خطبه هاي سياسي نهج البلاغه؟

بهترين خطبه هاي سياسي در نهج البلاغه كدام ها هستند؟

دانشجوي محترم ابتدا از اينكه اين مركز را به منظور دريافت پاسخ سوالات خويش انتخاب كرده ايد از شما سپاسگذاريم . كتاب گرانقدر «نهج البلاغه» يكي از پر ارزش ترين منابع جهان اسلام است كه نه تنها براي شيعيان بلكه براي كل جهان اسلام حاوي درس ها و آموزه هاي فراواني مي باشد . در اين كتاب شريف كه حاوي ديدگاه هاي حضرت امام علي ع مي باشد موضوعات مختلفي اعم از اعتقادي ، سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي و ... به چشم مي خورد و با توجه به اينكه عمده اين ديدگاه ها مربوط به طول دوران حكومت امام علي ع مي باشد مباحث سياسي به وفور در آن يافت مي شود تا جايي كه مطالعه جامع و كامل آن درس هاي سياسي فراواني را در اختيار محققان سياست اسلامي قرار مي دهد.، در اين ميان خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار آن حضرت در نهج البلاغه گاه به صورت كامل رنگ و بوي سياسي داشته و گاه در خلال خطبه هايي كه موضوعات متنوعي را شامل مي شود مباحث سياسي نيز طرح شده است. از اين روي براي دريافت ديدگاه هاي امام علي ع در مورد سياست بهترين راهكار اين است كه از مجموع خطبه ها ، نامه ها و كلمات قصار آن حضرت مدد گرفته شود. به همين منظور در ادامه متني را خدمت شما تقديم مي كنيم كه ديدگاه هاي سياسي امام علي ع را در مورد موضوعات مختلف سياسي از دل اين كتاب شريف استخراج نموده است، البته پيش از آن با توجه به اينكه از ما بهترين خطبه سياسي نهج البلاغه از منظر خودمان را پرسيده بوديد به شما توصيه مي كنيم خطبه 192 نهج البلاغه را كه مشهور به خطبه قاصعه مي باشد و در آن مباحث اعتقادي ، سياسي ،اجتماعي ، تاريخي و اخلاقي مطرح شده است مطالعه نماييد، چنانكه در ميان نامه هاي آن حضرت ، بي شك نامه 53 نهج البلاغه بهترين متن سياسي قابل استفاده مي باشد كه به دليل اهميت محتوا و عظمتش در سازمان ملل متحد نيز به ثبت رسيده است: حكومت و سياست در نهج البلاغه ديدگاه امام علي (ع) در ارتباط با سياست نهج البلاغه، كتاب سياست و حكومت، ارشاد و آموزش، تشويق و تنبيه، برهان و بصيرت است. مروري بر اصول، ارزشها و احكام اسلامي با استناد به منابع اصيل و انكار ناپذير آن، آميختگي اسلام را با مقوله سياست براي هر پژوهشگري آشكار مي سازد و ترديدي در اين باره باقي نمي گذارد. جهان بيني اسلامي، بي ترديد، شامل عنصر سياست است. در اين ميان اميرالمؤمنين (ع) كه مفسر و سخنگوي اسلام ناب، قرآن ناطق و وارث علم محمدي (ص) است، مرجع علمي و منبع محكم قابل اعتمادي براي استنباط اصول و مباني ديدگاه اسلام در باره سياست است. خطبه ها، نامه ها و كلمات فراواني از آن حضرت وجود دارد كه موضوع اصلي يا فرعي آن مقوله سياست است. استاد محمد تقي جعفري، به درستي بر اين نكته تأكيد مي كند كه بر مبناي اين تعريف، سياست يكي از واجبترين عبادات و وظايف انسانهايي است كه شرايط آن را دارند. امام علي (ع) در بحث از سياست، چارچوب و مباني سياست مطلوب را در نظر دارد و با توجه به اينكه در كلام آن حضرت، سياست، مترادف با ولايت به كار رفته است، و ائمه معصومين (ع) «ساسة العباد شمرده شده اند، مي توان چنين استنباط كرد كه سياست، مفهومي اعم از دولت، حكومت و قدرت دارد؛ مفهومي كه طبق آن، ساسة العباد بر ائمه معصومين (ع) در هر حال، و حتي در صورت انزواي از قدرت و حكومت صدق مي كند. معناى سياست: واژه سياست از حيث لغت و كاربردهاى مختلف، معانى گوناگونى دارد. از جمله: حكم راندن، اداره كردن امور مملكت، عدالت و داورى. لغت دانان عرب در تبيين معناى كلمه سياست مى نويسند: «ساس الناس سياسه تولى رياستهم و قيادتهم»؛ به سياست قوم خود پرداخت؛ يعنى رهبرى و مديريت آنان را پذيرفت. زعامت و رياست جمعى را به عهده گرفتن، از مفاد اساسى كلمه سياست است. در روايتى از امام هشتم ع آمده است: امامت، سياست است. در زيارت جامعه كبيره، در اوصاف ائمه معصومين (ع آمده است: «السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله... و قادة لامم و اوليأ النعم و عناصر الابرار و دائم الاخيار و ساسة العباد و اركان البلاد»؛ سلام بر شما، اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت... و پيشوايان امتها و اولياى نعمتها و پايه هاى نيكوكاران و تكيه گاه خوبان و سياست كنندگان بندگان خدا و اركان محكم شهرها... اين عبارات، بويژه قادة الامم و ساسة العباد، صريحاً زمامدارى و سياستمدارى را از صفات و شئون ائمه معصومين ع مى شمارد. امام حسن ع مى فرمايد: «ندبنا الله السياسة الامه.» امام صادق ع فرمود: «ان الله عزوجل ادب نبيه فاحسن ادبه فلما اكمل له الادب قال انك لعلى خلق عظيم ثم فوض اليه امر الدين و الامه ليسوس عباده»؛ خداوند پيامبرش را تربيت كرد و خوب تربيت كرد، وقتى كه تربيت او را تكميل نمود، فرمود: تو داراى اخلاق نيك و عظيمى هستى، سپس امر دين و امت را به پيامبر واگذار كرد، تا سياست امور بندگان را به عهده بگيرد. به همين جهت است كه امام خمينى مى فرمايد: «سياست در رأس تعليمات انبياي الهى بوده است. در رساله حقوق امام سجاد ع مى خوانيم: «ثم حق سائسك بالملك و كل سائس امام... و اما حق سائسك بالملك فان تطيعه و لا تعصيه.» سائس، يعنى سياستمدار كه در اين حديث با امامت مساوى گرفته شده و اطاعت از وى واجب و فرض است. جايگاه سياست از ديدگاه حضرت علي (ع: از ديدگاه حضرت علي (ع) نفس حكومت و نظام سياسي براي جامعه، يك ضرورت قطعي است؛ تا جايي كه حاكميت غير عادلانه و زمامداري غير حق، از هرج و مرج و فقدان حكومت، برتر است. با اين حال نوع حكومت، آن قدر مهم و اساسي است كه اِذا تَغَيَرَ السُلطانُ تَغَيَرَ الزَمانُ. جايگاه سياست از نظر امام علي (ع) بسيار فراتر و برتر از يك قراداد اجتماعي بين مردم و حكومت است. مبناي اساسي نظام سياسي از ديدگاه آن بزرگوار، تلاش و مجاهدتي برخاسته از بينش الهي و نظام ارزشي واحدي است و امام و امت آن را از جان و دل پذيرفته اند و ضرورت آن را باور دارند. واقعيت تلخي كه در تاريخ جوامع بشري ديده مي شود، اين است كه نظام سياسي حكومتها، به جز حكومتهايي معدود در مقاطعي محدود، منطبق بر چارچوبهاي مطلوب نبوده است. اين واقعيت تلخ، بسياري از متفكران و نخبگان بشري را در امكان استقرار سياست مطلوب، دچار ترديد و يأس ساخته است. اگر از نگاه امام علي (ع) به اولويتهاي انسان مؤمن و اساسي ترين خط مشيهاي زندگي او بنگريم، معلوم خواهد شد كه سياست و تلاش سياسي براي كسب قدرت و حكومت، براي مؤمن راستين، هرگز محوري ترين و اساسي ترين آرزو نيست. سياست به معناي تلاش و تدبير براي رشد و تعالي فرد و جامعه، بخشي جدا ناشدني از وظايف و تكاليف ديني هر مسلمان است و هرگز در حاشيه قرار نمي گيرد. در حقيقت آنچه امروز به نام سياست شناخته مي شود، بخشي از معناي جامع و متعالي سياست علوي است كه سمت گيري آن نيز بر آمده از نگاه آن حضرت، به اساسي ترين مسائل و محورهاي زندگي انسان است. در نگاه اميرالمؤمنين (ع) كه برخاسته از عمق شناخت عالم و آدم و درك حقيقت هستي است، اصول اخلاقي، خاستگاه سياست و مقوم ارزش آن است، تا جايي كه هر گونه تلاش سياسي خارج از اين چارچوب، پيروي از هوا و هوس و زيان و خسران تلقي مي شود. در اين مجال به برخي از اين اصول و مباني اشاره مي شود؛ 1- نگاه زاهدانه و گذرا به دنيا و پرهيز از دنيا دوستي 2- توجه به آخرت و اصالت آن 3- پرهيز از دو چهرگي، دو گونه سخن گفتن، قدرت نمايي و خود برتر بيني 4- پرهيز از شكمبارگي و ستمگري 5- آزمايش دانستن فراز و نشيبهاي دنيوي 6- اخلاص در امور 7- رنج خود و راحت مردم 8- پرهيز از نيرنگ. اينها و دهها اصل و فرع اخلاقي و معنوي است كه پايه هاي رفتار سياسي فرد يا جامعه اسلامي را در چارچوب سياست علوي تشكيل مي دهد و زمينه و انگيزه رعايت اصول سياست مطلوب را فراهم مي سازد. سياست برخاسته از چنين اصولي از آفات قدرت مصون است و آنچه را در تعريف سياست از ديدگاه حضرت علي (ع) ديديم، تحقق مي بخشد. از نگاه اميرالمؤمنين (ع) نه تنها حكومت و حكمت، و زمامداري و زهد، با هم تعارضي ندارند، بلكه سياست مطلوب، جز از راه پيوند بين اين امور، محقق نخواهد شد. تنها حاكم حكيم و زمامدار زاهد است كه مي تواند كاروان بشري را به كمال رهنمون شود، و قدرت را كه امروزه گوي بازي نابخردان شده است، به امري مقدس و در خدمت انسانيت، مبدل سازد. طبق اين ديدگاه، لَم ينُادِ بِشَيءِ مِثلَ ما نُودِيَ بِالوِلايَهِ، و سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست ما، و سياست عاليترين دانشها و والاترين هنرهايي است كه اگر به درستي در جامعه اي هدايت نشود، جامعه روي نيكبختي نخواهد ديد. اهداف و غايات سياست: از ديدگاه حضرت علي (ع) غايت اصلي حكومت اسلامي، حفاظت از مردم در ابعاد و جنبه هاي مختلف آن و خدمت به آنان براي تأمين سعادت دنيوي و اخروي است. آن حضرت انگيزه خود را در پذيرفتن امر حكومت، چنين بيان مي دارد؛ «خدايا! تو مي داني كه آنچه از جانب ما در پذيرش امر خلافت شد، هرگز براي قدرت طلبي يا زياده جويي از بهره هاي دنيوي نبوده، بلكه براي اين بوده است كه نشانه هاي دين تو را به جاي خود برگردانيم و در شهرهاي تو اصلاح را ظاهر كنيم، تا بندگان ستمديده ات در امنيت به سر برند و قوانين و احكام رها شده تو بار ديگر اجرا گردد.» همين غايت در كلام كوتاه آن حضرت در باره نقش حكومت بيان شده است: «السُلطانُ وَزَعهُ اللهِ في اَرضِه. بر همين اساس، در فرمان مبارك آن حضرت به مالك اشتر بر چهار محور اساسي تأكيد شده است و همان گونه كه استاد محمد تقي جعفري نيز تصريح مي كند، همين چهار محور، اهداف كلان اجراي اين فرمان است. هم رفاه و امنيت جامعه اسلامي و هم تعليم و تربيت و رشد فرهنگي جامعه، در اهداف حكومت علوي مد نظر است. به تعبير كوتاه و گوياي ابن خلدون، غايت حكومت ديني، تأمين مصالح اخروي و دنيوي جامعه است. براي تحقق اين غايت، در جاي جاي كلمات آن حضرت بر اصولي از قبيل حدود الهي، تأمين معيشت محرومان و گرسنگان ،اقامه عدل و احقاق حقوق همگان بخصوص مظلومان و ضعفا، و مساوات كامل در استفاده مسئولين و مديران جامعه از اموال عمومي تأكيد شده است. زيرا به سامان آوردن مردم جامعه و تأمين صلاح و رشد آنان، جز با تحقق اين وظايف، حاصل نمي گردد. غايت سياست در انديشه علياي علوي، اعلاي كلمه حق و اعتلاي همه جانبه مردمان است. اين بدان معنا نيست كه تأمين معاش و رفاه مردم و آباداني و رشد اقتصادي جامعه به فراموشي سپرده شود، بلكه در پرتو همين غايت، به بعد مادي زندگي مردمان نيز پرداخته مي شود. حكومت در اين چارچوب فكري، مردم را براي همراهي و پيروي از خود، و نيز براي تأمين خواستهاي حكام نمي خواهد، بلكه آنان را براي خدا مي خواهد و غايت امام عادل از بسيج توده هاي مردم براي همراهي با حكومت، تحقق آرمانهاي الهي است؛ آرمانهاي مقدسي كه محور اصلي آن اعتلاي امت است. اين نكته بسيار مهم و عميق، از وجوه مهم تفاوت سياست الهي با سياست شيطاني است. سياست و حكومت در نهج البلاغه منظور حضرت از سياست چيست؟ آيا حضرت سياست را دروغگويي ، دغلبازي ، ريا كاري ومواردي مانند اينها كه در ذهن بسياري از ما همان سياست است و سياست جز اين نيست مي دانند. يا اينكه نگاهي آسماني و مقدس به اين موضوع دارند. 1-حضرت سياست را غير از حيله گري و نيرنگ مي دانند فلذا در خطبه 200 ميفرمايند:( سوگند به خدا،معاويه از من سياستمدارتر نيست، اما معاويه حيله گر و جنايتكار است ،اگر نيرنگ ناپسند نبود من زيرك ترين افراد بودم) حضرت در خطبه فوق عوام فريبي يا همان سياست دماگوژي را رد ميكنند و اين امر را براي رسيدن به هدف ناپسند مي دانند. حضرت در جملات بالا خود را يك سياستمدار ميداند كه معاويه با انجام دغلبازي نمي تواند بر حضرت در سياستمداري چيره شود چون حضرت به وضوح سياست را غير از اين مي داند. همچنين حضرت اشاره مي كنند كه داراي توانايي در استفاده از حيله و نيرنگ هستند نه اينكه فاقد اين كارايي مي باشند و عدم انجام اين كارهم، در واقع به علت ناتواني ايشان است . بارها موقعيتهايي براي حضرت پيش آمد كه ايشان مي توانستند با دادن يك دروغ و يا حيله اي كوچك به راحتي خلافت را در دست بگيرند يا به زبان امروزه براي رسيدن به هدف وسيله را توجيه كنند. اما حضرت اين كار را نكردند زيرا اگر اين كار را انجام مي دادند، ديگر علي (ع)نبودند. و امروزه هم ما نمي توانستيم به چنين رهبري كه ازحق خود ميگذرد تا جامعه از هم فرونپاشد افتخار كنيم. حتي اگر اين چشم پوشي از حق مانند استخوان در گلو و خار در خشم او را بيازارد. 2- حضرت در كسب قدرت و چه در حفظ آن نيز هيچ ظلمي را روا نمي دارند و همواره تاكيد بر اين مي كنند كه حتي حاضر به گرفتن رزق مورچه اي از دهان او نيستند. اين بر خلاف نظريات بسياري از انديشمندان سياسي است كه زمامدار را در حفظ قدرتش رجوع به خيانت ،ظلم و ستم مي دهند. حضرت علي (ع) در جواب اطرافيان خود براي بكار بردن اين روشها بر اساس خطبه 126 نهج البلاغه مي فرمايند(آيا به من امر مى كنيد كه پيروزى را با ستم بر كسى كه زمامدار او شده ام ، به دست آورم ؟) اين بر خلاف نظر بعضي از انديشمندان مانند ماكياولي است كه با ديدن چگونگي دعوت به گفتگو و بعد فريب دادن چند فرمانده جنگي توسط يكي از حاكمان زمان خودش به نام بورجا و قتل آنها ، اين نسخه را به حاكمان براي ماندگاري قدرتشان و از ميدان به در كردن رقيبان توصيه ميكند. 3-موضوع بعد در نهج البلاغه اينست كه ببينيم هدف و فلسفه سياست و حكومت در اين كتاب چه چيزبيان شده است ؟ انديشمندان زيادي پيرامون اين موضوع به بحث پرداخته اند مانند توماس هابز كه فلسفه تاسيس حكومت را رسيدن به صلح و آرامش مي داند . و يا پيروان نظريه اصالت سود مندي كه هدف تاسيس دولت را سودمندي و فايده آن در رساندن افراد به لذت مي دانند. اما حضرت هدف از سياست و حكومت را در نهج البلاغه اجراى عدالت ، زعامت ، رهبرى و هدايت جامعه و مردم به سوى كمال و نزديكى به خدا مي داند . حضرت در اين خطبه منبريه 131چنين مي فرمايند:( خدايا تو مي داني كه جنگ و در گيري ما براي به دست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود، بلكه مي خواستيم نشانه هاي حق و دين تو را به جايگاه خويش بازگردانيم، و در سرزمين هاي تو اصلاح را ظاهر كنيم، تا بندگان ستمديده ات در امن و امان زندگي كنند، و قوانين و مقررات فراموش شده تو بار ديگر اجرا گردد) حضرت در اين جملات مهمترين اهداف دولت اسلامي را اينچنين بيان مي دارند: 1- ارائه ارزش هاي ديني و حفظ و گسترش آن 2- اصلاح حيات اجتماعي و روابط انساني 3- تامين امنيت اجتماعي. همچنين اين اهداف را مي توان در نامه هايي كه حضرت به واليان خود در شهرها مي نويسند يافت. حضرت علي (ع) طي توصيه اي كه در نامه 46 و خطاب به مالك اشتر است اينچنين مي فرمايند(.. پر و بالت را برابر رعيت بگستران، با مردم گشاده روي و فروتن باش، و در نگاه و اشاره چشم، در سلام كردن و اشاره كردن با همگان يكسان باش، تا زور مندان در ستم تو طمع نكنند، و ناتوانان از عدالت تو مايوس نگردند) حضرت بار ديگر درنامه 53 نهج البلاغه به مالك اشتر مي فرمايد:( دوست داشتني ترين چيزها در نزد تو، در حق ميانه ترين، و در عدل فراگير ترين، و در جلب خشنودي مردم گستر ده ترين باشد، كه همانا خشم عمومي مردم، خشنودي خواص را از بين مي برد، اما خشم خواص را خشنودي همگان بي اثر مي كند) اين توصيه هاي حضرت زماني مطرح شد كه به قول ما امروزيها حكومت دموكراتيك و پارلماني نبود كه با اين كارها بخواهند راي مردم را بدست آورند بلكه حضرت وظيفه حاكم را در هر حالت و هر شرايطي چيزي جز خدمت به مردم و خشنودي خداوند نمي داند و به فرموده خود حضرت (حاكمان پاسبانان خدايند در زمين او) حاكم اسلامي به عنوان كسيكه در راس قدرت سياسي مي باشد و طبق نظر حضرت نماينده اجرايي او در زمين بايد با بندگان او مدارا كند و عدالت را در حق آنان رعايت كند. 4- ايشان در خطبه 131 بعد از ذكر فلسفه حكومت اسلامي به شرايط رهبر اسلامي اشاره مي كنند ومي فرمايند: خدايا من نخستين كسي هستم كه به تو روي آورد، و دعوت تو را شنيد و اجابت كرد، در نماز ، كسي از من جز رسول خدا (ص) پيشي نگرفت، همانا شما دانستيد كه سزاوار نيست بخيل بر ناموس و جان و غنيمت ها و احكام مسلمين، ولايت و رهبري يابد، و امامت مسلمين را عهده دار شود، تا در اموال آنها حريص گردد، و نادان نيز لياقت رهبري ندارد تا با ناداني خود مسلمانان را به گمراهي كشاند، و ستمكار نيز نمي تواند رهبر مردم باشد، كه باستم حق مردم را غصب و عطاهاي آنان را قطع كند. و نه كسي كه در تقسيم بيت المال عدالت ندارد زيرا در اموال و ثروت آنان حيف و ميل مي كند و گروهي را بر گروهي مقدم مي دارد، و رشوه خوار در قضاوت نمي تواند امام باشد زيرا كه براي داوري با رشوه گرفتن حقوق مردم را پايمال، و حق را به صاحبان آن نمي رساند، و آن كس كه سنت پيامبر (ص) را ضايع مي كند لياقت رهبري ندارد زيرا كه امت اسلامي را به هلاكت مي كشاند) امام علي (ع) در بيانات بالا به پاره اي از صفات حاكم اسلامي با ذكر اهميت داشتن هر صفت اشاره مي فرمايند كه اين صفات به اين ترتيب هستند: الف - بخيل نباشد ب - نادان نباشد ج - عادل باشد د - رشوه خوار نباشد ه - پايبند به رعايت سنت پيامبر(ص) باشد. 5-در نهج البلاغه به توصيه هايي نيز بر مي خوريم كه راهنماي خوبي براي مردم و رهبر حكومت مي باشد براي نمونه حضرت در سخنراني كه در صفين فرموده اند و در خطبه 216 نهج البلاغه آمده است به حقوق متقابل مردم و رهبر اشاره مي كنند و اداء اين حقوق متقابل را باعث اصلاح روزگار و برقراري عدالت براي مردم و تداوم حكومت مي دانند و ادامه مي دهند اگر اين حقوق اداء نشود آنگاه است كه ظلم ، ستم و نيرنگ در جامعه زياد شود. حضرت در اين مورد چنين مي فرمايند( و در ميان حقوق الهي بزرگترين حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است،... و آنگاه كه مردم حق رهبري را اداء كنند، و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزت يابد، و راههاي دين پديدار و نشانه هاي عدالت برقرار، و سنت پيامبر(ص) پايدار گردد، پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حكومت اميدوار و دشمن در آرزوهايش مايوس مي گردد. اما اگر مردم بر حكومت چيره شوند، يا زمامدار بر رعيت ستم كند، وحدت كلمه از بين مي رود، نشانه هاي ستم آشكار و نيرنگ بازي در دين فراوان مي گردد، و راه گسترده سنت پيامبر (ص) متروك، هوا پرستي فراوان، احكام دين تعطيل، و بيماريهاي دل فراوان شود) حضرت در ادامه اين خطبه به برخي از حقوق حاكم بر مردم مانند 1-عدم ستايش هاي غلو آميز حاكمان 2- دوري از رفتار ظاهري با حاكم 3- مشورت دادن به حاكم اشاره مي كنند. در خطبه 34 نيز پاره اي ديگر از اين روابط مردم بر حاكم آمده است:1- حاكم بايد خيرخواه مردم باشد. 2- تقسيم عادلانه بيت المال و درآمد هاي عمومي بين مردم 3- آموزش سواد به مردم براي جلوگيري از رشد بي سوادي 4- وفادار ماندن مردم به بيعت با حاكم 5- اطاعت از حاكم و خودداري از سرپيچي از دستورات حكومتي. حضرت اداي اين حقوق را باعث 1- عزت يافتن حق 2- برقراري عدالت 3- مايوس شدن دشمن ميدانند ومي فرمايند كه اگر اين حقوق ادا نشود 1- اتحاد جامعه از بين مي رود 2- ستم ونيرنگ در جامعه جاي خود را باز مي كند 3- سنت پيامبر به فراموشي سپرده مي شود و در نتيجه اجراي احكام دين مسكوت مي ماند. مطالب بالا قطره اي از كتاب گرانقدرنهج البلاغه است كه ما فقط به صورت اجمال نگاهي به آن انداختيم تا بگوييم كه نظريات سياسي هم در انديشه اسلامي وجود دارد كه نمونه آن فرمايشات اول امام شيعيان حضرت علي (ع) است كه گوشه اي از آن در نهج البلاغه آمده است. ان شاءالله اين مطالب جرقه اي شود تا ديگران به غوص عميق تري در اين درياي بيكران انجام دهند. سياست در نهج البلاغه در نهج البلاغه چند بار واژه سياست آمده است . كه هر چند بار امام على ع در برخورد با معاويه آن را به كار برده است . امير المؤ منين در پاسخ نامه معاويه كه در آن دعاوى نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده و به تعبير سيد رضى يكى از نيكونامه هاست فرمودند: و زعمت اءن اءفضل الناس فى الاسلام ........و السائس و المسوس ! و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء، ....... و تعريف طبقاتهم ! هيهات و پنداشتى كه برترين انسانها در اسلام فلان كس ، و فلان شخص است ؟ چيزى را آورده اى كه اگر اثبات شود هيچ ارتباطى به تو ندارد و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى شود، تو را با انسانهاى برتر و غير برتر، سياستمدار و غير سياستمدار چه كار است ؟ اسيران آزاده و فرزندانشان را چه رسد به امتيازات ميان مهاجران نخستين ، و ترتيب درجات ، و شناسايى منزلت و مقام آنان ! هرگز! يعنى تو، معاويه برو به دنبال خودكامگى و خودمحورى ها و سلطه جويى ها و فرصت طلبى ها و حيله گرى ها و مكايدهاى خود... يعنى اى معاويه ! تو را نرسيده است كه مردم را سياست و هدايت و رهبرى كنى ، اين امر به تو نيامده است . تو را با سياست و هدايت و مديريت مردم چه كار، تو به دنبال خدعه و نيرنگ و فساد خود باش . امام على ع خطاب به معاويه مى گويد: و متى كنتم يا معاويه ساسه الرعيه وولاه امر الامه ؟.........مختلف العلانيه و السريره . معاويه ! از چه زمانى شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بوديد؟ نه سابقه درخشانى در دين ، و نه شرافت والايى در خانواده داريد، پناه بخدا مى برم از گرفتار شدن به دشمنى هاى ريشه دار، تو را مى ترسانم از اينكه به دنبال آرزوها تلاش كنى ، و آشكار و نهانت يكسان نباشد. در اين جا، حضرت على ع سياست را به معناى حكمرانى و زمامدارى مردم گرفت و فرمود: تو را نرسد كه به عنوان حكمران و زمامدار امت اسلام و جامعه اسلامى باشى ، چون نه سابقه خوبى دارى و نه لاحقه مثبتى ؛ يعنى كسى بايد به امر سياست مردم بپردازد كه سابقه خوب و اخلاق درستى داشته باشد. همچنين در نهج البلاغه آمده است : وسئل ع: ايهما افضل : العدل ، او الجود؟ فقال: العدل يضع الامور مواضعها، و الجود يخرجها من جهتها، و العدل سائس عام ، و الجود عارض خاص ، فالعدل اشرفهما و افضلهما . و درود خدا بر او فرمود: از امام پرسيدند عدل يا بخشش ، كدام يك برتر است عدالت هر چيزى را در جاى خود مى نهد، در حالى كه بخشش آن را از جاى خود خارج مى سازد، عدالت تدبير عمومى مردم است ، در حالى كه بخشش گروه خاصى را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است . نيز امام فرمود: ملاك السياسه العدل ، الرياسه كالعدل فى السياسه . جمال السياسه العدل فى الامره . حضرت در اين عبارات ، عدالت و گذاشتن هر چيزى در جامعه در جاى خودش و دادن حق هر كسى به آن را سياست مى داند و تدبيرى كه بر اساس جور و ظلم باشد، را سياست نمى داند؛ بلكه يك نوع نيرنگ و خدعه مى داند. دير زمانى است كه نيرنگ و فريب چنان با سياست و حكمرانى به هم آميخته است كه تصور جدايى آن دو، حتى موفقيت سياست بدون نيرنگ و گناه غير ممكن به نظر مى رسد. سياست ماكياولى دقيقا به همين معناست ؛ يعنى پادشاه و سياست مدار نبايد خود را پايبند و ملزم به مسائل اخلاقى بكند، براى او دروغ و وعده دروغ اشكال ندارد. سياست منهاى اخلاق . معاويه هم دقيقا از اين اصل پيروى مى كرد. معاويه پس از صلح ، در سال 40 گفت : من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد، يا روزه بگيريد، يا حج كنيد و يا زكات دهيد. شما اين كارها را مى كنيد. من با شما جنگ كردم تا بر شما حكومت كنم و به مقصود خود نيز رسيدم . معاويه با اين سخن نشان داد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و مقررات دينى ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگه داشتن حكومت خود به كار خواهد بست . اطرافيان و ياران حضرت بارها پيشنهاد كردند براى تحكيم پايه هاى حكومتش در مقابل ظلم و فساد معاويه و اجراى عدالت ، اشراف و متنفذين را گرامى بدارد يا به برخى از آن ها مال و ثروتى واگذار كند، ولى امام ع به هيچ وجه حاضر به پذيرش اين گونه راه ها و سياست ها نبود. فلذا فرمود: اتامرونى ان اطلب النصر با الجور فيمن وليت عليه ؟آيا به من امر مى كنيد كه پيروزى را با ستم بر كسى كه زمامدار او شده ام ، به دست آورم ؟ حضرت براى اجراى عدالت و اصلاح جامعه ، مرتكب هيچ گونه بى عدالتى و فساد نگرديد و فرمود: و الله لا ارى اصلاحكم بافساد نفسى ؛ سوگند به خدا! اصلاح شما را با فساد و تباه ساختن خود جايز نمى دانم . سال ها خانه نشين شدن حضرت على ع فقط به خاطر اين بود كه امام نمى خواست حتى يك دروغ بگويد. اگر امام همانند ديگران در شوراى شش نفره عمر مى گفت به سيره شيخين عمل مى كنم ، ولى بعدا عمل نمى كرد، هيچ كس او را بازخواست نمى كرد. آن حضرت در طول حكومت فقط كافى بود چند دروغ بگويد و يا به حيله و فريب متوسل شود، اما اين كارها را نكرد، نه اين كه نمى توانست يا نمى دانست يا شرايط اجازه نمى داد. امام يكى از شش نفره دهاه زيركان عرب بود و همه از زيركى و پيش بينى هاى دقيق سياسى او اطلاع داشتند. شرايط هم كاملا مناسب بود. گذشته از اين كه خلفاى قبل او نيز مرتكب چنين عملى شدند و جامعه هم آن را مى پذيرفت و گاهى خود مردم و اطرافيان آن حضرت به وى پيشنهاد كردند كه براى موفقيت بيش تر، دست به برخى كارهاى نه چندان غير اخلاقى بزند، ولى امام امتناع كرد و فرمود: آيا به من دستور مى دهيد كه با ستم پيروزى را به دست آورم . امام مى فرمايد: بئس السياسه الجور بدترين نوع سياست ، ظلم و جور است . اگر على ع اين كار را مى كرد، ديگر على ع نبود، ديگر به عنوان اسوه و الگوى عدل ، سياست و حكومت نبود، مى شد مثل ساير حاكمانى كه در طول تاريخ آمدند و ظلم و ستم كردند و رفتند. آن چيزى كه على ع را از ساير حاكمان متمايز مى كند، همين سياست و شيوه است . عده اى در همان زمان گفتند كه معاويه زيرك تر و سياست مدارتر است . شايد الان هم عده اى بگويند كه معاويه سياست مدارتر از على ع بوده و على براى تحكيم و تثبيت حكومت بايد چنين و چنان مى كرد. على ع به اين توهم پاسخ مى دهد و مى فرمايد: و الله ما معاويه بادهى منى ، ولكنه يغدر و يفجر. ......... و لا استغمز بالشديده .سوگند بخدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست ، اما معاويه حيله گر و جنايتكار است ، اگر نيرنگ ناپسند نبود من زيركترين افراد بودم ، ولى هر نيرنگى گناه ، و هر گناهى نوعى كفر و انكار است ، روز رستاخيز در دست هر حيله گرى پرچمى است كه با آن شناخته مى شود. بخدا سوگند! من با فريبكارى غافلگير نمى شوم ، و با سخت گيرى ناتوان نخواهم شد. على ع تصريح مى كند: آنچه كه معاويه دارد، سياست نيست ، بلكه شيطنت است ، سياست نيست ؛ بلكه مكر و خدعه و نيرنگ است . همين اشتباه در طول تاريخ همواره وجود داشت كه سياست را مساوى نيرنگ و دروغ مى دانستند. در حكايتى كه از امام قبلا نقل كرديم : وقتى كه رئيس سازمان امنيت به امام گفت : آقا سياست عبارت از دروغ گويى است ، عبارت از خدعه است ، عبارت از فريب است ، عبارت از پدرسوختگى است . اين را بگذاريد براى ما. من به او گفتم : اين سياست مال شماست ، البته اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد. اين سياست شيطانى است . امام على ع در تعريف سياست به خدعه و دروغ و نيرنگ ، مى فرمايد: اين سياست ، شيطانى است ؛ يعنى سياست معاويه ، سياست شيطانى بود. سياست على ع، سياست اسلامى و سياست دينى بود. هدف از سياست دينى كه در سراسر نهج البلاغه جلوه هاى آن را مى بينيم ، اجراى عدالت ، زعامت و رهبرى و هدايت جامعه و مردم به سوى كمال و نزديكى به خداست و همين سياست دينى را على ع در نامه هايى كه به حاكمان و واليان مى نويسد، تعليم مى دهد و آن ها را به رعايت و اجراى آن توصيه مى كند. جامع ترين توصيف امام على ع از سياست دينى را در نامه اى كه آن حضرت براى والى مصر، مالك اشتر مى نويسد، كه زمامداران و حكمرانان جوامع اسلامى بايد آن را مورد توجه قرار بدهند. از آن جايى كه موضوع علم سياست و يا حداقل يكى از مهم ترين موضوع علم سياست حكومت مى باشد، مفهوم حكومت معناى لغوى حكومت عبارت است از: فرمان دادن ، امر كردن ، فرمانروايى ، سلطنت ، پادشاهى ، داورى و قضاوت . حكومت و دولت در كاربرد كهن و نوين خود، به معانى متعددى به كار رفته اند كه در برخى از آن ها مرادف يك ديگر و در برخى از موارد متفاوت با يك ديگرند. دولت در اصطلاح مدرن آن ، عبارت از اجتماع انسان هايى است كه در سرزمين خاصى سكونت كرده اند و داراى حكومتى هستند كه بر آن ها اعمال حكومت مى كنند. بر اساس اين تعريف ، دولت در معناى وسيع كلمه ، داراى چهار ركن اساسى است : قلمرو و يا سرزمين ، جمعيت يا ملت ، حكومت (سه قوه ) و حاكميت . بنابراين ، تعريف حكومت مرادف با دولت نيست ؛ بلكه يكى از عناصر چهارگانه آن است ، اما اگر دولت را قدرت سياسى سازمان يافته اى كه امر و نهى مى كند، تعريف كنيم ، مرادف با حكومت مى شود. بر طبق اين تعريف ، دولت به معناى قوه مجريه كشور و هياءت دولت كه وظيفه اجراى قانون را بر عهده دارد، نيست ؛ بلكه به مفهوم هياءت حاكمه اى است كه مجموعه سازمان ها و نهادهاى قدرت را شامل مى شود، بنابراين ، اين معنا را از حكومت و دولت مقصود ماست كه سه جنبه متمايز و در عين حال ، مرتبط به هم دارد: 1) حكومت و دولت صاحب اقتدار است و امر و نهى مى كند و فرمان مى راند. اين آمريت و اقتدار ويژگى تفكيك ناپذير همه شكل هاى حكومت و دولت است . 2) حكومت اعمال قدرت مى كند؛ يعنى وظايفى را بر عهده مى گيرد و در سطح جامعه و در برابر ديگر حكومت ها، داراى كاركرد است . 3) حكومت داراى سازمان و ساختار است ؛ يعنى ارگان ها و نهادهايى براى اعمال حاكميت خويش دارد. بنابراين ، حكومت قدرتى سياسى است كه امر و نهى مى كند، قانون گذارى و سياست گذارى و اجرا را بر عهده دارد و مسؤوليت قضاوت و داورى و برقرارى نظم و امنيت را بر دوش مى كشد. البته معانى و تعاريف ديگرى هم براى حكومت شده است كه نزديك به هم هستند. مفهوم حكومت در نهج البلاغه و انديشه و سيره على ع به مفهوم مديريت ، هدايت ، محبت ، مشاركت و خدمت به مردم است . اين مفهوم به زيبايى تمام در سخن و عمل على ع جلوه يافته است . آن حضرت تلاش كرد تا مفهوم بدى كه از حكومت در اذهان باقى مانده بود، را از بين ببرد و مفهوم درست و حقيقى آن را محقق سازد. امام على ع در نامه اى كه به اشعث بن قيس ، استاندار آذربايجان نوشته است ، مفهوم درست و انسانى حكومت را مطرح مى كند. اشعث بن قيس پيش از حكومت امام ع ، در دوران خليفه سوم به استاندارى آذربايجان منصوب شده بود و حكومت را آن گونه مى فهميد كه فهم رايج عصر خليفه سوم بود؛ يعنى تسلط، تجبر، خودمحورى و خودكامگى . امام على ع پس از مدتى كوتاه او را از استاندارى آذربايجان عزل نمود. امام على ع به اشعث بن قيس فرمود:و ان عملك ليس لك .....و لاتك لك ، والسلام . همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نخواهد بود، بلكه امانتى است در گردن تو، بايد از فرمانده و امامت اطاعت كنى ، تو حق ندارى نسبت به رعيت استبداد ورزى ، و بدون دستور به كار مهمى اقدام نمايى ، در دست تو اموالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزيز است ، و تو خزانه دار آنى تا به من بسپارى ، اميدوارم براى تو بدترين زمامدار نباشم ، با درود. حضرت على ع اين برداشت كه حكومت طعمه اى در اختيار زمامداران است كه هرگونه بخواهند مى توانند عمل كنند، را نفى مى كند و نقطه مقابل چنين برداشتى را اثبات مى كند؛ يعنى حكومت مسؤ وليت و امانتى است كه بر گردن زمامداران است و حكومت بايد پاسخگو باشد و براى اقدامات خود حجت روشن داشته باشد. حاكمان در واقع ، خزانه داران و وكيلان مردمند؛ حضرت على ع فرمود: ان السلطان لا مين الله فى الارض و مقيم العدل فى البلاد و العباد و وزعته فى الارض ؛ همانا زمامدار، امين خدا در زمين ، برپادارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيرى از فساد و گناه در ميان مردم است .اگر كسى چنين تفكرى داشته باشد كه حكومت يعنى تسلط، تجبر و استبداد به راءى ، اين امر باعث فساد دل و خرابى دين و دگرگونى حكومت مى شود. على ع در نهج البلاغه مى فرمايد: و لا تقولن انى مومر امر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير... ؛ مبادا بگويى من اكنون بر آنان مسلطم ، فرمان دادن از من است و از آنان اطاعت كردن ، كه عين راه يافتن فساد در دل و خرابى در دين و نزديك شدن تغيير و تحول (در قدرت ) است .فهم خودكامانه و سلطه گرانه از حكومت ، انسان را به تندى ، سركشى ، غرور و تكبر مى كشاند. همين كه انسان تصور كند كه بر ديگران مسلط است و از او فرمان دادن است و از ديگران بى چون و چرا فرمان بردن ، از مرتبه انسانى بيرون مى شود و خرد و عقل خود را از دست خواهد داد. على ع در نامه اش به مالك اشتر چنين مى فرمايد: و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ........و يفى ء اليك بما عزب عنك من عقلك ! و اگر با مقام و قدرتى كه دارى ، دچار تكبر يا خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى دهد، و تند روى تو را فرو مى نشاند، و عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلى باز مى گرداند...... و رجلا و فرسانا . تاج تواضع و فروتنى را بر سر نهيد و تكبر و خودپسندى را زير پا بگذاريد و حلقه هاى زنجير خود بزرگ بينى را از گردن باز كنيد، و تواضع و فروتنى را سنگر ميان خود و شيطان و لشكريانش قرار دهيد، زيرا شيطان از هر گروهى لشكريان و يارانى سواره و پياده دارد. حضرت على ع تفكر سلطه گرانه ، درنده خويانه و خودكامگى را نفى مى كند و حاكمان را دعوت به محبت و مهربانى مى كند: و اشعر قلبك الرحمه للرعيه ........ و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه . مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده ، و با همه دوست و مهربان باش ، مبادا هرگز، چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى ، زيرا مردم دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تو، و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند، اگر گناهى از آنان سر مى زند، يا علتهايى بر آنان عارض مى شود، يا خواسته و ناخواسته ، اشتباهى مرتكب مى گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گير، آن گونه كه دوست دارى خدا تو را ببخشايد و بر تو آسان گيرد. يعنى فهم سلطه گرانه و خودكامانه از حكومت انسان را تا جانورى درنده خوى تنزل مى دهد و باعث مى شود كه كرامت و عزت انسان ها و حريم آن ها شكسته شود. در نهج البلاغه ، در منطق اين كتاب شريف ، امام و حكمران ، امين و پاسبان حقوق مردم و مسؤ ول در برابر آن ها است . از اين دو حكمران و مردم اگر بناست يكى براى ديگرى باشد، اين حكمران است كه براى توده مردم است نه توده مردم براى حكمران . امير المؤ منين در بيان ديگرى ، مفهوم حقيقى حكومت را پاسدارى از حرمت ، حقوق و آزادى هاى مردم مى داند. السلطان وزعه الله فى ارضه ؛ حاكمان پاسبانان خدايند در زمين او. بنابراين ، در انديشه سياسى امام على ع در مفهوم حكومت هيچ نشانه اى از تسلط، تجبر و خودكامگى نيست و اگر زمامداران خود را مسلط بر مردمان ببينند و احساس ‍ كنند كه بر هر تصميمى و بر هر عملى مجازند، بى گمان به خودكامگى و سلطه گرى كشيده مى شوند؛ بلكه مفهوم حكومت مديريت ، امانتدارى ، خدمتگزارى و مهرورزى و هدايت مسؤوليت و پاسدارى از حقوق و آزادى هاى مردم مى باشد. ولايت اميرالمومنين(ع)، عصاره رسالت انبياءالهي موضوع سخن ولايت علي بن أبي طالب (ع) از منظر قرآن و نهج البلاغه بود،آنچه در طي اين چند جلسه به عرضتان رسيد اين بود كه ولايت علي بن أبي طالب از نظر قرآن كريم پايه كمال دين و تمام نعمت خدا و مايه پذيرش اسلام است؛ يعني اسلام خدا پسند كه رضيت لكم السلام ديناً (1)، اسلامي است كه به رهبري علي بن أبيطالب (ع) اداره شود و همچنين ولايت آن حضرت از منظر خود آن حضرت طبق خطبه هاي نهج البلاغه اين است كه ولايت آن حضرت به منزله قطب آسياي مكتب است (2). مكتب اگر بخواهد پويا و متحرّك و ثمر بخش باشد، بايد در محور علوي بگردد و گرنه يك مكتب ايستا و راكد و جامد است؛ از آسياي ايستا آرد به دست نمي آيد، از مكتب ايستا مطلبي عائد كسي نمي شود ! اين مكتب پوياست كه ثمر بخش است، نظير آسياي متحرّك و پوينده است كه مثمر است. باز روشن شد كه بشر يك گزارش علمي دارد و يك گرايش عملي. از نظر گزارش علمي بايد از مرحله حسّ و تجربه كمك بگيرد، در يك محدوده نماند؛ خيال و وهم را هم تعديل كند، نه تعطيل؛ آنگاه همه مجاري ادراكي خود را در تحت نظر عقل نظري، يعني برهان عقلي اداره كند تا شايد به بارگاه شهود قلبي راه يابد؛ اين بخش گزارش و دانش او. در بخش هاي عملي، مسأله جاذبه و دافعه، غضب و شهوت را بايد تعديل كند و نه تعطيل؛ وقتي تعديل شدند، همين جاذبه و دافعه، همين شهوت و غضب به صورت ارادت و كراهت تربيت شده، محبت و عداوت تربيت شده و سرانجام به صورت تولّي و تبرّي تكامل يافته ظهور مي كند. وقتي اين جاذبه و دافعه را، اين شهوت و غضب را، اين جذب و دفع را كسي تربيت كند، تعديل كند، هدايت كند؛ هم ارادت و كراهت حساب خاص خود را پيدا مي كند، هم محبت و عداوت با جايگاه خود آشنا مي شود و هم به بارگاه منيع تولّي و تبرّي مي رسد كه تولّي و تبرّي جزء امور رسمي دين ماست. آنگاه تمام مجاري تحريكي در تحت هدايت عقل عملي كه ب ه يعبد الرّحمن و يكتسب الج نان (3) عمل مي كند. انبياء عموماً و وجود مبارك رسول اكرم (ص) خصوصاً؛ رسالت اصلي آنها تعديل اين دو جناح و گزارش و گرايش است. يعني طوري انسان ها را تربيت كنند كه اينها خوب بفهمد در بخش دانش اوّلاً؛ و خوب تصميم بگيرند در بخش گرايش ثانياً. انساني كه خوب نفهمد، يا بفهمند ولي عالم بي عمل باشد؛ به مقصد نمي رسد، لذا قرآن كريم هدف والاي رسالت انبياء را تعليم كتاب و حكمت از يك سو، تزكيه نفوس از سوي ديگر بيان كرد تا جامعه خوب بفهمد در بخش جزم، و خوب تصميم بگيرد در مرحله عزم. ولايت علوي، مدار حركت علمي و عملي انسان ها وجود مبارك امير المؤمنين ولايت خود را عصاره رسالت همه انبياي الهي مي داند؛ مي فرمايد: ما آمديم كه هم مسائل علمي شما را تنظيم كنيم، هم مسائل عملي شما را ! شما اگر بخواهيد در بخش هاي علمي حركت كنيد، ولايت ما قطب آسياي علوم است و اگر بخواهيد در مسائل اخلاقي، فضائل نفساني حركت كنيد، ولايت ما قطب آسياي اعمال است. هم در علوم، هم در اعمال بايد بر مدار يك محور حركت كرد. گاهي مي فرمايد: سلون ي قبل ان تفق دون ي فنّي ب طرق السّماء اعلم م نّي ب طرق الأرض(4)؛ هر چه مي خواهيد از ما بپرسيد، ما راههاي آسمان را بهتر از راه زمين بلديم؛ ما راههاي ماوراء طبيعت را بهتر از راههاي طبيعت بلديم، ما راههائي كه مربوط به درمان و بيماري روح است بهتر از راههاي مربوط به بيماري و درمان جسد بلديم!سرّش آن است كه انسان كامل،مظهر ذات أقدس له است. خداي سبحان كه به جميع ذرّات، آگاه و عالم است كه: لا يعزب عنه م ثقال ذرّه ف ي الأرض و لا ف ي السّماء (5)؛ وقتي از قلمرو علم خود خبر مي دهد، هميشه غيب را بر شهادت مقدّم مي دارد؛ مي فرمايد: عال م الغ يب و الشّهاده (6)، نفرمود: عال م الشّهاده و الغ يب ! زيرا جهان غيب معلوم تر است، به علم نزديك تر است، بهتر از جهان شهادت به علم مي آيد؛ جهان شهادت پراكنده است. تا اين كثرت را به وحدت منتقل نكنيم، تا اين تفريق را به جمع هدايت نكنيم؛ تحت علم نمي آيد ! آنچه كه علم است، به ماوراء طبيعت تعلّق مي گيرد، يك امر مجرّد است كه ذاتاً معلوم است،لذا فرمود: ما راههاي آسمان، يعني راههاي ارواح، راههاي غيوب، راههاي ماوراء طبيعت را بهتر از راههاي طبيعت آشنائيم؛ گرچه همه اينها معلوم و مشهود ماست ! انسان كامل، رهائي بخش انسان ها از جهل علمي و جهالت عملي آنگاه به ما فرمود: انبياء كه آمدند، مردم را از جهل علمي رهاندند، عالم كردند؛ از جهالت عملي رهائي بخشيدند، عاقل كردند. اين كار كه در بخشي از خطبه هاي نهج البلاغه آمده است، فرمود: فهداهم ب ه م ن الجهال ه و انقذهم م ن الضّلال ه(7)، اين مضمون در بعضي از خطبه هاي نهج البلاغه هست كه ذات أقدس له به وسيله رسول اكرم هم علوم جامعه را تأمين كرد، آنها را از جهل و ناداني نجات بخشيد و هم هدايت آنها را بيمه كرد، از ضلالت نجات داد و اگر در زيارت أربعين سالار شهيدان، حسين بن علي بن أبي طالب (عليهما السّلام) مي خوانيم كه: بذلوا مهجته ف يه ل يستنق ذ ع بادك م ن الجهاله و ح يره الضّلال ه (8)، همين است. يعني حسين بن علي خون جگرش را داد، براي همين دو جهت كه مردم را عالم كند اوّلاً؛ بعد عالم را عاقل كند، ثانياً. تا گزارش علمي اينها برهاني باشد اوّلاً؛ عزم و اراده اينها بر اساس عقل عملي باشد ثانياً؛ خوب بفهمند و خوب تصميم بگيرند؛ براي همين دو چيز حسين بن علي شربت شهادت نوشيد. راه تجلّي جلوه الهي در آينه جان انسان در اين خطبه نهج البلاغه كه الآن به عرضتان مي رسد، وجود مبارك حضرت امير (ع) اوّل بهترين راه شناخت را بازگو كرد، بعد فرمود: حالا كه معلوم شد كه راه شناخت چيست، من به شما اين مژده را مي دهم كه چيزي هست كه شما آن را بشناسيد؛ وقتي چشمتان و عينكتان و آينه تان و ديدتان شفاف شد، آنگاه من به شما مي گويم كجا را نگاه كنيد. اوّل بايد انسان يك آينه شفافي داشته باشد، بعد بفهمد اين آينه را به كدام سمت نگه بدارد ! قلب جوان يك آينه شفافي است، امّا اگر كسي او را هدايت نكند كه اين آينه را به كدام سمت نگه دار، چه خواهد شد ؟ اگر كسي آن آينه را به طرف ستاره هاي آسمان نگه داشت، به طرف شمس و قمر نگه داشت، به طرف باغ و راغ نگه داشت؛ بالأخره يا عكس ستاره سپهر در آن مي تابد، يا گلها و رنگ هاي گوناگون گلها در چهره آينه شفاف مي تابد. ولي اگر همين آينه به دست اين جوان به باغ وحش رفت، به طرف گرگ و گراز و امثال ذلك نگه داشت؛ بالأخره همين آينه است كه گرگ را نشان مي دهد، همين آينه است كه مار و عقرب را نشان مي دهد. شفاف بودن، آينه بودن، صاف بودن يك طرف قضيه است؛ آدم بايد بداند به كدام سمت نگه دارد تا چه كالائي در آن بتابد و چه مطلبي در آن جلوه كند ! گاهي انسان با همين گراز و گرگ مرتبط مي شود؛ وقتي آينه را به سمت هاي ديگر داشت، همين است ! مشاهده محبوب پس از شكستن آينه جان رهبران الهي لازم است كه به آدم اين هشدار را بدهند كه آينه شو تا بردت سوي دوست (9)، كوي دوست. اين اشعاري كه در كتيبه هاي اين حسينيه هدايت نوشته شده، مال مرحوم استاد حكيم الهي قمشه اي (ره) است كه با يك نذري كه كردند در نغمه حسيني، اين اشعار را سروده اند كه بخشي از اين اشعار خيلي پر محتواتر و عميق تر از اشعار مرحوم محتشم كاشاني است. آن بخش هائي كه وجود مبارك سيّدالشهداء (ع) مي خواهد از روي اسب بيفتد به قتلگاه، در آخرين لحظه؛ خيلي اشعار بلندي دارد كه چون آينه بشكست و رخ يار ديد (10). گاهي انسان در تمام مدّت عمر آينه است و مي داند كه اين آينه را به كدام سمت نگه بدارد ! وقتي كه فهميد اين آينه را بايد به طرف آفتاب نگه داشت، هميشه دستش رو به آفتاب است ! آن قدر در تمام مدّت عمر اين آينه دل را به طرف آفتاب نگه مي دارد تا لحظه شهادت فرا مي رسد. لحظه شهادت به منزله لحظه شكستن اين آينه است. وقتي اين آينه مي شكند، ديگر شهيد خود شمس را مي بيند؛ تا كنون عكس شمس را در چهره آينه مي ديد، الآن خود شمس را مي بيند؛ آينه بشكست و رخ يار ديد. تا كنون محبوب را در آينه دل مي ديد، الآن محبوب را بدون آينه مي نگرد. راه معرفت و بهره مندي از رهبران الهي وجود مبارك حضرت امير مي فرمايد: اوّلاً راه شناخت را من به شما نشان بدهم، بعد بگويم: هدف كجاست و چه را ببينيد: ا نّ ابصر الابصار ما نفذ ف ي الخ ير طرفه و ا نّ اسمع الاسماع ما وع ي التّذكير لق ب له (11)؛ فرمود: بالاترين ديد و بهترين ديد آن است كه انسان درون بين باشد؛ نه تنها ظاهر، بلكه درون را هم بنگرد. تير ديدش به درون خير برسد، نافذ باشد و گوشش هم شنواي مواعظ و نصايح باشد. تنها معبر نباشد، بلكه ظرف باشد، و عاء باشد، حرف ها را بپذيرد. آنگاه فرمود: ايّها النّاس ا ستصب حوا م ن شعله م صباح واع ظ متّع ظ و امتاحوا م ن صفو ع ين قد روّ قت م ن الكدر(12). فرمود: مردم ! از شعله نور بخش آن واعظي كه خودش متّعظ است، عالم با عمل است، عالم عادل است،شعله نور بگيريد، آينه تان را به آن سمت نگه بداريد. ظرف سالم فقط براي آب زلال سودمند است و گرنه سلامت ظرف چه اثري دارد ؟! اينكه مي گويند: دل بايد سالم باشد، قلب بايد سالم باشد؛ اين سخني است حق، امّا اين نيمي از قضيه است ! ظرف سالم براي مظروف سالم است و گرنه ظرف،سالم باشد و خالي باشد، اماچيزي درون آن نباشد سودي ندارد ! اينكه مي گويند در عرض ارادت ها بگوئيم: السّلام عليكم و رحمه الله؛ يعني اوّل سلامت دل را مسألت مي كنيم. يعني آينه جان شما شفاف باشد براي نشان دادن، ظرف دل شما شكسته نباشد، ترك گرفته نباشد، سالم باشد براي پذيرش كالا و مظروف ! وقتي قلب سالم شد، رحمت خدا در اين دل جا بگيرد كه اين رحمت مي شود مظروف و اين دل كه سالم است مي شود ظرف. وجود مبارك حضرت امير فرمود: وقتي اين قلب شما سالم شد، از اين قلب سالم استفاده كنيد، كه منظور خودش و افرادي كه مثل خودش و راهي راه او هستند مي باشد. اينها را كه بازگو كرد، فرمود: لي جهالت كم و لا تنقادوا لي اهوائ كم (13). مبادا امام خود باشيد، به ميل خود كار كنيد، به رأي خود عمل بكنيد ! اين گزارش هاي علمي شما در حدّ وهم و خيال است، به بارگاه منيع عقل نمي رسد؛ برابر وهمتان حركت نكنيد، چون ديدش محدود است در بخش علم؛ برابر خواسته هاي خود حركت نكنيد، چون در مدار شهوت و غضب كار مي كند در بخش عزم و اراده. وظايف رهبران الهي از ديدگاه حضرت امير (ع) آنگاه مسأله امامت و ولايت را بازگو مي كند كه: ليس علي الا مام لا ما حمّ ل م ن امر ربّ ه م ن الا بلاغ ف ي الموع ظ ه و الا جت هاد ف ي النّص يح ه و الا حياء ل لسّنه و ا قامه الحدود علي مستح قّ يها و الا صدار السّهمان (14). اين 4 يا 5 عنصر محوري را وظيفه رسمي واليان الهي، رهبران مذهب و اولياي الهي مي داند كه خودش بارزترين ولي از اولياي الهي است. فرمود: امام از طرف خدا منصوب شده است، از خود حرفي ندارد؛ چيزي از امام متوقّع نيست، مگر ابلاغ همان رسالتي كه به وسيله پيغمبر از طرف خدا به او داده شده و آن اين است كه مردم را به خوبي نصيحت كند، دائماً موعظه كند. نوح پيغمبر (ع) بيش از 9 قرن شب و روز مردم را نصيحت كرد، گفت: ا نّي دعوت قوم ي ليلاً و نهاراً (15). گاهي در مجالس شبانه، گاهي در محافل روزانه مردم را به معارف الهي فرا مي خواند. اين همان ابلاغ در موعظه است و همچنين اجتهاد در نصيحت كه تلاش و كوشش بكند، از هيچ جهت فرو گذار نكند؛ از نظر گفتار از همه صنايع ادبي بهره بگيرد، از نظر رفتار هم از همه سنن الهي استمداد بكند تا بالأخره حرف به مردم برسد، راههاي علمي و عملي براي مردم گفته و گشوده شود. آنگاه احياي سنّت، وظيفه سوّم امام است، سنّت رسول خدا را بايد زنده نگه بدارد. اگر در آستانه مندرس شدن است، نگذارد كهنه شود و اگر كهنه شده است، آن را تجديد كند و به فكر احياي سنّت باشد. در مقام دفع، يعني تلاش و كوشش كند، نگذارد سنّت الهي بميرد؛ در مقام رفع اگر اين سنّت غباري گرفت و آسيب پذير شد، آن را احياء كند، غبار روبي كند، جارو كند تا سنّتي كه در آستانه پژمردگي است، شادابي اش را به دست بياورد؛ اين مي شود احياي سنّت. وظيفه ديگر امام اين است كه حدود متجاوزان را بر آنها اجراء بكند كه مبادا كسي در اثر عدم اجراي حدود الهي متهتّك شود و جامعه نا امن شود؛ اينها راههاي امنيّت ملّي است. اگر يك متجاوزي تنبيه بشود، امنيّت تأمين مي شود. بعضي ها مي دانند كه تنبيه مي شوند، دست به تعدّي دراز نمي كنند؛ آنهائي هم كه دست به تعدّي دراز كردند،بعد از اجراي حدود متنبّه مي شوند. لذا فرمود: اقامه حدود علي مستح قّيها. وظيفه پنجم امام ( ا صدار السّهمان ) است. سهم هر كسي را برابر با آن حقّ مقرّر اسلامي به او عطا كند. عدّه اي در هنگام دريافت سهميه خود از بيت المال توقّع بيجا داشتند، نظير طلحه، زبير و مانند آن؛ پيشنهاد دادند كه به ما بيشتر بدهيد. وجود مبارك حضرت امير فرمود: شما من را وادار مي كنيد ان اطلب النّصر ب الجور(16)؛ مي گوييد: من از بيت المال بهره بيشتر به شما بدهم، گناه بكنم تا توجه شما و حمايت شما را جذب و جلب بكنم؛ يعني از راه گناه به مقصد برسم، يعني هدف وسيله را توجيه مي كند، اين حرف ها حرف هاي باطلي است. هرگز هدف وسيله را توجيه نمي كند، هرگز از راه گناه نمي شود به مقصد صواب رسيد، هرگز از راه باطل نمي شود به هدف صحيح راه پيدا كرد؛ از راه باطل انسان فقط منحرف مي شود ! براي نيل به هدف صحيح فقط از راه صحيح بايد طي مسير كرد. فرمود:اين اصلاً شدني نيست كه كسي بخواهد از راه باطل پيروز بشود،باطل پايانش هلاكت است، نه ظفرمندي ! براي ظفرمندي جز طيّ طريق حق راه ديگري نيست. اين هيچ راه علمي ندارد كه كسي بتواند ثابت كند هدف وسيله را توجيه مي كند، يك ربط مستقيمي در نظام تكوين بين هدف و راه است. اگر راه بد بود، پايانش دوزخ است و سقوط و سلب حيثيّت و مانند آن و اگر راه خوب بود، پايانش عزّت و استقلال و شرافت و بهشت است در دنيا و آخرت.اين عناصر پنج گانه را وجود مبارك حضرت امير به عنوان شعاع ولايت و وسيله رهبري و عناصر محوري رهبري بازگو كردند. لزوم تحصيل علم قبل از سپري شدن فرصت به ما هم فرمودند: شما اگر بخواهيد عطشتان بر طرف بشود، چاره اي جز اين نداريد كه از آب زلال بهره بگيريد و كمك بگيريد و خود حضرت امير (ع) هم به ما اين آدرس را داده؛ فرمود: اين حرف هائي كه به شما گفتيم به اينكه آينه بايد بشويد، به شما گفتيم كه كالاها در عالم زياد است؛ اگر كسي آينه را به طرف اجرام سپهري نگاه داشت، منوّر مي شود؛ به طرف گرگ و گراز نگه داشت، هيبت بدي در او ظهور مي كند و بدي مي بيند؛ امّا من به شما مي گويم بعد از جريان كلّي گويي، به شما آدرس مي دهم كجا برويد ! فرمود: باد روا الع لم قبل تصويح نبت ه و قبل ان تشغلوا ب انفس كم عن مستثار الع لم (17). فرمود: هميشه اين درخت علم سرسبز نيست، بالأخره يك بهاري است، فصول ديگري هم در كمين اين بهار هستند ! هميشه نهال علم سبز نيست، هميشه نهال مذهب سبز نيست، هميشه نهال سخنراني يا كتاب نويسي سبز نيست و هميشه محرّم نيست، هميشه ماه مبارك رمضان نيست؛ فرمود: بالأخره گل چند روزي بيشتر نيست، اين بهار بيش از چند ماه نيست ! يك وقتي خزاني مي رسد، خشك مي شود؛ قبل از اينكه خزاني برسد و اين گلها پژمرده و خشك بشود، شما بچينيد و ببوييد و بهره برداري كنيد. اين درخت هميشه ميوه نمي دهد؛ 2 ـ 3 ماه ميوه مي دهد، ديگر هيچ ! فرمود: باد روا الع لم قبل تصويح نبته ؛ « تصويح » يعني خشك كردن. قبل از پژمردگي، قبل از خشك شدن شما از اين علم استفاده كنيد، بهره ببريد، شامه تان را معطّر كنيد تا فصول ديگر تأمين بشويد و قبل از اينكه مشاغل ديگري براي شما پيش بيايد. گاهي مشكلاتي در زندگي پيش مي آيد، انسان مريض مي شود يا مشكلات سياسي ، اجتماعي و اقتصادي او را درگير مي كند؛ يا به تعبير بعضي از شارحان نهج البلاغه در آستانه مرگ قرار مي گيرد، بالأخره درگير است. يا درگير مرگ است، يا درگير مرض است، يا درگير مسائل سياسي، اجتماعي، امنيتي و مانند آن؛ فراغتي ندارد. فرمود: قبل از اينكه فراغت از شما گرفته بشود، اين گلها را ببوييد. شناخت حقانيّت خلافت علوي از راه شناخت حكومت هاي گذشته آن حضرت در جريان حكومت و حقانيّت خلافت خود از راه جدال استفاده مي كند. مي فرمايد: مردم ! شما زماني مي فهميد من كي هستم، حرفم چيست، رهاوردم چيست كه بفهميد قبل از من كي ها بودند، چه ها گفتند، ره توشه آنها چه بود. اگر شما بدانيد قبل از من چه كردند، آنگاه مي فهميد كار من چقدر نافع است ! اگر ببينيد و بدانيد كه قبل از من چه كج راهه اي كه نرفته بودند، آنگاه مي فهميد راه من صراط مستقيم است ! اگر قبلاً بفهميد ديگران قرآن را پشت سر گذاشتند، مي بينيد من قرآن را امام و ا مام خود قرار دادم. فرمود: شما وقتي مي فهميد حكومت علوي يعني چه كه بدانيد حكومت مروانيان و امويان در دستگاه عثمان چه بود ! شما هرگز رشد مرا متوجه نمي شويد، مگر اينكه ضلالت قبلي ها را، رژيم گذشته را كاملاً شناسائي كنيد. هرگز تعهد من به ميثاق آسماني را درك نمي كنيد، مگر پيمان شكني امويان و مروانيان را بررسي كرده باشيد. هرگز تمسّك من به قرآن مجيد را درك نمي كنيد، مگر اينكه بدانيد امويان و مروانيان در دستگاه رژيم قبل قرآن را پشت سر گذاشتند. اگر بخواهيد رشد را بشناسيد كه من رشد آوردم، آن وقت مي توانيد رژيم گذشته را بشناسيد و اگر خواستيد بفهميد من به ميثاقي كه بين بنده و خداست عمل مي كنم، به پيمان شكني رژيم گذشته بايد پي برده باشيد و اگر خواستيد بفهميد من به قرآن كريم متمسّكم، به اينكه آنها نبذوه وراء ظهور هم (9). شناخت انقلاب اسلامي ايران، مستلزم شناخت رژيم منحوس پهلوي شناخت حكومت علوي با مراجعه به سنّت اهل بيت (ع) بعد فرمود: اين راه دارد، راهش هم مراجعه كردن به سنّت و سيرت علمي و عملي خاندان پيغمبر است. و التم سوه من عند اهله ، فانّهم عيش العلم و موت الجهل. خاندان پيغمبر باعث زنده شدن دانش و خرد ورزي اند از يك سو، سبب مرگ جهل و جاهليّت اند از سوي ديگر. ما با رفتارمان علم را زنده مي كنيم، ما با كردارمان جهل را ا ماته مي كنيم، وقتي اينها احكامي دارند، حكمي دارند؛ نشانه عالم بودن اينهاست. وقتي سخن ميگويند، نشانه از حكيم بودن اينهاست؛ وقتي ساكتند، نشانه از صواب گوئي اينهاست؛ وقتي سخن مي گويند، جز حق و برهان چيزي از سخن آنها استشمام، استنباط، استفاده نخواهد شد. عدم وجود « تخلّف » و « اختلاف » در دين و رهبران معصوم آنآنگاه فرمود: لا يخالفون الدّين و لا يختلفون فيه؛ نه با دين مخالفند، نه با دين اختلاف دارند. صراط مستقيم نه تخلّف دارد نه اختلاف. فرق تخلّف و اختلاف اين است كه اگر چيزي از بين برود و جانشين نداشته باشد؛ مي شود« تخلّف »؛ و اگر چيزي از بين برود، در خلف و خلاف و پشت سر او چيز ديگر بيايد، مي شود « اختلاف ». صراط مستقيم نه تخلّف دارد نه اختلاف؛ معصومين در پرتو دين، در بستر دين نه تخلّف دارند نه اختلاف ! تخلّف معنايش اين بود كه اين كار را ترك كنند بي بدل، اختلاف معنايش اين است كه گاهي اينچنين رفتار مي كنند، گاهي آنچنان رفتار مي كنند، نظمي در رفتار و گفتار آنها نيست؛ فرمود: رهبران الهي با دين چون متن دينند، نه مخالف دينند؛ چيزي را دين بگويد، آنها عمل نكنند؛ نه با دين اختلاف دارند كه گاهي اين سخن را بگويند، گاهي سخن ديگر؛ هر دو را دين بدانند ! گاهي اينچنين عمل بكنند، گاهي آنچنان رفتار بكنند؛ هر دو را دين بدانند ! لا يخالفون الدّين و لا يختلفون به فهو بينهم شاه أ صاد أ و صام أ ناطق. دين در دودمان اينها شاهد صدق و حقّ اينهاست و دين در متن زندگي اينها نشانه آن است؛ در عين حال كه دين حرف نمي زند، امّا گوياست كه اينها محقّند، اينها صادقند؛ اين ترجمه يكي از خطبه هاي نهج البلاغه. شناخت حكومت علوي، مستلزم آگاهي از حكومت اموي و مرواني وجود مبارك حضرت امير فرمود: من 25 سال خانه نشين بودم. شما اگر اين دوراني كه قبل از من بود بدانيد، آنها را بخوانيد؛ تاريخ تاخت و تاز تيول اموي و مرواني را بخوانيد؛ اين مزارع و مراتع را چگونه بني اميّه بين قوم و خويش خود تقسيم مي كردند ؛ فتوحات امپراطوري ايران و روم كه باعث سرازير شدن طلاها به حجاز شد، اين طلاها را عمرو عاص ها با تبر بين خود تقسيم مي كردند، همه اين غنائم جنگي را بين خود توزيع كردند، به اين رزمندگان و مجاهدان نستوه چيزي ندادند، وقتي من روي كار آمدم، بيت المال در اختيار من شد؛ الآن كه مي بينيد هفته اي يك بار بيت المال را جارو مي كنم، آنگاه مي فهميد علي يعني چه ! شده بود، امّا همان مقدار اموال بيت المال كه در اختيار حضرت بود، هر هفته اين اموال را بين كارگزاران، كارمندان، مستمندان و مستمري بگيرها توزيع مي كرد و بيت المال خالي مي شد، شخصاً وارد مي شد، بيت المال را جارو مي كرد، بعد از جارو كردن دو ركعت نماز مي خواند، به شكرانه اينكه اموال را ضبط نكرد اوّلاً؛ عادلانه توزيع كرد ثانياً؛ دست و دامنش آلوده نشد ثالثاً؛ اين دو ركعت نماز شكر را در اين بيت المال مي خواند رابعاً. فرمود: اگر بدانيد عثماني ها چه كرده بودند، آنگاه مي فهميد حكومت من حق است ! بازشناسي حكومت اسلامي در نهج البلاغه حكومت به مثابه وسيله احقاق حق اسلام و نظامات اجتماعي از جمله مسائلي است كه به دليل اهميت آن همواره مورد توجه انديشمندان قرار گرفته است؛ در همين حوزه نيز مسئله تشكيل حكومت براي اجراي اهداف اجتماعي اسلام از مهمترين موضوعات اين حيطه به شمار مي رود. در اين ميان نگاه به نصوص ديني كه شامل قرآن و روايات و سنت معصومين مي شود از اهميت كليدي برخوردار است به طوري كه تنها اين منابع، معيار صحيح و دقيقي از مفاهيم اساسي و ارزشي حاكم بر جامعه اسلامي ارائه مي دهند و همواره به عنوان ميزان قرار مي گيرند. هدف يا وسيله حكومت براي برخي معبودي است كه همه چيز را در پاي آن قرباني مي كنند: حريت، انسانيت، عدالت و... و ممكن است حكومت وسيله و آلت و طريق خدمتگزاري و دادگري باشد و اعتبارش فقط در اين جهت باشد. اكنون بايد ديد كه اميرمؤمنان علي(ع) حكومت را چگونه ديده و براي آن چه نقشي قائل شده است. عبدالله بن عباس گويد در «ذي قار» [پيش از جنگ جمل] نزد اميرمؤمنان(ع) رفتم. آن حضرت مشغول پينه زدن كفش خود بود. چون مرا ديد، گفت: ما قيمه هذه النعل»؟ بهاي اين كفش چقدر است گفتم: «لا قيمه لها.» (بهايي ندارد). فرمود: «والله لهي احب الي من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا.»1 به خدا سوگند اين كفش بي ارزش نزد من محبوبتر است از حكومت برشما، مگر آنكه حقي را برپا سازم يا باطلي را براندازم. دلالت سخن امام(ع) براينكه حكومت في نفسه هيچ ارزشي ندارد و امري آلي است، نه عالي؛ و وسيله اي در جهت اقامه حق و دفع باطل بيش نيست كاملا روشن است. امام خميني(ره) دراين باره چنين فرموده است: «عهده دار شدن حكومت في حد ذاته شأن و مقامي نيست، بلكه وسيله انجام وظيفه اجراي احكام و برقراري نظام عادلانه اسلام است. لذا در خطبه نهج البلاغه مي فرمايد: «اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم به اين كار نشده بودم، آن را (يعني فرماندهي و حكومت را) رها مي كردم.» هرگاه حكومت و فرماندهي وسيله اجراي احكام الهي و برقراري نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پيدا مي كند و متصدي آن صاحب ارجمندي و معنويت بيشتر مي شود. در انديشه و سيره پيشواي آزاديخواهان، اميرمومنان علي(ع) حكومت جز وسيله خدمت و عدالت نيست و هرگز آلت كسب قدرت و مكنت تلقي نشده است. آن حضرت در ضمن خطبه اي چنين فرموده است:«اللهم انك تعلم انه لم يكن الذي كان منا منافسه في سلطان، و لا التماس شيء من فضول الحطام...»3 خدايا! تو مي داني آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود، و نه به خاطر رسيدن به چيزي از بهره هاي ناچيز دنيا. امام(ع) حكومت را في نفسه چنين بي ارزش معرفي كرده و در واقع دعواي بر سر حكومت و قدرت را دعوا بر سر آب بيني بز اعلام نموده است. همچنين پيشواي آزادگان، اميرمومنان علي(ع) فرموده است: «و ان دنياكم عندي لاهون من ورقه في فم جراده تقضمها.» 5 و دنياي شما نزد من خوارتر است از برگي در دهان ملخ كه آن را مي خايد و طعمه خود مي نمايد. و اين دنيا در نظر من از دانه حنظل تلخ هم حقيرتر و بي ارزش تر است. در ديدگاه پيشواي عدالتخواهان، حكومت تنها زماني اعتبار مي يابد كه وسيله اي در جهت تحقق اهداف انساني و الهي و ابزار برپايي عدالت و رفاهت همگاني و حفظ حرمت و حقوق انساني و بستر تعالي آدمي باشد. تحقق عدالت اساساً اميرمؤمنان علي(ع) حكومت را براي تحقق عدالت پذيرفت و آن را جز در اين مسير نمي خواست و مقصد آن حضرت از پذيرش حكومت برپايي عدالت بود، نشانه هاي دين جز در بستر عدالت ظهور نمي نمايد و حدود الهي در سايه عدالتي فراگير بدرستي به اجرا درمي آيد؛ بلكه بر قرار كردن عدالت، برپا ساختن بالاترين حدود الهي است كه در سايه آن همه چيز جان مي گيرد و راست مي گردد. براي آشنايي بيشتر به منابع زير مراجعه شود: درآمدي بر سياست و حكومت در نهج البلاغه , محمد مهدي باباپور , قم: تهذيب دانشنامه امام علي عليه السلام , مجموعه مقالات , تهران : پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي , جلد ششم , سياست امام علي عليه السلام و مسائل سياسي , محمد دشتي , قم: مؤسسه فرهنگي تحقيقاتي امير المؤمنين (ع)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .