انقلابی تند در عربستان

نگاهی به تحولات اخیر در خاندان آل سعود و کشور تحت سلطه‎شان؟

نیمه شب مردان نقاب‎داری از فرزندان همانان که قرن پیش وهابیان را آفریدند، به ‎پا خاسته و بر آن شدند که در عربستان سعودی هم انقلابی را بیافرینند. پیش‎تر اندیشیده بودند که نخست باید به ولیعهد مرخصی داد، همو که سال‎‎ها چون لولو خُرخُره‎ای برای ترساندن پادشاه با انجلیکسیون (آمپول) زنده نگه ‎داشته بودند. شاه را هم برای معالجه نهایی به آمریکا فرستادند. زیرا در عربستان هم باید انقلاب شود.

مدیری از فرزندان همان‎‎هایی که سر سلسله آل‎سعود و آل‎خلیفه را پرورش داده بودند، به‎سراغ فرزندان آمد و نیمه شب همه شاهزادگان را در کاباره زیرزمینی پادشاه گرد آورد تا دریابد،کدامین به نرخ روز شایستگی نشستن بر تخت پادشاهی وهابیان؛ مذهبی را که خود قرن پیش ساخته‎ است، دارد.

کاباره مملو از شراب‎‎هایی بود که بوش برای هم‎باده‎اش ارسال داشته بود و مردان نقاب‎دار با نوشاندن‎ آن‎ها، شاهزادگان را سرمست و انقلابی ساختند.

شاهزادگان به انتظار نشسته بودند و نماینده نقاب‎داران که اینک با صورت باز و روی گشاده‎ای میزبانی می‎کرد، به سخن پرداخت:

بچه‎‎ها همه آمده‎اند؟ آری.

فردا کسی نگوید من در مجلس تصمیم‎گیری حضور نداشتم! نه ‎نه همه حاضرند.

عزیزان من بی‎مقدمه و بی‎پرده می‎گویم در همه جهان انقلاب شده، در این‎جا هم باید کار‎هایی بشود، ‎شجاع باشید. شاهزادگان یک صدا فریاد برآوردند: آماده‎ایم، ما برای ماندن هر پیش‎آمدی را می‎پذیریم.

آیا از فرزندان آل‎خلیفه، معلم آل‎سعود و شریک تمدن‎تان هم کسی برای نظارت شرعی حضور دارد؟ آری.

از ایشان می‎خواهم: از جنبه شرعی بر جلسه نظارت جدی داشته باشند.

آن‎گاه فرزندان آل‎خلیفه و آل‎سعود چون بوش و پدر جام‎‎های می را به یکدیگر می‎زنند و به شادباش این جلسه می‎نوشند.

سپس میزبان برای مرگ ولیعهد و مرگ نیم‎رَس پادشاه تقاضای یک دقیقه سکوت می‎کند.

یکی فریاد می‎زند مگر پدر هم مرده است؟!

میزگردان می‎گوید: نه، ولی او را هم مرده پنداشته و به روزگار نو بیندیشید.

این‎‎ها مصیبت نیست. مصیبت بزرگ تنگ‎دستی برادران‎تان، صهیونیست‎‎های یهودی‎نما و مسیحی‎نما و گرفتاری‎‎های فراوان‎شان به‎خاطر تنگ‎دستی است.

و خیلی زود خودی‎ شده و می‎گوید:

آگاه باشید هرکه با تقاضایم موافقتی داشته باشد، پیش ما اَرج بیشتری دارد و تقاضایم این ‎که: بیایید در لحظه از دل و جان 150 هزار میلیارد دلاری را که شاه و ولیعهد در بانک‎‎های خارجی دارند برای رفع گرفتاری‎‎های برادران مسیحی و یهودی صهیونیست‎‎های هم‎کیش‎تان هدیه کنید.

مگر سردرب سازمان ملل ننوشته‎اند! بنی‎آدم اعضای یکدیگرند.

و چند جمله‎ای هم برای ترساندن‎شان از وحشی‎گری‎‎های انقلابیون دیگر کشور‎ها به‎عنوان خط و نشان گزارش داده و می‎گوید:

تصور کنید اگر ما برادر «زین‎العابدین بن علی» را تحویل انقلابیون تونس بدهیم، حال و روز بهتری از قذافی دارد؟ و شاهزادگان، وحشت‎زده سخنان او را تصدیق می‎کنند.

و به سخن ادامه داده و می‎گوید: ولی ما هرگز چنین کاری را با هیچ‎گونه صهیونیستی نمی‎کنیم زیرا همگان هم‎کیش هستیم، چه یهودی‎نما، چه مسیحی‎نما و چه مسلمان‎نما زیرا همگان تحت مصونیت صهیونیسم مادر هستند.

و دگر بار به‎خاطر این ‎که هدایا حلال باشد دوباره می‎پرسد: آیا از جان و دل، پول‎‎های مازاد مصرف شاه و ولیعهد را به برادران هم‎کیش‎تان هدیه می‎کنید؟

همه آری می‎گویند؛ و بخش اول مذاکرات به پایان می‎رسد.

خب وقت را به این کار‎های جزیی تلف نکنیم. این‎جا جمع شده‎ایم تا سناریوی انقلاب در عربستان را بنویسیم. آن‎گاه شاهزادگان را به خط می‎کند تا یکایک‎شان آزادانه و برپایه دموکراسی اظهارنظر کنند.

سفیری که تازه از آمریکا آمده، می‎گوید:

باید پی‎درپی طر‎ح‎‎هایی بریزیم تا دشمن مجبور به دفاع از خود شده و از وظایف روزش بازمانده و برای تبرئه خود به دست‎بوسی ما آید و در یک کلام از عظمت اعلان برائت در ایام حج بکاهیم.

میزبان می‎گوید: همان طرحی که شما در آمریکا برای ایران آفریدید، بس است‎! آبرویی برای‎مان نگذاشتید.

آقایان! این‎گونه طرح‎‎ها دِمُده و شرم‎آفرین شده، نوپرداز باشید.

دیگری که از او متحجرتر است می‎گوید: باید با یک حمله به ایران، پایگاه همه انقلاب‎‎ها را ریشه‎کن کنیم. مدیر جلسه گِره بر ابرو اَفکنده و می‎گوید: آقا این کار را که هشت سال صدام به پشتیبانی کل برادران انجام داد.

و او پاسخ می‎دهد: پس ما این‎همه اسلحه را چرا خریده‎ایم؟!

میزبان پاسخ می‎دهد: این‎‎ها مصرف داخلی دارد، اگر این‎‎ها نبود بحرین و یمن سه روزه سقوط می‎کردند. اضافه بر این ما در این‎جا جمع نشده‎ایم که بر خشونت بیفزاییم! عصر، عصر انقلاب فکری است و بهتر است به کار‎های نرم‎افزاری بپردازیم.

و در این‎جا مفلوکی که خزانه‎دار آخوند‎های وهابی است، می‎گوید: باید بر خدمات‎مان به آخوند‎هایی که بچه تروریست پرورش می‎دهند، بیفزاییم.

کارگردان کهنه‎کار که نمی‎خواهد بیش از این رهبری سیا و موساد آشکار شود، می‎گوید: این مربوط به قوه دیگری است، ما حق دخالت در این امور را نداریم.

آقایان! من از انقلاب سفید سخن می‎گویم، در این‎باره طرح‎‎های خود را ارائه دهید.

جوانکی که همه عمرش را در آمریکا گذرانده، دست بلند می‎کند.

میزبان می‎گوید، بفرمایید: آقا من طرف‎دار دموکراسی و آن نود و نه درصدی هستم که بر حاکمان خروشیده‎اند.

میزبان: بسیار خوب، طرح‎های‎تان را برای ایجاد فردایی بهتر ارائه دهید.

چرا در جهانی که زنان پا به پای مردان در حرکت‎ هستند، در عربستان هنوز اجازه نمی‎دهند، زن‎‎ها پشت فرمان بنشینند؟!

و گروهی گستاخ برای او دست می‎زنند.

- چرا زن‎‎های ما حق ندارند در انتخابات شرکت کنند؟

و چرا نباید برای وکالت کاندیدا شوند؟

و شاهزادگان به کف زدن می‎پردازند. میزبان می‎گوید: خرسند باشید، گروهی از زنان پیشتاز، همه‎جانبه به ‎پاخاسته‎اند.

و جوانک با دهانی کف کرده ادامه می‎دهد:

چرا در این‎جا زن‎ چون کنیز است و این‎همه محروم از تمدن جهان امروز؟!

اصولا ما چرا با جهان متمدن قطع رابطه کرده‎ایم؟

چرا جوانان ما مجبور هستند برای دوران فراغت به اروپا و آمریکا بروند و ناشیانه پول‎‎های خود را در قمارخانه‎‎های آن‎جا ببازند؟

چرا ما حق نداریم در کشور خودمان کاباره داشته باشیم؟ و...

چون سخنرانی‎‎های او به پایان رسید، میزگردان نعره‎ای زده و گفت:

عربستان آینده با چنین جوانانی پا به میدان تمدن جدید می‎گذارد و با حرارت شروع به دست‎زدن؛ دیگران هم از او تقلید کردند، فقط جوانکی که به شکل میر غضبان بود در گوشه‎ای ساکت ایستاده و در دل کینه می‎اندوخت. کف‎زدن‎‎ها که پایان یافت، میزبان گفت: ما دموکراسی را از همین‎جا آغاز می‎کنیم و شما در همین مجلس رییس‎جمهوری خود را به‎جای خلیفه و همه کابینه را انتخاب کنید ولی خود به‎سوی میرغضب رفت و دست او را گرفت و با خود به دفتر برده و چفت خود نشاند و به او می‎گوید: این کعبه ضامن پیمان من و شما باشد. من هم‎ مانند شما از بی‎دینی این جوانان رنج می‎برم. می‎خواستم کاری کنم که با این‎همه عطش زندگی مدرن، دگربار دست‎خوش سیاست‎‎ها نشوند ولی به شما قول می‎دهم که برای اصلاحات هر خدمتی که بتوانم و هر مبلغ و هرگونه وسایلی را که خواسته باشید در اختیارتان بگذارم، شما هم‎فکران خود را جمع کنید و در مقابل مفاسدشان بایستید.

و جوانک خرسند و او را مرخص کرده و خود چون راه 100 ساله پدران را یک‎ساعته پیموده بود، مغرورانه گفت:

«همفر، اقرار کن یک ساعته بهتر از تو راهت را ادامه دادم. این درست که تو برای گرفتن حرم اول به یاری ابن‎سعود و عبدالوهاب، جزیره‎العرب را قطعه‎قطعه و اعراب را سرکوب کردی و برای گرفتن حرم اول، راه‎گشای صهیونیزم شدی ولی این را هم اقرار کن که من در لحظه‎ای که بن‎علی تونس را از دست داد، حرمین را آماده برای ظهور مسلمانانی کردم تا تونس جدیدی داشته‎ باشند.»

در همین لحظه از بالا زنگ به صدا درآمده و دستور داد فعلا به هیچ ‎کار عملی نپردازید. دستور داده شده شاهزاده نایف‎بن‎عبدالعزیز در چند روز باقی‎مانده عمرش به مدیریت جامعه پرداخته و زمینه را برای اقدامات آینده آماده سازد و در بحرین و یمن هم جنگ‎‎های داخلی را برای نابودسازی زیر بنا‎های این دو کشور به راه اندازد

اراده معطوف به فروبستگی ( قسمت سوم)

دائرمدار شدن فرد منتشر/ یوسفعلی میرشکاک

تاریخ تمام امم از صورت‎های گوناگون خودآگاهی و توجه به وقت (وقت حقیقی، تاریخ قدسی) و پرسش و تفکر خبر می‎دهد. گرچه به‎نظر می‎رسد که اوقات قدسی انسان و تاریخ امر مقدس، در سرزمین‎های متفاوت، مختلف بوده ولی آشکار است که چشم‎اندازهای گوناگون همواره یک غایت را دنبال می‎کرده و هیچ‎گاه از دغدغه یگانه‎جویی و یگانه‎خواهی و یگانه‎بینی برکنار نبوده است. هم از این‎رو علی‎رغم این‎که نیست‎انگاری دینی همواره در ساحاتی از اندیشه یگانه‎جویان مطرح بوده تا هنگام ظهور رنسانس، نیست‎انگاری مذموم، جز به نحو اجمال، آن‎هم به‎صورت نهان‎روشانه مطرح نبوده و تهدیدی برای جوامع بشری یا ادیان و مذاهب و فرهنگ و اخلاق به‎شمار نمی‎آمده است. آیا نیست‎انگاری دینی که آن را نیست‎انگاری ممدوح می‎شمریم، در ظهور و بروز نیست‎انگاری مذموم نقشی نداشته است؟ در نیست‎انگاری دینی وجود جز بر «یگانه مبتهج به ذات خود» اطلاق نمی‎شود. به‎عبارت ساده‎تر، جز حق متعال هرچه می‎بینیم و می‎انگاریم وهم محض است و از دایره نیستی فراتر نمی‎رود. یا به‎عبارت دیگر جز حضرت ذوالجلال و الاکرام، وجود دیگر موجودات ظلی است و هیچ‎چیز را نمی‎توان اصالتا «هست» به‎شمار آورد. این اندیشه به‎صورت‎های گوناگون در تمام ادیان و مذاهب قدیم و جدید، کم و بیش به چشم می‎خورد و گاه مایه تنازع و کشاکش در میان پیروان یک دین یا مذهب خاص بوده و هنوز هم - گرچه بی‎رونق و رمق - در شرق و غرب عالم از آن سخن به میان می‎آید. نیست‎انگاری شایع و دایر کنونی، صورت باژگونه نیست‎انگاری دینی است. در این نیست‎انگاری حق متعال نیست انگاشته می‎شود و موجودات جای وجود یگانه را می‎گیرند، صورت‎های افراطی این نیست‎انگاری هرچیز و همه‎چیز را نیست می‎انگارند و حتی در وجود شخص نیست‎انگار نیز تردید می‎کنند. این اندیشه که سابقه آن به یونان پس از هومر برمی‎گردد تا هنگامی‎که از وجه اجمالی خود خارج نشده و به تمام طبقات مردم سرایت پیدا نکرده قابل‎تحمل است، چنان‎که در حدود 2 هزار سال در میان اهل فلسفه نوعی اشرافیت فکری خودبنیاد به‎شمار می‎آمد و حتی فیلسوفان جدی در آن و مدعیانش به چشم اغماض می‎نگریستند. اما هنگامی‎که موجودبینی فلسفی و نیست‎انگاری دست به دست هم می‎دهند، خطر آغاز می‎شود. این اتفاق در صدر رنسانس به‎صورت اجمالی پیش آمد و نخست در اروپا به معارضه و مبارزه با مسیحیت قد علم کرد. کشاکش میان مسیحیت و نیست‎انگاری چند قرن به طول انجامید و عاقبت موجودبینی نیست‎انگارانه به عصر روشنگری فرجام یافت و دیری نگذشت که بزرگ‎ترین نیست‎انگار بر گذشته از نیست‎انگاری، یعنی نیچه اعلام کرد که تاریخ 2 هزار و 500 ساله فلسفه تاریخ نیست‎انگاری است و البته مسیحیت را نیز در این تاریخ شریک دانست، زیرا به گمان او مسیحیت افلاطون (اندیشه‎های افلاطونی) بود برای عوام. این‎که تاریخ فلسفه تاریخ نیست‎انگاری (به تعبیر نیچه) بوده یا تاریخ غفلت از وجود و تنیدن در موجودبینی (به تعبیر هایدگر)، چشم‎اندازی نیست که ما در پی آن باشیم. ما در پی آن می‎گردیم که چگونه اراده معطوف به قدرت از برگزیدگان (فارغ از نیک یا بد بودن آنان) به فرودستان و فرومایگان منتقل شد؟ بی‎گمان فلسفه و فلاسفه در این میان کم و بیش مقصر بوده‎اند، اما نمی‎توان گناه را یکسره به‎پای فلسفه و اهل فلسفه نوشت. این‎که تمنای آزادی و عدالت به‎وقوع انقلاب فرانسه انجامید و در تمام جهان بسط و نشر پیدا کرد، نمی‎تواند یک‎سره حاصل ذوق اهل هنر و اندیشه اهل فلسفه باشد. بی‎گمان فلاسفه نخستین سرآمدانی بودند که نخست با خرافات و سپس با تعصبات دینی به مبارزه برخاستند، اما در این مبارزه تنها نبودند. پیشرفت علوم طبیعی، ادبیات، تئاتر، جنگ‎ها، نهضت اصلاح دین با عواقب نیک و بد آن و صدها اتفاق خرد و کلان دیگر، دست به دست هم دادند و این واهمه را پدید آوردند که بشر دائرمدار همه‎چیز است و توانایی وی حد و مرزی ندارد. فرجام مبارزه فلاسفه، دعوت به کفر و الحاد بود، دعوتی که در قرن هجدهم بسیاری از کشیش‎ها و اسقف‎ها نیز، پنهان و آشکار در آن سهیم بودند و دانشمندان، شاعران، نویسندگان، پزشکان و... الخ به آن دامن می‎زدند و از این‎که بی‎دین شمرده شوند بر خود می‎بالیدند. انقلاب صنعتی نیز هر اندازه بسط و نشر بیشتری پیدا می‎کرد، در سستی باورهای دینی تأثیر بیشتری به‎جا می‎گذاشت. به تعبیر «دوتوکویل»: «معتقدات دینی در پایان قرن هجدهم از اعتبار افتاده بودند»، انکار توحید و معاد نخست در میان اعیان و اشراف جوامع اروپایی شایع شد و اندک اندک در میان طبقات متوسط رخنه کرد و سپس مردم طبقات فرودست را به انقطاع از کلیسا و سهل‎انگاری دینی سوق داد و همه ارزش‎های اخلاقی را بی‎اعتبار کرد. بشر جایگزین خدا شده بود، اما کدام بشر؟ حتی اگر این بشر «ولتر» یا «گوته» بود، نمی‎توانست از حیث اخلاقی بر کشاورزان فرانسه یا صنعت‎گران فرودست آلمان مزیتی داشته باشد. اروپا در آغاز رنسانس به یونان و روم و فلسفه و ادب عهد باستان روی آورد. و دلخوش به توهمی با عنوان «اومانیسم» در صدد تدارک بهشت بر روی زمین بود، چند قرن بعد که دو جنگ فراگیر و بین‎المللی سراسر جهان را به لرزه درآورد. سرآمدان تفکر و هنر غرب دریافتند چیزی در حدود 500 سال در تدارک دوزخ بوده‎اند. اما راه بازگشتی نمانده بود، نه‎تنها برای آن‎ها، بلکه برای تمام ساکنان کره ارض که خواسته و ناخواسته با تمدن تکنیکی سر و کار پیدا کرده بودند. آیا نیچه هنگامی‎که می‎نوشت:

«اینک دیرزمانی است که سراپای فرهنگ اروپای ما گویی به جانب فاجعه‎ای پیش تاخته است، با تنش عذاب‎آلودی که دهه به دهه در حال افزایش است، بی‎قرار، پرتوان و سراسیمه، مانند رودخانه‎ای که به‎سوی مقصد خود روان است، که دیگر به خود بازنمی‎گردد، که بیم دارد به خود بازنگردد.»

می‎توانست تصوری از دائرمدار شدن رمه‎ها (بس بسیاران) در تمام ساحات داشته باشد، آن‎هم در تمام جهان؟ در این‎که نیچه همچون فلاسفه سلف و خلف خود، نمی‎توانست جز جوامع اروپایی تصویر دیگری از بشریت در ذهن داشته باشد، تردیدی نیست. اما مگر نه این‎که اروپا بود که درهای دوزخ را به پیمودن ناگزیر راهی واداشته بود که اکنون (اگر پیش‎گویی نیچه را بپذیریم) تنها نیمی از آن طی شده است. نیچه در مقدمه اراده معطوف به قدرت می‎گوید:

«آن‎چه بازمی‎گویم تاریخ دو قرن آینده است، من آن‎چه را در شرف فرارسیدن است حکایت می‎کنم. آن‎چه را که نمی‎تواند جز بدین‎گونه فرا رسد، بروز نیست‎انگاری.»

حتی اگر در این مواجهه دردمندانه با فرارسیدن «دور نیست‎انگاری»، نیچه جز جوامع اروپایی را در نظر نداشته باشد، سزاوار ستایش است، زیرا اکنون که یک قرن از «دور نیست‎انگاری» سپری شده است، کم و بیش همگان - حتی رمه‎ها - دریافته‎اند که فاجعه در اروپا پدید آمد و در اروپا به اوج خود رسید و از اروپا در تمام جهان پراکنده شد.

بار دیگر پرسش آزارنده خود را تکرار می‎کنم: آیا نیچه می‎توانست از دائرمدار شدن رمه‎ها (ازدحام نفوس) تصوری (اگرچه محو مبهم) داشته باشد؟ اگر چنین تصوری نداشت، چگونه فرارسیدن و فراگیر شدن نیست‎انگاری را طی دو قرن پس از خود، گمانه‎زنی کرد؟ حتی می‎توان گفت اگر هیاهوی رفتن رمه‎ها را از جایگاه خطا به، از سکوهای قهرمانی، از نردبان‎های قدرت، نشنیده بود، چگونه می‎توانست از «ابرمرد» (یا ابرانسان) سخن به میان بیاورد؟ آری می‎توان به این پاسخ‎ها بسنده کرد، اما خوار شمردن رمه‎ها و مگسان بازار و غوغای آن‎ها، چنان‎که در «چنین گفت زردشت» می‎بینیم، چیزی است و پیش‎گویی دائرمدار شدن توده‎ها در تمام ساحات حیات بشری، چیزی دیگر. نیچه چگونه می‎توانست دائرمدار شدن رمه‎هارا پیش‎گویی کند؟ می‎توان به این پرسش سمج چنین پاسخ داد: همان‎گونه که چیرگی نیست‎انگاری و عمر 200 ساله آن را پیش‎گویی کرد. اما قصد من این نیست که بر متفکر دردمند آلمانی خرده بگیرم، به‎علاوه صریح‎ترین و دقیق‎ترین پیش‎گویی‎ها درباره دائرمدارشدن فرد منتشر در اخبار و روایات مذهبی وجود دارد و تاکنون در دو سلسله مقاله (نیست‎انگاری و صادق هدایت و سفر به سوی موعود) به آن‎ها پرداخته‎ام. وضوح کلام ایزدیان و آسمانیان (علیهم‎السلام) در باب افراد و جوامع نیست‎انگار آخرالزمان به اندازه‎ای است که گویی با گزارشی مستند از مشاهدات عینی مواجهیم. بنابراین نیازی نیست که از «فیلسوف نیهیلیسم» توقع پیش‎گویی داشته باشیم. سخن بر سر این است که متفکر دردمند آلمانی در دو قرن پس از خود چه می‎دیده و چه تصوری از مناسبات مختلف (در این دو قرن داشته) که با جرأت تمام پیش‎گویی کرده که قرن بیستم و بیست و یکم عرصه سیطره نیست‎انگاری است؟

نیچه که در اغلب آثار خود با تهور تمام به مسیحیت درمی‎پیچد و آن را خوار می‎شمرد، در بخش اول اراده معطوف به قدرت، پس از آن‎که نیست‎انگاری را فروکاسته شدن والاترین ارجمندی‎ها عنوان می‎کند و می‎گوید در نیست‎انگاری هدفی در کار نیست و هیچ پرسشی به پاسخ نمی‎رسد، این پرسش را مطرح می‎کند: «فرضیه اخلاقی مسیحیت چه مزایایی داشت.» و پس از شمردن چهار ممیزه برای آن می‎گوید: «کوتاه سخن آن‎که اخلاق پادزهری عظیم در برابر نیست‎انگاری عملی و نظری به‎شمار می‎رفت.» نیچه از این پادزهر چنان یاد می‎کند که گویی برای همیشه از دست رفته است. نه‎تنها قرون هفدهم و هجدهم، بلکه قرن نوزدهم از هر حیث گواهی می‎داد که قضاوت نیچه در باب اخلاق کاملا درست است و شگفت‎آور این‎که نخستین قرن از دو قرن سیطره نیست‎انگاری، یعنی قرن بیستم، با صراحت و شدتی بسیار فجیع درستی گفتار نیچه را گواهی کرد و نه‎تنها در اروپا بلکه در سراسر جهان. اما نیچه فراتر می‎رود و آن‎جا که علل نیست‎انگاری را برمی‎شمرد، دائرمدار شدن فرد منتشر (رمه، توده، ازدحام‎نویس) را یکی از موجبات ظهور نیست‎انگاری عنوان می‎کند، زیرا رمه که به تعبیر نیچه گونه پست آدمی است «فروتنی را از یاد می‎برد و نیازهای خود را به حدی فرا می‎برد که به آن‎ها ارزش‎های کیهانی و ماوراءالطبیعی نسبت می‎دهد. بدین طریق کل وجود به ابتذال کشیده می‎شود. توده چون فرمان می‎راند، به بی‎مانندان (سرآمدان) آزار می‎رساند، به‎گونه‎ای که اینان ایمان به خود را از دست می‎دهند و نیست‎انگار می‎شوند.»

ادامه دارد

(انقلابی تند در عربستان/ حیدر رحیم‎پور ازغدی ، هفته نامه پنجره، ش 115)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd> <br>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
1 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .