جامعه احساس مي‌شد؛ بي‌اعتنايي كه هم از طرف معترضين و اخلالگران نظام به طور گسترده به وجود آمده بود و هم از سوي برخي از به اصطلاح نيروهاي نظام به آن دامن زده شد. در آن فضاي متشنج، برگشت سريع و دفعي به قانون ممكن نبود. فضاي جامعه به هيچ وجه به اين صورت نبود كه يكي از دو طرف شروع به بحث منطقي و اعلام نظر بكند. كما اينكه معترضين به پيگيري شكايت از مجاري قانوني دعوت شدند . اما در مهلت قانوني كه توسط شوراي نگهبان تعيين شده بود هيچ مدركي مبني بر صحت ادعايشات به شوراي نگهبان ندادند و از آن مجراي قانوني اعلام اعتراض ننمودند. ايشان همچنان به اقدامات غيرقانوني و اغتشاشات خياباني‌شان ادامه مي‌دادند. در صورتيكه در هر جامعه اي قانونمندي و توجه به مرّ قانون در صورت شكست يا پيروزي هر جريان، مي‌تواند تضمين كننده‌ امنيت كشور و جامعه باشد. اما به هر حال با وجود مماشاتي كه بارها و بارها با سران فتنه شد و عليرغم پخش بيانيه‌هاي متعدد و اردو كشي‌هاي خياباني و پس از طي مراحلي اعم از وعظ و اخطار و دعوت و... پس از 16 ماه مماشات، در نهايت با توجه به عدم تمكين به قانون تصميم به ايجاد محدوديت‌هايي براي آن‌ها گرفته شد. حصر خانگي يا بازداشت خانگي در شرايطي استفاده مي‌شود كه مجازات زندان به دلايل مختلف مناسب به نظر نمي‌رسد.در اين روش؛ مأموران امنيتي و انتظامي، محل مورد نظر را تحت كنترل‌هاي شديد امنيتي قرار مي‌دهند و با اعمال محدوديت‌هايي رابطه محصور را با دنياي خارج قطع مي‌كنند. بنابراين حبس خانگي اغلب با كاهش اثر گذاري شخص محصور در بين جامعه و هوادارانش صورت مي‌گيرد. بايد اضافه كرد كه ميزان، شدت و ضعف محدوديت‌ها به اهداف مسئولين و تصميمات اتخاذ شده و موقعيت اشخاص بستگي دارد. در آن زمان، مسئولين امنيتي كشور به عنوان يك اقدام پيشگيرانه اقدام به حصر خانگي سران فتنه نمودند. شوراي عالي امنيت ملي بر حسب وظيفه و صلاحيتي كه در قانون اساسي براي آن در نظر گرفته شده محدوديت‌هايي را براي افرادي كه با اقدامات خود امنيت داخلي و خارجي كشور را به مخاطره برقرار نمود. در شرايط آشفته‌ي آن موقع امكان محاكمه‌ي مستقيم توسط مراجع قانوني نبود اما نهادهاي امنيتي كشور نيز نمي‌توانستند بدون هيچ اقدامي افرادي را كه بر تبل بي‌قانوني مي‌كوبيدند را به حال خود بگذارند بلكه بايد براي برقراري امنيت اقدامي صورت مي‌دادند. به اين دليل تصميم به محدوديت و حصري گرفتند كه تعريف آن را در پاراگراف قبل بيان نموديم. مصوبات شوراي عالي امنيت ملي همان‌طور كه از نام آن پيداست در موارد امنيتي و اضطرار است و بعد از رفع اين شرايط و آمادگي جامعه براي محاكمهي رسمي و اجراي قانون، بايد قانون را اجرا نمود. بايد جامعه و كشور هر چه بيشتر به سمت قانونمندي پيش بروند و فرهنگ قانون‌مداري بر جامعه حاكم شود. مسلماً محدوديت‌هاي اعمال شده در حكم شوراي عالي امنيت ملي، مجازات افراد مذكور محسوب نمي‌شود. اين‌گونه اقدامات تأميني صرفاً با هدف حفظ نظم و امنيت عمومي صورت گرفته است. مجازات يا تبرئه تنها با حكم قضايي دادگاه امكان پذير است. بنابراين بايد با توجه به خسارت‌هايي كه به جامعه وارد شده است به طور دقيق واكنش كيفري متناسبي با رفتار و اعمال متصديان آن بشود. (borhan.ir/NSite/FullStory/News/?Id=6170) 7. نهي حضرت از مشايعت ايشان در شهر انبار ناظر به هدف و انگيزه آنان بود كه بر اساس رسوم جاهلي و با هدف شاه پرستي صورت مي گرفت نه اصل استقبال . مهم اين است كه هدف از استقبال چه باشد اگر فلسفه آن شاه پرستي باشد، بايد ترك شود ولي اگر فلسفه آن خدايي باشد هيچ اشكالي ندارد و استقبال مردم از مقام معظم رهبري نه به خاطر حفظ سنت ها و نه به خاطر ترس از معاقبه و نه به خاطر يك رسم بلكه به خاطر عشق و ارادت جانانه اي است كه امت به امام خويش از خود نشان مي دهد. تفاوت است بين پيشواز رفتن صِرف با تجديد پيمان، بيعت و نشان دادن پشتيباني و حمايت و تفاوت است بين هرزمان و مقتضيات آن. نهي ايشان از دهقانان شهر انباركه درسر راه صفّين، تا امام را ديدند پياده شده، و پيشاپيش آن حضرت مى‏دويدند. نهي از آن آداب خاص جاهلي بود كه پادشاهان خود را احترام مي كردند.نه نهي از بيعت و پشتيباني از آن حضرت و ياران و كارگزاران ايشان چرا كه كارگزاران ايشان به هر كشور و شهري كه فرستاده مي شدند تاكيد بر اطاعت و بيعت از والي خود مي كردند و مردم نيز به پيشواز اين بزرگواران مي آمدند و كسي نيز از اين كار آنها را نهي نمي كرد. و نمونه هاي آن در صدر اسلام نيز وجود داشته هانند استقبال از پيامبر(ص) در زمان ورود به مدينه ِا استقبال از امام رضا(ع) در شهرهاي ايران و... . در اين زمان نيز كه مردم سالاري و حضور و راي مردم از جمله اولين فاكتورها در حكومتها و ابزار دست دشمنان ما محسوب مي شود نقش مردم در صحنه ها اهميت دو چنداني پيدا كرده است. حضور پرشور مردم داخل و خارج در و استقبال از مقام معظم رهبري يا ساير مسئولان و... فقط پيشواز كه نبود بلكه حضور و بيعت و پشتيباني مردم از نظام و اعلام حضور در صحنه است . 8. سفارش حضرت به رسيدگي به پيرمرد نابيناي نصراني كه مشغول تكدي بود ، بيانگر توجه به عدالت و حمايت از اقشار محروم در حكومت اسلامي است كه در آغاز شكل گيري نظام جمهوري اسلامي دنبال شده است گرچه كاستيها و ضعف هايي در اين زمينه وجود دارد و تا رسيدن به نقطه قابل قبول و تحقق عدالت و رفع محروميت و برپايي جامعه اي اسلامي كامل فاصله وجود دارد .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
9 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .