بازخوانی یک توطئه!

چرا حضرت علی (علیه‌السلام) در مقابل هجوم از خود دفاع نکرد؟ آیا اتفاقات پس از رحلت پیامبر اکرم اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله) طبق برنامه بود؟ آیا کسی از زمان دقیق شهادت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) آگاه بود؟ «برهان» در گفت‌و‌گویی تخصصی با « علی ریاحی‌نبی» به بررسی این سوالات و پاسخ آن‌ها می‌پردازد.
با توجه به این که پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در طول سالیان متمادی و به دفعات در مقاطع مختلف، چه به صورت عمومی و چه به صورت خصوصی، به ویژه در واقعه‌ی غدیر، حضرت امیر(علیه‌السلام) را به عنوان جانشین خودشان معرفی کرده و بستر را هم فراهم ساخته بودند، چه شد که گروه دیگری توانست خلافت را به دست بگیرد؟

به نظر می‌رسد عواملی در اختیار مخالفین امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) قرار داشت و در مقابل، چنین ابزاری در اختیار امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نبود یا به دلایلی ایشان نمی‌توانستند از آن‌ها استفاده کنند. در این خصوص به چند مورد می‌توان اشاره کرد:

مورد اول؛ فرهنگ عربی خاصی بود که در آن جامعه وجود داشت. این فرهنگ عمدتاً در دو موضوع خود را نشان می‌داد: اول درباره‌ی سن و سال افراد است. برای عرب سخت بود که تحت ولایت و حکومت افرادی بروند که سن و سال کمی داشتند. در واقع آن‌ها یک جور شیخوخیت را پذیرفته بودند. موضوع دوم این بود که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را داماد پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌دانستند، در حالی که بعضی از افراد از جمله خلفای اول و دوم پدر زن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بودند و این موضوع هم در این قضیه بی‌تأثیر نبود.

نکته‌ی دوم، حساسیتی بود که تعدادی از عرب‌ها نسبت به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) داشتند. به هر حال امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به خاطر اسلام دست به اقدام‌های فراوانی زده بود. از جمله اقدام‌های ایشان کارهایی بود که در جنگ‌ها انجام داده بودند. کم نبودند افراد تازه مسلمانی که بعضاً به ظاهر اسلام آورده بودند و یکی از اقوامشان به دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) کشته شده بود. در نتیجه ذهنیت آن‌ها نسبت به ایشان منفی بود، ولی به دلایل مختلف نمی‌توانستند این موضوع را آشکار کنند. این موضوع باعث گردید عده‌ای به طور مستقیم در مقابل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) قرار بگیرند و عده‌‌ای حداقل از ایشان حمایت نکنند.

موضوع سومی که باعث این مسأله شد، برنامه‌ریزی بسیار دقیق گروه کودتا بود. بر اساس تاریخ، از شواهد این‌گونه بر می‌آید آنچه در کتب پیروان مکتب خلفا وجود دارد، این گروه کودتا یک برنامه‌ریزی قدیمی برای این کار داشته‌اند، حتی مرحوم «علامه عسگری»[1] این برنامه‌ریزی را به قبل از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بر می‌گردانند. به نظر می‌آید حرف ایشان درست باشد؛ یعنی، بیش از 10 سال قبل از شهادت پیامبر، آن‌ها برنامه‌ریزی‌شان را شروع کرده بودند. این برنامه‌ریزی در چند قالب خود را نشان داد که عرض خواهم کرد. حتی آن‌ها خلافت را بین خودشان تقسیم کرده بودند که نفر اول چه کسی باشد و پس از او چه کسانی به خلافت برسند.

زمانی که یکی از این افراد فوت می‌شد، یک جایگزین برای او انتخاب می‌کردند. در واقع قرار بود نفر اول و دوم «ابوبکر» و «عمر» باشند. البته درباره‌ی این که کدام یک از این دو قرار بود خلیفه‌ی اول باشد، اندکی اختلاف وجود دارد. نفر سوم و چهارم قرار بود «ابو عبیده جراح» و «سالم مولی حذیفه» باشند و بعد از آن‌ها «عثمان» خلیفه‌ی پنجم باشد. وقتی ابو عبیده و سالم در زمان خلیفه‌ی دوم فوت کردند، در عمل عثمان در جایگاه سوم قرار گرفت و «عبدالرحمان بن عوف» نفر چهارم شد. زمانی که عبدالرحمان در زمان عثمان فوت کرد، شواهد محکمی وجود دارد که «معاویه» به عنوان جایگزین عبدالرحمان انتخاب شد. در واقع آن‌ها برنامه‌ریزی بسیار دقیقی داشتند که در آن معلوم بود هر کس چه کاری باید انجام دهد.[2]

طبق آن چیزی که به جرأت می‌توانم بگویم از قطعیات به حساب می‌آید، هر چند ممکن است آشکارا در تاریخ موجود نباشد، دومین اقدام این افراد این بود که سعی می‌کردند خودشان را به عنوان نفرات برتر در اسلام جا بزنند. بسیاری از مسلمانان در زمان حیات حضرت رسول ‌(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ابوبکر و عمر را نفرات دوم و سوم در اسلام می‌دانستند. یک ویژگی شخصیتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) که از تربیت نیکوی ایشان نشأت می‌گرفت این بود که در زمان حیات پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) خودشان را در معرض دید دیگران قرار نمی‌دادند و خیلی اظهار وجود نمی‌کردند،

در حالی که آن افراد دقیقاً خلاف این، رفتار می‌کردند. خیلی از مواقع روی حرف پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) حرف می‌زدند، مخالفت می‌کردند و خودشان را پیش می‌انداختند. در واقع به گونه‌ای وانمود می‌کردند که ما نفرات دوم و سوم اسلام هستیم، در حالی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هیچ وقت چنین کاری را انجام نمی‌داد.

به طور طبیعی خیلی از مردم هم در ناخودآگاه خود، ابوبکر و عمر را نفرات دوم و سوم اسلام می‌دانستند. حتی شرکت نکردن در جنگ‌ها و عدم برخورد جدّی با کفار بعید نیست بر اساس همین برنامه‌ریزی باشد. در واقع می‌خواستند از خودشان وجهه‌ی بدی در انظار مخالفین و مسلمانان ظاهری به جا نگذارند. آخرین کار آن‌ها هم اقدام برای ترور پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود که به نظر می‌رسد بعد از ماجرای «غدیر» یک اقدام عجولانه از سوی آن‌ها بود. در واقع آن‌ها می‌خواستند با این کار خیال خودشان را راحت کنند. جمع این عوامل باعث موفقیت آن‌ها شد. البته آن‌ها بعد از رحلت رسول الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم اقدام‌هایی انجام دادند که به موفقیتشان در کودتا کمک کرد. از جمله برخوردی که با مخالفین داشتند.

مخالفین آن‌ها چه کسانی ‌بودند؟

مخالفین آن‌ها را به چهار دسته می‌توان تقسیم کرد: یک دسته اهل بیت(علیه‌السلام) بودند که در رأس آن‌ها طبیعتاً امیرالمؤمنین (علیه‌ا‌لسلام) قرار داشت. «عباس بن عبدالمطلب»، عموی پیامبر، و حضرت صدیقه (سلام‌الله‌علیه) در این جمع حضور داشتند و در واقع مخالفت آن‌ها با گروه کودتا به جهت ضدیت این گروه با اصل اسلام و ضایع کردن حق امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود.

دسته‌ی دوم هم به نوعی نیت خوبی داشتند. این افراد خارج از مدینه حضور داشتند و به تعبیری با یک سردرگمی مواجه بودند. آن‌ها ایمان واقعی داشتند و به نوعی انتظارشان بر این بود که بعد از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیه‌السلام) به خلافت برسد. این گروه یک باره با دو موضوع غیرمنتظره مواجه شدند. خبر مرگ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برای آن‌ها بدون مقدمه بود. آن طور که در تاریخ آمده است از شروع نشانه‌های بیماری در پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) تا فوت ایشان حدود 14 یا 15 روز بیش‌تر طول نکشیده است. بنابراین خبر مرگ ایشان و جانشینی ابوبکر دو خبر غیرمنتظره برای آن‌ها به حساب می‌آمد. به خصوص که عده‌ی زیادی از آن‌ها در ماجرای غدیر حضور داشتند. به همین خاطر آن‌ها دچار سردرگمی شدند و در موارد مختلف با خلیفه مخالفت کردند و با برخورد قهرآمیز حاکمیت مواجه شدند. ماجرای «مالک بن نویره» از مشهورترین اتفاق‌ها در خصوص همین مخالفت‌ها بود.

دسته‌ی سوم کسانی بودند که مسلمان شده بودند، اما مسلمانی آن‌ها پایه و اساس و ریشه‌ای نداشت. این گروه فکر می‌کردند با مرگ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرونده‌ی اسلام بسته شده است. به همین خاطر می‌خواستند به اعتقادات قبلی‌شان برگردند و این مسأله عملاً آن‌ها را مقابل حکومت قرار می‌داد. آخرین دسته افرادی بودند که قصد و غرض ویژه‌ای داشتند. مانند کسانی که بعد از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ادعای نبوت کردند و آمدند برای این که اسلام را از ریشه سرنگون کنند.

در این چهار دسته، دو دسته‌ی اول نیتشان درست بود، اما دسته‌های سوم و چهارم مشکلات ریشه‌ای داشتند. طبیعتاً حکومت باید با این چهار گروه مبارزه می‌کرد. گروه‌های اول و دوم به نظر نبایستی با موضوع برخورد با دسته‌های سوم و چهارم مخالف باشند، ولو این برخورد از سوی کسانی باشد که آن‌ها را قبول ندارند. در حال حاضر درباره‌ی گروه اول و گروه دوم صحبت می‌کنیم که مخالفتشان به خاطر اسلام بود. حکومت با آن‌ها دو برخورد انجام داد: «برخورد قهرآمیز و نظامی و برخورد اقتصادی.»

برخورد نظامی برای سرکوبی این افراد و در جهت ایجاد رعب و وحشت بود. برخورد اقتصادی هم به این جهت بود که آن‌ها را در موضع ضعف قرار بدهد تا نتوانند فعالیت خاصی بر ضد گروه کودتا انجام دهند. از جمله اقدام‌هایی که در این زمینه انجام شد، این بود که گروه کودتا با یک سری از قبایل صحرانشین که بی‌مهابا رفتار می‌کردند و ترسی از مرگ نداشتند، صحبت کردند و به آن‌ها گفتند اگر شما از ما حمایت کنید، ما یک سال آذوقه‌ی شما را تأمین می‌کنیم. مشهورترین و بزرگ‌ترین قبیله در میان‌آن‌ها قبیله‌ی «اسلم» بود.

برخورد نظامی برای سرکوبی این افراد و در جهت ایجاد رعب و وحشت بود. برخورد اقتصادی هم به این جهت بود که آن‌ها را در موضع ضعف قرار بدهد تا نتوانند فعالیت خاصی بر ضد گروه کودتا انجام دهند. از جمله اقدام‌هایی که در این زمینه انجام شد، این بود که گروه کودتا با یک سری از قبایل صحرانشین که بی‌مهابا رفتار می‌کردند و ترسی از مرگ نداشتند، صحبت کردند و به آن‌ها گفتند اگر شما از ما حمایت کنید، ما یک سال آذوقه‌ی شما را تأمین می‌کنیم. مشهورترین و بزرگ‌ترین قبیله در میان‌آن‌ها قبیله‌ی «اسلم» بود.
می‌گویند زمانی که آن گروه به سمت «سقیفه» حرکت کردند، این‌ها وارد مدینه شده بودند و زمانی که از سقیفه در می‌آیند، به تعبیر مرحوم علامه عسگری دامن‌های عربی را به کمر زده و شمشیرهایشان را از نیام کشیده بودند و دنبال خیلفه و طرفدارانش حرکت می‌کردند. به هر کسی می‌رسیدند دستش را به دست ابوبکر می‌دادند و می‌گفتند این هم بیعت کرد. در واقع آن‌ها گروه ضربتی را وارد مدینه کردند که عملاً برای مردم رعب‌آور بود. به این ترتیب در روزها و هفته‌های اول، قبیله‌ی اسلم در مدینه مستقر بود و از حضور آن‌ها استفاده می‌کردند. دقیقاً مثل همان چیزی که در کودتاهای امروزی اتفاق می‌افتد.

مالک بن نویره از یکی از تیره‌های قبیله‌ی «تمیم» بود. او ریاست یک قبیله را بر عهده داشت و نماینده‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در امور مالی بود. بخشی از وجوهات را جمع کرده بود که برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ارسال کند. وقتی خبر شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و خلافت ابوبکر را می‌شنود، دچار سردرگمی می‌شود و این اموال را به صاحبانش برمی‌گرداند و می‌گوید در حال حاضر دست نگه دارید تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد. زمانی که این خبر به ابوبکر می‌رسد، او خیلی برافروخته می‌شود. عده‌ای او را منع می‌کردند که با افرادی مثل مالک بن نویره که جزو چهره‌های موجه بودند، برخورد نکند. اما ابوبکر در جواب جمله‌ای با این مضمون دارد که اگر کسی حتی افسار یک شتر را به رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌داده است و امروز به من ندهد، با او برخورد خواهم کرد. در نهایت گروهی را به فرماندهی «خالد بن ولید» به سمت مالک می‌فرستد تا با او برخورد کنند.

«ابو قتاده» از مشاهیر اصحاب رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود. او روایت می‌کند و می‌گوید که ما در سپاهی به فرماندهی خالد بن ولید بودیم. مالک بن نویره پیشاپیش از حرکت ما خبردار شده بود و آماده‌ی جنگ بود، ولی وقتی این دو گروه به هم می‌رسند، مصالحه می‌کنند. ابو قتاده می‌گوید قرار شد شمشیرها را کنار بگذاریم. حتی وقت نماز که می‌رسد قرار می‌گذارند که در کنار هم نماز بخوانند، اما ابو قتاده می‌گوید افرادی که به ظاهر از قبل توسط خالد بن ولید مأمور شده بودند سر نماز گروه مالک بن نویره را دستگیر می‌کنند و آن‌ها را پیش خالد بن ولید می‌برند.

به ظاهر مالک بن نویره، زن بسیار زیبایی داشت که زیبایی او توجه خالد بن ولید را جلب می‌کند. در حالی که قرار بود به مدینه بروند تا در آن جا مسأله را حل کنند، بدون هیچ بازپرسی و محاکمه‌ای دستور قتل مالک بن نویره را می‌دهد و در همان شب با همسر او هم‌بستر می‌شود. این اتفاق باعث شد وقتی این افراد به مدینه برگشتند، یک اختلاف بسیار جدّی در میانشان به وجود آید. افرادی مثل ابو قتاده پیش خلیفه‌ی اول می‌روند و می‌گویند خالد دستور قتل کسی را داد که مسلمان بود و با ما نماز خواند. همان شب هم با همسر او هم‌بستر شد، در حالی که از لحاظ شرعی چنین چیزی قابل قبول نیست.

ظاهراً ابوبکر به حرف آن‌ها توجه نمی‌کند و آن‌ها نزد عمر می‌روند. به نظر می‌آید یکی از دلایل اختلاف‌های عمر و ابوبکر همین موضوع است. عمر به شدت معتقد به برخورد با خالد بن ولید هست، ولی ابوبکر به شدت مخالفت می‌کند. ابوبکر جمله‌ای با این مضمون دارد که خالد بن ولید شمشیر خداست که از نیام درآمده است. من این شمشیر را داخل نیام نمی‌برم. این ماجرا از اولین مواردی است که ابوبکر از اصطلاح خطای در اجتهاد استفاده می‌کند و می‌گوید خالد بن ولید در نهایت خطای در اجتهاد کرده است و به همین جهت مستوجب عقوبت نیست. در حالی که ما معتقدیم اگر فرد شرایط اجتهاد داشته باشد و اشتباه کند، ممکن است خطای او قابل توجیه باشد، ولی در مورد کسی که شرایط اجتهاد را ندارد، به هیچ وجه چنین چیزی قابل توجیه نیست. به طور قطع خالد بن ولید شرایط اولیه را نداشت و خطای او هم خطای در اجتهاد نبود، چون هر مسلمانی می‌داند وقتی همسر کسی ولو به حق کشته شود، نمی‌توان همان شب اول با او هم‌بستر شد.

وقتی با مالک بن نویره چنین برخوردی می‌شود، خیلی‌ها ماست‌هایشان را کیسه می‌کنند و می‌گویند وقتی با او چنین برخوردی شد، دیگر تکلیف ما روشن است، چون او در شجاعت و وجهه و مسلمانی بیش‌تر از ما بود. بعید هم نیست که خالد بن ولید با ابوبکر هماهنگ بوده و یک برخورد محکم و کوبنده‌ای را با این شخص انجام داده است تا دیگران حساب کار دستشان بیاید. از جمله‌ی این برخوردها کاری است که با اهل بیت(علیه‌السلام) انجام می‌دهند. حمله‌ی آن‌ها به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و حضرت صدیقه (سلام‌الله‌علیه) به قدری شدید بود که حساب کار دست دیگران بیاید و بگویند وقتی با دختر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این کار را کردند، با ما چه می‌خواهند بکنند. وقتی با علی (علیه‌السلام) این گونه برخورد کردند، دیگر تکلیف ما روشن است.

تحریم اقتصادی مخالفین

برخورد دوم آن‌ها در زمینه‌ی مسائل اقتصادی بود. در واقع آن‌ها تمامی امکانات اقتصادی را از مخالفین گرفتند، برای این که آن‌ها قابلیت فعالیت بر ضد حکومت را نداشته باشند.

مشهورترین برخوردهای آن‌ها برخورد با اهل بیت(علیه‌السلام) است که به دو شکل خودش را نشان داد:

1. محروم کردن حضرت صدیقه‌ی کبری (سلام‌الله‌علیه) از ارث، در حالی که دیگران را از این ارث منع نکردند؛

2. مصادره‌ی اموال ایشان به بهانه‌های مختلف.

وقتی که صحبت از «فدک» می‌شود، تصور بسیاری بر این است که فدک جزو ارث حضرت صدیقه‌ی کبری (سلام‌الله‌علیه) بوده و از ایشان گرفته شده است. در این رابطه به خطبه‌ی حضرت صدیقه(سلام‌الله‌علیه) و
برخی منابع دیگر استناد می‌کنند، در حالی که اگر به همان خطبه و نقل‌ها توجه کنید، می‌بینید که حضرت صدیقه (سلام‌الله‌علیه) صحبت از غصب فدک و حق ارث‌شان می‌کنند، نه غصب فدک به عنوان ارث‌شان. کاملاً در متن خطبه مشخص است که این‌ها دو مقوله‌ی مجزای از هم هستند.

فدک جزو فی‌ء بود؛ یعنی، جزو اموالی بود که بدون جنگ در اختیار پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفته بود و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در زمان حیاتشان این اموال را به افرادی واگذار کرده بودند. بخشی از این اموال را هم به حضرت صدیقه(سلام‌الله‌علیه) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) واگذار کرده بودند. این اموال به افراد دیگری از جمله «ابوبکر»، «عمر»، «عبدالرحمن عوف»، «زبیر»، «ابودجانه» و «سهل بن حنیف» هم واگذار شده بود. در سال چهارم هجری بخشی از اراضی «بنی نضیر» به این افراد بخشیده شد، ولی ابوبکر اموال هیچ کدام از آن‌ها را نگرفت. به هر حال حکومت با مصادره‌ی این اموال می‌خواست توان اقتصادی این افراد را پایین بیاورد. علاوه بر این، اموال و وجوهاتی که از زکات و غیره در اختیار برخی از افراد بود از آن‌ها گرفتند. اگر هم افراد مخالفت می‌کردند، با برخوردی قهرآمیز مواجه می‌شدند. بنابراین به نظر می‌رسد که کودتای آن‌ها کاملاً برنامه‌ریزی‌شده بود.

موضوع دیگری که گروه کودتا سعی کرد از آن استفاده کند، فرهنگ عرب‌ها در بیعت گرفتن بود. متأسفانه خیلی از عرب‌ها فرهنگ خوبی به نام حفظ بیعت را به یک فرهنگ جاهلانه تبدیل کرده بودند. به این شکل که اگر ما به هر شکلی ولو به اشتباه با کسی بیعت کردیم، دیگر این بیعت را نباید بشکنیم. به همین خاطر وقتی عمار با گروه کودتا بیعت می‌کند و بعد بیعتش را پس می‌گیرد، به شدت دیگران به او هجمه می‌برند. برای عرب خیلی مهم بود که بیعتش را پس نگیرد، ولو این که قبیله‌ی اسلم دست یک نفر را به دست ابوبکر می‌داد و می‌گفت تو بیعت کرده‌ای، آن شخص دیگر بیعتش را نمی‌شکست. می‌گفتند ما بیعت کرده‌ایم و عرب بیعتش را نمی‌شکند. در واقع مهم نبود اسلام چه می‌گوید، عرب بیعتش را نمی‌شکست.

نکته‌ی دیگر این که خیلی از ما اشتباهاً تصور می‌کنیم که در ماجرای غدیر با علی بن ابیطالب(علیه‌السلام) بیعت شد، پس چرا آن‌ها بیعتشان را شکستند، ولی حاضر نبودند این بیعت را بشکنند. مرحوم علامه عسگری می‌فرمودند در ماجرای غدیر بیعتی رخ نداد، آنچه اتفاق افتاد بیش‌تر تبریک بود. عبارت‌هایی که از غدیر نقل می‌شود بیش‌تر دلالت بر تبریک دارد. اگر هم بیعت اتفاق افتاده است، به دلایلی آن را شکسته‌اند. آن هجمه و خفقانی که ایجاد کرده بودند و برخوردهای قهرآمیزی که با اهل بیت (علیه‌السلام) داشتند می‌تواند از دلایل این بیعت‌شکنی باشد.

سرعت عمل گروه کودتا به نظر خیلی بالا بوده است؟

شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در همان روز دوشنبه اتفاق افتاد و ماجرای سقیفه از نیم‌روز دوشنبه شروع شد. کل ماجرای سقیفه در طول این نیم‌روز پیش می‌آید. ماجرای قبیله‌ی بنی‌اسلم در همان نیم‌روز دوشنبه بود و بعد بیعت دست‌جمعی در روز سه‌شنبه اتفاق افتاد.

در واقع ماجرای سقیفه در همان موقعی اتفاق می‌افتد که حضرت امیر(علیه‌السلام) مشغول امور کفن و دفن هستند؟

بله، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) کارهای مربوط به کفن و دفن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را انجام می‌دادند. در روز سه‌شنبه هم بیعت عمومی اتفاق می‌افتد و عملاً در این دو سه روز پایه‌های اولیه محکم می‌شود. ماجرای احراق بیت و قتل مالک بن نویره هم فکر می‌کنم حداکثر سه یا چهار هفته بعد از شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اتفاق می‌افتد؛ یعنی، کل این ماجرا حدود یک ماه طول می‌کشد. اتفاق‌های بعدی در زمان قدرت داشتن آن‌هاست، از جمله تلاش حضرت صدیقه(سلام‌الله‌علیه) برای پس گرفتن فدک و سخنرانی و رفتن پیش ابوبکر.

با توجه به این که گروه کودتا در راستای اهداف خودش خیلی خوب از فضا استفاده کرد و به چیزی که می‌خواست رسید، آیا می‌توانیم بگوییم که گروه کودتا به طور نسبی از زمان شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) آگاه بود؟

به نظر می‌آید که به طور کامل آگاه بودند. نهایت با یک روز اختلاف آن‌ها زمان شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌دانستند، به جهت این که شواهد محکمی وجود دارد که اصلاً ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط خود این افراد انجام شده است. بنابراین آن‌ها خودشان حدوداً زمان شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌دانستند. در واقع شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم جزیی از کودتا بود. به خصوص این که در ماجرای غدیر، پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به دستور خداوند متعال بحث جانشینی حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را در یک جمع عمومی مطرح می‌کند و از طرف دیگر وقتی وارد مدینه می‌شود، اصرار زیادی دارد بر این که سپاه بسیار بزرگی را به فرماندهی شخصی به نام «اسامه» به جنگی بفرستد که از مدینه خیلی دور بود. قرار بر این بود که خود پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در مدینه بمانند.

هم‌چنین پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به تعداد زیادی از افراد گروه کودتا می‌گوید که شما باید در این لشکر حضور داشته باشید. چه بسا آن‌ها از این موضوع ترسیدند که وقتی با این لشکر می‌روند و مدینه را خالی می‌کنند، فضایی برای پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) ایجاد شود که بتواند جانشینی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را محکم کند. از این رو خیلی عجولانه دست به ترور پیامبر زدند. حتی آن‌ها سعی کردند در حرکت سپاه تأخیر ایجاد کنند، به گونه‌ای که حتی مورد لعن پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) قرار گرفتند. در منابع اهل تسنن آمده، از جمله کسانی که در سپاه اسامه تخلف کردند، فلانی و فلانی بودند. در همین کتاب‌ها آمده است که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند خدا لعنت کند کسانی را که در سپاه اسامه تخلف می‌کنند. در واقع آن‌ها با این کار حرکت سپاه اسامه را به تأخیر انداختند و خیلی سریع اقدام به ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کردند. به نظر می‌آید ایشان را با زهری مسموم کردند که البته اثر زهر آنی نبود. در واقع به مرور باعث شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شد.[3]

آن‌ها نمی‌خواستند شایعه‌ی قتل پیامبر به وجود آید. حتی زمانی که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به شهادت می‌رسند، ابوبکر در مدینه حضور نداشت تا سوءظنی نسبت به او به وجود نیاید. وقتی «عمر» و «مغیره» خبر رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به گوش‌شان می‌رسد، وارد خانه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌شوند و مغیره جنازه‌ی پیامبر را معاینه می‌کند و به عمر می‌گوید که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این دنیا رحلت کرده است. عمر برخورد شدیدی با او می‌کند و می‌گوید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نمرده و زنده است، کما این که مسیح زنده بود و همه فکر می‌کردند مرده است.

بعد وارد مسجد می‌شوند و می‌بینند در بین اهالی مسجد افرادی می‌گویند پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) از این دنیا رفته است. او شمشیر می‌کشد و می‌گوید هر کس که بگوید پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فوت شده، دشمن خدا و رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است و من او را می‌کشم. تا این که ابوبکر وارد مسجد می‌شود، ماجرا را می‌شوند و این آیه را می‌خواند: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» و می‌گوید پیامبر هم مثل هر کس دیگری ممکن است که از این دنیا رفته باشد. بعد عمر می‌گوید که من تا به حال این آیه را نشنیده بودم و یک باره می‌پذیرد که پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فوت شده است.

به نظر می‌آید آن‌ها این کار را انجام دادند تا زمان را بخرند و خودشان را جمع‌‌و جور کنند. به آن‌ها خبر می‌رسد که عده‌ای از انصار در سقیفه جمع شده‌اند. لازم به توضیح است که گفت‌وگوی بین انصار بر سر این نبود که «سعد بن عباده» را خلیفه کنند، در اصل یک گفت‌وگو و مشورت تمام عیار بود. چه بسا صحبت از این بوده است که یک عده‌ای می‌خواهند کودتا کنند. البته در این میان افرادی از انصار که ایمان سستی داشتند می‌خواستند از این فرصت استفاده کنند و به حکومت برسند، ولی در کل اجتماع آن‌ها برای این نبود که خودشان را به حکومت برسانند، بیش‌تر یک مشورت بود. به عنوان مثال عده‌ای می‌گفتند پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب(علیه‌السلام)، را به عنوان جانشین خود معرفی کرده است و عده‌ای می‌خواهند ابوبکر را به خلافت برسانند. در این میان عده‌ای هم که ایمان سست‌تری داشتند سعد بن عباده را پیشنهاد می‌دادند تا یکی از خودشان به خلافت برسد، به ویژه این که فکر می‌کردند علی(علیه‌السلام) که خلیفه نخواهد شد، پس حداقل ما قدرت را به دست بگیرم.

با ورود ابوبکر، عمر، ابو عبیده، عبدالرحمن بن عوف و دیگران اتفاق‌های خاصی می‌افتد. جالب این جاست که در ماجرای سقیفه فراز خاصی پیش می‌آید که بسیاری از افراد از آن غفلت می‌کنند و آن هم این است که در بین صحبت‌هایی که عمدتاً میان ابوبکر، عمر و ابوعبیده از یک طرف و «حباب بن منذر» از طرف دیگر رد و بدل می‌شد، عبدالرحمان بن عوف خطاب به انصار می‌گوید اگرچه شما مقام بالایی دارید و پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را یاری کرده‌اید، اما در میان مهاجرین افرادی وجود دارند که با وجود این افراد کسی حاضر به بیعت با شما نیست، مثل ابوبکر، عمر و علی.

در این لحظه منذر بن ارقم می‌گوید ما برتری این افراد را رد نمی‌کنیم و در بین این افراد کسی هست که همه حاضرند با او بیعت کنند که علی‌القاعده اشاره‌ی او به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بوده است. پس از گفتن این جمله عده‌ای از انصار یک باره می‌گویند ما با کسی جز علی (علیه‌السلام) بیعت نخواهیم کرد. «عمر» وقتی دید این هیاهو به پا شده است، به «ابوبکر» گفت دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. پس از او «ابو عبیده» بیعت می‌کند و سومین نفر «بشیر بن سعد» است که از انصار بود. خلاصه در سقیفه هیاهویی به پا می‌شود و درگیری کوچکی اتفاق می‌افتد. در این میان عمر سعی می‌کند سعد بن عباده را بکشد که پسر او «قیس بن سعد»، نمی‌گذارد چنین اتفاقی بیفتد. در واقع یک برخورد فیزیکی به وجود می‌آید و این جاست که سر و کله‌ی قبیله‌ی بنی اسلم پیدا می‌شود.
نهایت با یک روز اختلاف، گروه کودتا زمان شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌دانستند، به جهت این که شواهد محکمی وجود دارد که اصلاً ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) توسط خود این افراد انجام شده است. بنابراین آن‌ها خودشان حدوداً زمان شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را می‌دانستند. در واقع شهادت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم جزیی از کودتا بود.
در واقع در زمان خروج از سقیفه، خلافت ابوبکر به قطعیت و نتیجه‌ی نهایی نرسیده بودند، عده‌ای از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) طرفداری می‌کردند، عده‌ای طرفدار «سعد» بودند و عده‌ای هم از ابوبکر حمایت می‌کردند. اما این گروه قبلاً برنامه‌ریزی کرده و تمام شرایط لازم را سنجیده بودند. به همین خاطر خیلی سریع اقداماتشان را شروع می‌کنند. یکی از کارهایی که آن‌ها در راستای رسیدن به اهدافشان انجام می‌دادند، تطمیع افراد بود. در همین راستا به عباس، عموی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، می‌گویند که تو با ما بیعت کن و ما تو را در حکومت شریک می‌کنیم که عباس نمی‌پذیرد.

در غدیر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به اصحاب صحیفه اشاره می‌کنند و می‌فرمایند من در مورد این‌ها مأمور به کرامت هستم، وگرنه نام تک‌تک آن‌ها را می‌آوردم. این اصحاب صحیفه همین گروه کودتا هستند؟

بله، همین گروه کودتا هستند.

ماجرا چه بود که در غدیر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) این موضوع را فرمودند؟

گروه کودتا ابتدا متشکل از چهار نفر بود که عهدنامه‌ای را بین خودشان مکتوب کرده بودند. این عهدنامه نزد «ابو عبیده جراح» بود. عمر در جایی می‌گوید: «ابو عبیده امین این امت است»،[4] او رازی را دارد که نباید فاش شود. بعید نیست اشاره‌ی عمر به همین عهدنامه باشد. آن‌ها به خاطر این عهدنامه به «اصحاب صحیفه» مشهور می‌شوند. ابوبکر، عمر، ابو عبیده و سالم آن چهار نفر بودند که بعداً افرادی از جمله عثمان به آن‌ها اضافه می‌شوند. بعضی از افرادی که به آن‌ها می‌پیوندند توان مالی بالایی داشتند. به عنوان مثال عثمان و عبدالرحمن بسیار ثروتمند بودند. عثمان بر خلاف این که بعضی می‌گویند اهل زهد، تقوا و ساده‌زیستی بود، یک زندگی کاملاً تشریفاتی داشت.

«طلحه» و «ابوموسی اشعری» هم به این دسته اضافه می‌شوند. آن طور که ما می‌دانیم، این افراد حداقل سه بار اقدام به ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌کنند: «یک بار در گردنه‌ی تبوک، یک بار بعد از ماجرای غدیر در بازگشت از حجه الوداع که هیچ کدام موفقیت‌آمیز نبود. بار سوم هم در مدینه به کمک افرادی که در خانه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نفوذ کرده بودند اقدام به ترور حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌کنند.»

منابع شما عمدتاً از کتب پیروان مکتب خلفا است؟

بله، اگر هم از منابع شیعه استفاده کرده‌ام، بیش‌تر برای تکمیل اطلاعات بوده است. در یکی از این ترورها پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به همراه «عمار» و «حذیفه یمانی» جدای از دیگران حرکت می‌کرد. حذیفه از اصحاب خاص پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بود که به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) وفادار ماند. زمانی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به خلافت رسید، او حاکم مدائن بود. وقتی این خبر را می‌شنود، خطبه‌ای می‌خواند با این مضمون که حق به حق‌دار رسید. جوانی از جمع از حذیفه سؤال می‌کند و او ماجرای ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را نقل می‌کند. ظاهراً شب بوده است و صاعقه‌ای زده می‌شود و حذیفه افرادی را که قصد ترور داشتند، می‌بیند. آن‌ها قصد داشتند سنگ‌هایی را بیندازند تا شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) رم کند و ایشان را به پایین پرت کند. حذیفه اسم آن افراد را هم می‌برد.

حذیفه کسی است که می‌گویند در زمان خلیفه‌ی دوم هر کدام از اصحاب که فوت می‌کردند، خلیفه او را صدا می‌کرد و از او می‌پرسید که آیا این شخص از همان اشخاص است، اگر هست، بگو که برای او نماز نخوانیم. در واقع خلیفه‌ی دوم می‌خواست او را کنترل کند تا مبادا چیزی را بیان کند، چون یکی از افرادی که اقدام به ترور پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) کرده بود، خودش بوده است. این ماجرا به طور قطع در منابع اهل تسنن هم وجود داشته و حذف شده است. چون در قسمت‌های دیگر به این که حذیفه چنین ماجرایی را نقل کرده اشاره شده است. به عنوان مثال یکی از منابع اهل تسنن می‌گوید خبر حذیفه که در آن فلانی و فلانی متهم شده‌اند، قابل قبول نیست، چون خبر حذیفه ضعیف است. این نشان می‌دهد در آن مطلبی که حذف کرده‌اند اسم افراد هم وجود داشته است.

«ابن حزم اندلسی» در کتاب «المحلی»، جلد 11، صفحه‌ی 224، می‌گوید: «اما خبر حذیفه مورد قبول نیست، چرا که ولید بن جمیع آن را روایت کرده و او در نقل حدیث مردود است.» تا این جا معلوم می‌شود روایت حذیفه در بیان نام تروریست‌های پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در بین اهل تسنن وجود داشته و یکی از راویان آن «ولید بن جمیع» بوده است که ابن حزم این روایت را صرفاً به خاطر حضور ولید بن جمیع رد کرده است. معلوم می‌شود در سند و متن حدیث اشکال دیگری وجود نداشته است. در ادامه آمده است: «او اخباری را روایت کرده است که ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه و سعد بن ابی وقاص خواستند تا پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را در عقبه‌ای در تبوک به قتل برسانند. این روایت کذب محض است.»

جالب این جاست که «ذهبی» درباره‌ی ولید بن جمیع در «میزان الاعتدال فی نقد الرجال»، جلد 4، صفحه‌ی 337، می‌گوید: «ابن معین و عجلی که از رجالیون اهل تسنن هستند، او را توثیق کرده است و احمد و ابو ذرعه گفته‌اند که مشکلی در او نیست. ابو حاتم نیز او را صالح‌الحدیث دانسته است.»

در مجموع در بسیاری از منابع اهل تسنن این فرد قابل اعتماد و صادق معرفی شده است. فقط ابن حزم اندلسی در کتاب المحلی به او اشکال می‌گیرد. از این رو فقط یک ایراد درباره‌ی این حدیث مطرح کرده‌اند و آن هم بر اساس منابع خوشان قابل قبول نیست.

شبهه‌ای مطرح می‌شود که چرا حضرت امیر(علیه‌السلام) در آن زمان دفاع مؤثری از خودشان نشان ندادند؟ آیا صرفاً به توصیه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) عمل کردند یا دلیل دیگری هم وجود داشت؟

مسائل دیگر هم دخیل بودند، اما همه‌ی این مسائل عملاً به همان توصیه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) برمی‌گردد. این اتفاق پیش از این هم تکرار شده بود. حضرت سلیمان (علیه‌السلام) فردی به نام «آصف بن برخیا» را برای جانشینی خود انتخاب کرده بود که یهود به او اقبال نداشتند. او از بزرگ‌زادگان یهود نبود، در حالی که یهود به این موضوع خیلی اهمیت می‌داد. حضرت سلیمان (علیه‌السلام) هم به آصف بن برخیا همان توصیه‌ی پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را کرده بود که اگر سمت تو آمدند، بپذیر، ولی اگر نیامدند، خودت اقدامی نکن.

علت این توصیه همان چیزی است که بعد از ماجرای سقیفه پیش آمد؛ یعنی، اگر امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) وارد این رقابت و جنگ می‌شدند، به طور قطع به ضرر اسلام بود. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) با تمام شجاعتی که داشتند، در مقابل مرگ بیمه نبودند، ممکن بود ایشان را هم به شهادت برسانند و اگر در آن شرایط امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به شهادت می‌رسیدند، پرونده‌ی اسلام به کلی بسته می‌شد و امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) هم که کودک بودند و حتی ممکن بود آن‌ها را هم بکشند. بنابراین با کشته شدن این افراد عملاً پرونده‌ی اسلام بسته می‌شد، به ویژه این که در آن زمان سه گروه دیگر هم در مقابل اسلام حضور داشتند: یکی پیامبران دروغین بودند که داشتند لشکر جمع می‌کردند تا ریشه‌ی اسلام را بزنند، دوم سپاه رُم بود که احساس خطر کرده بود و داشت گروهی را آماده می‌کرد برای این که با اسلام مبارزه کنند و سوم عرب‌های بادیه‌نشین بودند که ایمانشان سست بود و امکان داشت به مدینه حمله کنند.

بنابراین عملاً امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای حفظ اسلام چاره‌ای نداشتند جز این که همان کاری را انجام دهند که انجام دادند. همان طور که حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) هم در حدود 10 سال امامتشان آن کاری را انجام دادند که به واقع باید انجام می‌دادند؛ یعنی، اگر امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم آن زمان بود، همان کار را انجام می‌داد. حضرت سیدالشهدا (علیه‌السلام) و سایر ائمه (علیه‌السلام) هم همین طور بودند؛ یعنی، در طول امامتشان همان کاری را انجام دادند که باید انجام می‌دادند. وقتی تاریخ را مرور می‌کنیم، می‌بینیم همه‌ی ائمه دقیقاً بهترین کار ممکن را انجام داده‌اند و اگر غیر از این رفتار می‌کردند، اسلام ضرر می‌کرد. به تعبیر مرحوم علامه عسگری ائمه مانند حلقه‌های زنجیر هستند که باعث شدند کشتی اسلام پابرجا و محکم در ساحل نجات برقرار بماند.

اگر شما جای حلقه‌های اول و پنجم یا جای حلقه‌های دوم و یازدهم را عوض کنید، آن‌ها همان کاری را انجام می‌دادند که دیگری انجام داده است. به عنوان مثال اگر امام حسین (علیه‌السلام) جای امام رضا (علیه‌السلام) بودند، همان کاری را می‌کردند که امام رضا (علیه‌السلام) انجام دادند. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم با توجه به شرایط بهترین کار را انجام دادند.

پی‌نوشت‌ها:

[1] . سقیفه (بررسی نحوه شکل‌گیری حکومت بعد از رحلت پیامبر) پی‌ریزی سقیفه در زمان حیات پیامبر اکرم

[2] العقد الفرید، ج 4، ص 274

[3] به کتاب شهادت پیامبر؛ فروخفته در غبار غرض اثر استاد محقق، ریاحی رجوع شود.

[4] . العقد الفرید ج 4 ص 274

با تشکر از این‌که وقت خود را در اختیار «برهان» قرار دادید/برهان/۱۳۹۱/۲/۱۰

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
7 + 12 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .