تفاوت حکومت دين با غير ديني؟

با سلام و خسته نباشد بي زحمت پاسخ اين شبهات رو به صورت مفصل بدهيد: در حكومت شاه انتقاد از شاه امري معمول بود، اگر چه گاهي با حاشيه ها و مجازات هايي همراه بود. اينك در حكومت فعلي به كودكان دست بوسي صاحبان قدرت آموزش داده مي شود. به نظر شما چه فرقي ميان رضا شاهي كه فهم خويش از زمين و زمان را حكم و قانون مي دانست با حاكماني كه فهم خويش از آنچه حكم شارع مي نامند، وجود دارد؟ به راستي چه چيز تغيير كرده است؟ يكي مي گفت به نظر من پيشرفت مهم است، پيشرفت با غربي شدن امكان پذير است و چادر از سر زنان مي كشيد و ديگري مي گويدفهم من آن است كه خدايي وجود دارد و آن خدا شارع است و حكم شارع آن است كه چادر بر سر زنان كنيد. هر دو مي خواهند حاكم زمين و زمان باشند. هر دو در قانون اساسي خود حكومت خويش را موهبت الهي ناميده اند. هر دو به لحاظ فلسفي و در حوزه باور مشاهده پذير، به اخلاق سوبژكتيو معتقدند و با معتقدان به بحث و مباحثه و مخالفان خويش به شيوه عاقل اندر سفيه مي نگرند....

با سلام و احترام خدمت جنابعالي ، پاسخ مطالبي را كه مطرح نموده ايد با توضيح نكاتي مورد بررسي قرار مي دهيم . 1.ميان حكومت استبدادي رضا شاهي كه براي اراده و خواست مردم هيچ جايگاهي قايل نبود و به ميل و خواست خويش به اداره امور مي پرداخت و نظام جمهوري اسلامي كه بر پايه ولايت فقيه استوار شده است و ميان جمهوريت و اسلاميت جمع نموده است ، تفاوت بنيادي وجود دارد . در نظام جمهوري اسلامي به خواست و آراي مردم در چارچوب اصول و مباني ديني احترام گذاشته مي شود و مردم در انتخاب رهبر (به صورت غير مستقيم از طريق انتخاب نمايندگان مجلس خبرگان رهبري) و رييس جمهور و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و اعضاي شوراهاي اسلامي شهر و روستا نقش محوري دارند و امور مهم نيز با همه پرسي آنان اجرا مي شود . رهبري اين نظام نيز بر عهده فقيه جامع الشرايطي است كه آشنايي لازم با مسايل و مباني اسلام داشته و بر خوردار از عدالت و تقواست كه عامل بازدارنده اي در ايشان براي جلوگيري از هواهاي نفساني است . با توجه به جايگاه و اهميت رهبري در هر جامعه در هدايت ، ايجاد وحدت و انسجام دروني جامعه ، در حكومت اسلامي كه نظامي ارزش محور است ، هم قوانين اسلام از سوي سرچشمه ارزش ها و خوبي ها تنظيم مي گردد و هم رهبري آن بر عهده كسي قرار دارد كه تبلور ارزش ها باشد . اين رهبري در زمان وجود معصوم عليه السلام بر عهده ايشان است كه انسان كامل و عصاره تمامي ارزش هاي انساني و الهي است و در زمان غيبت ايشان بر عهده كسي است كه برخوردار از فقاهت , عدالت , تقوا و آگاهي و شناخت لازم نسبت به مسائل جامعه مي باشد كه از اين نظر نزديك ترين فرد به معصوم عليه السلام و بهترين گزينه ممكن براي هدايت و رهبري جامعه در اين دوران مي باشد كه ضمن شناخت كافي از اسلام و تعاليم آن به دليل برخورداري از فقاهت , ويژگيهاي عدالت و تقوا در ايشان موجب جلوگيري از تأثير خواهشها و تمايلات نفساني در تصميمات ايشان مي گردد . به كار گيري چنين شيوه اي تحقق بخش ارزش هاي اسلامي در جامعه و زمينه ساز حاكميت آن خواهدبود زيرا حقيقت ولايت فقيه در اين نگاه , ولايت فقاهت و عدالت و نه شخص فقيه مي باشد . 2. نگاهي به تفاوت اختيارات ولايت مطلقه فقيه با اختيارات شاه ؛ گاهي برداشت نادرست از مفهوم ولايت مطلقه و يكسان تلقّي نمودن آن با اطلاق درحكومت مطلقه و جهل يا تجاهل نسبت به تفاوت اين دو , توهم استبدادي بودن ولايت مطلقه فقيه را در برخي اذهان ايجاد مي نمايد و موجب مي شود كه با حكومت مطلقه يكسان انگاشته شود در حالي كه ميان آنها تفاوت بنيادين وجود دارد . در توضيح ولايت مطلقه فقيه بايد بگوييم . به طور كلي در مورد ولايت فقيه دو ديدگاه وجود دارد ، يك ديدگاه قائل به ولايت مقيده فقيه است و ولايت فقيه را مقيد و محدود به امور حسبيه ( اموري كه خداوند متعال در هيچ زمان وشرايطي به تعطيل شدن و رها شدن آنها راضي نيست ، مانند سرپرستي صغارو ايتام و...) مي دانند .كه از اين ديدگاه به ولايت مقيده فقيه يا ولايت در امور حسبيه تعبير مي شود . در مقابل اين ديدگاه ، ديدگاه ديگري قرار دارد كه ولايت فقيه و اختيارات ولي فقيه را مقيد به امور حسبيه و ضروري ندانسته و فراتر از ان نيز براي ولي فقيه ، اختيار قايل است از اين ديدگاه به ولايت مطلقه فقيه تعبير مي شود . بنابر اين ، ولايت مطلقه فقيه ناظر به گستره حوزه و قلمرو اختيارات ولي فقيه است و بدين معناست كه اختيارات ولي فقيه در عصر غيبت تنها محدود به امور حسبيه و ضروريات نبوده و ولي فقيه در زمان غيبت در زمينه اداره حكومت , تمام اختياراتي را كه پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام در امر حكومت وسياست و اداره جامعه بر عهده داشتند را ، دارا مي باشد و همانگونه كه حضرت امام فرموده اند: « فقيه عادل ، همه اختياراتي كه پيامبر صلي الله عليه وآله و ائمه اطهار عليهم السلام در امور سياست و حكومت دارا بودند ، را داراست و معقول نيست در اختيارات آن دو فرقي باشد ، زيرا حاكم هر شخصي كه باشد ، مجري احكام الهي و اقامه كننده حدود شرعي و گيرنده خراج و ماليات و تصرف كننده در آن ها بر طبق مصالح مسلمين است... فقيه همه اختيارات امام عليه السلام را دارا مي باشد مگر آن كه دليلي قائم شود كه اختياري كه براي امام ثابت است به دليل جهات شخصي معصوم است نه جهت ولايت و حكومت و يا اگر مربوط به امور حكومتي و سياسي است اختصاص به معصوم دارد مانند آنچه در جهاد ابتدايي مشهور است .» (خميني ، سيد روح الله ، البيع ، قم: اسماعيليان , 1363 ،ج2 ، ص 467-497) البته براي اينكه براي كسي اين تصور ايجاد نشود كه معناي ولايت مطلقه , همطراز قرار دادن فقيه با معصوم عليه السلام است ، ايشان مي فرمايند : « وقتى مى‏گوييم ولايتى را كه رسول اكرم (ص) و ائمه (ع) داشتند، بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه (ع) و رسول اكرم (ص) است. زيرا اينجا صحبت از مقام نيست؛ بلكه صحبت از وظيفه است «ولايت»، يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس، يك وظيفه سنگين و مهم است؛ نه اينكه براى كسى شأن و مقام غير عادى به وجود بياورد و او را از حد انسان عادى بالاتر ببرد. به عبارت ديگر، «ولايت» مورد بحث، يعنى حكومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصورى كه خيلى از افراد دارند، امتياز نيست بلكه وظيفه‏اى خطير است.» (خميني ، سيد روح الله ، ولايت فقيه ، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني (ره) ، 1377، ص 51-52) از اين رو مقصود از اطلاق در عبارت ولايت مطلقه فقيه شمول و مطلق بودن نسبي در مقابل ساير ديدگاههايي است كه اين اطلاق و شمول را قايل نيستند ، نه اينكه مطلق از هر جهت باشد . به عبارت ديگر مقصود از اطلاق گسترش دامنه ولايت فقيه تا آنجاست كه شريعت امتداد دارد و مسئوليت اجرايي ولي فقيه در تمامي ابعاد مصالح امت مي باشد. متأسفانه جهل يا تجاهل نسبت به مفهوم ولايت مطلقه فقيه موجب شده تا برخي ولايت مطلقه فقيه را با حكومت مطلقه و استبدادي كه در آن حاكم بدون هيچ محدوديتي حكومت نموده و ملزم به رعايت هيچ ملاك و ضابطه اي نيست ، يكسان انگارند و ولايت مطلقه فقيه را به معناي نفي هر گونه محدوديت وضابطه اي در اعمال ولايت از سوي فقيه و رها از هر قيد و شرطي تصور كنند ، در حالي كه بر اساس مباني اعتقادي ما چنين امري نسبت به معصومين عليهم السلام نيز پذيرفته نيست كه آن بزرگواران بدون هيچ ضابطه و ميزان و ملاكي بتوانند حكم كنند ، چه برسد به ولي فقيه ، پس چگونه ممكن است فقيه بتواند بدون هيچ معياري تنها به ميل و اراده خويش در هر زمينه اي حكم كند. (هادوي تهراني ، مهدي ، ولايت فقيه ، تهران: كانون انديشه جوان ، 1377، ص 133) اساساً فلسفه وجودي ولايت فقيه ، حفظ و نگاهباني از دين و تعاليم اسلامي است و ولي فقيه ملزم به رعايت قوانين الهي است و اگر در موردي بخواهد بدلخواه خود قوانين اسلام را تغيير دهد ، از ولايت ساقط مي شود. در حقيقت در نظام اسلامي، حاكميت از آنِ دين و مكتب است نه از آنِ اشخاص؛ حتي اگر آن شخص، خود پيامبر يا امام معصوم باشد.مردم، يك «وليّ» بيشتر ندارند كه همان خدا و دين اوست و هيچ كس نمي‏تواند چيزي را از دين بكاهد يا بر آن بيفزايد و اگر فقيه عادل و آگاه به زمان و توانا، بر اداره كشور حكومت كند، «شخص فقيه» حكومت نمي‏كند، بلكه «شخصيّت فقيه» كه همان فقاهت و عدالت و مدير و مدبّر بودن و شرايط برجسته رهبري است، حكومت مي‏كند.شخص فقيه، تابع شخصيت ديني خويش مي‏باشد و چنين انساني، امين مكتب و متولي اجراي دين است و خود او، نه تنها همراه مردم است، بلكه پيشاپيش آنان، موظف به اجراي فرامين فردي و اجتماعي دين مي‏باشد. زيرا شخص فقيه جداي از شخصيّتش، هيچ سمتي ندارد و مثل ديگر افراد جامعه است. اين معناي ولايت فقيه است و بازگشت آن به «ولايتِ فقاهت و عدالت» مي‏باشد و در نهايت، به ولايت دين و خدا بر مي‏گردد. (جوادي آملي ، عبدالله ، ولايت فقيه ، ولايت فقاهت و عدالت ، قم: مركز نشر اسرا، 1385 , ص256- 258) مقام معظم رهبري در اين باره فرمودند: « من تصورم اين است كه بُعد مهمى از قيد اطلاق كه امام منضم كردند به ولايت فقيه كه در قانون اساسىِ اول قيد «مطلقه» نبود اين را امام اضافه كردند ناظر به همين است يعنى انعطاف‌پذيرى. دستگاه ولايت كه دستگاه عظيم ولايت يعنى در واقع مجموعه‌ آن دستگاه‌هاى تصميم‌ساز و تصميم‌گير كه در رأسش رهبرى قرار دارد اما مجموعه يك مجموعه است بايد بتواند به طور دائم خودش را پيش ببرد متحول كند چون تحول جزو سنتهاى زندگى انسان و تاريخ بشرى است. ما اگر چنانچه خودمان تحول ايجاد نكنيم و پيش نرويم تحول بر ما تحميل خواهد شد. تحول يعنى تكميل پيش رفتن به سمت آنچه كه درست‌تر است آنچه كه كاملتر است. يعنى آنچه را كه ساختيم ببينيم نقص هايش كجاست آن را برطرف كنيم ببينيم كجا كم داريم آن را اضافه كنيم. اين جريان بايستى ادامه پيدا كند.البته دشمنان «ولايت مطلقه» را به معناى «استبداد» گرفته‌اند يعنى ميل فقيه عادل به صورت دل بخواه. اين معنا در دلِ خودش يك تناقض دارد اگر عادل است نمي تواند مستبد باشد اگر مستبد است و بر اساس دلخواه عمل مي كند پس عادل نيست. دشمنان اين را ملتفت نمي شوند و اين معنا را نمي فهمند. اين نيست مسأله‌ «ولايت مطلقه» كه فقيه هر كار دلش خواست بكند يك وقت يك چيزى به نظرش رسيد كه بايد اين كار انجام بگيرد فوراً انجام دهد قضيه اين نيست. قضيه اين است كه يك حالت انعطافى در دست كليددار اصلى نظام وجود دارد كه مي تواند در آنجائى كه لازم است مسير را تصحيح و اصلاح كند بنا را ترميم كند.» (پايگاه اطلاع رسامي دفتر مقام معظم رهبري ، بيانات در ديدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى‌ 17/6/1390) با اين توضيح ، تفاوت اختيارات ولي فقيه با شاه روشن مي شود ، ولي فقيه در حوزه عمل به احكام و دستورات دين داراي ولايت است و نمي تواند به دلخواه آنها را تغيير نمايد و اگر در مواردي هم به ناچار امكان عمل به برخي احكام نباشد و نياز به صدور حكم حكومتي باشد ، در آن ضوابطي در نظر گرفته شده است . به عبارت ديگر تا زماني كه احكام اولي و ثانوي بدون هيچ اشكالي قابل اجرا باشند نوبت به احكام حكومتي نمي رسد ، اما هنگامي كه در مرحله عمل تزاحم و اولويتي به ميان بيايد ، احكام حكومتي به طور موقت در سايه احكام اولي و ثانوي توسط حاكم اسلامي در نظر گرفته مي شود . با اين توضيح كه احكام گسترده اسلام، تا زماني كه به مقام عمل و اجرا در نيامده باشند، گرفتار مانع و مزاحمي نمي‏شوند؛ امّا در مقام اجرا در برخي موارد دچار تزاحم مي‏گردند. به عنوان مثال «وجوب نجات غريق» و «حرمت عبور بي اجازه از ملك غير»، دو حكم شرعي‏اند كه در مقام ثبوت و جعل، هيچ‏ مزاحمتي با يكديگر ندارند، ولي در مقام عمل، ممكن است در بر خي موارد دچار تزاحم گردند و نجات يك فرد ، متوقف بر عبور بي اجازه از ملك ديگري باشد ، در چنين مواردي چاره اي جز مقدم نمودن حكم مهم تر بر حكم كم اهميت تر و عمل به آن وجود ندارد و تقديم اهم بر مهم قاعده اي عقلي است كه همه انسان‏هاي عاقل آن را ادراك مي‏كنند و بدان ملتزم مي‏باشند و در تزاحم وظايف فردي خود، به آن عمل مي‏كنند و كار كم اهمّيت را فداي كار پر اهميّت مي‏سازند. بنابراين، وقتي كه دستورهاي اسلام در سطح جامعه پياده مي‏گردد، به طور طبيعي مواردي پيش مي‏آيد كه لازم است بعضي از قوانين، به صورت موقّت اجرا نگردند و با تعطيل آنها، قوانين مهم‏تر تحقّق يابند و اين مسأله، هيچ ربطي به تغيير احكام اسلامي ندارد؛ زيرا هيچ يك از واجبات، محرمات، مكروهات، مستحبات، و يا مباحات اسلام، قابل تغيير نيست. به عنوان نمونه اگر طبيب حاذق و دلسوز، شخصي را از استفاده برخي خوردني‏هاي حلال منع مي‏كند و يا در موردي كه علاج او منحصر در مصرف داروي نجس و حرام است، دستور خوردن آن را مي‏دهد، در اين موارد، آن طبيب، نه حلال را حرام كرده است و نه حرام و نجس را حلال و پاك گردانيده، بلكه او فقط ضرورت نخوردن حلالِ مشخّص يا خوردن حرامِ معيّن را بيان مي‏كند و از روي اضطرار، خوردن يا نخوردن آن اشياء را دستور مي‏دهد و اين دستورها، تنها در محدوده عمل است نه در محدوده علم و حكم شرعي. فقيه جامع‏الشرايط نيز هيچ دخالتي در محدوده قانونگذاري و جَعْلِ احكام ديني ندارد و نمي‏تواند به مصلحت خود آنها را كم يا زياد كند. آنچه در اختيار اوست، اجراي قوانين الهي است كه اگر اين قوانين بدون تزاحم قابل اجرا باشند، مشكلي وجود ندارد و هيچ حكمي از احكام الهي، حتي به صورت موقّت، تعطيل نمي‏شود؛ اما اگر اجراي يك قانون، منجر به تزاحم آن قانون با قوانين ديگر شد، وليّ فقيه، بر اساس مصلحت نظام اسلامي و نيز بر اساس جايگاه هر حكم از نظر اهميّت، حكم برتر و مهم‏تر را مقدّم مي‏دارد و آن را اجرا مي‏كند و حكم مزاحم با آن را به طور موقت و تا زماني كه تزاحم وجود دارد، تعطيل مي‏نمايد و پس از رفع تزاحم، بلافاصله، حكم تعطيل شده را به اجرا در خواهد آورد. (جوادي آملي ، عبدالله ، ولايت فقيه ، ولايت فقاهت و عدالت ، قم: مركز نشر اسرا، 1385، ص 245-246) بنابر اين حيطه احكام حكومتي و مصلحت در نظام اسلامي ، ناظر به مرحله اجراي احكام الهي و به دليل تزاحم و از باب قاعده عقلي تقديم حكم مهم‏تر و برتر بر حكم كم اهميت‏تر است كه به طور موقت از سوي حاكم اسلامي تنظيم مي گردد . در حقيقت ، شريعت مشتمل بر احكام اوليه و ثانويه و احكام حكومتي است و دين تنها احكام اوليه نيست از اين رو احكام ثانويه و احكام حكومتي نيز در قلمرو شريعت جاي دارد و خارج از آن نيست تا چنين تصور شود كه بر خلاف موازين اسلامي است ، علاوه بر اينكه احكام حكومتي و تقدم مصالح جامعه در چارچوب موازين شرعي و با توجه به احكام اوليه , ثانويه و غير آن صورت مي پذيرد . (خسروپناه ، عبد الحسين ، جايگاه مصلحت در حكومت ولايي ، مجموعه مقالات ,امام خميني و حكومت اسلامي , احكام حكومتي و مصلحت ,تهران: موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني ره , 1378, ص 250) بر اين اساس ، تشخيص مصلحت در نظام جمهوري اسلامي از سوي ولي فقيه بي ضابطه نبوده و بر معيارهايي همچون حراست از احكام اسلام ، توجه به مصالح مسلمانان ، حفظ اسلام و تقديم اهم بر مهم استوار است از اين رو اختيارات ولي فقيه ضابطه مند بوده و افسار گسيخته نيست در حالي كه در نظام شاهنشاهي ، حاكميت مطلق و بدون قيد از آن شاه است و هرگونه كه بخواهد تصميم گيري مي كند و هيچ ضابطه مشخصي براي تصميم گيري او وجود ندارد و اين همان استبداد و حكومت مطلقه است . در اين نوع حكومت مردم هيچ جايگاه و نقشي در تصميمات كشور ندارند و اگر مجلسي هم تشكيل شود ، مجلسي نمايشي است كه نيمي از نمايندگان آن توسط شاه انتصاب شده و در عمل در راستاي تصميمات و خواست شاه گام بر مي دارند . اما در نظام ولايت فقيه ، ولي فقيه ، حكومت بر اساس مقبوليت مردمي استوار است و مسئولان بلند پايه كشور توسط مردم انتخاب مي شوند . ولي فقيه ، با انتخاب با واسطه مردم از طريق انتخاب نمايندگان مجلس خبرگان تعيين مي شود كه وظيفه انتخاب و نظارت بر رهبر را بر عهده دارند و رييس جمهور و نمايندگان مجلس توسط آراي مستقيم مردم انتخاب مي شوند و مردم نقش اساسي در تصميمات كشور دارند . 3.چگونه مي توان ميان فهم ولي فقيه كه اسلام شناس كامل بوده و در شناخت مباني ديني تخصص كافي دارد و شاه كه تنها بر اساس ميل و اختيار خويش به اداره كشور مي پردازد نسبت به قانون و شريعت اسلامي تفاوتي قايل نشد . آيا مي توان پذيرفت كه ميان فهم يك عالم و دانشمند در حوزه تخصصي خود با افراد غير مطلع از آن و افراد عادي هيچ تفاوتي وجود ندارد؟ آيا ميان فهم يك پزشك متخصص نسبت به يك بيماري با فهم يك فرد غير پزشك هيچ تفاوتي نيست؟ فهم ولي فقيه از اسلام برآمده از آشنايي ايشان با مسايل ديني و تخصص در اين زمينه است بر خلاف فهم شاه و امثال آنها بنابر اين اگر بخواهيم حكومت اسلامي داشته باشيم بايد يك اسلام شناس در رأس آن قرار بگيرد . ممكن است كشورهاي غربي در ظاهر به پيشرفت تكنولوژيكي و صنعتي دست يافته باشند ولي چنين پيشرفتي به دليل ناديده گرفتن ابعاد روحي انسان و اخلاق و معنويت فاقد ارزش لازم براي الگو گيري است . ما معتقديم حكومت سكولار به دليل ضعف ها و بحران هاي مختلف معرفتي ، روحي ، اخلاقي و اجتماعي كه نظام هاي سكولار را با چالش جدي روبرو نموده ، شايستگي لازم را براي ترسيم الگوي زندگي انساني ندارد. دنياي به اصطلاح مدرن امروز كه محصول تفكّر و جهان بيني مادي است در گرداب بحران هاي متعددي گرفتار است كه حوزه هاي مختلف زندگي بشر امروز را متأثر ساخته است .گستره اين بحران ها از ساحت معرفت و انديشه گرفته تا نگاه به انسان و ابعاد اخلاقي , سياسي و اجتماعي او سايه افكنده است و زرق و برق پيشرفت مادي و تكنولوژيكي نيز نتوانسته ، سايه سنگين افول ارزش هاي معنوي ، اخلاقي ، اجتماعي و سياسي را پنهان دارد و در پس اين پيشرفت مادي ، پس رفت در معنويت ، ارزش ها و انسانيت را به ارمغان آورده است . اعتماد مطلق غرب بر علوم تجربي و مقابله آنان با اعتقادات ديني ، خسارت هاي سنگيني براي نظام هاي سكولار به بار آورد . گرچه نقش اين جريان در سرعت بخشيدن به اكتشافات علمي و افزايش چشمگير بهره مندي هاي مادي غير قابل انكار بوده ، اما جريان مذكور به دليل نگاه تك بعدي و ناديده گرفتن ارزش هاي الهي هيچ گاه نتوانست سعادت مطلوب را براي بشريت به ارمغان بياورد و با وجود پيشرفت در عرصه علم و تكنولوژي ، پسرفت در انسانيت را به دنبال داشت .آنچه تمدن غرب در عمل براي بشريت به ارمغان آورد ، تبديل آن به حيوان متمدن بود و نه يك انسان متمدن . «حوادث و رويدادهايي چون رنسانس و نوزايي و جنبش اصلاح ديني و جريان روشن انديشي و عقل گرايي و انقلاب صنعتي كه از قرن چهاردهم در غرب آغاز شد با وجود آثار و نتايج سودمند آن در زمينه تأمين رفاه و آسايش مردم و ايجاد تحولات فكري و فرهنگي و تكامل زندگي اجتماعي انسانها موجب بروز بحران ها و نارسايي هايي نيز در عرصه هاي مختلف زندگي انساني از جهت معرفتي , رواني , اخلاقي , اجتماعي و سياسي شده است. امروز بشر در بعد معرفتي دچار تحيَر علمي و نسبيت گرايي و عدم ثبات در آرا و عقايد است و در بعد رواني , دچار ترديد علمي , افسردگي و اضطراب , فقدان آرامش و اطمينان خاطر و از خود بيگانگي و به تعبيري بي خويشتني است و از جهت اخلاقي نيز گرفتار انحرافات خصلتي گسترده و به لحاظ خانوادگي دچار از هم پاشيدگي داخلي و از نظر اجتماعي و سياسي , گرفتار مسائلي چون هرج و مرج بين المللي و مانند آن است.» (جوادي آملي ، عبد الله ، انتظار بشراز دين ، قم: مركز نشر اسرا ، 1380، ص 13) غرب به جاي اينكه به فكر مبارزه با ديانت كليسايي باشد، نوك پيكان حمله خود را متوجه اساس دين و نهاد ديانت كرد ورفته رفته مبازه با دين و دين مداري در ميان روشنفكران تبديل به يك سنت شد و همين سنت نابخردانه بود كه عامل انحطاط اخلاقي فرهنگي و حتي سياسي مغرب زمين در عصر مدرنيسم گرديد سنتي كه غرب را از دورن نسبت به انسانيت وشرافت خود بيگانه كرد. 4. دعواي حق و تكليف و محق بودن انسان برآمده از نگاه اومانيستي و محوريت بخشيدن به انسان و خواست او ست كه با مباني ديني كه خداوند را محور هستي مي داند و ربوبيت عالم را از آن او مي داند ، تفاوت اساسي دارد . وقتي هستي انسان از ناحيه خداوند است و تحت ربوبيت خداوند قرار دارد ، چگونه مي توان از تكليف انسان نسبت به خداوند سخني نگفت و بر محق بودن انسان متمركز شد . با اين توضيح كه از نظر دين اولاً، انسان مخلوق خداست و تحت ربوبيت او قرار دارد و موجودي ابدي به حساب مي آيد؛ ثانياً، آدمي علاوه بر دو بعد حيواني و انساني، از لايه ديگري برخوردار است كه بعد الهي ناميده مي شود و امانت الهي در نزد او به حساب مي آيد؛ ثالثاً، علم و دانش بشر محدود است: «وَ مَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً» (اسراء: 85)؛ رابعاً، شخصيت و هويت آدمي امانتي الهي است، و او موظّف و مكلّف است، آن را حفظ كرده و در مدار و مسير صاحبش قرار دهد. بنابراين، حقوق انسان، تنها و تنها بايد از سوي خالق و پروردگار انسان كه از علم و حكمت مطلق برخوردار و مالك حقيقي انسان است ارائه گردد.(جوادي املي ، عبد الله ، حق و تكليف در اسلام، ص 83-100) انسان در نظام مخلوقات، جايگاهي فراتر از جماد، نبات، حيوان و فرشته، و مقامي فروتر از خداوند دارد. انسان خليفه خداست و حامل بار امانتي است كه آسمان و زمين و كوه ها از تحمل آن سر باز زدند؛ از اين رو، وقتي انسان خليفه خدا شد، حقوق واقعي خود را طلب كرد؛ حقوقي كه نه دون شأن او باشد و نه فوق شأن او؛ به عبارت ديگر، حقوق انسان بايد بر اساس واقعيت «خليفة اللهي» بشر تنظيم شود، نه بر اساس «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَي».(نازعات: 24) ارزش انسان و به تعبيري، انسانيت انسان به خلافت الهي اوست و خليفة اللهي وي به پذيرش ربوبيت الهي. در نتيجه، حقوق آدمي را بايد در چنين فضايي بررسي كرد. انسان در خلأ زندگي نمي كند، در جهاني زندگي مي كند كه موجودات هستي پيرامون وي را گرفته اند؛از اين رو، يكي از شئون بشر، تعامل با هستي است. اين تعامل مي تواند سازنده يا مخرّب باشد. چگونگي رفتار بشر بر هستي تأثير مستقيم مي گذارد. بنابراين، اگر قرار است به تنظيم حقوق انساني پرداخته شود، بايد به گونه اي باشد كه به نظام هستي آسيبي نرسد؛ يعني حقوق انسان بايد با توجه به نظام تكوين و ضوابط جهاني كه او در آن زندگي مي كند، تعريف گردد، تا زمين و اهل آن رو به تباهي نروند.( همان، ص 100 و 102) در قرآن و روايات و ادعيه، از عبد و مولا فراوان سخن به ميان آمده است. اين ادبيات، برخي را به اين پندار واداشته كه انسان در نگاه دين و تعاليم ديني، بايد همانند برده اي در خدمت مولاي خويش باشد، گوش به فرمان او بوده، به سود او كار كند و انتظارات او را برآورده سازد. اين گمان واهي و باور ناروا، از آنجا شكل گرفته كه برخي همه لوازم برده داري زميني را بر رابطه عبد و مولاي آسماني مترتب ساخته و فرهنگ آسماني را با نيرنگ زميني در هم مي آميزند؛ حال آنكه در متون اسلامي براي بيان رابطه ميان انسان و خدا به زبان محاوره، از ابزار تشبيه و تمثيل استفاده شده؛ و گر نه ميان اين دو عنوان تفاوت فراواني وجود دارد. در نظام برده داري اولاً، فردي تحت سيطره فردي ديگر، همانند خود قرار مي گيرد و ثانياً، برده بايد در همه امور خدمتگزار مولاي خود باشد و خواسته ها و انتظارات او را برآورد؛ اما در نظام عبوديت و بندگي، اولاً انسان تحت سلطه كسي است كه به او هستي داده و او را از عدم به وجود آورده و تمام شئون او را تأمين مي كند؛ ثانياً در اين نظام، انسان خادم خداوند نيست كه به سود او كار كند، بلكه خادم خودش است و نتيجه تلاش هاي او به خودش باز مي گردد. اساساً خداوند منشأ نفع و سود و سرچشمه بخشش و جود است، پس نظام بندگي ملكوتي و عبوديت ديني، نه تنها با حقوق بشر منافات ندارد، بلكه تنها راه تحقق حقوق است.( همان، ص 122-199) كسي بايد زمام تعيين حقوق و تدوين قوانين حقوقي را در دست داشته باشد كه خالق بشر است و به همه هستي آگاهي دارد؛ از اين رو، حق بشر است كه خداوند حقوق وي را تعيين و ابلاغ كند، چرا كه سرمايه هاي وجودي انسان تنها از طريق قوانين الهي شكوفا مي گردد و تعيين حقوق بشر جز از اين طريق، ظلم و ستم به آدمي را به ارمغان خواهد آورد. 5. حضرت امام در مورد سودمند بودن آثار شهيد مطهري براي عارف و عامي فرمودند « او با قلمي روان و فكري توانا در تحليل مسايل اسلامي و توضيح حقايق فلسفي با زبان مردم بي قلق و اضطراب به تعليم و تربيت جامعه پرداخت آثار قلم و زبان او بي استثنا آموزنده و روانبخش است و مواعظ و نصايح او كه از قلبي سرشار از ايمان و عقيدت نشأت مي گرفت ، براي عارف و عامي سودمند و فرح زاست » آشنايي و تخصص كامل شهيد مطهري با مباني ديني و قلم روان و بيان شيواي ايشان قابل استفاده براي همه سطوح جامعه در حد فهم و درك خويش بوده و هست . 6. ما معتقديم كه حكومت استبدادي و خود كامه و سرسپرده و وابسته به غرب با انقلاب اسلامي جاي خود را به حكومت برآمده از ارزش هاي ديني ، مردم مدار و مستقل داد و جايگاه روحانيت و محوريت ولي فقيه در اين نظام برآمده از مباني ديني است كه مبناي مشروعيت و حقانيت در حكومت را خداوند مي داند كه مالك و خالق همه هستي و انسان است و هر گونه تصرف در امور انسانها منوط به اذن و رضايت اوست و خداوند اين اذن را به پيامبر اكرم و امامان معصوم علهيم السلام و در عصر غيبت به فقهاي جامع الشرايط داده است بنابر اين تنها آنها داراي مشروعيت هستند و پذيرش و همراهي مردم زمينه فعليت و تحقق حكومت اسلامي را فراهم مي نمايد . اگر روزي بزرگترين افتخار اين كشور اين بود كه حافظ منافع قدرتهاي بزرگ محسوب مي شد ، امروز جمهوري اسلامي در برابر زياده خواهيهاي نظام سلطه ايستاده و در برابر الگو ليبرال دموكراسي غربي ، الگوي مردم سالاري ديني را ارايه داده است و با فرهنگ غني خود فرهنگ مادي غربي را به چالش كشيده است و ريشه دشمني غرب با جمهوري اسلامي در اين مسأله نهفته است . 7. اين تصور كه مرحوم آقاي طالقاني با نظام و روحانيت زاويه داشته است يا در برابر روحانيت امروز مي ايستاد ، ظلم به ايشان محسوب مي گردد . ممكن است ايشان نقدهايي را نسبت به عملكرد نظام و روحانيت داشت ، اما اين نقدها متوجه اساس نظام و روحانيت نبوده همانگونه كه حضرت امام ، مقام معظم رهبري و شهيد مطهري و بقيه بزرگان نيز نسبت به نظام و عملكرد روحانيت نقدهايي دارند كه همگي در درون نظام بوده و مخالفت با اصل آن محسوب نمي گردد . افكار و انديشه هاي آيت الله طالقاني با حضرت امام تفاوت چنداني نداشت و مبارزات آيت الله طالقاني با رژيم ستمشاهي و نقش آفريني ايشان پس از انقلاب اسلامي و تعبير« ابوذر زمان» توسط امام در مورد ايشان بيانگر هم افق بودن ايشان با انديشه هاي حضرت امام است . هر چند ممكن است اختلافات نظري ميان اين دو بزرگواروجود داشته باشد اما اين اختلاف نظرها به گونه اي نيست كه خط فكري اين دو بزرگوار را از يكديگر جدا نمايد . يكي از نكاتي كه برخي از آن به عنوان تفاوت ديدگاه ايشان با حضرت امام ياد مي كنند ، نوع برخورد با گروهها و جريان هاي مخالف نظام بود كه مدارا و تلاش ايشان براي جذب آنان به انقلاب موجب شد تا اين گروهها ايشان را همفكر خويش تلقي نموده و از جايگاه ايشان استفاده ابزاري نمايند وبه عنوان سندي براي حقانيت و اعتبار راه خويش بهره بگيرند . آيت الله طالقاني - همانطور كه آيت الله مهدوي كني در خاطراتش ذكر مي كند- بيشتر از اين كه دافعه داشته باشد براي تمام اقشار جاذبه داشت. همين جاذبه باعث مي شد گروهايي در صدد مصادره به مطلوب از شخصيت آيت الله طالقاني برآيند. اين جريان بعد از انقلاب تشديد شد. چرا كه اولاً گروهاي منحرف و التقاطي تحت فشار بودند و ثانيا جريان حاكم و تعيين كننده، روحانيت بود و لذا سران اين گروهها براي بيرون آمدن از انزواي سياسي و يا تخفيف در مجازاتها در صدد موجه جلوه دادن خود با نام آيت الله طالقاني بودنداز جمله آنها مجاهدين خلق بود كه چون زاييده نهضت آزادي و دست پرورده مهندس بازرگان بودند، نهايت بهره برداري سياسي را از روي خوش آيت الله طالقاني كردند. زماني وي را كانديداي رياست جمهوري كردند، زماني مجموعه سخنراني هاي وي را تحت عنوان مجموعه گفتار پدر طالقاني در چند جلد چاپ كردند، مدتي به خاطر زنداني شدن فرزندش - مجتبي كه پيكاري بود - جو كشور را آشفته كرده و هر بار با انتشار عكس رجوي و خياباني با ايشان، جوانان شيفته آيت الله طالقاني را به دام خويش مي كشاندند. علاوه بر مجاهدين خلق، گروهاي انحرافي ديگر مثل آرمان مستضعفين -كه مولود انديشه هاي شريعتي بود- سعي كردند آيت الله طالقاني را مقابل امام و روحانيت سنتي انقلابي، قرار دهند. البته آيت الله طالقاني هم هيچ گاه در اين فضا سازي ها و تبليغات منفي هضم نشد و در دام هيچ يك از آنها نيفتاد. چنانچه محمد جواد حجتي نقل مي كند كه با آقاي طالقاني راجع به اين گروه ها صحبت كردم، به من گفتند :«شما خيال مي كنيد كه من طرفدار اين گروهها هستم. من مطمئنم اگر اين گروهها بفهمند كه من حرفي بر خلافشان زده ام يا بزنم، از من مي برند. من غرضم از مدارا با اينها اين است كه اينها به اسلام جلب شوند.» (يادنامه ابوذر زمان , تهران , شركت سهامي انتشار ، 1362, ص265) حضرت امام نيزبا درايت كامل و با اعتمادي كه به آيت الله طالقاني داشت، ايشان را به امامت جمعه تهران منصوب كردند و ايشان را ابوذر زمان و مالك اشتر دوران ناميدند. اين خود جوابي محكم و قاطع بود به منافقان سيه روزي كه ادامه حياتشان را تحت لواي روحانيت مي دانستند اما به جاي آنكه خود با روحانيت همراه شوند، قصد داشتند نشان دهند روحانيت همراه آنان است. هر چند آيت الله طالقاني معتقد به ولايت مطلقه فقيه نبودند و همانند آيت الله نائيني قائل به ولايت مقيده فقيه و ولايت در امور حسبيه بودند و معتقد بودند كه فقيه جامع الشرايط در حفظ حقوق عمومي و انتظام بخشيدن به امور عمومي و امور حسبيه كه شارع مقدس به تعطيل ماندن آن در هيچ زماني راضي نيست , ولايت دارد .(شير خاني ، علي ، شورا و آزادي بحثي در انديشه سياسي آيت الله طالقاني ، قم: آفتاب سبا ، 1381، ص 254 ) اما اين اختلاف ، اختلاف نظري و فقهي بود و در عمل ايشان همواره از رهبري حضرت امام پيروي نمودند. ايشان در باره امام گفت: من رهبري قاطع ايشان ( امام خميني ) را براي خودم پذيرفته ام و هميشه سعي كردم كه از مشي اين شخصيت بزرگ و افتخار قرن و اسلام ، مشي من خارج نباشد . ( از آزادي تا شهادت ، سيد محمود طالقاني ، تهران: انتشارات ابوذر ، 1358ص 142-143) حضرت امام در پيام خودشان به مناسبت رحلت ايشان فرمودند: «آقاي طالقاني يك عمر در جهاد و روشنگري و ارشاد گذراند. او شخصيتي بود كه از حبسي به حبسي و از رنجي به رنج ديگر در رفت و آمد بود و هيچ گاه در بهار بزرگ خود سستي و سردي نداشت. من انتظار نداشتم كه بمانم و دوستان عزيز و پر ارج خودم را يكي پس از ديگري از دست بدهم. او براي اسلام به منزله حضرت ابوذر بود و زبان گوياي او چون شمشير مالك اشتر برنده بود و كوبنده. مرگ او زودرس بود و عمر او پربركت»( صحيفه امام ، ج9،ص 486) در مورد دكتر شريعتي نيز بايد خاطر نشان كنيم ايشان ازشخصيت هايي است كه در دوران انقلاب اسلامي نقش و تاثير بسزايي در آگاهى بخشيدن به مردم به ويژه نسل جوان وآشنا نمودن آن ها با فرهنگ اسلامي داشت وتلاش هاي زيادي در اين زمينه انجام داد. اما اين تلاش صادقانه وشور و هيجان انقلابي در تبيين معارف اسلامي از آنجا كه با شناخت و تخصص كافي و لازم در زمينه علوم اسلامي همراه نبود و از تاثيرات تحصيلات غربي وي مصون نبود , از يك سو باعمق و درون مايه هاي لازم همراه نبود و از سوي ديگر از پاره اي نقص ها ,عيب ها و انحراف ها در امان نبود . شايد همين نكته است كه دكتر شريعتى را واداشت كه وصيت كند كه كتابهاى او توسط استاد محمد رضا حكيمى بازنگرى و اصطلاح شود و چنين نگاشت :«آنچه از من نشر يافته به دليل نبودن امكانات و كم بودن فرصت , خام و عجولانه و پر غلط و بد چاپ شده است و تمامي آن را نه به عنوان كارهاي علمي , تحقيقي , كه فريادهايي از سر درد , نشانه هايي از يك راه , نگاه هايي براي بيداري , ارائه طريق , طرح هاي كلي از يك مكتب , يك دعوت ،جهات و ايده ها و بالاخره نوعي بسيج فكري و روحي در جامعه بايد تلقي كرد آن هم در شرايطي تبعيدي , فشار , توطئه , فرصت گذرا و حالتي كه هر لحظه اش انتظار فاجعه اي مي رفت , آن ها همه بايد تجديد نظر شود , از نظر علمي غني شود و غلط گيري معنوي و لفظي وچاپي شود.»(دكتر شريعتي از ديدگاه شخصيتها , ص 80) 8. ما آماده هستيم در زمينه دلايلي كه براي عدم اعتقاد به خدا داريد با يكديگر بحث و گفتگو كنيم تا روشن شود كه جايي براي عدم اعتقاد به خداوند وجود ندارد و كساني كه به خداوند اعتقاد ندارند ، چشم خود را بر حقايق و اسرار عالم بسته اند و منكران خدا در واقع منكر حقيقت خويش هستند . همچنين مشتاقيم بدانيم با چه استدلالي متدينين و متشرعين را مشرك مي شماريد ؟ 9. با چه منطقي مي توان ميان رژيم سفاك و غاصب و جعلي اسرائيل و جنايتكاراني همچون نتانياهو و شارون كه هيچ ارزشي براي انسانيت قايل نيستند با علماي دين مقايسه كرد. بحث تنها بر سر خاك و سرزمين نيست ، مباني فكري و ارزشي ميان علماي دين با مباني حاكم بر تفكر و انديشه حاكمان غير ديني متفاوت است . نتيجه ناديده گرفتن ارزش ها و مباني ديني در تحليل ها اين است كه فرقي ميان علماي شيعه با داعش و علماي صهيونيسم قايل نشويم! چگونه مي توان ميان علماي شيعه كه در راه آگاهي بخشي به مردم از هيچ فداكاري كوتاهي نكرده و انسانيت و ارزش هاي انساني و اسلامي را محور قرار داده اند با عالمان طرفدار داعش و صهيونيسم كه انسانيت و ارزش هاي انساني را ناديده گرفته اند تفاوت قائل نشد 10. ميان احترام به علما و مراجعه به آنها براي دريافت معارف دين كه برآمده از اصل عقلي و عقلايي مراجعه به متخصص و كارشناس در امور تخصصي اوست با پرستش آنان بسيار تفاوت است . مراجعه به كارشناسان و متخصصان دين و علما مصداق تعصب نبوده ، بلكه مصداق مراجعه غير عالم به عالم است همانگونه كه در امور پزشكي ، عقل و عقلا مي گويند كه به متخصص مربوطه مراجعه شود و اگر در موردي دليل درماني را متوجه نشديم به استناد تخصص و شناخت او به او اعتماد و اطمينان داشته باشيم در عرصه دين و اموزه هاي ديني نيز عقل و عقلا حكم مي كنند كه به آموزه هاي ديني اطمينان داشته باشيم و در مواردي كه با عقل فلسفه و حكمت آن را درك نمي كنيم به علم و شناخت آنان اعتماد كنيم . نه تنها امروز ، بلكه از آغاز اسلام بر پايه تفكر و استدلال استوار شده است و همگان را به تفكر و تأمل فرا خوانده است . «الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ» «آنان (كساني) كه به سخن گوش فرامى‏دهند و بهترين آن را پيروى مى‏كنند؛ اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندانند.» ( سوره زمر ، آيه 18) اسلام دين شناخت و تفكر و تأمل است و همگان را به گفتگو و بحث منطقي دعوت نموده است « ادعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَجادِلهُم بِالَّتي هِيَ أَحسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبيلِهِ وَهُوَ أَعلَمُ بِالمُهتَدينَ» « با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشي كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! پروردگارت، از هر كسي بهتر مي‌داند چه كسي از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايت‌يافتگان داناتر است.» ( سوره نحل ، آيه 125)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .