تاثير مسيحيت در جوامع غربي در مقايسه تاثير اسلام بر تمدن اسلامي؟

تاثير مسيحيت در جوامع غربي در مقايسه تاثير اسلام بر تمدن اسلامي؟

دانشجوي محترم ابتدا از اينكه اين مركز را به منظور دريافت پاسخ سوالات خويش انتخاب كرده ايد از شما سپاسگذاريم .
پيش از پرداختن به سوال شما بايد بگوييم كه سوال شما كمي ابهام دارد و چينش كلماتتان به گونه اي نيست كه بتوان مفهوم دقيق سخنتان را متوجه شد و بهتر بود اين سوال را به نحو بهتري مطرح مي كرديد . با اين حال ما فكر مي كنيم كه سوال شما در مورد تاثير مسيحيت بر تمدن غربي در مقايسه با تاثير اسلام بر تمدن اسلامي مي باشد كه به تناسب اين موضوع تلاش خواهيم كرد تا مطالبي را خدمت شما ارائه دهيم .
تمدن در فرهنگ واژگاني به معناي شهرنشيني ( لغت نامه دهخدا ، ج 4 ص 6109) آمده است. شهرنشيني به معناي اجتماع انساني در يك منطقه با خانه ها و خيابان ها و كوي و برزن هاي پيوسته نيست، هر چند كه بخشي از معنا را مي رساند، بلكه شهر نشين و مدنيت به معناي وجود قوانين مكتوب و سنت هاي نوشته شده و مديريت شهري است. از اين روست كه پيامبر اعظم(ص) هنگامي كه يثرب را با قوانين نوشته شده قرآن و مديريت ثابت و منسجم و منضبط به شهري مدني و دولت شهري اسلامي تبديل كرد، نامش به مدينه النبي تغيير يافت تا دلالت بر تمدن و مدنيت به معنا و مفهوم گفته شده داشته باشد.
بنابراين تمدن و مدنيت در اصطلاح، نوع خاصي از توسعه مادي و معنوي است كه در جامعه ويژه رخ مي نمايد. تمدن مجموعه اي پيچيده از پديده هاي اجتماعي قابل انتقال، شامل جهات ديني و مذهبي ، اخلاقي ، زيباشناختي ، فني يا علمي مشترك در همه اجزاي يك جامعه وسيع و يا چندين جامعه مرتبط با يك ديگر است.( فرهنگ علوم اجتماعي، ص 47) برخي تمدن را جنبه مادي فرهنگ بر شمرده اند و گفته اند كه تمدن وجه تجسم و بيرون فرهنگ است. فرهنگ نيز در اين معنا عبارت از هر چيزي است كه انسان آن را انديشيده و يا آفريده است كه دربردارنده هنرهاي معماري ، سنت ها و آيين، رسوم و آداب ، قوانين نوشته و نانوشته انساني، فن آوري و مانند آن است.به نظر مي رسد كه تمدن، در سايه دولت ها و قدرت هاي فرهنگي شكل مي گيرد و تمدن بدون دولت به معناي تمدن بدون فرهنگ خواهد بود كه معنا و مفهوم درست و مقبولي نخواهد داشت. تمدن هر چند كه جنبه مادي و تجسمي فرهنگ است اما اين تجسم يابي بيش از آن كه به هنرهاي معماري و فن آوري ارتباط يابد با جنبه دولت قانوني و جامعه مدني و قدرت مشروع معنا و مفهوم مي يابد.
تمدن ها در آيات قرآني مجموعه اي از اجتماعات انساني است كه در يك فرآيند به رشد و بالندگي و شكوفايي رسيده و توانسته است جامعه اي قدرت مند و ثروتمندي را بر پايه سنت ها و قوانين ايجاد كنند. اين تمدن ها در آغاز به راه راست حركت مي كردند و از قوانين و عدالت سودي مي جستند از اين رو به بالندگي دست يافتند ولي در ادامه راه منحرف شده و به كژراهه رفته و در نهايت به جهت ظلم و بي عدالتي در حق خود و ديگران نابود شده و بر پايه قوانين و سنت هاي الهي نيست شده اند. مهم ترين تمدن هايي كه قرآن به آن ها اشاره دارد مي توان از تمدن فرعونيان ، ثمود، عاد، سبائيان ( تبع) ، بني اسرائيل ، ذوالقرنين و مانند آن ياد كرد. اشاره قرآن به اين تمدن ها از براي عبرت گيري است؛ قرآن در آيات خود به تحليل علل و عوامل شكوفايي و نيستي اين تمدن ها اشاره مي كند تا ديگر جوامع بشري از آن پند گرفته و از علل و عوامل آسيب زاي آن پرهيز كرده و يا جلوگيري به عمل آورند.
تاثير مسيحيت بر تمدن غربي :
پيش از پرداختن به تاثير مسيحيت بر تمدن غربي ابتدا بايد اشاره نماييم كه در يك نگاه كلي مي توان تمدن غربي را به دو گونه تمدن كهن متاثر از مسيحيت و تمدن مدرن تقسيم بندي كرد كه دوره اول قرون وسطا ودومي مدرنيته ناميده مي شود .
بنابر اين بهترين راهكار اين است كه تاثير مسيحيت را بر دو بخش تمدني مجزا از هم كه اتفاقا معيار تمايزگذاري آن هم ، دين مسيحيت مي باشد به صورت جدا از هم بررسي نماييم :
الف – تاثير مسيحيت بر قرون وسطا
در قرون وسطي حاكميت مسيحيت بر جامعه غربي به گونه اي رقم خورد كه مردم را از دين كه تبلور آن در مسيحيت تحريف شده بود - گريزان كرد. اموزه هاي غير عقلاني مسيحيت و ناسازگار نشان دادن آنها با دستاوردهاي دانش تجربي و خشونت و تفتيش عقايد و نيز فساد مالي و اخلاقي حاكمان كليساء (از جمله عوامل زمينه ساز و رويگرداني از دين مسيحيت بود.
هنگامي كه ارباب كليسا خود را خازنان بهشت معرفي و با انديشه دنيا طلبي و مال اندونزي سند بهشت موعود را در قبال دريافت پول پيش فروش كنند، حيثيت دين و تعاليم ديني زير سوال مي رود و مفاهيم ديني ارزش واقعي خود را از دست مي دهند.
افزون بر اين، مردم نيز با الگوگيري از اين گروه در انديشه دنيا طلبي و ثروت اندوزي فرو مي روند و كم كم از دين و ارزش هاي ديني مي گريزند. بدين ترتيب دين نقش هدايت گري و تربيتي خود را از دست مي دهد و فروغ هديات انسان رو به خاموشي مي گرايد. تامس گسكوين، رئيس دانشگاه آكسفورد در سال 1450 ميلادي آثار سوء فروش آمرزش نامه ها را چنين باز مي گويد:
امروزه گناهكاران مي گويند: من پروايي ندارم كه در برابر خداوند چقدر گناه و كار زشت مي كنم زيرا با اعتراف و طلب آمرزش نزد كشيش و خريد آمرزش نامه پاپ كلا از تمامي معاصي و كفاره ها برائت حاصل مي كنم.
اين عمل زشت ارباب كليسا، در رويگرداني مردم از دين تاثير بسزايي داشت. بنابر اين دوران قرون وسطا دوراني بود كه دين تلاش مي كرد تا نقش مستقيمي در فرايند تمدن سازي ايفا نمايد اما به دليل عملكرد غلط اربابان كليسا ، دين نه تنها نتوانست تمدن مطلوبي را برپا نمايد بلكه زمينه ساز نابودي تمدن كليسايي نيز گرديد .
ب – تاثير مسيحيت بر تمدن مدرن :
آنچه در مورد نقش مسيحيت در رويگرداني مردم از دين گفته شد به تدريج باعث به حاشيه رانده شدن دين از عرصه هاي اجتماعي و تمدني شد به گونه اي كه با پايان دوران قرون وسطا زمزمه هاي نفي مرجعيت دين در امور اجتماعي در غرب شنيده شد و بدين ترتيب سير تحولات ، نويد بخش آغاز دوراني بودند كه به نوزايي يا رنسانس مشهور شده و طليعه دوران مدرن به شمار مي آيد كه ويژگي آن گسست از دين ومرجعيت ديني در ساخت تمدن بود . بنابر اين دين مسيحيت كه در پي ايجاد يك تمدن در دنياي غرب بود به تدريج خود به عامل تمدن گريز تبديل شد و سرانجام تمدن قرون وسطاي غرب را به نابودي و تباهي كشاند و سبب شد در مقابل ، تمدن دوران مدرن ، با ويژگي دين گريزانه ظهور پيدا كند . بنابر اين در يك كلام مي توان گفت حضور مسيحيت در تمدن قرون وسطا ، نقش آفرين بود اما نقش آن نسبت به تمدن ، جنبه تخريبي داشت اما در تمدن مدرن ، عدم حضور اين دين ، نقش آفرين بود و تمامي تلاشها براي نفي حضور و تاثير دين در عرصه هاي تمدني مدرن متمركز بود .
تمدن مدرن
امروزه با تمدنى روبرو هستيم كه نه تنها عنوان «جديد» دارد; بلكه با همه تمدنهاى گذشته متفاوت است. اين تفاوت در بحث ما، از دو جهت ‏بايد به دقت مورد توجه قرار گيرد: يكى از آن جهت كه اين تمدن جديد، در عرض تمدنهاى ديگر نيست. اين تمدن خود را - و تنها خود را - تمدن مى‏داند و بر تمدنهاى ديگر به ديده تحقير مى‏نگرد. اين تمدن تنها خود را از رشد و بلوغ لازم بهره‏مند ديده، ديگران را عقب مانده و اگر تعارف كند، در حال توسعه و رشد مى‏نامد. و لذا تقابل اسلام و مسيحيت قرون وسطى، در نيمه قرن هيجدهم، جاى خود را به تقابل تمدن و بربريت داده و در قرن نوزدهم به صورت تقابل شرق و غرب مطرح مى‏شود. اما نه شرق هندى، بلكه شرق اسلامى. اروپاى عصر روشنگرى، شرق اسلامى را مظهر همه چيزهايى مى‏دانست كه خود پشت‏سر گذاشته است، از قبيل جهل و خودكامگى و ركود.
تمدن جديد غرب، خود را محصول بعثت روشنفكرى آن ديار مى‏داند. بعثتى كه همه چيز را وارونه كرد و وارونه ديد و مى‏بيند، جاى زمين را به خورشيد و جاى خداوند را به انسان بخشيد. اين دعوت جديد، انواع سحرها را هم با خود دارد و به معرض نمايش مى‏گذارد. از فراوانى محصولات و رونق تجارت گرفته، تا پيشرفت علم و صنعت و از گسترش امنيت و آزادى تا ريشه كن شدن امراض مسرى! اين بعثت، كه بهشت نسيه كليسا را نقد كرده بود، طبعا مردم مريدش مى‏شدند و شيخ كليسا هم نبايد مى‏رنجيد.
و ديگر اينكه اين تمدن جديد، با همه داعيه‏ها و بدعتهايش، امكانات انتقال خود را به سرزمينهاى ديگر نيز با خود دارد. اگر درگذشته، تنها حضرت سليمان بر قاليچه مخصوص نشسته و برباد سوار مى‏شد، يا ديوى در يك چشم برهم زدن تخت ملكه سبا را به حضورش مى‏آورد، امروزه محصولات تمدن جديد، حضور خود را نه تنها در زمين بلكه در كرات ديگر نيز اعلام مى‏دارد و نه‏تنها صداى خود، بلكه محصولات اعجاب‏انگيز و اعجازگونه خود را به‏خانه مردم جهان مى‏برد و لذا مى‏تواند، بتدريج زندگى روزمره آحاد مردم دنيا را در اختيار گرفته، سنت و فرهنگشان را تهديد كند; آن هم با چنان قوت و برترى محسوس و غيرقابل انكارى كه ديگر جايى براى تعصب و غرور ملتها باقى نمى‏گذارد تا يكى بيايد و به برترى تمدن خود بيانديشد. ديگر براى هيچكس، نه تنها خر، بلكه اسب و استر نيز با هواپيماهاى غول‏پيكر قابل مقايسه نيست، تا چه رسد به رقابت. «گر بگوئى كه زاغ چون باز است نشنوندت كه ديده‏ها باز است‏» به اين دو ويژگى تمدن جديد غرب (طولى بودن و ابزار انتقال داشتن) هر چه كمتر توجه كنيم، در اين برخورد، بيشتر زيان خواهيم كرد.
چنانكه گفتيم تمدن جديد غرب، خود را در عرض تمدنهاى ديگر نديده، بلكه در طول آنها و پيشاپيش همه‏شان مى‏بيند و بطور جدى درصدد نشر دعوت خود بوده، هدفى جز يكسان‏سازى تمدنهاى ديگر با خويشتن ندارد. از نظر تمدن جديد غرب، تمدنهاى ديگر، تنها با تحول تكاملى مى‏توانند به هدف والاى يكسانى و همسويى و همگامى با تمدن غرب دست‏يابند و تنها راه توفيق و كاميابى آنان نيز در همين حركت و تحول تكاملى است، ورنه، در برابر قدرت و خودمختارى واقعيت، شكست‏خواهند خورد. چنانكه عملا در جاى جاى اين كره خاكى شواهد اين ديدگاه را آشكارا مى‏بينيم. عقب‏ماندگى جهان سوم، شكست فاشيزم و سرانجام شكست افتضاح‏بار اردوى پرطمطراق كمونيسم .
مباني تفكر غرب مدرن:
مبناي تفكر غرب مدرن، اومانيسم يا انسان‌محوري است، يعني آنچه كه غرب مدرن را از ديگر دوره‌هاي غرب، باستان و وسطي و تمدن شرقي متمايز مي‌كند، اومانيسم است. اومانيسم را برخي مترجمان به غلط مردم‌سالاري، مردم‌دوستي، بشردوستي و انسان‌دوستي ترجمه كرده‌اند كه برابرهاي دقيقي نيستند. واژه‌هايي هستند كه با ميراث فرهنگي ما پيوند ندارند و ترجمه لفظ به لفظ آن به فارسي ممكن نيست. در فارسي دقيقاً كلمه‌اي برابر اومانيسم وجود ندارد و اگر براي مثال انسان‌سالاري را معادل آن مي‌گذاريم بايد آن را با توضيحي همراه كرد تا با چيزهاي ديگر اشتباه نشود. آنچه كه مبنا و مدار تفكر در غرب مدرن است، اومانيسم يا فرهنگ‌ انسان‌مدار است. انسان‌مداري را نبايد با انسان‌دوستي مترادف دانست. در اديان، آيين‌ها و انديشه‌هاي مختلف بحث انسان‌دوستي به گونه‌هاي مختلف مطرح شده است. در يونان باستان هم جلوه‌هايي از انسان‌دوستي وجود داشته است. اومانيسم خصيصه غرب مدرن است و آن را از تمامي دوره‌هاي ماقبل خود متمايز مي‌كند. در تفكر يونان و اسطوره‌اي، خدا يا خدايان مدار تفكر هستند. در چنين تفكراتي انسان و جهان در ذيل محوريت خدا قرار دارند. يعني اگر به انسان توجهي مي‌شود ذيل خدا محوري به او توجه مي‌شود. اما در تفكر جديد، بشرمداري قرار مي‌گيرد و مبدأ و منشأ و غايت همه ارزش‌ها، بشر مي‌شود. در واقع در دوران اومانيسم همان سنت پروتاگوراس اجرا مي‌شود. پروتاگوراس، متفكر سوفسطايي متوفي به سال 460 قبل از ميلاد و تقريباً هم دوره سقراط است، او عبارتي دارد كه بيان روح انديشه‌ي اومانيستي است. از نظر او «انسان مقياس همه چيز است، هر آنچه كه وجود دارد و هر آنچه كه وجود ندارد»، اين سخن جان كلام اومانيسم است. ماركس مي‌گويد راديكال بودن به معناي ريشه‌اي بودن است، اما براي انسان، ريشه همان انسان است. اين رويكرد يك رويكرد اومانيستي است، يعني انسان را موجودي قائم به خود فرض مي‌كند كه اين موجود قائم به خود، هم محوريت و هم اصالت دارد، حتي اگر از خدا يا جهان بحث شود، ذيل انسان و اصالت انسان بايد مطرح شود. بنابراين، توجه به انسان به عنوان در نظر گرفتن نيازهاي انسان يا تلاش به منظور رشد انسان و احساس مسووليت نسبت به انسان، اومانيسم نيست. اومانيسم يعني اينكه شما هستي را به گونه‌اي تعريف كنيد كه انسان در اين تعريف، ميزان و معيار همه ارزش‌ها و امور پنداشته شود. اومانيسم به بشر اصالتي مي‌دهد كه اين اصالت در واقع جايگاه واقعي او در هستي نيست چون بشر نهايتاً يك مخلوق است، با يك سري استعدادها و توانايي‌هاي فوق‌العاده و در عين حال ناتواني‌ها و محدوديت‌هاي بسيار، يعني انسان موجود مطلق هستي نيست و موجودي نيست كه خالق همه چيز بوده باشد يا نظام‌گذار و قانونگذار هستي نيست. در انديشه اومانيستي، انسان قانونگذار است و به عنوان خداي هستي فرض مي‌شود و آن خداي واقعي هستي فقط داراي شرط خالقيت مي‌شود يعني فقط دنبال خالق است و شأن ربوبيت از خدا گرفته مي‌شود. به عبارتي ديگر ربوبيت تجريدي و تشريعي به انسان سپرده مي‌شود. در اومانيسم اولاً انسان نه در پرتو توانايي‌هاي الهي و فطرت ديني‌اش بلكه در پرتو خواسته‌هاي نفساني‌اش تعريف مي‌شود يعني انسان عمدتاً با غرايز و نيازهاي شهواني‌اش و با خواست‌هاي دنياي‌اش و در افق لذت‌طلبي‌، قدرت‌طلبي و ثروت طلبي و افق لذت‌جويي و قدرت‌طلبي تعريف مي‌شود. ثانياً اين انسان در اين ويژگي‌ها اصالت پيدا مي‌كند و به عنوان مدار هستي مطرح مي‌شود. از اين رو، اومانيسم تلازمي با سوبژكتيويسم دارد يعني در واقع موجود انساني به عنوان يك موضوع اصالت پيدا مي‌كند. معناي دقيق سوبژكتيويسم يعني اصالت سوبژه و سوبژه همان انساني است كه در تعريف اومانيستي مطرح مي‌شود، يعني انسان در تعريف اومانيستي‌اش يك سوبژه است. سوبژه يعني چه؟ وقتي من سوبژه بشوم يعني مركز كائنات هستم و محور و ميزان همه چيز و در مقايسه با ديگر اشيا، امور و زمينه‌ها و موجودات، محوريت و اصالت پيدا مي‌كنم. وقتي من سوبژه باشم، همه موجودات ديگر و حتي همه انسان‌ها ابژه مي‌شوند و من به عنوان سوبژه در آنها تصرف مي‌كنم و حق تصرف پيدا مي‌كنم. بنابراين سوبژكتيويسم يعني اصالت دادن به يك موجود انساني كه اين موجود انساني در پرتو نفسانياتش تعريف مي‌شود، نه در پرتو وجه الهي آن بلكه در پرتو قدرت‌طلبي، سودطلبي و لذت‌طلبي. وقتي انسان سوبژه شود خواه ناخواه رابطه‌اي مبتني بر اينكه ديگران را ابژه فرض مي‌كند دارد و در اين رابطه‌اي كه در يك طرفش من سوبژه‌ام و همه كائنات ابژه هستند، يك رابطه استثماري، شي‌اي و رابطه مبتني بر ماورايي و از خودبيگانگي ايجاد مي‌شود، يعني لاجرم من به عنوان يك سوبژه، ديگر انسان‌ها را به عنوان ابزار و ابزارهايي براي خواست‌هاي خودم مي‌بينم و رابطه استثماري با آنها برقرار مي‌كنم. علت اصلي اينكه مدرنيته با از خودبيگانگي بشر تلازم دارد همين است يعني رويكرد سوبژكتيويستي بشر است. پس هيچ تمدني به اندازه تمدن غرب مدرن با مسأله از خودبيگانگي روبه‌رو نبوده و وصل‌شدگي انسان تا اين حد و به اين شكل مطرح نيست. براي اينكه دريابيد مسأله وصل‌شدگي انسان در غرب مدرن چقدر جدي است و چقدر دغدغه نويسندگان و متفكران مختلف بوده است، خوب است نگاه كوتاهي به موضوعات آثار مهم ادبيات داستاني در غرب مدرن به ويژه در قرن بيستم داشته باشيم. شما در آثار كافكا مسأله از خودبيگانگي بشر را به صورت بسيار جدي و به صورت دغدغه دائمي مي‌بينيد. كافكا داستان كوتاه بسيار معروفي دارد كه شايد مهم‌ترين اثر او باشد، اين اثر، مسخ نام دارد. در اين اثر، قهرمان داستان يك روز صبح مي‌بيند كه تبديل به حشره شده است و خانواده‌اش او را به عنوان حشره پذيرفته‌اند، يعني او حشره است منتهي بايد سركار برود و سر ميز صبحانه بنشيند و با خانواده‌اش غذا بخورد و بعد سركار برود. اين داستان تمثيلي است كه تبديل به حيوان شدن را نشان مي‌دهد. هر نوع تبديل شدن موجود بالاتر به موجود پايين را مسخ مي‌گوييم، از جمله تبديل شدن انسان به حيوان. اين تبديل شدن در انديشه‌هاي فوديستي به اين معناست كه شما زندگي را داشته باشيد و به خاطر اعمالي بدي كه مرتكب شده‌ايد به حيوان تبديل شويد. در صورت ديگري هم مسخ شدگي را داريم كه انسان، ظاهر انساني‌اش را حفظ مي‌كند اما از نظر شأن، ويژگي‌هاي شخصيتي و صفات روحي تبديل به حيوان مي‌شود، يعني وقتي قرار شد استعدادهاي انساني شكوفا نشود، كمال نداشته باشد و مورد توجه قرار نگيرد و يا اگر مورد توجه قرار بگيرد در پرتو استعدادها و توانايي‌هاي حيواني او مورد توجه قرار بگيرد. در اين تفكر انسان به عنوان موجودي كه يك وجه متمايز از حيوان دارد، آن وجه متمايز برتر را از دست مي‌دهد يا كمرنگ مي‌شود و صفات حيواني‌اش برتري پيدا مي‌كنند ودر واقع اين موجود مسخ مي‌شود حتي اگر صورت انساني داشته باشد. اين موضوعي است كه از قرن نوزدهم، فيلسوفان غربي به طور جدي به آن پرداخته‌اند. اولين بار تعبير از خودبيگانگي را هگل در فلسفه معاصر غرب مطرح كرد. هگل، متوفي به سال 1731 ميلادي، فيلسوف آلماني بود كه مفهوم از خودبيگانگي را به عنوان يك مفهوم كليدي در ساختار كلي انديشه فلسفي خودش طرح كرد. البته او در اين مفهوم به انسان به طور خاص نظر نداشت اما نظر به مفهومي داشت كه اين مفهوم در كل طبيعت و كائنات به نظر او در حال رخ دادن و عينيت يافتن بود. ماركس، متوفي به سال 1783 ميلادي كه به نوعي شبيه هگل بود و در واقع خلف هگل محسوب مي‌شود،، او اين مفهوم را وارد حوزه انساني مي‌كند ولي اشتباهش اينجاست كه گمان مي‌كند فقط نظام سرمايه‌داري ليبرال است كه از خودبيگانگي مي‌سازد. او گمان ‌كرد نظام سوسياليستي‌ مثل مدرنيته دو صورت اقتصادي ـ اجتماعي عيني پيدا كرده است. ماركس گمان مي‌كرد اگر ما ساختار اقتصادي كنوني را كنار بگذاريم و وارد ساخت اقتصادي سوسياليستي شويم، مسأله از خودبيگانگي از بين مي‌رود. او از خودبيگانگي را مي‌ديد و مشكل آن را حس مي‌كرد و رابطه از خودبيگانگي با مدرنيته را هم مي‌فهميد. وقتي كه دست نوشته‌هاي فلسفي سال 1804 او را نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم كه او رابطه بين جامعه مدرن و اين نظام سودمحور مدرن را كه متضمن از خودبيگانگي انسان است درك مي‌كند، ولي اشتباهش اينجاست كه گمان مي‌كند اگر اين رابطه از صورت نظام سرمايه‌داري ليبرال خارج شود و صورت يك نظام سوسياليستي پيدا كند ديگر از خودبيگانگي از ميان مي‌رود. از ديگر متفكريني كه به اين مقوله پرداخته‌اند مي‌توان از ماركوزه، متوفي به سال 1979 نام برد (متفكر نوماركسيست آلماني الاصل آمريكايي) كه به ويژه در كتاب معروف انسان تك ساحتي به طور جدي به اين مسأله مي‌پردازد، با اين توجه كه ماركوزه با درايتي بيشتر از ماركس به اين مسأله نگاه مي‌كند. ماركوزه مي‌گويد، كل بوروكراسي زائيده‌ي تمدن مدرن، انسان را از خود بيگانه مي‌كند. ماركوزه از خودبيگانگي بشر را در اقتصاد سوسياليستي هم مشاهده مي‌كند و اين نظر را مطرح مي‌كند كه رژيم‌هاي سوسياليستي هم از خودبيگانگي دارند حتي سوسيال دموكراسي‌ها. اينجاست كه پي مي‌بريم مسأله از خودبيگانگي بشر، مسأله سري يك نظام اقتصادي ـ اجتماعي آن طور كه ماركس فكر مي‌كرد نيست. مسأله اين است كه كل تمدن مدرن از خودبيگانگي را ايجاد مي‌كند. اينجاست كه عده‌اي اين نظر را مطرح مي‌كنند كه اساساً از خودبيگانگي نتيجه سوبژكتيويسم و اومانيسم است يعني اومانيسم به عنوان صنعت اصلي عصر مدرن است كه از خودبيگانگي را ايجاد مي‌كند نه صرف يك نظام اقتصادي ـ اجتماعي، نه صرف بوروكراسي‌ها و نه صرف نظام‌هاي سياسي. اين برداشت عميق‌تر را هيديگر مطرح مي‌كند. رمان سوررئاليستي پرآوازه صد سال تنهايي نيز يكي از درون‌مايه‌هايش مربوط به مسأله از خودبيگانگي است. همچنين در آثار ميلان كوندرا، نويسنده معاصر چك اسلواكي الاصل فرانسوي. مفهوم از خود بيگانگي به گونه‌ ديگر مطرح مي‌شود. اكنون بعضي از داستان‌نويسان ما برخي آثار نويسندگان سوررئاليست آمريكاي جنوبي را به كار مي‌برند و آثاري را خلق مي‌كنند. بعضي از اينها شديداً تحت تأثير رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين و سوررئاليسم آن هستند. نظير اين كار را در دهه 40 با بيگانه كامو كردند و نويسندگان ما مي‌خواستند آن حال و هوا را به گونه‌اي ترسيم كنند. صنعت ديگر غرب مدرن نيهيليسم نام دارد. نيهيليسم از واژه نيهيل به معناي هيچ يا نيست گرفته شده است. نيهيليسم را در فارسي معادل پوچ‌انگاري يا يأس فلسفي مي‌گيرند. به اين معني كه بعضي انسان‌ها از همه چيز مأيوس هستند. اين آدم‌ها را نيهيليست مي‌گويند. البته نيهيليسم تماماً به اين معنا نيست و معناي وسيع‌تري دارد. ترجمه لفظي نيهيليسم، نيست‌انگاري يا هيچ‌انگاري است. نيهيليسم به معناي هيچ انگاشتن چه چيزي است؟ و در واقع نيهيليسم چه چيزي را نيست و هيچ مي‌داند و در واقع چه چيزي را هيچ مي‌كند و بعد به آن اصالت مي‌دهد. در واقع نيهيليسم، ساحت غيبي و حضور خدا را نيست مي‌انگارد. در مرور تاريخ با تفكرهايي روبه‌رو مي‌شويم كه يا ساحت غيبي خدا را حذف مي‌كردند يا اگر به آن اعتقاد داشتند براي اين ساحت غيبي شأن حضور قائل نبودند يعني معتقد بودند اين ساحت غيبي فقط هست ولي نهايتاً خالق ماست ولي حضور و هدايت و تأثيرگذاري بر زندگي ما ندارد. نيهيليسم به اين معناست يعني نيست‌انگاشتن ساحت غيب هست، نيست انگاشتن يك ساحت متعالي از هستي. وقتي هستي را از ساحت متعالي‌اش حذف مي‌كنيد، به يك مجموعه در هم گره خورده خودبنيان فاقد معنا تبديل مي‌شود. سومين ويژگي غرب مدرن، اصالت‌دادن به عقلانيت ابزاري است. وقتي كه رابطه بشر با هستي، ابزاري شد يعني رابطه‌اي كه موجودي به اسم بشر كه مجموعه‌اي است از هواهاي نفساني و قدرت‌طلبانه، يك چنين موجودي در يك رابطه سوبژكتيو يعني رابطه ابزاري با هستي قرار مي‌گيرد. طبيعي است كه از اين رابطه و موجود چيزي جز رويكرد استعماري برنمي‌آيد. در چنين حالتي عقل او چون تجسم خواست‌ها و هواهاي اوست شكل ابزاري پيدا مي‌كند يعني ابزاري براي تصرف و سلطه و استيلا و سودمحوري و قدرت‌طلبي مي‌شود. عقلانيت او، قداست، هدايتگري و راهنمايي را از دست مي‌دهد و حالت ابزاري و شي‌اي پيدا مي‌كند و بيشتر به جنبه‌هاي تصرفي توجه مي‌كند. اين ويژگي عقلاني مدرن را عقلانيت ابزاري مي‌گويند. دكارت (متوفي به سال 1650 ميلادي) را مؤسس عقلانيت ابزاري مي‌دانند. تفسيري كه دكارت از مفهوم عقل مي‌كند، تفسيري است مبتني بر يك مفهوم كمي و ابزاري. عقل در يونان باستان با تعبير اوس شناخته مي‌شد، البته معادل‌هاي ديگري هم بوده اما تعبيري كه ارسطو به كار مي‌برد، اوس است. غرب در دوراني كه تفكر دكارتي سلطه پيدا مي‌كند چه در دوران امپراتوري روم و چه بعد از آن در دوران غرب مسيحي، راسيون جانشين اوس مي‌شود. اگر به مفهوم عقل در افلاطون نگاه كنيم، مي‌بينيم كه در نزد افلاطون، عقل دو مرحله دارد: يكي مرحله‌اي است كه عقل امور كلي را به دست مي‌آورد و امور كلي را درك مي‌كند كه اين مرحله را نويزيس مي‌نامند. مرحلة مرحله‌اي است كه عقل امور جزئي، حسابگري و معاش را درك مي‌كند كه اين مرحله نازل‌تري است و آن را ديانويا مي‌نامند. ديانويا پايين‌تر از نويزيس قرار مي‌گيرد. ديانوياي افلاطوني همان چيزي است كه در غرب قرون وسطي تأثير كرد و به راسيون اصالت داد. از خصايص عقل ابزاري، استيلادوستي است و به همه پديده‌ها و موجودات به عنوان اشيا نگاه مي‌كند. وقتي كه عقل محور قرار مي‌گيرد و قرار مي‌شود اين عقل يك جامعه را مديريت كند، جامعه‌اي تماماً ابزاري را پديد مي‌آورد. جامعه‌شناساني چون ماكس وبر كه از جامعه‌شناسان تأثيرگذار معاصر به شمار مي‌روند، معتقدند، عقلانيتي كه با دكارت ظهور و در عصر روشنگري، اصالت پيدا مي‌كند به دليل شأن ابزاري‌اش، قصد معرفتي نداشته و فقط قصد سلطه‌طلبي داشته است. در واقع نمي‌خواسته بر دامنه معارف انسان بيفزايد، بلكه مي‌خواسته سلطه‌ انسان بر طبيعت و شرايط بيروني را تكميل كند. اين عقل به دليل اين ويژگي، در پروسه‌ تحول، به ضد خودش تبديل مي‌شود يعني به بي‌خردي مي‌انجامد چون اگر در صورت اصيل و واقعي خودش محقق نشود، در صورت‌هاي كاذب و بيمارگونه متجلي مي‌شود و صورت‌هاي كاذب و بيمارگونه هميشه مخالف آن قصد اصلي هستند. انسان به عشق و مهر ورزيدن نياز دارد و اگر اين نياز در صورت اصيل و سالم آن محقق نشود، در قالب‌هايي محقق مي‌شود كه اين قالب‌ها با عشق‌ورزي اصيل و با طبيعت سالم بشر منافات دارد و در تضاد است. اينان معتقدند كه رشد ايدئولوژي‌هاي عقل‌ستيز و انديشه‌هاي خردگريز در غرب مدرن دقيقاً به سبب عقل ابزاري است. چرا در غرب متمدني كه داعيه آزادي و شعارهاي حقوق بشر داشته، فاشيسم آلماني و بربريت و اين همه استبداد ظهور مي‌كند؟ در پاسخ گفته مي‌شود، اين همان عقل ابزاري است كه به ضد خودش تبديل و در قالب خردگريزي ظاهر شده است. فاشيم چيزي جز خردگريزي و خردستيزي نيست. ويژگي چهارم غرب مدرن، اعتقاد به اصل ترقي ناسوتي يا اصل پيشرفت است. اغلب تمدن‌ها و تفكرهاي بشري، غايت بشر را كمال (رستگاري معنوي) مي‌دانستند يعني براي بشر هدف و نهايتي كه قائل مي‌شدند، رستگاري معنوي بود. تمدني مثل تمدن يونان باستان كه وجهه ديني هم نداشت و اگرچه به مفهوم رستگاري اعتقادي نداشت اما كمال عقلاني را مطرح مي‌كرد و براي كمال عقلاني، اصالت قائل بود. هيچ تمدني تا قبل از ظهور مدرنيته وجود نداشته است كه به ثروتمندتر شدن، قدرتمندتر شدن و لذت بردن بيشتر اصالت داده باشد. همه تمدن‌ها يا به كمال عقلاني اهميت داده‌اند يا به رستگاري اخروي. اما در غرب مدرن چون بشري اصالت پيدا مي‌كند كه تجسم اهواي نفساني، سودمحوري و لذت‌جويي است، اين سه ويژگي در قالب مفهومي به نام رفاه يا پيشرفت ظاهر مي‌شود و غرب چنين مطرح مي‌كند كه هر تمدني ثروتمندتر است پيشرفته‌تر است، هر تمدني كه قدرتمندتر است، پيشرفته‌تر است و هر تمدني كه لذت بيشتري مي‌برد، پيشرفته‌تر است. تجسم اين پيشرفت، رفاه، قدرت، لذت و ثروت را در مدرنيته مي‌بينيم. بنابراين هر كسي مدرن است، به قله تمدن رسيده و پيشرفته است و هر كسي كه مدرن نيست، عقب‌افتاده است. از نظر اينها جامعه پيشرفته يعني جامعه‌اي كه تكنيك بالاتري دارد. شاخص مفهوم پيشرفت و تمدن مدرن، تكنولوژي است. تكنولوژي هم مي‌تواند انبوهي از ثروت ايجاد كند و هم روش‌هاي لذت را ساده‌تر كند و هم قدرت بيافريند. نكته‌اي كه بدان توجه نمي‌شود اين است كه تكنولوژي چيزي نيست كه فقط ابزار دست ما باشد، تكنولوژي بر ما مسلط مي‌شود و ما را هدايت مي‌كند. اينجاست كه تكنولوژي بلاي جان مي‌شود و بر ما استيلا پيدا مي‌كند و موجودات تكنيك زده و جامعه تكنيك زده پديد مي‌آيند. يكي از مواردي كه در تفكر پست مدرن، به عنوان نقادي مدرنيته ظهور مي‌كند اين است كه نظريه پيشرفت يا اصل ترقي را زير سؤال مي‌برد و مي‌گويد اساساً و اصلاً اينگونه نيست كه هر تمدني كه پيشرفته‌تر در معناي مدرن كلمه، است، يعني قدرتمندتر و لذت‌جوتر است، لزوماً بهتر و كامل‌تر باشد. چنين مطرح مي‌كنند كه اصلاً پيشرفت را نبايد اينگونه سنجيد. ويل دورانت، نويسنده تاريخ تمدن در درس‌هاي تاريخ اين نظر را به طور جدي مطرح مي‌كند و مي‌گويد، از نظر تكنيكي به تكنيك‌هاي پيچيده‌تري مسلط شده‌ايم اما آيا خوشبخت‌تر و عقلاني‌تر هم شده‌ايم؟ دورانت مي‌گويد ما از نظر تكنولوژيكي پيشرفت كرده‌ايم و در اين شكي نيست. اما آيا به آد‌م‌هاي بهتري هم تبديل شديم؟ وي جواب مي‌دهد خير، اصلاً قرار نبود چنين چيزي را براي ما به ارمغان بياورد چون تكنيك فقط مي‌خواست سلطه ما را بر طبيعت محقق كند و قرار نبود ارتقا وجودي و اخلاق كمال‌گرايانه براي ما بياورد. اينجاست كه ميشل فوكو، متفكر فرانسوي پست مدرن معاصر (متوفي به سال 1984) به طور جدي اين مسأله را مطرح مي‌كند كه ما اشتباه مي‌كنيم كه گمان مي‌كنيم تكنيكي‌تر از گذشتگان هستيم و بنابراين از آنها خوشبخت‌تريم. تاريخ درسي كه به ما ياد مي‌دهند اين است كه هر چه زمان گذشته، وضعمان بهتر شده‌ است. ما از آدم‌هاي دو نسل قبل‌مان بهتريم و آنها از آدم‌هاي ده نسل قبل بهترند. اما منتقداني همچون ويل دورانت و متفكران پست‌مدرن معتقدند اتفاقاً خيلي چيزها نشان مي‌دهد كه آنها خوشبخت‌تر بودند. اگر ما تصور كنيم كه بشر طبيعتش به گونه‌اي است كه زندگي ساده برايش راحت‌تر از زندگي پيچيده است، پس زندگي ساده گذشتگان، راحت‌تر از زندگي امروز ما بوده است. يكي از اقتصاددانان مي‌گويد، مي‌گوييم تكنولوژيما را از قرن معاش نجات داده است و اكنون اوقات فراغت زيادي داريم. سپس مثال ساده‌اي مطرح مي‌كند و مي‌گويد، در جامعه‌اي كه مردمان آن از طريق جمع‌آوري خوراك زندگي مي‌كنند مثلاً در 200 سال پيش، اينها شايد در روز 3 يا 4 ساعت فرصت داشتند كه خوراك جمع مي‌كنند و براي دو روزشان كافي بود و بقيه اوقاتشان را كار نمي‌كردند. در صورتي كه ما جامعه‌اي ساخته‌ايم كه انسان 8 ساعت و بلكه بيشتر كار مي‌كنند ولي باز نمي‌توانند به طور كامل بخورند چون آنقدر به آنها نياز داده‌ايم و آنقدر عرضه را گسترده و متنوع كرده‌ايم كه اينها از تنوع عظيم ايجاد شده، سرگيجه مي‌گيرند و از اين انبوه نيازي كه پديد آورده‌ايم ديگر هيچ حسي از ارضا و شادكامي آرامش و آسايش ندارند. اتفاقاً ما جامعه آسوده‌تري نساخته‌ايم بلكه ما جامعه پيچيده‌تر و سخت‌تري ساخته‌ايم. اين موضوع بحث جالبي است كه پست‌مدرن‌ها در انتقاد از تمدن مدرن مطرح مي‌كنند. هر چقدر كه مدرنيست‌ها معتقدند به دليل پيشرفت‌ها به وضع بهتري رسيده‌ايم و هر كسي كه مثل ما نيست عقب‌مانده است، پست‌مدرنيست‌ها عكس اين را مطرح مي‌كنند. (سخنراني دكترشهريار زرشناس در فرهنگسراي علوم در تاريخ 30/6/1383)
تاثير اسلام بر تمدن اسلامي :
تمدن اسلامى در يك نگاه
تمدن اسلامى به لحاظ پيشينه با 14 قرن حيات از ريشه دارترين تمدنهاى انسانى به شمار مى‏آيد، و از جهت دامنه گسترش آن، بايد اين تمدن را از گسترده‏ترين تمدنها به حساب آورد. آنچه امروزه به عنوان تمدن اسلامى مى‏شناسيم در واقع فرآيند و محصول چهارده قرن حضور مستمر و فعال «اسلام‏» در عرصه زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان مى‏باشد. چهارده قرن است كه مسلمانان با اسلام زندگى مى‏كنند يعنى سعى نموده‏اند تا ديدگاهشان، راجع به جهان هستى و خالق جهان، نيايش هايشان آداب معاشرت و معاملاتشان، ازدواج و زاد و ولدشان، جشنها و ماتم هايشان و... بر پايه‏هايى از اعتقادات و دستورات اسلامى تنظيم نمايند.
«تمدن اسلامى كه لااقل از پايان فتوح مسلمين تا ظهور مغول قلمرو اسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقى برترى سطح زندگى، سعه صدر و اجتناب نسبى از تعصب، و توسعه و ترقى علم و ادب طى قرنهاى دراز پيشاهنگ تمام دنياى متمدن و مربى فرهنگ عالم انسانيت قرار داد. بي شك يك دوره درخشان از تمدن انسانى است و آنچه فرهنگ و تمدن جهان امروز بدان مديونست اگر از دينى كه به يونان دارد بيشتر نباشد كمتر نيست با اين تفاوت كه فرهنگ اسلامى هنوز در دنياى حاضر تاثير معنوى دارد و به جذبه و معنويت آن نقصان راه ندارد.»
سرگذشت پيدايش اين تمدن و فرهنگ، سرعت پيشرفت و توسعه، عظمت و كمال، گستردگى دامنه و شركت طبقات مختلف اجتماع و ملل گوناگون امورى هستند كه اعجابها را در مورد تمدن اسلامى سخت برانگيخته است. جرجى زيدان مسيحى ميگويد: «عربها (مسلمانان) در مدت يك قرن و اندى مطالب و علومى به زبان خود(عربى) ترجمه كردند كه روميان در مدت چندين قرن از انجام آن عاجز بودند، آرى مسلمانان در ايجاد تمدن شگفت آور خود در غالب موارد به همين سرعت پيش رفته‏اند.»
و هم او مى‏گويد : «مسلمانان قسمت عمده علوم فلسفى و رياضى و هيئت و طب و ادبيات ملل متمدن را به زبان عربى ترجمه و نقل كردند و از تمام زبانهاى مشهور آن روز بيشتر از يونانى و هندى و فارسى كتابهايى ترجمه كردند و در واقع بهترين معلومات هر ملتى را از آن ملت گرفتند مثلا در قسمت فلسفه و طب و هندسه و منطق و هيئت از يونان استفاده نمودند. و از ايرانيان تاريخ و موسيقى و ستاره‏شناسى و ادبيات و پند و اندرز و شرح حال بزرگان را اقتباس مى‏كردند، و از هنديان طب (هندى) حساب و نجوم و موسيقى و داستان و گياه‏شناسى آموختند، از كلدانيان و نبطيها كشاورزى و باغبانى و سحر و ستاره‏شناسى و طلسم فرا گرفتند و شيمى و تشريح از مصريان به آنان رسيد، و در واقع عربها (مسلمين) علوم آشوريان و بابليان و مصريان و ايرانيان و هنديان و يونانيان را گرفته و از خود چيزهايى بر آن افزودند و از مجموع آن علوم و صنايع و آداب، تمدن اسلامى را پديد آوردند.»
دكتر عبدالحسين زرين كوب در پژوهشى پيرامون تمدن اسلامى از سرگذشت پيدايش اين فرهنگ و عظمت و كمال آن به عنوان «معجزه اسلام‏» نام مى‏برد كه تعبير زيبا و بجايى است.
ويژگى‏هاى و پارامترهاي تمدن اسلامى
تمدن اسلامى در كنار ساير تمدنها،تمدن انسانى را پديد آورده‏ اند; اين تمدن از ويژگيها و شاخصه‏هايى برخوردار است كه آن را از تمدنهاى ديگر متمايز مى‏كنند; هر گونه رهيافتى به تمدن اسلامى در گرو توجه به اين ويژگيها است.
1 - تمدن اسلامى وقتى كه پا به عرصه وجود گذاشت، نسبت به تمدنهاى پيشين موضع ويژه‏اى را اتخاذ نمود; بدين صورت كه نه در مقابل آنها صف آرايى نمود و نه در برابر آن تمدنها منفعل شد بلكه دست آوردهاى مثبت آنها را گرفت و در خود هضم نمود و جهات منفى را هم نپذيرفت.
دكتر زرين كوب در اين باره مى‏گويد: «تمدن اسلامى، نه تقليد كننده صرف از فرهنگهاى سابق بود، نه ادامه دهنده محض:تركيب كننده بود و تكميل سازنده‏».
2 - تمدن اسلامى با محوريت قرآن از آغاز ديدگاهى جهانى و فرا مليتى داشت و هيچگاه خود را منحصر در يك قوم و نژاد ننمود، لذا در حوزه وسيع دنياى اسلام اقوام مختلف عرب ايرانى، ترك، هندى، چينى، مغولى، آفريقايى و حتى اقوام ذمى بهم آميختند. و همين نكته سبب شد كه مسلمانان از هر قوم و ملتى كه بوده‏اند خود را منادى اسلام بدانند. يعنى مايه اصلى اين معجون كه تمدن و فرهنگ اسلامى خوانده مى‏شود در واقع اسلام بود، نه شرقى و نه غربى.
عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى:
تمدن و فرهنگ اسلامى در طول حيات خود فراز و نشيبهايى داشته است; در يك دوره تاريخى -از آغاز و لااقل از پايان فتوح تا ظهور مغول- تمدن اسلامى را بالنده و با شكوه و در اوج مي‏بينيم كه اين دوره را به حق دوره درخشان تمدن اسلامى مى‏نامند، اما پس از آن تمدن اسلامى دچار افول مى‏شويم و كم كم به حاشيه صحنه اجتماع مى‏رود و چند دهه‏اى است كه دوباره خيزش اسلامى، اميدبخش رجعت به آن عظمت و سرافرازى پيشين گشته است. كشف راز و رمز اين تحولات در بررسى دقيق و عالمانه و ريشه‏يابى آنهاست.
در اينجا در پى شناسايى عوامل اساسى رشد و توسعه تمدن اسلامى در دوره درخشان آن هستيم عواملى كه عظمت آفريدند و بدون شك افول تمدن بخاطر رخنه‏اى است كه در آنها پديد آمد.
1) تشويق اسلام به علم:توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم و علما مى‏كرد از اسباب عمده آشنايى مسليمن با فرهنگ و دانش انسانى و در نتيجه رشد و توسعه تمدن اسلامى گرديد.
جرجى زيدان با اينكه تعصب مسيحى دارد و در بعضى مسائل اين تعصب كاملا نمودار است و گاهى مى‏خواهد اصرار بورزد كه مسلمين اوليه با هر كتابى جز قرآن مخالف بودند مع ذلك اعتراف مي‏كند كه تشويق اسلام به علم، عامل موثرى در سرعت پيشرفت مسلمين بوده است. مى‏گويد: «همين كه مملكت اسلام توسعه يافت و مسلمانان از انشاى علوم اسلامى فارغ شدند، كم كم فكر علوم و صنايع افتادند و براى خود همه نوع وسايل تمدن فراهم ساختند و طبعا در صدد تحصيل علم و صنعت برآمدند.و چون از كشيشان مسيحى مطالبى از فلسفه شنيده بودند، بيش از ساير علوم به فلسفه علاقه‏مند گشتند، بخصوص كه احاديث وارده از (حضرت) رسول اكرم (ص) آنان را به تحصيل علم و بخصوص فلسفه تشويق مى‏نمود كه از آن جمله فرموده است، علم بياموزيد اگر چه در چين باشد حكمت گمشده مؤمن است از هر كه بشنود فرا مى‏گيرد و اهميت نمى‏دهد كه كى آن را گفته است. آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.از گهواره تا گور، دانش بياموزيد.»
آقاى دكتر زرين كوب در اين رابطه مى‏نويسد: «توصيه و تشويق مؤكدى كه اسلام در توجه به علم و علما مى‏كرد از اسباب عمده بود در آشنايى مسلمين با فرهنگ و دانش انسانى، قرآن مكرر مردم را به تفكر و تدبر در احوال كائنات و به تامل در اسرار آيات دعوت كرده بود، مكرر به برترى اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود و يكجا شهادت «صاحبان علم‏» را تالى شهادت خدا و ملائكه خوانده بود كه اين خود به قول امام غزالى در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت. بعلاوه بعضى احاديث رسول كه به اسناد مختلف نقل مى‏شد، حاكى از بزرگداشت علم و علماء بود. و اين همه با وجود بحث و اختلاف كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم مورد توصيه در ميان مى‏آمد از امورى بود كه موجب مزيد رغبت مسلمين به علم و فرهنگ مى‏شد و آنها را به تامل و تدبر در احوال و تفحص و تفكر در اسرار كائنات بر مى‏انگيخت. از اينها گذشته پيغمبر خود نيز در عمل، مسلمين را به آموختن تشويق بسيار مى‏كرد چنانكه بعد از جنگ بدر هر كس از اسيران كه فديه نمى‏توانست بپردازد در صورتى كه به ده تن از اطفال مدينه خط و سواد مى‏آموخت آزادى مى‏يافت. همچنين به تشويق وى بود كه زيد بن ثابت زبان عبرى يا سريانى يا هر دو زبان را فرا گرفت و اين تشويق و ترغيب سبب مى‏شد كه صحابه به جستجوى علم رو آورند، چنانكه عبدالله بن عباس بنابر مشهور به كتب تورات و انجيل آشنايى پيدا كرد و عبدالله بن عمرو بن عاص نيز به تورات و به قولى نيز به زبان سريانى وقوف پيدا كرده بود. اين تاكيد و تشويق پيغمبر هم علاقه مسليمن را به علم افزود و هم علما و اهل علم را در نظر آنان بزرگ كرد.»
و اين بود كه مسلمين از همان آغاز تمام همت و سعيشان را بر اين گذاشتند كه بر علوم و معارف جهان دست‏يابند.
2) تساهل و تسامح فكرى: يكى از علل سرعت پيشرفت مسليمن در علوم اين بوده است كه در اخذ علوم و فنون و صنايع و هنرها تعصب نمى‏ورزيدند و علم را در هر نقطه و در دست هر كس مى‏يافتند از آن بهره‏گيرى مى‏كردند و به اصطلاح امروز «روح تساهل‏» بر آنها حكمفرما بوده است.
چنانكه مى ‏دانيم در احاديث نبوى به اين نكته توجه داده شده است كه علم و حكمت را در هر كجا و در دست هركس پيدا كرديد آن را فرا گيريد. رسول اكرم(ص) فرمود: همانا دانش راستين،گمشده مؤمن است هر جا آن را بيابد خودش به آن سزاوارتر است. حضرت اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه فرموده است: دانش راستين گمشده مؤمن است پس آن را فراگير و بياموز و لو از مردم منافق. و هم از كلمات آن حضرت است: حكمت را بياموزيد و لو از مشركان. در روايات اسلامى، ائمه اطهار(ع) از حضرت مسيح(ع) نقل كرده‏اند كه: حق را (هر چند) از اهل باطل فرا گيريد و اما باطل را (هر چند) از اهل حق فرا نگيريد، سخن سنج و حقيقت‏شناس باشيد.
اين روايتها زمينه وسعت ديد و بلند نظرى و تعصب نداشتن مسلمين را در فراگرفتن علوم و معارف از غير مسلمانان فراهم كرد و به اصطلاح در مسلمين روح روح تساهل و تسامح و عدم تعصب در مقام در مقام فراگيرى و علم آموزى به وجود آورد. و از اين رو مسلمين اهميت نمى‏دادند كه علوم را از دست چه كسى مى‏گيرند و به وسيله چه اشخاصى ترجمه و نقل مى‏شود و به دست آنها مى‏رسد. بلكه بر اساس آنچه از پيشواى عظيم الشان خود آموخته بودند، خود را به دليل اينكه اهل ايمانند صاحب و وارث اصلى حكمتهاى جهان مى‏دانستند... معتقد شده بودند كه علم و ايمان نبايد از يكديگر جدا، زيست كنند.
دكتر زرين كوب در توضيح اين عامل مى ‏نويسد: «...بدينگونه، اسلام كه يك امپراطور عظيم جهانى بود با سماحت و تساهلى كه از مختصات اساسى آن بشمار مى‏آمد مواريث و آداب بى‏زيان اقوام مختلف را تحمل كرد، همه را بهم درآميخت و از آن چيز تازه‏اى ساخت فرهنگ تازه‏اى كه حدود و ثغور نمى‏شناخت و تنگ نظريهايى كه دنياى بورژوازى و سرمايه‏دارى را تقسيم به ملتها، به مرزها و نژادها كرد در آن مجهول بود. مسلمان، از هر نژاد كه بود عرب يا ترك، سندى يا آفريقائى در هر جايى از قلمرو اسلام قدم مى‏نهاد خود را در وطن خويش و ديار خويش مى‏يافت... همه جا يك دين بود و يك فرهنگ.
و در جاى ديگر، مى‏نويسد: ...آنچه اين مايه ترقيات علمى و پيشرفتهاى عادى را براى مسلمين ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام كه با تشويق مسلمين به علم و ترويج نشاط حياتى، روح معاضدت و تسامح را جانشين تعصبات دنياى باستانى كرد. و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه مى‏كرد با توصيه مسلمين به راه و بسط توسعه و تكامل صنعت و علم انسانى را تسهيل كرد. در دنيايى كه اسلام به آن وارد شد. اين روح تساهل و اعتدال در حال زوال بود. از دو نيروى بزرگ آن روز دنيا (بيزانس و ايران) بيزانس در اثر تعصبات مسيحى كه روز بروز در آن بيشتر غرق مى‏شد هر روز علاقه خود را بيش از پيش با علم و فلسفه قطع مى‏كرد تعطيل فعاليت فلاسفه به وسيله ژوستى‏نيان اعلام قطع قريب الوقوع بود بين دنياى روم با تمدن و علم در ايران هم اظهار علاقه خسرو انوشيروان به معرفت و فكر، يك دولت مستعجل بود، و باز تعصباتى كه برزويه طبيب در مقدمه كليله و دمنه به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را در اين سرزمين غير ممكن كرد. در چنين دنيايى كه اسير تعصبات دينى و قومى بود اسلام نفخه تازه‏اى دميد.چنانكه با ايجاد دارالاسلام كه مركز واقعى آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومى و نژادى را با يك نوع جهان وطنى چاره كرد، در مقابل تعصبات دينى نصارى و مجوس،تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را و ثمره اين درخت‏شگرف كه نه شرقى بود نه غربى. بعد از بسط فتوحات اسلامى حاصل شد.»
پرفسور ارنست كونل آلمانى، استاد هنر اسلامى در دانشگاه برلين در سالهاى 1964 - 1935 در مقدمه كتاب هنر اسلامى مى‏گويد: اشتراك در معتقدات دينى در اينجا تاثير قويتر از آنچه در دنياى مسيحيت وجود دارد بر فعاليتهاى فرهنگى ملل مختلف داشته است. اشتراك در مذهب باعث‏شده تا بر روى اختلافات نژادى و سنن باستانى ملتها «پل‏» بسته و از فراز آن نه تنها علائق معنوى بلكه حتى آداب و رسوم كشورهاى گوناگون را به طرز حيرت انگيزى در جهت روشن و مشخصى هدايت نمايد، چيزى كه بيش از همه در اين فعل و انفعال جهت ايجاد وحدت و پاسخ به جميع مسائل زندگى قاطعيت داشت قرآن بود...»
شهيد مرتضى مطهرى در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، بعد از نقل اين فراز از نوشته پرفسور ارنست كونل، آن را تحسين مى‏كند و مى‏گويد: «...نكته جالب در بيان اين دانشمند اينست كه مى‏گويد مسلمانان از نژادهاى مختلف بر روى اختلافات نژادى خود پل بسته بودند. يعنى اسلام براى اولين بار توانست كليتى و وحدتى سياسى و اجتماعى بر اساس عقيده و مرام و مسلك به وجود آورد، و همين جهت تسهيلات زيادى از لحاظ ايجاد تمدنى عظيم و وسيع به وجود آورد.»
نقطه آغازين تمدن اسلامى: اگر كسى برآيد تا نقطه آغازين تمدن اسلامى را بنماياند. نقطه‏اى كه تاريخ تمدن اسلامى در واقع از آنجا پرتو افكنى آغاز نموده است; و جلوه‏هاى گوناگون تمدن اسلامى ازآن منشا گرفته است بدون ترديد به مدينه مى‏رسد. پس از هجرت حضرت رسول(ص) و جمعى از يارانش به مدينه، حضرت اين امكان را پيدا نمود تا پايه گزار اولين جامعه متشكل اسلامى و اولين حكومت اسلامى باشد; جوشش و جنبش علمى مسلمين با محوريت قرآن و احاديث نبوى از مدينه آغاز شد، و در آنجا بود كه اولين حوزه علمى تاسيس شد، براى اولين بار عرب حجاز در مدينه با مسئله استادى و شاگردى و نشستن در حلقه درس و حفظ و ضبط آنچه از استاد مى‏شنود آشنا شد. مسلمين با حرص و ولع فراوانى آيات قرآن را كه تدريجا نازل مى‏گشت فرا مى‏گرفتند و به حافظه مى‏سپردند و آنچه را كه نمى‏دانستند از افرادى كه رسول خدا(ص) آنها را مامور كتابت آيات قرآن كرده بود و به كتاب وحى معروف بودند مى‏پرسيدند. بعلاوه بنا به توصيه‏هاى مكرر رسول خدا(ص) سخنان آن حضرت را كه به سنت رسول معروف بود از يكديگر فرا مى‏گرفتند، در مسجد پيغمبر رسما حلقه‏هاى درس تشكيل مى‏شد و در آن حلقه به بحث و گفتگو درباره مسائل اسلامى و تعليم و تربيت پرداخته مى‏شد. روزى رسول خدا وارد مسجد شد و ديد دو حلقه در مسجد تشكيل شده است، در يكى از آنها افراد به ذكر و عبادت مشغولند و در يكى ديگر به تعليم و تعلم. پس از آنكه هر دو را از نظر گذراند فرمود: كلاهما على خير و لكن بالتعليم ارسلت. يعنى هر دو جمعيت كار نيك مى‏كنند اما من براى تعليم فرستاده شده‏ام، رسول خدا آنگاه رفت و در حلقه‏اى كه آنجا تعليم و تعلم بود نشست.
بعد از مدينه، عراق محيط جنب و جوش علمى گشت. در عراق ابتدا دو شهر بصره و كوفه مركز علم بودند. اما پس از بناى بغداد، آن شهر مركز علمى شد و در آن شهر بود كه علوم ملتهاى ديگر به جهان اسلام منتقل گشت، بعدها رى خراسان و ماوراء النهر و مصر و شام و اندلس و غيره هر كدام به صورت يك مهد علمى در آمدند.
جرجى زيدان پس از آنكه همت و تشويق امرا و حكام مسلمان را به عنوان يك عامل بسيار مؤثر ياد مى‏كند، مى‏گويد: «دانش پرورى و علم دوستى بزرگان اسلام سبب شد كه روز به روز مؤلف و كتاب در قلمرو اسلام فزونى يابد و دائره تحقيق وسعت پيدا كند، پادشاه و وزير و امير و دارا و نادار و عرب و ايرانى و رومى و هندى ترك و يهود و مصرى و مسيحى و ديلمى و سريانى، در شام و مصر و عراق و فارس و خراسان و ماوراء النهر و سند و افريقا و اندلس و غيره در تمام شبانه روز به تاليف مشغول شدند و خلاصه آنكه هرجا اسلام حكومت مى‏كرد علم و ادب به سرعت پيشرفت مى‏نمود، تاليفات گرانبها خلاصه‏اى از تحقيقات بنى نوع انسان از روزگار پيشين تا آن زمان ديده مى‏شد و مباحث مهمى از علوم طبيعى، الهى،نقلى، رياضى، ادبى و عقلى در كتب جمع شده بود و در نتيجه تحقيقات علماى اسلام، علوم مزبور داراى شعب متعدد گشت.»
نخستين موضوع: اما اينكه نخسيتن موضوعى كه توجه مسلمين را جلب كرد و حركت علمى مسلمين از آن شروع شد چه بود؟ نقطه آغاز قرآن است. مسلمانان علوم خويش را از تحقيق و جستجو در معانى و مفاهيم آيات قرآن و سپس حديث آغاز كردند و لهذا نخستين شهرى كه جنب و جوش علمى در آن پيدا شد مدينه بود، نخستين مراكز عملى مسلمين مساجد بود و نخستين موضوعات عملى آنان مسائل مربوط به قرآن و سنت و نخستين معلم شخص رسول اكرم است، علم قرائت، تفسير، كلام، حديث، رجال، لغت، نحو، صرف، بلاغت و تاريخ و سيره كه جزء نخستين علوم اسلامى است به خاطر قرآن و سنت به وجود آمد.
ادوارد براون مى‏گويد: پروفسور دخويه عربى‏دان بزرگ، در مقاله‏اى كه در موضوع طبرى و مورخين قديم عرب براى جلد 23 دائرة المعارف بريتانيكا نوشت به طرز قابل ستايش نشان داد چگونه مسير علوم مختلفه مخصوصا تاريخ در جامعه اسلامى به مناسبت قرآن شريف پيشرفت كرد؟ و چگونه اين علوم در اطراف هسته مركزى حكمت الهى تمركز يافت. علوم مربوط به زبان شناسى و لغت طبعا در درجه اول قرار داشت. همين كه خارجيان براى قبول اسلام هجوم آوردند احتياج فورى به صرف و نحو و لغت عرب احساس شد. زيرا كلام الله مجيد به زبان عربى نازل شده بود. بارى شرح معانى كلمات نادر و غريب كه در قرآن آمده بود لازم شد اشعار قديم (عرب) را به قدر امكان گرد آورند... براى درك معانى اين اشعار لازم شد از اصحاب و تابعين راجع به اقوال و افعال نبى در اوضاع و احوال مختلف سؤالاتى بشود و در نتيجه علم الحديث پديد آمد. براى تشخيص اعتبار احاديث لازم بود به متن و اسناد حديث وقوف حاصل شود... براى تحقيق حقيقت اسناد علم به تواريخ و سير و اوصاف و احوال اين اشخاص ضرورت داشت و اين امر باز به طريق ديگرى منجر به مطالعه شرح زندگانى مشاهير رجال و تقاويم و ترتيب وقايع و علم ازمنه و اعصار گرديد. تاريخ عرب هم كافى نبود. تواريخ همسايگان عرب على الخصوص ايرانيان و يونانيان و حميريان و حبشيان و غيره تا حدى براى فهم معانى بسيارى از اشارات مندرج در قرآن و اشعار قديم مورد لزوم بود، علم جغرافى نيز به همان منظور و به حمايت علمى ديگرى كه با توسعه سريع امپراطورى اسلام ارتباط داشت واجب شمرده مى‏شد.
تمدن اسلامى، آغاز، اوج، فرود و...
تمدن مقوله‏ اى است انسانى و اجتماعى، بدين معنى كه فقط انسان است كه توانايى آفرينش تمدن را دارد و آنهم در متن اجتماع يعنى عامل انسانى مهمترين ركن براى تحقق تمدن است، انديشه و روحيات عامل انسانى و نوع رابطه‏اى كه با عوامل ديگر اتخاذ مى‏كند، زمينه ساز ظهور تمدنهاست، بنابر اين هيچ تمدنى در خلاء و فقدان جامعه انسانى امكان ظهور نمى‏يابد. تمدن وقتى مقوله‏اى انسانى و بشرى شد بالتبع از هر آنچه كه انسان را تحت تاثير قرار مى‏دهد مانند دين، اقتصاد، محيط، تاريخ سنت‏ها و ... متاثر مى‏گردد.

تمدن مانند هر ساختۀ ديگر انسان در يك موقعيت و شرايط ويژه‏اى به بار مى‏آيد. مثلا هنر به عنوان يك فرآورده بشرى بخاطر لطائف و ظرائفى كه در آن نهفته شده و دقتهايى كه بايد در آن بكار برود، در هر موقعيتى از انسان صادر نمى‏شود بخلاف نفس كشيدن،كه صدور آن از انسان احتياج به آموزش و فراهم آمدن موقعيتى خاص ندارد. تمدن سازى نيز هنرى است كه فقط از انسان و در يك موقعيت ويژه تجلى مى‏يابد. تمدن به صورت دستورى و فورى محقق نمى‏شود بلكه بايد در بستر زمان و به صورتى كاملا طبيعى بوجود بيايد تا ماندگار بشود.
مسلمانان به عنوان كسانى كه تمدن اسلامى فرآيند كنش‏ها و واكنش‏هاى آنان در برابر پديده‏هاى متفاوت و نوع ارتباطشان با عوامل گوناگون است، تاريخ پر فراز و نشيبى داشته‏اند و تمدن سازى آنان نيز متاثر از موقعيت تاريخى آنان بوده است; يعنى گاه در اوج بوده‏اند و اوضاع وفق مرادشان مى‏چرخيده لذا امكان تمدن سازى را در حد اعلا داشته‏اند بطوريكه تمام تمدنهاى معاصر را تحت الشعاع خود قرار داده‏اند، و دوره درخشان تمدن اسلامى حاصل اين وقعيت‏خاص است و گاه، چنان دچار افول شده‏اند و از عزت و سربلندى افتاده‏اند كه نه تنها توفيقى در تمدن سازى نداشته‏اند بلكه از آنچه هم داشته‏اند چشم پوشى كرده‏اند لذا تمدن اسلامى در آن دوره‏ها در انزوا به سر برده است. تاريخ نشان مى‏دهد كه اسلام در موقعيتى ظهور كرد كه جهان دچار بحران عظيمى شده بود و جهانيان در انتظار نيرويى بودند كه اين بحران را چاره نمايد و آنها را از وضع اسفبارى كه گرفتارش بودند نجات دهد.
منابع و مآخذي كه جهت آشنايى با ابعاد مختلف تمدن اسلامى قابل استفاده محققين و علاقمندان به مطالعه در اين باره مى‏ باشند.
متون عربى و فارسى:
ابوبكر الصديق، تاليف عمر ابوالنصر، بيروت 1353
الاخبار الطوال تاليف ابوحنيفه احمد بن داود الدينورى، چاپ مصر، بنفقه المكتبه العربيه
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، لابى عبد البر القرطبى. 2 جلد حيدر آباد دكن 1336
اسد الغابه فى معرفة الصحابه، ابن اثير الجزرى، 5 جلد مصر 6 - 1285
الاصابه فى تمييز الصحابه، تاليف ابن حجر العسقلانى، 8 جلد قاهره 25 - 1323
الاصنام، لابن الكلبى، به تحقيق احمد زكى پاشا ليپزيگ 1941
الفهرست، ابن نديم
الامامه و السياسة، منسوب به ابن قتيبه الدينورى، 2 جلد مصر
امير كبير و ايران، فريدون آدميت
انساب الاشراف، بلاذرى،مصر 1959، ج 4 و 5 فلسطين 1938
بامداد اسلام،دكتر عبدالحسين زرين‏كوب
بحارالنوار،تاليف محمد باقر مجلسى، طبع تهران 1312 - 1301
تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، آية الله سيد حسن صدر
تاريخ اسلام تاليف دكتر على اكبر فياض، چاپ مشهد
تاريخ الاسلام، تاليف شمس الدين الذهبى، 4 جلد، قاهره
تاريخ الامم و الملوك، تاليف طبرى، چاپ قاهره
تاريخ بغداد خطيب بغدادى
تاريخ الخلفاء تاليف جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، چاپ مصر
تاريخ تمدن اسلام و عرب گوستاولوبون ترجمه
تاريخ تمدن، جرجى زيدان ترجمه
تاريخ الخميس تاليف حسين بن محمد ديار بكرى، 2 جلد، چاپ مصر
تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء، تاليف حمزه ابن الحسن الاصفهانى، چاپ برلين
تاريخ العراق فى ظل بنى اميه، تاليف الخربوطلى، چاپ دارالمعارف، مصر
تاريخ العرب قبل الاسلام، تاليف الدكتور جواد على، چاپ بغداد
تاريخ عربستان و قوم عرب، سيد حسن تقى زاده، انتشارات دانشكده علوم معقول و منقول
تاريخ مختصر الدول، تاليف ابن العبرى، چاپ بيروت
التاريخ يعقوبى، تاليف ابن واضح العقوبى
تاريخ بيهقى، ابوالفضل بيهقى
تجارب السلف، در تواريخ خلفا و وزراى ايشان، تاليف هندوشاه بن سنجر بن عبدالله نخجوانى
تفضيل آيات القرآن الحكيم، تهران
تلبيس ابليس، تاليف جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزى، چاپ مصر
تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، تاليف آدام هتز، ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگوزلو
جغرافيته شبه جزيرة العرب، تاليف عمر رضا كحاله، دمشق، 1364
خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد آية الله مرتضى مطهرى
خالد بن وليد، تاليف عمر ابوالنفر، بيروت 1359
رسائل الجاحظ، جمعها و نشرها حسن السندوبى، قاهره 1933
ريحانة‏الادب
سنن سنائى،مصر 8 جلد
السيرة الحلبيه،تاليف على بن برهان الدين الحلبى، در سه جزء چاپ مصر
سيرة عمربن عبدالعزيز، تاليف عبدالله بن عبدالحكيم
سيرة النبوية، تاليف ابن هشام، 4 جلد
شرح نهج البلاغه، لابن ابى الحديد
الشيخان، طه حسين، چاپ مصر
صحيح الامام ابى عبدالله محمد بن اسماعيل النجارى
صحيح مسلم، 8 جلد مصر 1333، بشرح النووى 18 جلد قاهره
صنعة جزيرة العرب، لابى محمد حسن بن احمد الهمدانى
طبقات الكبرى لابى سعد
ضحى الاسلام، احمد امين، چاپ مصر
العثمانيه، تاليف ابن عثمان عمرو بن بحر الجاحظ
العرب قبل الاسلام، تاليف جرجى زيدان
العقد الفريد، ابن عبد ربه
على و نبوة، طه حسين، دار المعارف
عمدة الطالب فى انساب آل ابيطالب، تاليف سيد جمال الدين احمد بن على بن الحسين الداودى الحسنى
فجر الاسلام، احمد امين، چاپ مصر
الفاروق عمر بن الخطاب، تاليف بشير يموت، بيروت 1353
الفاروق عمر، تاليف محمد حسين هيكل،دو جزء
الفتنه الكبرى، طه حسين
فتوح البلدان، بلاذرى
الفخرى فى الاداب السلطانيه، تاليف ابن الطقطقى
قلب جزيرة العرب، تاليف فواد حمزه
كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب
الكامل فى التاريخ، تاليف ابن اثير
كتاب الكامل، تاليف ابن العباس محمد بن يزيد المبرد، 2 جلد
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن على بن الحسين المسعودى، 2 جلد
المعارف، تاليف ابن قتيبه الدينورى
مقاتل الطالبين و اخبارهم، تاليف ابو فرج الاصفهانى
مناقب عمر بن عبدالعزيز، لابن الجوز
وفيات الاعيان تاليف قاضى ابن خلكان، 6 جزء
وقعه صفين، تاليف نصر بن مزاحم المنقرى
هنر اسلامى، پرفسور ارنست كونن، ترجمه مهندس هوشنگ طاهرى
1) كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب،ص 21
2) به نقل از خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مرتضى مطهرى ص 435
3) به نقل از خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مرتضى مطهرى ص 436
4) كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب ص 34
يكي از مهمترين ويژگي هاي دين اسلام اين است كه اين دين نه تنها بر تمدن اسلامي بلكه بر تمدن غربي و اروپايي نيز تاثيرات فراواني داشته است كه پيرامون نقش آن بر تمدن غربي و اروپايي به اختصار به چند نمونه از اعترافات دانشمندان غربي اشاره مي شود.
1. ويل دورانت : «پزشكان مسلمان، پانصد سال تمام پرچمدار طب جهان بودند. معماري اروپايي، تجديد رونق سفالكاري هنري در ايتاليا و فرانسه، آهنگري و شيشه‌‌گري و نيز طلاسازي ايتاليا و زره‌بافي و اسلحه سازي اسپانيا، همه از صنعتگران مسلمان الهام گرفتند.»(تاريخ تمدن، جلد 4 ص 322 ) همو مى‌گويد: « اگر ابن هيثم نبود راجر بيكن به وجود نمى‌آمد . » (تاريخ تمدن، ج 4 (عصر ايمان)، بخش اول، ص368. )
2. گوستاولوبن فرانسوي درباره تحولات گسترده‌اي كه دين اسلام در جامعه بشري پديد آورد، مي‌نويسد: «اثر تمدني و سياسي اسلام واقعاً شگفت آور است... در جريان يك قرن از ظهور پيغمبر اسلام، دامنه اين ديانت از درياي سند تا اندلس وسعت پيدا نمود و در تمام اين ممالك كه بيرق اسلام در اهتزاز بود، ترقياتي كه از هر حيث پيدا شد، در حقيقت حيرت انگيز بوده است و علت عمده آن اين است كه عقايد اسلام كاملا با قواعد و اصول طبيعي موافق است و از خواص اين عقايد آن است كه اخلاق عمومي را تصفيه كرده، عدل و احسان و تساهل مذهبي در آنها ايجاد مي‌كند.»(گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب )
3. مونتگمرى وات : (William Montgomery Watt) اسلام‌شناس برجسته‌ى بريتانيايى: «هنگامى كه انسان از تجربه‌هاى فراوان مسلمانان، افكار و تعليمات و نويسنده‌هاى آنها آگاه باشد، مى‌يابد كه علم و فلسفه اروپا بدون كمك گرفتن از فرهنگ اسلام، توسعه نمى‌يافت.» (مونتگمرى وات، تأثير اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ص81. ) همو مي نويسد: « هنگامى كه انسان تمام جنبه‌هاى درگيرى اسلام و مسيحيت در قرون وسطا را در نظر بگيرد، اين روشن خواهد بود كه تأثير اسلام بر جامعه مسيحيت بيش از آن است كه معمولا شناسايى مى‌شود. اسلام نه تنها در توليدات مادى و اختراعات تكنولوژى اروپا شريك است، و نه تنها اروپا را از نظر عقلانى در زمينه‌هاى علم و فلسفه برانگيخت، بلكه اروپا را وا داشت تا تصوير جديدى از خود به وجود آورد.
از آنجا كه اروپا عليه اسلام عكس‌العمل نشان مى‌داد، تأثير مسلمانان را بى‌اهميت جلوه مى‌داد و در وابستگى‌اش به ميراث يونان و روم مبالغه مى‌كرد. وظيفه مهم ما اروپاييان غربى، چنان‌كه رو به دنياى واحد حركت مى‌كنيم، اين است كه اين اشتباهات را اصلاح كنيم و به مديون بودن عميق خودمان به عرب و جهان اسلام اعتراف نماييم .»(مونتگمرى وات، تأثير اسلام بر اروپان قرون وسطى، ص 143. )
پرسشگر محترم اميدواريم اين مطالب راهگشاي ذهن جستجوگر شما بوده باشد . در پايان ضمن آرزوي موفقيت براي شما منتظر تماسهاي بعدي شما هستيم .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
2 + 12 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .