تز سياسي مسيحيت، يهود و زرتشت براي سياست؟

به نام خدا تز سياسي مسيحيت براي دولت و حكومت چيست ؟ نظريه دو شمشير چه جايگاهي در اين نظريه دارد آيا دين يهود داييه حكومت داري دارد ؟ چه نظريه سياسي از اين دين وجود دارد دين زرتشت درباره حكومت نظري دارد ؟

دانشجوي گرامي ضمن تشكر از تماس مجدد شما با اين مركز ، پيش از پرداختن به پاسخ اين سوال ابتدا لازم است اين نكته را درمورد ديدگاه كلي اديان نسبت به پيوند يا عدم پيوند دين و سياست متذكر گرديم كه بر اساس آنچه از آموزه هاي دين مبين اسلام بر مي آيد همه اديان آسماني حتي ادياني كه امروزه به دليل تحريفات رخ داده ادعاي جدايي دين از سياست دارند در اصل داراي آموزه هايي بوده اند كه بر پيوند دين و سياست تاكيد دارد به عنوان مثال خداوند متعال وقتي هدف از ارسال انبياء را بر مي شمارد اهدافي از قبيل اجتناب از طاغوت ، برقراري حكومت عدل و قسط و ... را به عنوان هدف آنها بر مي شمارد . همچون اين آيه : (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ)؛ حديد (57)، آيه 25. «به راستى كه پيامبران را با پديده‏هاى روشن‏گر فرستاديم و همراه آنان كتاب و ميزان نازل كرديم، تا مردم به دادگرى برخيزند و آهن را كه در آن نيروى سخت و سودهاى فراوان براى مردم است، پديد آورديم». و يا آيه 47 سوره يونس كه مي فرمايد : «لكل أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ » و يا آيه 36 سوره نحل كه مي فرمايد : « وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا منهم أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت » و دهها آيه و روايت ديگر كه اثباتگر اين نكته مي باشد كه در همه اديان آسماني ميان دين و سياست پيوند وثيق وجود دارد ولي متاسفانه به دليل انحرافي كه در اين اديان به وجود آمده است شاهد ارائه ديني هستيم كه يا اساسا با هر گونه سياست و حكومتي بيگانه است و يا اينكه به گونه اي غلط اين پيوند مطرح شده است وباعث بروز فجايعي همچون قرون وسطا گشته است .

به هر حال آنچه در مورد نگاه اديان مختلف نسبت به سياست و حكومت مطرح مي شود با توجه به اديان موجود يعني اديان تحريف شده مي باشد كه بر اين اساس مي توان به اين سوال به اين صورت پاسخ داد :

1 – دين مسيحيت و سياست :

رابطه دين مسيحيت و سياست از جمله پيچيده ترين و مشكل آفرين ترين بحث هايي بوده است كه در طول تاريخ دين مسيحيت به ويژه تا پايان قرون وسطا مطرح بوده است به عنوان مثال در آموزه هاي مسيحيت تحريف شده از طرفي تفكيك ميان حوزه ديانت و سياست به رسميت شناخته شده است و مسيحيت صرفا براي تعالي اخلاقي انسان ها و يا آموزه هايي همچون نجات بشريت در اثر فدايي شدن مسيح و اموري از اين دست معرفي شده است . اما از طرف ديگر با رسميت يافتن مسيحيت در آغاز قرون وسطا و دخالت ارباب كليسا در سياست ، دامنه اين دخالت ها به اندازه اي گسترش مي يابد كه در عمل به نزاع و تنش ميان كليسا و حكومت منجر مي گردد . يكي از محققان در زمينه رابطه ميان كليسا و سياست چنين مي نگارد :

«مسيح دين را از دولت جدا كرد و هر يك را بر حوزه معيني از زندگي آدمي فرمانروا شناخت بدين سان كه كار دين را رهبري زندگي معنوي و تامين رستگاري آن سرايي انسان و وظيفه دولت را رهبري زندگي مادي و نگاهداري نظم و پاسداري عدل دانست . معني گفته معروف مسيح كه «به مسيح بدهيد آنچه مسيح راست و به قيصر بدهيد آنچه قيصر راست» همين بود كه مومنان مسيحي بايد حساب دين را از دولت جدا كنند بدين گونه دين مسيح جامعيت قدرت سياسي را در جامعه كهن بر هم زد . ولي مشكل بزرگي كه تا نزديك به هزار سال پس از مرگ مسيح در برابر پيروان او قرار داشت اين بود كه كليسا يعني جامعه مومنان بايد چه رابطه اي با دولت داشته باشد . تا زماني كه مسيحيان كم شماره و ناتوان بودند براي آنكه از آزار روميان در امان باشند خود را فرمانبر قيصر و كارگزارانش مي دانستند به ويژه كه مسيح نيز ايشان را از سركشي در برابر دولتها برحذر داشته و گفته بود «هر كس شمشير بركشد كشته خواهد شد» ... با اين همه در سال 313 ميلادي كنستانتين امپراتور روم مسيحيت را در شمار اديان مجاز اعلام كرد ... اگر چه از بركت اين تحولات مسيحيان از بيم آزار و كشتار رهيدند ولي مشكل ديرين رابطه كليسا و دولت پيچيده تر شد و دردسردهاي بزرگتري براي مسيحيان پديد آورد . تا آن زمان كليسا اگر چه از آزادي عمل محروم بود دست كم اين ايمني را داشت كه دولتيان در امور اعتقادي آن دخالت نمي كردند ولي اينك كه امپراتور در سلك مسيحيان در آمده بود به خود حق مي داد كه در كارهاي كليسا دخالت كند و اين امر برخوردهاي فراواني را ميان دولتيان و كشيشان سبب مي شد .»(بنياد فلسفه سياسي در غرب ، سيد حميد عنايت ، ص131)

از طرفي در شرايط جديد كه زمان قدرت گيري ارباب كليسا بود اوضاع به اندازه اي تغيير كرد كه دانشمندان مسيحي همچون آمبروسيوس قديس اعتقاد پيدا كردند كه همه مسيحيان از جمله حاكمان بايد تابع اراده كليسا باشند و به همين جهت «آمبروسيوس چندين بار در برابر تئودوسيوس امپراتور روم ايستادگي كرد»(همان ، ص132)

در اين زمان ديدگاه هاي مختلفي در زمينه رابطه كليسا با دولت مطرح شد كه يكي از آنها نظريه دوشمشير بود . پيشينه تاريخي اين نظريه به رم باستان برمي گردد اما نظريه دو شمشير تحت تأثير پاپ هاي اينوسان سوم (1216 - 1198) و بوينفاس هشتم (1303 - 1294) آموزه رسمي كليسا شد و كاملترين صورت بندي خود را در فرمان مشهور «سلطنت روحاني واحد» در 1302 پيدا كرد در واقع اين فرمان دو قدرت روحاني و دنيوي را متمايز مي ساخت و هر دو قدرت را به كليسا و به پاپ اعطا مي كرد البته قدرت اولي را پاپ به طور مستقيم اِعمال مي كرد و قدرت دوّمي را شهرياران، اما زير ولايت پاپ؛ براساس اين فرمان قلمرو سياسي تابع قدرت روحاني شد و بر تفوق قدرت روحاني تأكيد گرديد(موريس، باربيه، دين و سياست در انديشه مدرن، ترجمه امير رضايي، 1384، ص 27. نقل از نقل از روحانيت كاتوليك و دكترين ولايت پاپي ، رضا عيسي نيا ، پگاه حوزه ، 11 آبان 1387، شماره 242)

2 – يهود ، سياست و حكومت :

بر خلاف آئين مسيحيت كه رابطه دين و سياست در آن تحولات گاه متعارضي را شاهد بوده است ، در مورد پيوند سياست و حكومت با يهوديت مي توان به راحتي اظهار نظر كرد . چرا كه پيامبر اين دين يعني حضرت موسي ع ، بر عليه حاكم زمانه يعني فرعون قيام كرد و بني اسرائيل را از چنگال وي خارج ساخت و آنگاه رهبري قوم را بر عهده گرفت و حكومتي بسان حكومت هاي ديگر برقرار ساخت كه در آن تشكيلاتي همچون قضاوت ، نظامي گري و ... وجود داشت كه به پاره اي از آنها در تورات و حتي قرآن اشاره شده است . همچنين «پس از حضرت موسي ع حضرت يوشع بن نون ع به امر خدا به رهبري قوم برخاست . وي از رود اردن كه از شمال به جنوب فلسطين كشيده شده است گذشت و بلاد كنعان و حدود آن را فتح كرد . پس از حضرت يوشع ع مردان بزرگي در بني اسرائيل به رهبري مردم اشتغال داشتند كه داوران بني اسرائيل ناميده مي شدند . آنان عموما سمت پيامبري يا پادشاهي نداشتند . آخرين داور بني اسرائيل حضرت سموئيل ع دو پسر داشت كه شايستگي رهبري قوم را نداشتند . از اين رو مردم از آن حضرت درخواست كردند كه پادشاهي براي آنان برگزيند . درواقع بني اسرائيل در آن زمان پادشاهي نداشتند . سموئيل پس از اصرار زياد مردم از طرف خدا جواني را به پادشاهي آنان نصب كرد . نخستين پادشاه بني اسرائيل حدود 1030 سال قبل از ميلاد انتخاب شد . نام اين پادشاه در عهد عتيق (كتاب اول سموئيل باب 9 به بعد) شائول و در قرآن كريم طالوت است»(آشنايي با اديان بزرگ ، حسين توفيقي ، ص 89)

پس از طالوت نيز پادشاهان بزرگي همچون داوود و سليمان كه در عين حال پيامبران الهي بودند به حكومت رسيدند كه نشان مي دهد بر خلاف آئين مسيحيت كه حوزه دخالت دين و سياست را از هم جدا مي سازد ، در دين يهود ميان اين دو حوزه ارتباط محكمي وجود دارد هر چند اگر مسيحيان كه آموزه هاي عهد عتيق را به عنوان بخشي از اعتقادات خود قبول دارند به همين ديدگاه عمل نمايند قاعدتا بايستي تغييرات جدي در ديدگاه خود در زمينه نظريه جدايي حوزه دين و حكومت داشته باشند .

3 – دين زرتشتي ، سياست و حكومت :

از آنچه از تاريخ دين زرتشتي به ويژه در خاستگاه و محل بالندگي آن يعني ايران بر مي آيد مي توان متوجه شد كه نه اين دين داعيه اي براي تصاحب قدرت و سياست داشته است و نه اينكه در طول تاريخ ، اقدام به چنين كاري نموده است و عمده وظايفي كه روحانيون زرتشتي در ارتباط با جامعه داشته اند عبارت بوده است از نظارت بر اجراي آيين ها و تشريفات زرتشتي به همان گونه كه امروزه نيز مي توان آن را در ميان جامعه زرتشتيان مشاهده كرد . كريستن سن در فصل دوم كتاب خويش در مورد وظايف اجتماعي روحانيون زرتشتي مي نويسد:

«روحانيون در روابط خود با جامعه وظايف متعدد و مختلف داشته اند، از قبيل اجراي احكام طهارت و اصغاء اعترافات گناهكاران و عفو و بخشايش آنان و تعيين ميزان كفارات و جرائم و انجام دادن تشريفات عادي هنگام ولادت و بستن كستيك (كمربند مقدس) و عروسي و تشييع جنازه و اعياد مذهبي. . . روزي چهار بار بايستي آفتاب را ستايش و آب و ماه را نيايش نمود. هنگام خواب و برخاستن و شستشو و بستن كمربند و خوردن غذا و قضاي حاجت و زدن عطسه و چيدن ناخن و گيسو و افروختن چراغ و امثال آن بايستي هر كسي دعايي مخصوص تلاوت كند.

آتش اجاق هرگز نبايستي خاموش شود و نور آفتاب نبايستي بر آتش بتابد و آب با آتش نبايستي ملاقات نمايد و ظروف فلزي نبايستي زنگ بزند زيرا كه فلزات مقدس بودند. اشخاصي كه به جسد ميت و بدن زن حائض يا زني كه تازه وضع حمل كرده- مخصوصاً اگر طفل مرده از او به وجود آمده باشد- دست مي زدند بايستي در حق آنها تشريفاتي اجرا كنند كه بسي خستگي آور و پرزحمت بود. » (ايران در زمان ساسانيان، ص 141 نقل از مجموعه آثار شهيد مطهري . ج14، ص: 198)

البته از شواهد و قرائن اينچنين به دست مي آيد كه روحانيت زرتشتي اگر چه اقدامي براي تصاحب قدرت سياسي نداشته اند اما از زمان ساسانيان كه قدرت روحانيون زرتشتي به شدت بالا گرفت روابط ميان دستگاه حكومت و مذهب نيز دچار تحولاتي شد و منازعاتي در اين زمينه به وجود آمد به طوري كه مي توان گفت همان منازعات ميان دستگاه كليسا و قدرت سياسي مسيحيت ، در ايران قبل از اسلام به وجود آمد كه به نظر مي رسد عامل آن تفكيك قدرت سياسي از قدرت مذهبي در ذات اين دو دين و مشكلات تعريف حوزه هاي اختيارات هر كدام از اين دو دستگاه در دوره هايي كه عليرغم حالت اوليه ، دين در سياست دخالت داده مي شد مي باشد . در مورد وضعيت رابطه ميان قدرت سياسي و قدرت مذهبي سعيد نفيسي چنين مي نويسد :

«پيش از پادشاهي اين خاندان، همه ي مردم ايران پيرو دين زردشت نبودند و اردشير بابكان چون موبدزاده بود و به ياري روحانيان دين زردشت به سلطنت رسيد، به هر وسيله كه بود دين نياكان خود را در ايران انتشار داد و چون پايه ي تخت ساسانيان بر پشتيباني موبدان قرار گرفت، از آغاز روحانيان نيروي بسياري در ايران يافتند و مقتدرترين طبقه ي ايران را تشكيل دادند و حتي بر پادشاهان برتري يافتند، چنانكه پس از مرگ هر پادشاهي تا از ميان كساني كه حق سلطنت داشتند كسي را برنمي گزيدند و به دست خود تاج بر سرش نمي گذاشتند به پادشاهي نمي رسيد. به همين جهت است كه از ميان پادشاهان اين سلسله تنها اردشير بابكان پسرش شاپور را به وليعهدي برگزيده است و ديگران هيچيك جانشين خود را اختيار نكرده و وليعهد نداشته اند، زيرا اگر پس از مرگشان «موبدان موبد» به پادشاهي وي تن در نمي داد به سلطنت نمي رسيد. در تمام اين دوره پادشاهان همه دست نشانده ي «موبدان موبد» بودند و هر يك از ايشان كه فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان مي شد و او را بدنام مي كردند، چنانكه يزدگرد دوم كه با ترسايان بدرفتاري نكرد و به دستور موبدان به كشتار ايشان تن در نداد، او را «بزهكار» و «بزهگر» ناميدند و همين كلمه است كه تازيان «اثيم» ترجمه كردند و وي پس از هشت سال پادشاهي ناچار شد مانند پدران خود با ترسايان ايران بدرفتاري كند.»( تاريخ اجتماعي ايران ، ج /2ص 19.نقل از همان ، ص 158)

بنابر اين بر اساس شواهد تاريخي مي توان دريافت كه دين زرتشتي فاقدنظريه سياسي بوده و دستگاه روحانيت زرتشتي نيز خود عهده دار سياست و حكومت نمي شد بلكه عمده تلاش وي بر نفوذ در اين دستگاه به منظور تاثير گذاري در آن و اجرايي كردن منويات خود در جامعه به ويژه در مواردي كه نيازمند قوه قهريه مي باشد بود .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
5 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .