تحلیل تعریف علامه ‏‌جعفری از «علوم انسانی»

«علامه جعفری» در تعریف دیگری از مفهوم علم به این نظر خویش اشاره می‌‌­کنند که علم عبارت است از درک انواع پدیده‌­‌های «نمودی» و «غیرنمودی» و یا درک «نسبت میان موضوع‌­‌ها و محمول‌‌­های قضایا»؛ تنها قیدی که وی برای درک علمی مطرح ساخته این است که می‌­باید «منِ» انسانی نسبت به متعلق آن، آگاهی و تنبه داشته باشد.
در شماره‌­ی پیشین این مقاله، نگارنده برای نخستین بار به عرضه­‌ی نظام­‌یافته­‌‌ی تعریف علامه مصباح­‌یزدی از مفهوم علوم انسانی و همچنین حاشیه‌­نویسی توضیحی برای آن مبادرت ورزید که مقاله­‌ی یاد شده، مورد استقبال سایت­‌های گوناگونی قرار گرفت و چندین مرتبه، بازنشر گردید. در این شماره، تعریف مرحوم علامه جعفری بر مبنای رجوع دقیق و تفصیلی به آثار و مکتوبات فراوان ایشان بیان شده است. گفتنی­ است این پژوهش نیز، اولین کار در نوع خود به شمار می­آید.

«علوم انسانی»[1] پیش از آن که «انسانی» باشد، «علم» است، از این رو، لازم است ابتدا به تعریف روشنی از مفهوم «علم» دست پیدا کنیم. علامه ‌جعفری در برخی از نوشته­‌های خود، به صورت مستقیم، تعاریفی از این مفهوم عرضه کرده که در این‌جا، پاره‌­ای از آن‌ها را مطرح می‌‌کنیم.

ایشان در تعریفی، علم را انکشاف از آن دسته از واقعیت‌­‌ها[2] دانسته که مستقل از «منِ» انسان به عنوان فاعل شناسا هستند:

«علم عبارت است از انکشاف واقعیتی که وجود و جریان کلی آن، بی­نیاز از «من» و عوامل درک انسانی بوده باشد که با آن ارتباط برقرار نموده است. قضیه و مسئله‌­ای را که از چنین انکشافی حکایت کند، قضیه‌­ی علمی می‌‌نامیم.»(جعفری، 1388، صص 15-16).

البته وی توضیح می­دهد که استقلال و بی­‌نیازی متعلق علم (یعنی معلوم) از «منِ» انسانی به این معنا نیست که «منِ» انسانی نباید موضوع علم قرار داده شود، بلکه به این معناست که «منِ» انسانی چنانچه موضوع مطالعه­‌ی علمی واقع شود، باید «شناخته» به شمار آید و نه «شناسا»:

«ما با این تعریف، مسائل مربوط به خودِ «من» و عوامل متنوع درک و فعالیت­ها و محصولات آن­ها را به عنوان حقایق یا واقعیات قابل طرح علمی، نفی نمی‌­کنیم؛ زیرا همه­‌ی آن­ها مانند دیگر قضایای علمی قابل طرح از دیدگاه علمی می­‌باشند. نهایت امر باید در نظر داشت، موقعی که این حقایق برای بررسی‌­های علمی مطرح می‌­شوند، در حقیقت مانند دیگر واقعیاتِ جز «من»، برنهاده می‌­شوند، نه به عنوان آن «من» یا «عوامل درک­کننده»­ای که فعلاً مشغول فعالیت درک و به دست آوردن علم است. با یک مثال ساده، مانند این است که خودِ ماهیت آینه و عرض و طول و عمل و خاصیت آن را مورد توجه قرار داده‌­ایم، نه این که به وسیله‌­ی آن به صورت خویشتن بنگریم.»(جعفری، 1388، صص 15-16).

علامه جعفری در تعریف دیگری از مفهوم علم به این نظر خویش اشاره می‌‌­کنند که علم عبارت است از درک انواع پدیده‌­‌های «نمودی» و «غیرنمودی» و یا درک «نسبت میان موضوع‌­‌ها و محمول‌‌­های قضایا»؛ تنها قیدی که وی برای درک علمی مطرح ساخته این است که می‌­باید «منِ» انسانی نسبت به متعلق آن، آگاهی و تنبه داشته باشد:

«علم عبارت است از درک یک پدیده‌­‌ی نمودی، مانند: پدیده­‌ی انسان، درخت، میز، قلم، کتاب و غیرذلک و یا درک یک حقیقت غیرنمودی مانند عدالت و زیبایی و ارزش‌‌­های گوناگون و غیرذلک و یا درک نسبت میان موضوع­‌‌ها و محمول‌­‌های قضایا(جزیی یا کلی)[3] ، ولی [...] نه انعکاس مطلق، بلکه توأم با نوعی اشراف و توجه درباره­‌ی موضوع درک شده از طرف نفس یا «من».»(جعفری، 1387، ص71). بنابراین، در تعریف و تلقی ایشان از مفهوم «علم»، نه «روش»[4] تحصیل آن به حس و تجربه محدود شده و نه «موضوع»[5] آن به محسوسات منحصر شده است.

ایشان از یک سو، تنها لفظ «درک»[6] را به کار می‌‌­برد و اشاره‌­‌ای به نوع آن که تجربی، عقلی و یا نقلی باشد نمی‌‌­کند؛ و از سوی دیگر، متعلق علم را هم واقعیت‌‌­های محسوس و مادی می‌‌­داند و هم واقعیت‌‌­های مجرد و نا‌محسوس. همچنان‌‌­که گفته شد، تنها قیدی که ایشان آن را مایه‌‌­ی متمایز شدن «علم» از «انعکاس ذهنی صِرف»(غیرعلم) می‌‌­انگارد، آگاهی «منِ» انسان به موضوع درک علمی(یعنی معلوم) است. چنین رویکردی، آشکارا دلالت بر ناهمسویی علامه جعفری با بسیاری از مفروضات و چارچوب‌­‌های مدرنیستی درباره‌­‌ی علم – به ویژه گرایش معرفت­شناختی تجربه‌­گرایی[7]- دارد. از این رو، لفظ «علم» در عبارات ایشان، معادل به معنای غربی «علم»[8] نیست.

علامه جعفری در مقاله‌‌­ای با عنوان «جایگاه تحقیقات در علوم انسانی؛ گذشته، حال، آینده» که آن را در همایش­ برگزار شده در یکی از دانشگاه‌‌­های انگلستان در سال 1374 ارائه کرده، علوم انسانی را در معنایی بسیار عام و کلی به کار برده و آن را به صورت زیر تعریف کرده است:[9]

«منظور ما از علوم انسانی، دایره‌­ای بسیار وسیع از اصول و مسائلی است که انسان به عنوان موضوع کلی در مرکز آن‌‌ها قرار دارد. این­‌که گفتیم «اصول و مسائل»، برای آن است که بعضی از آن‌‌ها هنوز به عنوان مجموعه­‌‌ی تشکیل­دهنده‌­‌ی یک علم خاص، مشخص نشده‌‌­اند، ولی کمال ضرورت را برای رسیدگی به عنوان مسائل انسانی دارند.»(جعفری، 1389، صص 199-200).

این تعریف، «تعریف به موضوع» به شمار می‌­آید، پس از نظر علامه جعفری، ملاک تمایز «علوم انسانی» از «غیرعلوم انسانی»- همچون علوم طبیعی[10]- «موضوع» مطالعه­ است. از این رو، علوم انسانی از آن رو علوم «انسانی» خوانده می‌‌­شوند که «انسان»[11] را مطالعه می‌‌­کنند.
علامه جعفری: «منظور ما از علوم انسانی، دایره‌­ای بسیار وسیع از اصول و مسائلی است که انسان به عنوان موضوع کلی در مرکز آن‌‌ها قرار دارد. این­‌که گفتیم «اصول و مسائل»، برای آن است که بعضی از آن‌‌ها هنوز به عنوان مجموعه­‌‌ی تشکیل­دهنده‌­‌ی یک علم خاص، مشخص نشده‌‌­اند، ولی کمال ضرورت را برای رسیدگی به عنوان مسائل انسانی دارند.»
وی در جای دیگری می‌‌­نویسد:

«موضوع علوم انسانی عبارت است از انسانِ دارای صدها بُعد با اهمیت مادی و معنوی.» (جعفری، 1388، ص183).

این تعریف، با اغلب تعریف‌‌­های رایج از علوم انسانی تفاوت دارد؛ چراکه بیشتر تعریف‌­‌ها تلاش می‌­‌کنند تا با مقید و محدود کردن موضوع علوم انسانی به بخش‌‌­هایی از ساحات وجودی «انسان» به مثابه موضوع علوم انسانی، میان این علوم و علومی که ناظر به ابعاد دیگر انسان –از جمله ابعاد بدنی و جسمانی انسان- هستند، تمایز ایجاد کنند، از این رو، یا «اندیشه‌­ها» و «افکار» انسان را موضوع علوم انسانی می‌­‌دانند و یا «رفتارهای معنادار»[12] (کنش‌­های) او را. اما علامه جعفری، به هیچ یک از قیود اشاره نمی‌­‌کند و تصریح می‌­‌کند که علوم انسانی عبارت است از دایره­‌‌ای بسیار وسیع از اصول و مسائلی که انسان به عنوان موضوع کلی در مرکز آن‌‌‌ها قرار دارد.

در تعریف‌­‌های دیگری نیز که ایشان از مفهوم علوم انسانی عرضه­ کرده‌‌­اند، همان تلقی به چشم می‌‌­خورد:

«[علوم انسانی] عبارت است از علوم مربوط به هویت انسان و مختصات و بایستگی‌‌­ها و شایستگی‌­‌های او، مانند شناخت مسائل مربوط به ماهیت انسان از نظر روانی و حیاتی و استعداد و ویژگی‌‌­ها و قوانین حقوقی و مذهبی و سیاسی و اخلاقی و مختصات هنری او. خصوصیتی که در تعلیم و آموزش و تفکر مسائل انسانی وجود دارد، این است که [...] این حقایق مربوط به «من» است؛ چون مربوط به هم نوع «من» است.»(جعفری، 1374، صص 10-11).

«علوم انسانی [...] بازگو کننده‌­‌ی مسائل عالیِ «انسان آن‌‌‌چنان که هست» و «انسان آن‌‌‌چنان که باید»، است.»(جعفری، 1378، ص 267).

پرسشی که در این‌جا قابل طرح است این است که ملاک تفکیک حوزه‌­‌ها و شاخه­‌‌های مختلف علوم انسانی از یک‌‌دیگر چیست؟! در مقابل این پرسش، ملاک قبلی کارایی ندارد و می‌باید ملاک دیگری را برای طبقه­‌بندی درونی علوم انسانی معین کرد. علامه جعفری بر این باور است که حوزه‌‌­ها و شاخه‌­‌های مختلف علوم انسانی را می‌­توان با معیار «حیثیت یا جهت خاصی» که هر یک از آن‌‌‌ها با توجه به آن، به موضوع کلی یاد شده(یعنی انسان) می‌­نگرند، از یک‌‌دیگر تفکیک کرد.[13]

به این ترتیب، موضوع کلی به موضوعات خُرد تجزیه می‌­شود که هر یک، موضوع خاص یک علم به شمار خواهد آمد:

«این یک روش ضروری علمی است که دانشمندان و محققان، هر یک از موضوعات جهان عینی را، با نظر به تنوع چهره‌­های گوناگون آن موضوع، یا به جهت هدف‌­های گوناگونی که از بررسی آن موضوع منظور می‌­دارند، تجزیه نموده و برای هر چهره‌­ی خاص، یا هدف معین، علم خاصی را با قوانین و اصول مربوط، تعیین می‌­نمایند.»(جعفری، 1371، ص 40).

در حقیقت، «موضوع کلی»، یک «علم» را برمی‌­سازد و «چهره‌­های گوناگون آن موضوع کلی»، «رشته‌­های گوناگون آن علم» را:

«حقایقی که به عنوان «موضوع کلی» برای علوم قرار می­‌گیرند، به وسیله‌‌ی حیثیت یا جهت خاص، مورد تحلیل قرار می‌­گیرند و آن علوم از یک‌‌دیگر جدا و مشخص می‌­شوند. [...] موضوع کلی در علوم انسانی با اختلاف جهاتی که هر یک از علوم انسانی دارد، به موضوعات متعدد تحلیل می‌­شود و هر یک آن‌‌ها، موضوع خاص یک علم قرار می­‌گیرد. به عنوان مثال، موضوع علم سیاست که از علوم انسانی است، عبارت است از «انسان» از جهت توجیه و مدیریت او در زندگی دسته­‌جمعی به بهترین هدف­‌های مطلوب. علم اقتصاد عبارت است از «انسان» از جهت تنظیم معیشت او [...].»(جعفری، 1389، ص 200 ).

ایشان در جایی می‌­نویسد «انسان» به مثابه «موضوع کلی» در علوم انسانی، دارای «جهات» و «حیثیت­ها»ی گوناگونی است که هر یک از جهات و حیثیت‌­ها را می­توان یک موضوع جزیی فرض کرد که یک رشته‌­ی علمی مستقل و مجزا می‌­باید به مطالعه‌­ی آن‌‌ها بپردازد:

«انسان هم که یک موضوع کلی و بسیار دامنه‌­دار است، دارای تعین‌­ها و نمودها و خواص گوناگونی می‌­باشد که بررسی همه‌‌ی آن‌­ها در یک علم، امکان‌­ناپذیر است. لذا ضرورت علمی مجبور کرده است که موضوع کلی مزبور به موضوعات جزیی و معین تقسیم شده، برای هر یک از آن‌­ها، علم معینی به فعالیت بپردازد، مانند: روان­‌شناسی، اقتصاد، اخلاق، مذهب، حقوق، تاریخ، نژادشناسی، جغرافیای انسانی، ادبیات، هنر، زبان­‌شناسی، تشریح، پزشکی، روانکاوی، روان‌­پزشکی، علم جمعیت ... که هر یک از این موضوعات نیز به جهت تنوع چهره‌‌­‌هایی که دارد، موجب به وجود آمدن رشته‌‌­های متعددی از علم درباره‌­ی همان موضوع گشته است.»(جعفری، 1371، ص 41).
علامه در جایی می‌­نویسد:« «انسان» به مثابه «موضوع کلی» در علوم انسانی، دارای «جهات» و «حیثیت­ها»ی گوناگونی است که هر یک از جهات و حیثیت‌­ها را می­توان یک موضوع جزیی فرض کرد که یک رشته‌­ی علمی مستقل و مجزا می‌­باید به مطالعه‌­ی آن‌‌ها بپردازد.»
ایشان با ملاک میزان فاصله‌­ی شاخه­‌های مختلف علوم انسانی با «منِ» انسان، موضوعات خُرد یاد شده را شناسایی کرده و دست به طبقه‌­بندی این شاخه‌­ها و حوزه‌­های معرفتی زده و در نهایت، آن‌ها را در 7 طبقه گنجانده است.

علوم انسانی را با توجه به فاصله‌­‌‌های گوناگون آن‌‌ها با نقطه­‌‌‌ی مرکزی موضوع کلی(انسان) که «من» یا «شخصیت» آدمی است، می‌‌­‌توان به گروه‌‌‌‌هایی تقسیم کرد:

اول؛ علوم انسانی مربوط به حیات طبیعی او، مانند: الف- بیولوژی، ب- فیزیولوژی، پ- تشریح، ت- پزشکی، ث- آسیب­‌شناسی، ج- علوم انسانی در ارتباط با محیط طبیعی او و ...؛

دوم؛ علوم انسانی در ارتباط با گذر زمان، مانند: تاریخ با رشته‌­های گوناگونش: الف- تاریخ طبیعی انسان، ب- تاریخ سیاسی انسان، ج- تاریخ مذهبی انسان و...؛

سوم؛ علوم انسانی در ارتباط با ابعاد اقتصادی او، مانند: الف- اقتصاد فردی، ب- اقتصاد اجتماعی، پ- کار انسانی و اقسام و ارزش آن، ت- تولید و توزیع و انواع آن ث- توسعه اقتصادی و...؛

چهارم؛ علوم ‌انسانی در ارتباط با حیات اجتماعی او، ماند: الف- اصول و مسائل اجتماعی، ب- مدیریت به معنای عام آن، پ- سیاست، ت- مردم­شناسی، ث- حقوق با رشته‌­‌های مختلف آن، ج- جامعه‌‌‌شناسی، چ- قدرت و فرد و اجتماع و دولت ، ح- آزادی و فرد و اجتماع و دولت، خ- تضاد‌‌ها و تعاون‌­‌ها، د- جبر‌ها و آزادی‌­‌ها، ذ- جنگ و صلح، ر- علوم نظامی، ز- انقلاب‌‌­ها، ژ- تعلیم و تربیت، س- ثابت‌­ها و متغیر‌ها در شؤون و روابط اجتماعی انسان‌‌­ها و ...؛

پنجم؛ علوم انسانی در ارتباط با شایستگی‌‌­های تکاملی او، مانند: الف- فرهنگ با عناصر گوناگون آن، ب- فرهنگ پیرو و فرهنگ پیشرو، پ- ادبیات با رشته­‌‌های گوناگون آن، ت- اصول و زیبایی و هنر، ث- تمدن و... . آنچه از حقایق فوق بتواند در مجرای ضرورت­‌های «حیات معقول» انسانی قرار بگیرد، در گروه بایستگی‌‌­های فردی یا اجتماعی محسوب می‌‌­شود؛

ششم؛ علوم انسانی در ارتباط با استعداد‌ها و فعالیت‌­‌های روانی و مغزی او، مانند: الف- علوم روانی با رشته‌‌­های مختلف آن‌­‌ها، ب- روان‌‌‌پزشکی با رشته‌‌­های گوناگونش، پ- اصول و مسائل مربوط به فعالیت‌­‌ها و پدیده‌­‌های مغزی او مانند: 1- سیبرنیتیک (شناخت ابعاد طبیعی و ماشینی مغز)، 2- حافظه، 3- هوش، 4- تجسم، 5- اراده، 6- معرفت‌‌شناسی، 7- تصمیم، 8- اختیار، 9- نبوغ، 10- اکتشاف و شرایط آن، 11- تجرید با انواع مختلف آن، 12- علم و جهل‌­شناسی؛

هفتم؛ علوم انسانی در ارتباط با ارزش‌‌­های اصلی و بایستگی­‌‌ها در مسیر تکامل شخصیت فردی و اجتماعی او، مانند: اخلاق، عرفان، مذهب.».(جعفری، 1389، صص 200-201).

بنابراین، ایشان 7 قلمرو معرفتی و موضوعی را در حوزه‌­ی علوم‌‌ انسانی شناسایی کرده است:

- قلمرو حیات طبیعی؛

- قلمرو زمانی و تاریخی؛

- قلمرو ابعاد اقتصادی؛

- قلمرو حیات اجتماعی؛

- قلمرو شایستگی‌‌­های تکاملی؛

- قلمرو استعداد‌ها و فعالیت‌­‌های روانی و مغزی؛

- قلمرو ارزش‌‌­های اصلی و بایستگی‌­‌ها در مسیر تکامل شخصیت فردی و اجتماعی.

البته جناب علامه اضافه می‌‌­کند که طبقه‌­‌بندی عرضه شده، قطعی و نهایی نیست و مسیر برای بازاندیشی درباره­‌‌ی آن، کاملاً باز است:

«بدیهی است که این گروه‌­بندی‌­‌ها به طور تقریبی و تمثیلی مطرح شده است و برای تکمیل و تنظیم آن‌­ها، تحقیقات جداگانه‌­‌ای لازم است.» (جعفری، 1389، ص 201). ایشان در ادامه‌­‌ی بحث خود، «غایت مطلوب»[14] علوم انسانی را نیز مطرح می‌­‌کنند و در واقع، به نوعی دست به «تجویز غایت‌‌­شناختی» می‌‌­زنند که همه‌­‌ی شاخه‌‌­ها و رشته­‌‌های گوناگون علوم انسانی باید در پی محقق ساختن و فعلیت بخشیدن به «منِ انسانی» انسان باشند؛ همان «من» که در ادبیات اسلامی از آن به «فطرت» تعبیر می‌‌­شود و متضمن خصایص عالی و الهی است که حالت بالقوه دارند:

«با توجه به کیفیت قابل تفسیر قانون زندگی و تفکرات و عقاید و رفتار‌‌های اصیل انسانی که بشر در طول تاریخ تا کنون از خود نشان داده است، به وضوح ثابت می‌­‌شود که آن نقطه‌‌‌ی مرکزی یا آن محوری که همه‌­‌ی علوم انسانی به­طور مستقیم یا غیرمستقیم می‌‌­بایست در مسیر به ثمر رساندن آن حرکت کنند، «منِ انسانی» است که با الفاظ گوناگون مانند «شخصیت»، «روان» و «روح» مطرح می‌­‌شود.»(جعفری، 1389، ص 201).

این بخش از کلام وی را می­توان تعریف علوم انسانی به «غایت مطلوب» آن قلمداد کرد و مکمل تعریف به «موضوع» شمرد. از آن‌‌جا که تعیین کردن چنین غایتی برای علوم انسانی، برخاسته از پیش­‌فرض­‌هایی[15]درباره­‌ی کیفیت و نحوه­‌ی وجود انسان[16] است، این غایت نمی‌­تواند همه­‌ی مکاتب و انگاره‌­های موجود و مندرج در علوم انسانی فعلی را – که در حقیقت علوم انسانی غربی و سکولار است- در بر بگیرد؛ چراکه گرایش‌­هایی از این دست در علوم انسانی، انسان را به موجودی «مکانیکی»[17] و «ناخودآگاه»[18]از سنخ «ماشین»[19]فرو می­‌کاهند و «منِ انسانی» او را نادیده می­‌انگارند. بدون شک، «رفتارگرایان»[20]در علوم انسانی در این باره، گوی سبقت را از دیگران ربوده‌­اند: «ما با آن نمود‌شناسان و رفتارگرایان[21]

دوران معاصر که به خود اجازه می‌‌دهند انسان را در حدّ دندانه­‌های ماشین ناآگاه، مورد تحقیق قرار بدهند، بحثی نداریم. آنان خودشان هم در مواقع فراغت از ماشین‌­شناسی، به عنوان انسان­‌شناسی(!) به «منِ انسانی» با خیرگی و نگرانی خاص می‌‌نگرند.»(جعفری، 1389، ص202). از نظر علامه جعفری، بحران اساسی علوم انسانی مدرن، تبدل موضوع آن‌‌ها و فروکاهیدن آن به موضوعات سطحی و غیربنیادی است؛ به این معنا که در علوم انسانی مدرن، شخصیت «منِ انسانی»، موضوع اصلی قلمداد نمی‌­شود و معلولات و امور فرعی بر علل و امور اصلی، ترجیح و تفوق یافته­اند.

ایشان این روند عمومی را به عنوان «چشم‌­پوشی از محور اصلی علوم انسانی» تعبیر می‌­کنند و نتیجه­‌ی نهایی آن را، غلبه یافتن رویکرد رفتارگرایی بر علوم انسانی معرفی می‌­نمایند:

«می‌­توانیم بگوییم از آن هنگام که صاحب‌‌نظران و متفکران علوم انسانی، اهمیت اساسی شخصیت «منِ انسانی» را از نظر دور داشته‌­اند، محور اصلی موضوع این علوم را از دست داده و به مختصات و معلولات و کارگردانان آن موضوع پرداخته‌­اند! چنین چشم‌­پوشی از محور اصلی علوم انسانی، نتایج غلطی را به وجود آورده است که از آن جمله؛ این علوم متوجه پدیده­‌ها شده­اند، نه حقایق؛ و به معلولات روی آورده‌­اند نه به علل و به امور حاشیه‌­ای پرداخته‌­اند نه به مرکز اصلی؛ و به آمارگیری­‌ها پرداخته­‌اند نه به عوامل و شرایط اصلی. این جریان باعث شد که حتی همین پدیده‌­ها و معلولات هم تدریجاً کنار گذاشته شود و جای آن‌‌ها را رفتارشناسی بگیرد.»(جعفری، 1389، ص 202).

بر این اساس، بسیاری از جهت­گیری‌­ها و رویکرد‌های ناصواب و ناروایی شایع در علوم انسانی، از همین تقلیل‌­گرایی[22]در موضوع علوم انسانی ناشی شده­‌اند و از آن جمله، پدیده­‌گرایی[23](یا ظاهرگرایی)، معلول‌­گرایی، آمارگرایی(یا کمیت­گرایی)[24]و رفتارگرایی[25] است. بنابراین، ماهیت «رهیافت‌­های نظری»[26] در یک سنخ و صنف از علوم انسانی، متناسب با تصویری است که فلسفه‌­ی آن علوم انسانی از ماهیت و حقیقت «انسان» به عنوان موضوع علوم انسانی، ساخته و پرداخته می‌­کند.

از نظر علامه جعفری، بحران اساسی علوم انسانی مدرن، تبدل موضوع آن‌‌ها و فروکاهیدن آن به موضوعات سطحی و غیربنیادی است؛ به این معنا که در علوم انسانی مدرن، شخصیت «منِ انسانی»، موضوع اصلی قلمداد نمی‌­شود و معلولات و امور فرعی بر علل و امور اصلی، ترجیح و تفوق یافته­اند. ایشان این روند عمومی را به عنوان «چشم‌­پوشی از محور اصلی علوم انسانی» تعبیر می‌­کنند و نتیجه­‌ی نهایی آن را، غلبه یافتن رویکرد رفتارگرایی بر علوم انسانی معرفی می‌­نمایند.
نتیجه‌­گیری

از آنچه بیان شد روشن می‌­شود که بر پایه‌­ی تلقی و تعریف علامه‌ محمد‌تقی جعفری از مفهوم علوم انسانی، این پهنه از علوم دارای خصوصیاتی از این قبیل هستند:

اول؛ علوم انسانی همچون علوم طبیعی، علم هستند؛ به این معنا که در پی «انکشاف از عالم واقع»‌­اند. در این چارچوب، به کارگیری «روش تجربی»، ذاتی مفهوم «علم» نیست و چنان نیست که مرز میان علم و غیرعلم، روش تجربی باشد. بنابراین، علوم انسانی اگرچه علم است، اما ذاتاً و صرفاً مبتنی بر تجربه نیست.

دوم؛ آن واقع خارجی که متعلق و موضوع مطالعه­ی علوم انسانی قرار می­گیرد، هم می­تواند نمودی(عینی) باشد و هم می­تواند غیرنمودی(مجرد) باشد.

سوم؛ علوم انسانی همچنان که از نامش پیداست، به دنبال مطالعه­ی انسان است. به بیان دیگر، علوم انسانی عبارت است از علومی که انسان به عنوان موضوع کلی در مرکز آن‌ها قرار دارد. البته انسان دارای ابعاد و ساحات مادی و معنوی است و علوم انسانی به مطالعه­ی هر دو علاقه دارد.

چهارم؛ حوزه‌­ها و شاخه‌­های مختلف علوم انسانی را می­توان با معیار «حیثیت یا جهت خاصی» که هر یک از آن‌ها با توجه به آن، به موضوع کلی یاد شده(یعنی انسان) می‌­نگرند، از یک‌دیگر تفکیک و متمایز کرد که عبارت‌اند از: قلمرو حیات طبیعی، قلمرو زمانی و تاریخی، قلمرو ابعاد اقتصادی، قلمرو حیات اجتماعی، قلمرو شایستگی‌­های تکاملی، قلمرو استعدادها و فعالیت‌­های روانی و مغزی، قلمرو ارزش‌­های اصلی و بایستگی­‌ها در مسیر تکامل شخصیت فردی و اجتماعی.

پنجم؛ علوم انسانی را بر اساس غایت آن نیز می‌­توان به این صورت تعریف کرد که علوم انسانی عبارت است از آن دسته علومی که به­طور مستقیم یا غیرمستقیم می‌­بایست در مسیر به ثمر رساندن «منِ» انسانی حرکت کنند.

ششم؛ به دلیل این که صاحب‌‌نظران و متفکران علوم انسانی سکولار، اهمیت اساسی شخصیت «منِ» انسانی را از نظر دور داشته­ و از آن غفلت کرده­اند، محور اصلی موضوع این علوم را (که همان«منِ» انسانی است) از دست داده و به مختصات و معلولات و کارگزاران آن موضوع پرداخته­اند. از این رو، علوم انسانی سکولار در ورطه­ی تقلیل‌­گرایی فرو افتاده است.(*)

پی‌‏نوشت‌‏ها:

[1] . Humanities

[2].Facts.

[3]. «قضیه­ی جزیی»، قضیه­ای است که تنها بر یک فرد صدق می­کند، اما «قضیه­ی کلی» بر بیش از یک فرد صدق می­کند. برخی از صاحب‌نظران، قضایای جزیی را به علت عدم­ کلیت و عدم ­تعمیم­پذیری، علم به شمار نیاورده­اند، در حالی که در این‌جا، علامه جعفری این قضایا را نیز در کنار قضایای کلی، «قضیه­ی علمی» انگاشته است(مظفر، 1387، صص95-97).

[4]. Method.

[5]. Subject.

[6]. Perception.

[7]. Positivism.

[8]. Science.

[9]. علامه جعفری بر این باور نیست که می­توان بر واقعیت­ها، آن‌چنان تسلط و اشرافی یافت که تعریفی در قالب «حدّ تام» از آن‌ها ارائه نمود:

«توقع شناخت واقعیات به وسیله­ی حدّ تام، توقع امری تقریباً امکان­ناپذیر است؛ زیرا برای شناخت واقعیات، به طوری که همه­ی ارکان ذاتی و مختصات واقعیات را برای ما ارائه بدهد و در ضمن، کم­ترین دخالتی از طرف حواس و ذهن و دیگر وسایط و وسایل شناخت و همچنین از طرف موضع­گیری­های هدفی صورت نگیرد، باید عامل درک انسانی، فوق همه­ی عوامل دخالت­کننده و هر چه که موجب محدودیت می­گردد، بوده باشد تا بتواند واقعیات را آن­چنان که هستند درک نماید.»(جعفری، 1387، ص 69).

در علم منطق آمده است که تعریف یک شیء یا به صورت «حدّ» است یا «رسم» و هر یک از حدّ و رسم نیز یا «تامّ» است و یا «ناقص». «حدّ تامّ» تعریفی است که تمام ذاتیات معرَّف(شیء تعریف شده) را دربر دارد و از جنس قریب و فصل قریب تشکیل می­شود؛ چراکه جنس قریب و فصل قریب، همه­ی ذاتیات معرَّف را شامل می­شود و هیچ­جزیی را فرو نمی­گذارد. از این رو، حدّ تامّ، دلالت مطابقی بر معرَّف دارد و این دو مانند دو لفظ مترادف هستند(مظفر، 1387، صص 156-157).

[10]. Natural sciences.

[11]. Human.

[12].Meaningfulbehavior.

[13]. این رویکرد، ناشی از تلقی ایشان از ملاک و معیار «تمایز علوم» از یک‌دیگر است. جناب علامه معتقد است که علوم در سطح اول باید بر اساس تفاوت در «موضوع» از یک‌دیگر تفکیک شوند و در سطح دوم، بر اساس «حیثیت موضوع»:

«اگر این جمله را که در گذشته می­گفتند: «تمایز العلوم بتمایز الموضوعات و تمایز الموضوعات بتمایز الحیثیات»(تمایز علوم در تمایز موضوعات آن­ها و تمایز موضوعات آن­ها در تمایز حیثیات آن­هاست)، به طور دقیق­تر بررسی نماییم، خواهیم توانست ملاک تمایز علوم با مجموعه­ای از مسائل با جامع مشترک را به دست بیاوریم.» (جعفری، 1388، ص117).

[14] avorable End.

[15]. Assumptions.

[16].Humanexistence.

[17]. Mechanical.

[18]. Unconscious.

[19]. Machine.

[20]. Behaviorists.

[21]. رفتارگرایی موجود در شاخه­های مختلف علوم انسانی، به صورت مستقیم از روان­شناسی و به ویژه، رفتارگرایی بی اف اسکینر، الهام گرفته است. رفتارگرایان به مطالعه­ی رابطه­ی میان فرد و محیط علاقه­مند هستند و از ذهنیت و معنا در کنشگر صرف­نظر می­کنند و انسان را به موجودی مکانیکی فرو می­کاهند. از آن‌جا که اینان معتقدند انسان به صورت ناآگاهانه در برابر محرک­های بیرونی واکنش نشان می­دهد، دامنه‌ی اختیار و آزادی و خلاقیت بسیار محدودی برای وی قائل هستند. اسکینر به دو شرط حاضر بود حالت­های درونی مانند احساسات و ادراک­ها نیز را مورد بررسی قرار دهد: یکی این که این حالت­ها، تنها متغیر وابسته در نظر گرفته شوند، نه متغیر مستقل؛ دیگر این که، بتوان حالت­های درونی را به گونه­ای مشاهده­پذیر و محسوس کرد.

[22] . Reductionism.

[23]. Phenomenalism.

[24].Quantity-oriented.

[25]. Behaviorism.

[26]. Theoreticalapproaches.

منابع:

جعفری، محمدتقی (1387) بررسی و نقد نظریات هیوم در چهار مسأله­ی فلسفی؛ تهران: مؤسسه‌ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری؛ چاپ سوم.

___________ (1388) تحقیقی در فلسفه­ی علم؛ تهران: مؤسسه‌ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری؛ چاپ چهارم.

__________ (1389) پیام خِرد: مجموعه مقالات و سخنرانی­های بین­المللی؛ تهران: مؤسسه‌ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری؛ چاپ پنجم.

___________ (1378) تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی جلال­الدین محمد بلخی؛ جلد هجدهم؛ تهران: انتشارات اسلامی؛ چاپ هفتم.

___________ (1374) ترجمه و تفسیر نهج­البلاغه؛ جلد هفتم؛ تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی؛ چاپ هفتم.

___________ (1371) ترجمه و تفسیر نهج­البلاغه؛ جلد بیست­وسوم؛ تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی؛ چاپ اول.

مظفر، محمدرضا (1387) المنطق؛ ترجمه­ی علی شیروانی؛ قم: دارالعلم؛ چاپ هجدهم.
*مهدی جمشیدی؛ پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه‏ی اسلامی/برهان/۱۳۹۱/۴/۷

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
4 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .