زبان انقلابي رجايي

83b9c9b0_2766_4474_8e70_729b604b8c3c.jpgمردي بود كه به زندگي دنيوي و تجملات دنياي اصلا اهميت نمي‌داد و زاهدنما نبود كه بخواهد خودش را به زهد و پارسايي بزند.يك حداقل زندگي براي خودش درست كرده بود،يعني داراي يك خانه محقر و يك زندگي متوسط بسيار پايين بودروز هشتم شهريور 1360 در اثر انفجار بمبي قوي که توسط گروهک منافقين در دفتر رياست جمهوري جاسازي شده بود، دو يار ديرين و همرزم؛ محمدعلي رجايي و محمدجواد باهنر به شهادت رسيدند. در اين بين سخنان حضرت آيت الله خامنه اي درباره رئيس جمهور محبوب و مردمي ايران زمين, شنيدني است. آنچه در سالگرد شهادت ايشان تقديم شما مي‌شود متن مصاحبه نشريه نهضت زنان مسلمان با حضرت آيت الله خامنه اي است که در تاريخ 8/3/61 صورت گرفته و حاوي نکات ارزشمندي از شخصيت شهيد رجايي مي باشد.

* لطفا بفرماييد آشنايي شما با شهيد رجايي از چه زماني و چگونه شروع شد؟

ج: بسم‌الله الرحمن الرحيم. آشنايي من با مرحوم رجايي خيلي طولاني نيست. فكر مي‌كنم سالهاي 1345 يا 1346 بود. دقيقا يادم نيست. من رفته بودم دماوند كه مرحوم شهيد باهنر هم يك خانه‌اي (اتاقي) گرفته بود و در آن جا با زن و بچه‌اش زندگي مي‌كرد. من رفتم منزل آقاي باهنر، ديدم جواني خيلي مودب و كم حرف آنجا نشسته است. آقاي باهنر گفتند كه با آقاي رجايي آشنا نيستيد؟ من آن وقت آقاي رجايي را نمي‌شناختم. گفتم نه. آقاي با هنر گفتند ايشان از دوستان بسيار خوب ما هستند. بسيار خوب در آن زمان معنايش اين بود كه در زمينه‌هاي مبارزاتي و انقلابي خوب و آدم واردي هستند. كه من به ايشان علاقه پيدا كردم. ايشان خيلي نسبت به آقاي باهنر در آن ديدار خضوع داشت و اصلا آدم مودبي بود و بعد در جريان تشكيل مدرسه رفاه و كارهاي فرهنگي كه دوستان ما در تهران مي‌كردند و من آن زمان در مشهد بودم باز چند باري آقاي رجايي را ديدم و مي‌دانستم در كارهاي فرهنگي تهران كه عمدتا مربوط به شهيد بهشتي و آقاي هاشمي رفسنجاني و هيات‌هاي موتلفه مي‌شد، آقاي رجايي جزء افراد فعال و كارآمد بود و چون ايشان فرهنگي بود، خيلي از اجرائيات به وسيله ايشان انجام مي‌گرفت.

اما آشنايي زياد ما با آقاي رجايي در زندان و در سال 1353 و 1354 بود، البته در سلول. چون من زندان عمومي هرگز با آقاي رجايي نبودم و در سال 1353 حدود شايد آذرماه بود كه مرا دستگير كردند كه همان روز هم آقاي رجايي را گرفتند و در كميته به اصطلاح ضد خرابكاري بند 1 زنداني بوديم، منتها من سلول 20 بودم و او سلول ديگري بود. بعني بين سلول من و آقاي رجايي سلول 19 فاصله بود و من با سلول 19 كه به وسيله مورس تماس داشتيم، او مي‌گفت در سلول كناري من شخصي است كه اظهار مي‌كند با تو آشناست. من فهميدم آقاي رجايي است، لذا ما هر وقت مي‌خواستيم با هم مكالمه‌اي داشته باشيم، به سلول كناري پيام مي‌دادم و او هم به آقاي رجايي، و آقاي رجايي نيز متقابلا به همين صورت با من تماس مي‌گرفت. مثلا مي‌گفت آقاي رجايي دارد قرآن مي‌خواند، من مي‌گفتم خوب مي‌خواند؟ من گفت آري با حال مي‌خواند. اذان مي‌گفت، روزه مي‌گرفت، گاهي تنها بود گاهي با چند نفر بود، و من قضاياي سلول آقاي رجايي را اينگونه متوجه مي‌شدم. البته در آنجا هر مسئله كوچكي براي آدم معنا دارد...

غرض اين بود كه از جريانها مطلع بودم، حتي شكنجه‌هاي آقاي رجايي را، چون اول كه آقاي رجايي را آورده بودند او را زده بودند و بعد هم راحت گوشه زندان افتاده بود، براي خودش عبادت مي‌كرد، نماز مي‌خواند، قرآن مي‌خواند، و به اين صورت اوقات را مي‌گذراند، تا چند ماهي گذشت و اعتراض بر ضد او شد. مجددا او را بردند و زدند كه ما فكر نمي‌كرديم بعد از پنج شش ماه يك نفر را ببرند و بار ديگر بزنند و اين چيز عجيبي بود. براي اين كه معمولا يك نفر در سلول دو ماه سه ماه و اكثرا چهار پنج ماه بيشتر نمي‌ماند. و بعد از سلول مي‌بردند به زندان قصر و به زندانهاي عمومي انتقال مي‌دادند. اما اين كه يك نفر را بعد از پنج شش ماه از سلول ببرند و او را باز شكنجه بدهند، اين يك چيز عجيبي بود كه او را بردند و خون‌آلود و زخمي برگرداندند و چند بار اين حادثه در هفته اتفاق افتاد كه من هر بار هم مطلع بودم. حتي در رفت و آمد به دستشويي‌ها يك سيستم خاصي بود، يعني آن سلول وسط كه زودتر از دستشويي بيرون مي‌آمد و ما مي‌رفتيم به دستشويي، در نتيجه آقاي رجايي داخل دستشويي روبه‌رو بود و ما هم دستشويي مقابلش بوديم و اين فرصت خيلي نادر و كوتاهي بود كه ما مقداري پرده را مي‌زديم كنار و يك سلام و احوال‌پرسي از دور مي‌كرديم...

يك ارتباط اينجوري با هم داشتيم، تا پس از هشت ماه من از سلول خارج شدم، ولي آقاي رجايي 23 ماه ظاهرا در سلول ماند و اين بيشترين زماني است كه يك زنداني دوران پهلوي در زندان انفرادي بوده است و اصلا ما زنداني نداريم كه 23 ماه در سلول مانده باشد. لذا طولاني‌ترين زمان را مرحوم رجايي در اين مورد طي كرده و اين طريق آشنايي ما با آقاي رجايي بود كه بعد هم كه از زندان آزاد شديم، من زودتر آزاد شدم و ارتباط ما با ايشان قطع بود تا ايشان هم آزاد شد، كه همان حدود انقلاب بود و بعد در كميته استقبال همكار شديم به اين معنا كه در كميته تبليغات استقبال، من رئيس كميته بودم و ايشان عضو كميته، لذا با هم ارتباط زيادي داشتيم و همكاري‌هاي جدي ما از آنجا شروع شد، تا ايشان رفتند در دولت و ما هم در شوراي انقلاب بوديم. اين مسيري از آشنايي‌هاي ما با آقاي رجايي بود.

* با توجه به سابقه آشنايي با آقاي رجايي كه ذكر شد، لطف كنيد فضايل اخلاقي و خصوصيات ايشان را ذكر كنيد؟

ج: مرحوم رجايي خصوصيات اختلافي بسياري ممتازي داشت. اولا آدم بسيار باتقوايي بود. من به درجه تقواي اين مرد كم آدم ديدم. ايشان آدمي بود كه متوجه خودش بود. چون بعضي‌ها از حال خودشان غافلند و اين موجب مي‌شود عيوب در آنها بماند و رشك كند و اين است كه هرگز اصلاح نمي‌شوند. اما مرحوم رجايي از جمله كساني بود كه توجه به حال خودش داشت و چون مي‌خواست خودش را اصلاح كند در صدد كم كردن عيوبش بود و اين موجب مي‌شد كه ايشان هميشه در چشم من يك انسان پخته و كامل و داراي سلطه جلوه كند. از خصوصيات ديگرش، بعد از تقوا، خونسردي و حوصله و حلم اين مرد، عجيب بود و اين چيزي است كه ملت ايران در دوران وزارت و نخست‌وزيري ايشان و در زماني كه ايشان قرار بود نخست‌وزير بشوند، هم با چشم مشاهده كردند و ديدند. آن مقداري كه بني صدر به ايشان اهانت كرد و حمله كرد و بد گفت و انواع و اقسام اتهامات گوناگون را به ايشان وارد كرد، در واقع حوصله و حلم بي‌نظير بي‌پايان اين شخص عزيز بود كه توانست هم آنها را تحمل كند، و الا اگر كس ديگري بود، نمي‌توانست تحمل هيچ كدام از آنها را داشته باشد.

از جمله خصوصيات ديگر ايشان حالت زاهدانه‌اش بود، يعني مردي بود كه به زندگي دنيوي و تجملات دنياي اصلا اهميت نمي‌داد و زاهدنما نبود كه بخواهد خودش را به زهد و پارسايي بزند. يك حداقل زندگي براي خودش درست كرده بود، يعني داراي يك خانه محقر و يك زندگي متوسط بسيار پايين بود، اما مطلقا در صدد زياده‌روي نبود. حتي در زماني كه نخست‌وزير و رئيس‌جمهور هم شده بود همين طور بود و حتي مي‌توانم بگويم از لحاظ اتومبيل و از لحاظ لباس، به سوي ساده‌زيستي هرچه بيشتر پيش مي‌رفت و در كنار اين، يك خصوصيت ممتاز بهتري داشت كه آن حسن ظاهر بود. چون بعضي هستند ساده‌زيستي آنها در لباس كثيف و لباس نامرتب جلوه مي‌كند، در صورتي كه مطلقا در مرحوم رجايي چنين حالتي وجود نداشت. يادم مي‌آيد يك سفر كه از دزفول مي‌آمديم و ايشان بعد از آن يك سفر ديگر داشتند و مي‌خواستند جاي ديگر بروند فكر مي‌كردند كه وقتي به تهران مي‌رسند شايد وقت نباشد و مجبور باشند از اين هواپيما پياده و به آن هواپيما سوار شود. در هواپيمايي كه با هم بوديم رفت دستشويي و آنجا سرو صورتش را صابون زد، يعني سر و گردنش را شست.

اين آدم، مقيد به نظافت و طهارت بود و مقيد بود كه در گفتارش مبالغه نكند. اين كه شما مي‌ديديد در سخنراني‌ها و يا مصابحه‌هايش گاهي از اوقات بعضي ايرادات و اشكالاتي مي‌خواستند بگيرند، به خاطر آن بود كه مثلا اگر ارتش را تصديق مي‌كرد يا از سپاه تعريف مي‌كرد يا از فلان ارگان ذكر خير مي‌كرد، سعي داشت ذكر خير را به همان اندازه‌اي كه معتقد است و مي‌داند بگويد، لذا ممكن بود اين با بعضي از صحبتهايي كه ديگران مي‌كردند تفاوت داشته باشد، و گله‌هايي را برمي‌انگيخت، اما او درست همان متن واقعيت را مي‌گفت. لذا در گفتار، آدمي با دقت و مسلط بر زبانش بود و خلاصه اين كه خيلي خصوصيات خوب در رجايي وجود داشت كه اگر بخواهيم همه را بگويم خيلي زياد است و شايد بسياري از آنها را به خاطر نياورم.

به هر حال مرحوم رجايي يك انسان وارسته پاك خدايي با اخلاص و با تقوا و از انسانهاي نادر روزگار ما بود. و از ديگر خصوصياتش اين بود كه آدم پركاري بود. قدري اين مرد در كار خستگي‌ناپذير بود كه آدم را به شگفت مي‌آورد. آن روزي كه ايشان رئيس‌جمهور شده بود و مرحوم شهيد باهنر نخست‌وزير، من ديدم كه گويا هنوز او نخست‌وزير است و چقدر كارهايي را كه بايد شهيد باهنر انجام مي‌داد و در حالي كه مرحوم باهنر هنوز گرم كار و آشناي به كار نشده بود، تمام اين كارها را مرحوم رجايي انجام مي‌داد و خود ايشان مسائل را رتق و فتق مي‌كرد و به همين دليل هر وقتي از شبانه روز شما تلفن مي‌كرديد، اين آدم حضور داشت و مشغول كار بود.

* دوران وزارت آموزش و پرورش شهيد رجايي را چگونه مي‌ديديد؟

آموزش و پرورش تنها در دوران وزارت او در دست آقاي رجايي قرار نگرفته بود، بلكه قبل از آن كه وزير بشود آموزش و پرورش را در واقع او مي‌گرداند. يعني از اول انقلاب كه دولت موقت تشكيل و آقاي دكتر شكوهي وزير آموزش و پرورش شد، دو سه نفر در آموزش و پرورش مشغول رتق و فتق كارها بودند كه يكي ايشان و يكي هم مرحوم شهيد باهنر بود و بعضي ديگر كه از همه آنها پركارتر و فعالتر و اداره‌كننده‌تر مرحوم شهيد رجايي به حساب مي‌آمد و اصلا وزارت آموزش و پرورش توسط مرحوم رجايي روي غلتك افتاد و يك وزارت جديد، يعني به صورت آموزش و پرورش و از شكل سابق به يك نظام جديد انقلابي درآمد. چه قبل از وزارت و چه در زمان وزارت آقاي دكتر شكوهي كه او هم بخاطر اطمينان به ايشان اختيارات بي‌پايان به شهيد رجايي داده بود، در آموزش و پرورش هيچ مانعي براي ايشان وجود نداشت كه نتواند اصلاحات مورد نظرش را انجام بدهد. لذاست كه نمي‌شود بگوييم در دوران وزارتش، بلكه بايد بگوييم از دوره اول انقلاب تا پايان دوران وزارت ايشان هر حادثه‌اي كه براي اصلاح وضع آموزش و پرورش واقع شده، مربوط است به ايشان، حتي بعد از اين كه مرحوم شهيد رجايي نخست وزير شده بودند و مرحوم شهيد باهنر وزير آموزش و پرورش شد، باز هم شهيد باهنر همان خط شهيد رجايي را مي‌رفت، البته اصلاحاتي را در نظر داشته، چون شهيد باهنر فاضل‌تر و عالمتر از شهيد رجايي بود و يك سري ابتكارات جديد نيز داشت، اما آن جهت عمومي و آن خط كلي سير آموزش و پرورش همان بود كه اول با همديگر و عمدتا شهيد رجايي طرحش را ريخته بود.

به نظر من آموزش و پرورش در آن دوره يك حركت انقلابي كرد و يك تحول به معناي واقعي پيدا كرد، يعني سازمان‌هاي جديد انقلابي در آن به وجود آمد و يك سري سنت‌هاي جديد انقلابي در آن زنده شد.

* نظر خودتان را در مورد دولت موقت در مخالفت با وزارت ايشان بيان فرماييد؟

دولت موقت هر كسي را كه از لحاظ تفكر و تصور در قالبهاي خودشان نمي‌گنجيد قبولش نداشتند و شهيد رجايي را كه به زور توسط ماها در شوراي انقلاب كفيل وزارت آموزش و پرورش شد و وزير هم نشد، چون آنها حاضر نبودند كه بپذيرند كه ايشان مي‌تواند وزير بشود، اما وزارت امثال دكتر كشومي يا ديگر وزرا که بودند، برايشان خيلي ساده بود و با اين كه محمدعلي رجايي را مثلا بيست سال بود مي‌شناختند، برايشان اصلا قابل تصور نبود، در صورتي كه هيچ دليلي نداشتند، فقط مي‌گفتند نمي‌تواند و هر چه ما مي‌گفتيم آموزش و پرورش را ايشان دارد مي‌گرداند، قبول نمي‌كردند و بالاخره هم حاضر نشدند، تا اين كه شوراي انقلاب خودش هدا��ت كشور را بر عهده گرفت كه آن وقت البته شهيد رجايي را وزير كرد.

* موضع ايشان در زندان با گروهك‌ها چگونه بوده است؟

البته من موضع ايشان را با اين كه در زندان نبوده‌ام مي‌دانم. در اوين مرحوم رجايي موضع بسيار قاطعي در مقابل گروه مجاهدين گرفت و همانطور كه مي‌دانيد آن وقت در اوين اختلافي ميان مذهبي‌ها و مجاهدين بر سر كمونيستها به وجود آمد، يعني مذهبي‌هاي طرفدار روحانيون معتقد بودند كه ما نمي‌توانيم با كمونيستها هم غذا و هم بند و همكار و اين قبيل چيزها باشيم. مجاهدين هم مي‌گفتند شما چه كاره هستيد كه داريد اظهار نظر مي‌كنيد. حتي شنيدم از يک بند ديگر پيغام داده بودند به آقاي طالقاني و گفته بودند چه وقت حرف شما مورد قبول بوده كه حالا باشد؟ و شما كي در اين مسائل پيشرو بوده‌ايد كه حالا باشيد؟ و شما اصلا نمي‌توانيد در اين مورد نظر بدهيد. آنها معتقد بودند كه ما با كمونيستها هم هدف و هم جهت هستيم. البته اين طبق برداشت و جهان‌بيني است كه مجاهدين دارند و به نظر من بهترين كسي كه اين برداشت و جهان‌بيني را تشريح كرده آقاي هاشمي رفسنجاني است. ايشان در سخنراني كه سال 58 و 59 ايراد كردند، در آنجا دقيقا برداشت مجاهدين از مذهب و از مسائل مذهبي را ذكر كردند كه آنها مي‌گويند آن كه طرفدار توحيد است آن كسي است كه طرفدار تكامل است، تكامل هم با همان تفسيري كه خودشان يعني كمونيستها مي‌كنند و آن هم همين تعبيري است كه مجاهدين مي‌كنند و بعد مي‌گويند مرتجع آن كسي است كه با اين تكامل مخالف باشد و اين كه اگر كسي نمازخوان و روزه‌گير ولو اهل مبازره هم باشد او مرتجع است و مبارزه كردن براي ايجاد يك حكومت اسلامي به تنهايي كافي نيست تا انسان بتواند مترقي و انقلابي باشد، بلكه بايد حتما تفكر ماركسيستي داشته باشد و جهان‌بيني ماركسيستي را اختيار كرده باشد و بخواهد دنيايي را در قرار و طبق نظر ماركسيست به وجود بياورد و لذا مجاهدين خودشان را هم‌جهت با كمونيستها مي‌دانستند و با آنها غذا مي‌خوردند و هم‌بند مي‌شدند و بدين جهت سر اين قضيه اختلاف افتاد و در اين اختلاف مرحوم رجايي جزء كساني بود كه قرص ايستاد و با مجاهدين ستيزه كرد. آنها هم ايشان را بايكوت كردند، كه در زندان مدتها بايكوت بود و از طرف مجاهدين او را به عنوان مرتجع مي‌شناختند و با او مخالفت مي‌كردند و لذا موضع او با كمونيستها هم كاملا روشن بود.

* در رابطه با شوراي عالي دفاع و جنگ، برخوردهاي شهيد رجايي با شخص بني‌صدر را بيان فرماييد؟

ايشان در شوراي عالي دفاع موضع بسيار جالب و شگفت‌آوري داشت. اولا از اين كه با بني‌صدر در بيفتد برخلاف ماها ابايي نداشت و خسته نمي‌شد، يعني من و آقاي هاشمي كه در شوراي عالي دفاع بوديم سعي مي‌كرديم با بني‌صدر برخورد پيدا نكنيم، چون او براي هر کلمه كوچكي جنجال به پا مي‌كرد و آن را در روزنامه مي‌آورد يا در سخنراني مي‌گفت و غوغا به پا مي‌كرد، ما هم كه غوغا را بر خلاف مصلحت مي‌دانستيم و امام هم دائما توصيه مي‌كردند غوغا راه نيفتد و لذا ما در شوراي عالي دفاع، كوتاه مي‌آمديم براي اين كه مبادا او غوغا راه بياندازد. اما آقاي رجايي اصلا ملاحظه اين مطلب را نمي‌كرد، يعني هر چيزي كه مورد نظرش بود آنجا صريحا مطرح مي‌كرد و از جار و جنجال بني‌صدر نمي‌ترسيد و بني‌صدر از مخالفت مرحوم رجايي بيشتر لجش مي‌گرفت تا مخالفت ماها، چون آقاي رجايي را اصلا قبول نداشت و بارها مي‌شد كه در شوراي عالي دفاع، بني‌صدر به قول ما مشهديها مثل پول قرمز مي‌شد، ولي مرحوم رجايي آرام و خونسرد، بعد از دادكشيدنهاي بني‌صدر حرف خودش را از سر شروع مي‌كرد و استدلال مي‌كرد كه اين خيلي جالب بود.

در رابطه با جنگ هم مرحوم رجايي طرفدار اين بود كه ما بايد سرنوشت جنگ را در ميدان جنگ تعيين كنيم و به اين هياتهاي صلح اصلا اعتقاد نداشت، بنابراين مي‌گفت اينها براي ما كاري انجام نمي‌دهند و همانطور كه تجربه هم اين را به ما نشان داد... مرحوم رجايي همين را مي‌گفت و زبان ديپلماسي هم بلد نبود، يعني حوصله زبان ديپلماسي را نداشت و لذا همين را صريحا به خود آنها خيلي راحت مي‌گفت. يك وقتي يكي از اين ميانجي‌هاي صلح كه پهلوي ايشان نشسته بود و صحبت مي‌كرد و مي‌گفت كه حالا شما بياييد مذاكره را شروع كنيد تا بعد از مذاكره آنها بروند بيرون، ايشان به آن شخص مي‌گويد دستت را بده به من و در حالي كه آن وقت هم نخست‌وزير بوده، دستش را مي‌گيرد و انگشتش را شروع مي‌كند به فشار دادن، به طوري كه آن طرف ناراحت مي‌شود و تعجب مي‌كند از اين كه اين آقاي محترم و شخصيت عالي كشور با دست اين چكار دارد؟! بعد شهيدرجايي به او مي‌گويد حالا كه من دست تو را اينجوري گرفته‌ام و دارم فشار مي‌دهم اگر كسي بگويد به تو كه بيا و با اين صلح كن، تو به او مي‌گويي راهش اين است كه اول اين فشار را بردارد تا ما بعد بنشينيم با هم مذاكره صلح كنيم و او به شما بگويد نه خير آقا، بگذاريد اين فشار باشد و با هم مذاكره كنيد! آيا اين حرف از نظر شما قابل قبول است؟ الآن هم كه عراق انگشت مارا گرفته فشار مي‌دهد و نيروهايش در خاك ماست دزفول و اهواز و آبادان را دارد مي‌كوبد، با اين فشار تو آمده‌اي مي‌گويي مذاكره كنيد! آخر بايد فشار را بردارد تا مذاكره كنيم! و خلاصه مرحوم رجايي آدمي بود كه با اين زبانها حرف مي‌زد كه البته اين زبان را شايد بشود گفت زبان ديپلماسي هم هست و به تعبيري زبان شيرين ديپلماسي است. اما معمولا در برخورد با اين ديپلماتهايي كه با ايشان مواجه مي‌شدند، حتي در نامه‌ها و تلگرافها و مكاتبات، معمولا زبان انقلابي خالص بي‌شائبه را كنار نمي‌گذاشت براي اين كه زبان ديپلماسي را انتخاب كند.

بصيرت، 07 شهریور 1394

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
17 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .