بررسی طرح تجزیه‌ی کشورهای اسلامی (3)؛ نقشه‌های آمریکا برای جهان اسلام

آمریکا تلاش‌های خود را برای به‌انحراف‌کشیدن خیزش‌های مردمی با استفاده از تشدید اختلاف‌های داخلی و جلوگیری از قدرت‌گیری دولت‌های مرکزی و همچنین تقویت گروه‌های قومی و مذهبیِ ضد یکدیگر، متمرکز کرده است. فرآیندی که در عراق، مصر و لیبی قابل مشاهده است و می‌تواند منجر به تکرار سرنوشت سودان برای کشورهای منطقه شود.
گروه بین‌الملل برهان/ یوسف سیفی؛ در قسمت اول به دکترین‌های جرج دبلیو بوش و باراک اوباما در نوع مواجهه با خاورمیانه و عرصه‌ی عملی این سیاست خارجی آمریکا در منطقه اشاره شد. در قسمت دوم بررسی شد که کشورهای بزرگ اسلامی با توان‌مندی‌‌های لازم در مسیر توسعه و اکثریت جمعیتی که خواهان استقرار احکام اسلامی و مقابله با اسراییل هستند، در آینده‌ای نه چندان دور ضرورتاً تنها یک کابوس برای واشنگتن نخواهند بود. در این شرایط، تجزیه‌طلبی به عنوان یک راهکار در استراتژی آمریکا مطلوبیت خود را می‌یابد.

در این قسمت به «مهم‌ترین» اهداف آمریکا در «طرح تجزیه کشورهای منطقه» می‌پردازیم.

طرح‌های تجزیه طلبانه‌ای که مدتی است در محافل مختلف مورد بررسی قرار گرفته‌اند علاوه بر تجربه‌ی موفقی که درباره‌ی «سودان» از خود به جای گذاشته‌اند، از مجموعه جذابیت‌هایی برخوردارند که جایگاه آن‌ها را در استراتژی کلان ایالات متحده ارتقا می‌بخشد. این مجموعه جذابیت‌ها را هم می‌توان در ماهیت اهداف آمریکا جست‌وجو کرد و هم به لحاظ ویژگی‌های منطقه مورد مطالعه قرار داد.

از منظر اهداف و منافع آمریکا در منطقه، جایگاه و موقعیت اسرائیل بیش از هر موضوع دیگر حائز اهمیت تلقی می‌شود. آمریکایی‌ها چه در سیاست‌های اعلامی و چه در نوع عملکرد خود در خاورمیانه همواره یک خط قرمز مشخص برای تعاملات سیاسی داشته‌اند و آن موجودیت رژیم صهیونیستی است. رژیمی که همچنان پس از گذشت بیش از 60 سال از شکل‌گیری با دغدغه‌های جدّی نسبت به حیات خود مواجه است. برخی از کشورهای اسلامی موجودیت این رژیم را به رسمیت نشناخته‌اند و تنها عضو سازمان ملل به حساب می‌آید که نابودی کامل آن به عنوان یک هدف از سوی برخی از کشورها و جنبش‌های اسلامی اعلام شده است.

در طول سال‌های پس از شکل‌گیری اسرائیل موضوع زمین مهم‌ترین دغدغه‌ی مقام‌های این رژیم محسوب می‌شود و با وجود جنگ‌های متعدد این رژیم تنها توانسته است، مساحتی در حدود 22.145 کیلومتر مربع را در اختیار بگیرد و این در حالی است که همسایگان عرب آن و همچنین دیگر کشورهای اسلامی همچون ایران معمولاً از مساحت سرزمینی قابل توجهی برخوردارند. شرایطی که یک مطلوبیت بسیار مهم را برای عمق استراتژیک این کشورها پدید آورده است.

همچنین به لحاظ جمعیتی این کشور در عین مهاجر پذیر بودن تا کنون تنها توانسته است 7 میلیون و 500 هزار نفر را در خود جای دهد. این در حالی است که به عنوان نمونه کشور مصر که در مرزهای جنوب غربی اسرائیل قرار گرفته است حدود یک میلیون کیلومتر مربع مساحت دارد و جمعیت آن بالغ بر 80 میلیون نفر است.

میان رژیم صهیونیستی و کشورهای عرب منطقه از ابتدای پیدایش این رژیم و در طول سال‌های نظام دو قطبی، جنگ‌های متعددی رخ داده است و در تمامی جنگ‌ها اسرائیل توانسته برتری نسبی را از آن خود کند و حتی بخش‌هایی از سوریه، لبنان، مصر و اردن را نیز به خاک خود بیفزاید؛ اما جنگ‌های اعراب و اسرائیل در عین قدرتمندی نظامی کشور اخیر هیچ‌گاه به رفع نگرانی‌ها نسبت به موجودیت این رژیم در آینده منتهی نشده است.

این جنگ‌ها مانند جنگ معروف به جنگ 6روزه ، معمولاً در دوره‌های زمانی کوتاه به پایان رسیده‌اند و در مرحله‌ی آتش بس باقی مانده‌اند. در واقع اسرائیل هیچ‌گاه توان ادامه‌ی جنگ را حتی در شرایط کاملاً برتر نداشته است. محدودیت سرزمینی و جمعیتی از جمله مهم‌ترین دلایل این وضعیت به حساب می‌آیند. در واقع عدم وجود عمق استراتژیک در سرزمین‌های اشغالی عمده‌ترین استدلال‌ها را برای پذیرش آتش بس توسط مقام‌های رژیم صهیونیستی فراهم کرده است. [1]

صلح خاورمیانه طرحی است که مدت‌هاست برای غلبه بر این مشکل در دستور کار مقام‌های آمریکایی و اسرائیلی قرار دارد. روندی که به نهادینه شدن این رژیم در منطقه و ایجاد روابط گسترده به ویژه در حوزه‌های امنیتی با کشورهای عرب همسایه می‌انجامد و در نتیجه‌ی آن وجود اسرائیل برای منطقه تبدیل به یک ضرورت غیر قابل چشم‌پوشی می‌شود.

در کنار این طرح که با مشکلات فراوانی مواجه بوده و بیداری اسلامی آینده‌ی آن را به طور کامل با ابهام‌های جدّی مواجه کرده است، نقشه‌های جدیدی وجود دارد که می‌تواند وضعیت منطقه را به سمت کاهش خطر پذیری برای رژیم صهیونیستی سوق دهد و آن تبدیل کشورهای وسیعی مانند مصر به کشورهای کوچک‌تر و ضعیف‌تر است که در عین اختلاف‌های متعدد سرزمینی و قومیتی با یک‌دیگر، ناگزیر از پذیرش اسرائیل به عنوان یک همسایه‌ی قوی خواهند بود.

«الکساندر کنیازف» پژوهشگر ارشد انستیتوی شرق شناسی آکادمی علوم روسیه معتقد است که تجزیه‌ی کشورهای بزرگ با دامن زدن به اختلاف‌های قومیتی و ایجاد جنگ‌های داخلی در طول 60 سال گذشته همواره در استراتژی کلان ایالات متحده مطرح بوده و در شرایط کنونی جایگاه ویژه‌ای یافته است. وی بر این باور است که :بدون استثنا همه، هدف تجزیه هستند. از تونس گرفته تا مصر و لیبی و سوریه؛ کشورهای دیگری هم مد نظر هستند... آمریکایی‌ها با این شعار که بحران‌های منطقه‌ای از راه اعطای خودمختاری به گروه‌های قومی حل می‌شود دست به حمایت گسترده از گروه‌های تجزیه طلب زده‌اند. [2]

تجزیه‌ی کشورهای اسلامی دارای پتانسیل‌های عمده‌ای در ساختارهای قومیتی خود این کشورها است. شرایطی که توجیه‌پذیری این طرح را به طور چشم‌گیری افزایش می‌دهد. کشورهای منطقه‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا عمدتاً از ضعف در فرآیند ملت سازی رنج می‌برند و عنصر وحدت قومی که از لوازم ظهور ملت به معنای مدرن آن به شمار می‌رود، از جمله اهدافی به حساب می‌آید که هنوز محقق نشده است. کشورهای منطقه معمولاً دارای اختلاف‌های مرزی متعددی هستند و این اختلاف‌ها در بسیاری از موارد با حیثیت ملی این کشورها گره خورده و غیر قابل چشم‌پوشی محسوب می‌شوند.

«الکساندر کنیازف» پژوهشگر ارشد انستیتوی شرق شناسی آکادمی علوم روسیه معتقد است که تجزیه‌ی کشورهای بزرگ با دامن زدن به اختلاف‌های قومیتی و ایجاد جنگ‌های داخلی در طول 60 سال گذشته همواره در استراتژی کلان ایالات متحده مطرح بوده و در شرایط کنونی جایگاه ویژه‌ای یافته است. وی بر این باور است که :بدون استثنا همه، هدف تجزیه هستند.
در این میان 3 کشور عراق، مصر و لیبی در موقعیت ویژه‌ای قرار دارند. در هر 3 کشور دولت مرکزی طی سال‌های گذشته تضعیف شده و گروه‌های قومی و مذهبی قدرت گرفته‌اند؛ همچنین هر 3 کشور به واسطه‌ی جایگاهی که در ژئو پلتیک، ژئو اکونومیک و ژئوکالچر منطقه دارند مهم تلقی شده و بر کل جهان اسلام تأثیرگذارند. عراق و مصر و با درصد کمتری لیبی، در گذشته داعیه‌دار رهبری جهان عرب بوده‌اند و در حال حاضر کسب موقعیت ممتاز در میان اعراب، از آرزوهای ملی آن‌ها به حساب می‌آید.

- عراق

هجوم آمریکا و انگلیس به عراق در سال 2003م. و به دنبال آن سرنگونی «صدام حسین»، دولت مرکزی در این کشور را به طور کامل از میان برد و باعث شد تا دوره‌ای از هرج و مرج در شهرهای مختلف آن آغاز شود. طیف‌های مختلف قومی و مذهبی در قالب گروه‌های گوناگون منسجم شدند و درگیری‌های خونین متعددی در میان آن‌ها درگرفت. عملیات تروریستی و انتحاری در شهرهای کربلا، بغداد، نجف و... شرایطی است که تا به امروز نیز ادامه یافته است. [3]

این وضعیت اگرچه پس از خروج نیروهای اشغال‌گر به میزان قابل توجهی کاهش یافته اما وجود گروه‌های معارض و اعلام موجودیت آن‌ها در مقاطع مختلف بیانگر حیات بحران در این کشور است. کشور عراق از 2 قومیت اکثریت عرب زبان و اقلیت کرد زبان تشکیل شده و همچنین به لحاظ مذهبی 2 گروه عمده‌ی شیعه و سنی ساختار مذهبی این کشور را تشکیل می‌دهند.

جمعیت کردها بیشتر در مناطق شمالی عراق پراکنده‌اند و شیعیان و سنی‌ها به ترتیب در مرکز و جنوب عراق مستقر هستند. پیش از این و در دوران حاکمیت حزب بعث، با وجود اکثریت 60 درصدی شیعه در این کشور، قبایل سنی مذهب در اتحاد با دولت مرکزی قدرت را در دست داشتند و حکومت عراق نیز رابطه‌ی خوبی با مراجع شیعه به عنوان مرکز ثقل پیروان این مذهب نداشته است اما پس از سرنگونی صدام، ساختار سیاسی طرح‌ریزی شده توسط احزاب عراقی، یک نظام دموکراتیک را تشکیل داده که در آن به هر 3 گروه قومی – مذهبی، بخشی از قدرت اعطا شده است.

ضمن آنکه نوعی حق خود مختاری در قالبی فدرالیستی برای مناطق کرد نشین به رسمیت شناخته شده است؛ اما در این میان آنچه کاملاً در فضای سیاسی عراق احساس می‌شود، نبود مفصل‌بندی نهایی برای هویت ملی این کشور است. شرایطی که باعث می‌گردد تا رقابت‌های سیاسی به برخوردهای قومیتی بینجامد و به انفصال گروه‌های قومی تداوم بخشد. نمونه‌ی اخیر این وضعیت، موضوع «طارق الهاشمی» معاون پیشین رئیس جمهور عراق است. انشقاق هویتی به گونه‌ای است که «مسعود بارزانی» رئیس اقلیم کردستان عراق که سال‌ها مبارزه با رژیم بعث را در کنار «طالبانی» رئیس جمهور فعلی تجربه کرده است، در موضوع الهاشمی دولت مرکزی را به تجزیه‌ی کردستان تهدید می‌کند. [4]

- مصر؛

کشوری که سال‌ها در قرن بیستم به عنوان رهبر ایدئولوژیک جهان عرب مطرح بوده است و اندیشه ورزی اسلامی در آن سابقه‌ای طولانی دارد و به واسطه‌ی پیشینه‌ی هویتی مستحکم دارای امتیاز قابل توجهی نسبت به دیگر کشورهای عربی است. مصر حتی در دوران خلافت عباسی نیز توانست تحت زعامت فاطمیان، هویتی مستقل برای خود ایجاد کند.

ضمن آنکه پیشینه‌ی باستانی در این کشور به تمایز آن با دیگر کشورهای جدا شده از امپراتوری عثمانی بسیار کمک کرده است. مصری‌ها در دوران «جمال عبد الناصر» موفق شدند در رأس جهان عرب به نقش آفرینی منطقه‌ای بپردازند و سال‌های پیش از آن را به اندیشمندان خود مانند: «محمد عبده، رشید رضا و ...» در نحله‌های مختلف اندیشه‌ی سیاسی اعراب تأثیرگذار بودند. [5] اما مصر کنونی با یکی از بزرگ‌ترین خیزش‌های مردمی در قرن حاضر علاوه بر آنکه همچنان با یک نظام سیاسی فرسوده و مورد حمایت ارتش مواجه است، گروه‌های مختلفی را در خود جای داده که در بسیاری از موارد حیات یکی از آن‌ها ضرورتاً با مرگ دیگران تحقق می‌یابد.

افزون بر اختلاف‌های سیاسی فاحش، مصر نیز با تعدد گروه‌های قومی روبه‌روست. مسیحیان قبطی در این کشور حدود 10 درصد جمعیت را تشکیل می‌دهند و به عنوان بخشی تأثیرگذار در جامعه‌ی مصر، در حوزه‌های مختلف اقتصادی، برنامه‌ریزی، بهداشت و درمان و فناوری حضور جدّی دارند. آن‌ها با سرنگونی حکومت «مبارک» مخالف بودند و حتی در همان روزهای تظاهرات، میان انقلابیون و مسیحیان درگیری‌هایی به وجود آمد. جامعه‌ی مسیحی مصر همواره مورد حمایت آمریکا و اسرائیل بوده و طبقه‌ای ممتاز نسبت به دیگر طبقات اجتماعی به حساب می‌آید و به همین خاطر در تحولات اخیر به شدت نسبت به از دست دادن جایگاه پیشین خود نگران هستند. [6]

اختلاف‌های میان مسیحیان و مسلمانان در مصر البته سابقه‌ای طولانی‌تر دارد. تا جایی که برخی بر این باورند که طرح تجزیه‌ی مصر به 2 کشور مسلمان و مسیحی به 1952م. باز می‌گردد. در طول 3 سال گذشته این اختلاف‌ها به شدت تشدید شده و حملات متقابل در شهرهای مختلف این کشور به چشم می‌خورد. درگیری‌ها میان مسلمانان و قبطی‌ها در استان‌های جنوبی نظیر «الصعید، سوهاج و قنا» تا حدی است که در برخی موارد حتی به حالت فوق‌العاده منجر می‌شود. از منظر برخی کارشناسان این درگیری‌ها می‌توانند مقدمه‌ی یک جنگ داخلی در این کشور به حساب بیایند که سرانجامی همچون وضع کنونی سودان را در پی داشته باشد. [7]

اسرائیل به عنوان مهم‌ترین متحد آمریکا در منطقه، در راستای حفظ امنیت و بقای خود، با مشکل محدودیت سرزمینی و جمعیتی مواجه است و از فقدان این 2 عنصر مهم قدرت در سیاست بین‌الملل رنج می‌برد؛ از این رو تجزیه‌ی کشورهای بزرگ منطقه می‌تواند به ایجاد توازن در این مؤلفه‌ی مهم میان رژیم صهیونیستی و کشورهای اسلامی بینجامد.
- لیبی؛

موضوع تجزیه در لیبی بیش از هر زمان دیگری در دوران کنونی و پس از فروپاشی رژیم «معمر قذافی» مطرح شده است و نشانه‌های مختلفی از آن در تحلیل‌ها به چشم می‌خورد. لیبی کشوری است که همچنان با ساختاری قبیله‌ای به حیات خود ادامه می‌دهد و رؤسای قبایل از نفوذ قابل توجهی در این کشور برخوردارند. این قبایل در دوران قذافی و متأثر از اختناق حاکم بر کشور در یک وحدت سراسری به سر می‌بردند اما پس از سقوط قذافی و هرج و مرج ناشی از آن، کشور به چند دسته تقسیم شده است.

یک گروه از انقلابیون که در طرابلس و مناطق اطراف آن مستقراند و در واقع حکومت مرکزی به شمار می‌روند. دوم گروه‌های انقلابی که در مناطق دیگر از این کشور مستقراند و معتقداند در انقلاب نقش بیشتری داشته‌اند اما در حال حاضر از وزن سیاسی خود ناراضی‌اند و گروه سوم آن دسته از گروه‌ها و قبایل طرفدار قذافی به شمار می‌روند که با انقلابیون پیروز سر ناسازگاری دارند. آنچه در حال حاضر بیش از هر زمان دیگری فروپاشی این قبایل را در قالب کشور لیبی در تحلیل‌های مختلف مطرح کرده است، مسلح شدن این قبایل در طول دوران مبارزه با رژیم قذافی است.

موضوعی که در کنار نبود اقتدار دولت مرکزی در محدوده‌ی سرزمینی این کشور باعث شده تا اختلاف‌های موجود به درگیری‌های خونین منجر شود. در همین رابطه سازمان عفو بین‌الملل هفته‌ی گذشته در گزارشی، اعلام کرده که شبه نظامیان در لیبی، تبدیل به یک تهدید امنیتی در این کشور شده‌اند و دولت هم کاری برای مقابله با آن‌ها نمی‌کند. این سازمان گروه‌های مسلح لیبی را به ارتکاب جرایم ضدبشری متهم کرده و از دولت جدید این کشور خواسته تا جلوی این اقدام‌ها را بگیرد.

برخی از گروه‌های مسلح قبیله‌ای به اندازه‌ای قوی هستند که قصد دارند از ظرفیت تشکیلاتی و نظامی خود برای ورود به صحنه‌ی سیاسی استفاده کنند. بسیاری راز اصلی ماندگاری 42 ساله‌ی رژیم قذافی را نیز اتکای آن به مناسبات پیچیده‌ی قومی و قبیله‌ای می‌دانند.

به طور کلی، با شروع اعتراض‌ها ضد قذافی، جامعه‌ی لیبی و نیروهای مسلح بر اساس خطوط و گسست‌های محلی و قبیلگی دچار تجزیه و انشعاب شده‌اند؛ و در این میان حکومت قذافی بر پایه‌ی مجموعه‌ای از روابط و شبکه‌های محلی و قبیلگی در مناطق غربی کشور و در میان برخی قبایل دارای مشروعیت و پایگاه اجتماعی قابل ملاحظه‌ای بوده است، در حالی که نواحی شرقی به سرعت از کنترل دولت خارج شدند. بر این اساس کشور به سمت جنگ داخلی طولانی مدتی سوق یافت که تنها با دخالت نظامی مؤثر عوامل خارجی به پایان رسید. [8]

بر این اساس سوق دادن کشورهای منطقه به سمت هرج و مرج داخلی و در نهایت حل بحران‌های ایجاد شده به وسیله‌ی اعطای خود مختاری به گروه‌های قومی و مذهبی از 4 منظر می‌تواند در استراتژی کلان آمریکا در منطقه مطلوب تلقی شده و توجیه‌پذیر باشد:

1. این قبیل طرح‌ها در گذشته توانسته‌اند با یک دید حداکثری منافع غرب را در بازه‌های زمانی بلند مدت تأمین کنند. طرح‌های استعماری کشورهای غربی در نیمه‌ی اول قرن بیستم نه تنها به نابودی امپراتوری عثمانی برای همیشه منجر شده، بلکه بروز تهدیدهایی از این جنس را برای چندین دهه به تأخیر انداخته است؛ همچنین با در نظر گرفتن تجربه‌ی سودان طرح تجزیه‌ی کشورهای اسلامی در قرن جدید نیز با موفقیت همراه بوده است.

2. اسرائیل به عنوان مهم‌ترین متحد آمریکا در منطقه، در راستای حفظ امنیت و بقای خود، با مشکل محدودیت سرزمینی و جمعیتی مواجه است و از فقدان این 2 عنصر مهم قدرت در سیاست بین‌الملل رنج می‌برد؛ از این رو تجزیه‌ی کشورهای بزرگ منطقه می‌تواند به ایجاد توازن در این مؤلفه‌ی مهم میان رژیم صهیونیستی و کشورهای اسلامی بینجامد.

3. وجود اختلاف‌های قومی و مذهبی، ضعف نظام‌های سیاسی حاکم، شکست پروژه‌های دولت - ملت سازی در طول سال‌های گذشته و... از جمله ویژگی‌های حاکم بر منطقه‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا است که در اکثر کشورهای منطقه با شدت و ضعف متفاوت وجود دارند. این وضعیت زمینه‌ی لازم را برای بروز جنگ‌های داخلی و در نهایت تجزیه‌ی این کشورها فراهم می‌کند.

4. ایالات متحده‌ی آمریکا در اواخر قرن گذشته و به ویژه پس از پایان جنگ سرد با موضوعی به نام اسلام‌گرایی مواجه بوده که منافع این کشور را در منطقه با تهدیدهای جدّی مواجه کرده است و این در حالی است که عملکرد آمریکا در این سال‌ها به ویژه در دهه‌ی گذشته در بسیاری از موارد با ناکامی‌های فاحش مواجه شده است. در چنین شرایطی بازگشت به آن دسته از طرح‌هایی که پیش از این امکان‌پذیری خود را ثابت کرده‌اند، می‌تواند به عنوان راهکاری برای مقابله با بحران‌های موجود به حساب آید.

نتیجه گیری

استراتژی کلان ایالات متحده که متأثر از پایان جنگ سرد به سمت تغییر در منطقه‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا متمایل شده به طور جدّی اثر گذاری خود را در قالب یک جانبه‌گرایی دولت «جرج دبلیو بوش» و 2 جنگ افغانستان و عراق نشان می‌دهد. رویکردی که در میانه‌ی دهه‌ی گذشته مورد تجدید نظر قرار گرفت و مداخله‌ی نظامی در منطقه جای خود را به استفاده از ظرفیت‌های داخلی در منطقه در راستای مقابله با تهدید اسلام‌گرایی داد.

روی کار آمدن «باراک اوباما» شاهد مناسبی بر این مدعا به حساب می‌آید. وی از ابتدای دوران ریاست جمهوری خود ضمن تقبیح عملکرد سلف خود در خاورمیانه راهبرد اعتماد سازی در میان ملت‌های منطقه و تغییر برداشت‌های منفی از آمریکا را در دستور کار خود قرار داد. بروز بیداری اسلامی و همچنین تجربه‌ی دموکراسی در عراق پس از صدام حسین، نشان می‌دهد که سیاست موسوم به دموکراسی سازی در منطقه که در سیاست‌های اعلامی ایالات متحده مورد تأکید قرار گرفته، حتی در صورت اجرا ضرورتاً نمی‌تواند به تأمین خواست‌های آمریکا در منطقه منجر شود.

این موضوع در کنار کاهش نظامی‌گری آمریکا در منطقه باعث شده تا ایالات متحده به سمت استفاده از راهبردهای جایگزین برای پیگیری منافع خود متمایل شود. راهبردهایی که بتوانند ضمن تأمین منافع حداکثری، پتانسیل‌های منطقه‌ای را نیز به نفع خود به کار گیرند و پیش از اجرا از ضریب امکان پذیری مناسبی برخوردار باشند.

راهبرد تجزیه‌ی کشورهای منطقه در چنین شرایطی از سوی صاحب نظران مورد توجه قرار گرفته است. راهبردی که تجربه‌ی موفق دوران استعمار و تقسیم سودان در دوران کنونی را در پیشینه‌ی خود دارد و همچنین زمینه‌ها و ظرفیت‌های مؤثر منطقه‌ای می‌توانند در پیشبرد آن تأثیر مثبت داشته باشد. تجزیه‌ی کشورهای منطقه آن گونه که «تری میسان» فرانسوی نیز تأکید می‌کند، منطقه‌ای را برای آمریکا به ارمغان می‌آورد که کشورهای کوچک و ضعیف درون آن حتی اگر هم بخواهند نمی‌توانند برای منافع ایالات متحده خطر آفرین باشند. [9]

از این رو مبتنی بر تحولات اخیر در خاورمیانه و شمال آفریقا، آنچه واضح به نظر می‌رسد، تلاش آمریکا برای ایجاد انحراف در بیداری اسلامی و خیزش‌های مردمی منطقه با استفاده از تشدید اختلاف‌های داخلی و جلوگیری از قدرت‌گیری دولت‌های مرکزی و همچنین تقویت گروه‌های قومی و مذهبی ضد یک‌دیگر است. فرآیندی که در عراق، مصر و لیبی قابل مشاهده است و می‌تواند منجر به تکرار سرنوشت سودان برای دیگر کشورهای منطقه شود.

پی‌نوشت‌ها:

[1].Oren. Michael B (1992), Origins of the Second Arab-Israel War: Egypt, Israel, and the Great Powers ..., New York: Rrank Cass.

[2]. کنیازف الکساندر (91/2/23) «پروژه‌ی آمریکا برای تجزیه‌ی کشورهای منطقه»، پایگاه اینترنتی خبر آنلاین، نمایه در: http://www.khabaronline.ir/detail/212826/

[3].Hegghammer. Thomas (2006) "Global Jihadism After the Iraq War", The Middle East Journal, Volume 60, Number 1, January.

[4]. فرارو (1391/2/7) «تهدید بارزانی به جدایی کردستان عراق از این کشور»، نمایه در: http://fararu.com/fa/news/110804قریب، حسین(1390) «مرزهای تداوم و تغییر در دکترین امنیت ملی اوباما»، فصلنامه‌ی روابط خارجی، سال سوم، شماره‌ی دوم.

[5]. Sullivan. Denis J & Sana Abed Kotob (1999), Islam in Contemporary Egypt: Civil Society Vs. the State, Colorado: Lynne Rienner.

[6]. رجا، علی اصغر (1384) «تأثیر تجزیه‌ی جهان اسلام بر پایداری بحران‌ها در تاریخ معاصر»، مجله‌ی رواق اندیشه، آذر، شماره‌ی 48

[7]. اسلام تایمز (88/10/21) «مصر و زمینه‌های جنگ داخلی»، نمایه در: http://www.islamtimes.org/vdcfemdy.w6dceagiiw.html

[8]. ایرنا (90/12/10) «قبیله گرایی؛ پاشنه آشیل لیبی جدید»، خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)، نمایه در: http://www.irna.ir/NewsShow.aspx?nid=80013358

[9]. میسان، تری (1389) «آمریکا طرحی وسیع برای تجزیه‌ی کشورهای منطقه دارد»، روزنامه‌ی کیهان، 18/9/89 شماره‌ی 19811.

*یوسف سیفی؛ کارشناس مسائل بین‌الملل/برهان/۱۳۹۱/۷/۸

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
3 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .